short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
من و اون و جان لنون/داستان کوتاهی از سارا امینیان

 

 

 

اون:ـ من که چیز زیادی ازش نمی‌خوام، فقط منو با خودش ببره. حالام که معلوم نیست از اونجا یه راست بره اینگیلیس 4 ماه هم که بیشتر هند نمی‌مونه. نه تو بگو بد می گم؟ اگه منم تو  این 4 ماه باهاش باشم هم تنها نیست هم منم می‌تونم مثل اون زبانمو تکمیل کنم بعدشم چه می‌دونیم چی می‌شه... به خدا کاری به کارش ندارم... اون زندگیشو بکنه منم کنارشم.

من:ـ ای بابا عزیزم چه حرفیه می‌زنی‌ها این دیگه یه توقعه واقعاً بی جاست. اون بعد 37 سال زندگی تازه تونسته یه تصمیم درست و حسابی برای خودشو و زندگیش بگیره. یه خرده هم حق باید بهش بدی یا نه؟ به قول خودش می‌خواد 4 ماه بره سربازی فقط درس درس درس. این به نظر تو عاقلانه ‌اس تو رو هم با خودش ببره که هنوز خودش از وضع زندگی اونجا خیلی خوب خبر نداره بابا جان به هر حال اون یه پسره و تو یه دختر شاید اصلاً شب خواست بره تو خیابون بخوابه تو باهاش باشی به نظرت می‌شه این کارو کرد؟ نمی‌خوام بگم تو این وضعیت یه خرده منطقی باش اما باور کن راهش این نیست که تو داری می‌ری به زور هیچ کاری انجام نمی‌شه حتی با گریه و زاری. خودت می‌دونی که اصرارت واقعاً درست نیست. ببینم راستی راستی، بهت نمی‌اومد که این جوری تو این روزا که دیگه عشق و عاشقی از مد افتاده یه هو شکفته عشق بشی ها باور کن فکرشم نمی‌کردم از این مدلا باشی.

---------

کافه داستان: داستان کوتاه "من و اون و جان لنون" سارا امینیان فضایی عاری از کشمکش‌های مرسوم دارد و با دیالوگ‌های زنده مخاطب را به باور شکل‌گیری این دیالوگ‌ها می‌رساند. در واقع شخصیت "من"و "اون" دو وجه از یک شخصیت واحد هستند وجه بیرونی: من و وجه درونی: اون و در این دیالوگ – مونولوگ که با فضایی نسبی طراحی و اجرا شده است با داستانی جا افتاده روبرو هستیم. پوستر جان لنون به عنوان ناظر تمام نمای اتفاقات خانه شخصیت و به عنوان شی او را تنهاتر نشان می‌دهد و شی شدگی شخصیت‌های تازه داستانی و ضد قهرمان داستان‌ کوتاه امینیان که حالا دیگر وارد گفت و گو با "اون"؛ خودش شده است داستان را پیچیده و تاویل پذیر می‌کند.


‌‌متن کامل را ببینید
فلش فیکشن و شعری از حمیدرضا اکبری شروه

 

 

 

روزهای دیر آمدن

در کاغذی نوشته بودم:

زن پرچم میهن است!

 

که شیر می‌نوشیم از پستانش عسل

و خونی که جریان می‌گیرد

لیلی می‌شود تا شعر می‌میرم.

 

مسیح و هر پیامبری مستند/شده اند از بوی عرقش.

دیر به خانه که می‌آییم

سیاه می‌شود گاهی سفید!


‌‌متن کامل را ببینید
نشستی کوتاه با علیرضا اجلّی سردبیر سایت ادبی کافه داستان/گفتگو از حمید رضا اکبری شروه

ادبیات خوانده می‌شود چون انسان‌ها نیاز به یک دستگاه حقیقت یاب دارند و خود همه‌ی زندگی‌ها را نمی‌توانند زندگی کنند و باید کسانی همچون نویسنده وجود داشته باشند که داستانِ بودن‌ها و حسرت‌ها و رنج‌ها را روایت کنند و روایت ادبی انسان را انسان‌تر می‌کند. ادبیات گاهی قوی‌تر از علوم انسانی دیگر مثل فلسفه و جامعه شناسی و روانشناسی می‌شود.

کافه داستان، نشریه‌ای اینترنتی است که در آن بطور تخصصی به داستان کوتاه می‌پردازیم و البته شعر و مقاله و داستان ترجمه هم منتشر می‌کنیم. اما اولین انتخاب داستان کوتاه است و داستان هایی که تجربه‌گرا و نو گرا باشند و حرفی برای زدن داشته باشند منتشر می‌شوند. ادبیات نسل جدید دارد با قدرت زیادی وارد جریان ادبی می‌شود و این را می‌شود از فضای سایت‌ها فهمید. داستان نویسان نوگرا و مدرن و پست مدرنی دارند وارد عرصه می‌شوند که باید در جایی منتشر شوند و دیده شوند کار این عده از سایت‌ها همین است.

نویسنده اگر دغدغه داشته باشد در کره مریخ هم همان نویسنده است و در اروپا و روستاهای دور از مرکز با کم ترین امکانات هم همان نویسنده. نویسنده از جایی خاص متولد نمی‌شود. نویسنده یکبار در شهرش زاده می‌شود و بار دیگر از فکرش و فکر را مرزی نیست.


‌‌متن کامل را ببینید
در بند آواها/نویسنده: آرام کاکه ی فلاح/برگردان به فارسی: بابک صحرانورد

آشنایی با نویسنده :

 

آرام  کاکه ی فلاح از نویسندگان معتبر كرد و از هم نسلان نویسندگانی چون  بختیار علی و کاروان کاکه ی سور، سال 1963 در سلیمانیه عراق به دنیا آمده است.

نوشتن را از همان سال های آغازین دهه هشتاد میلادی با نگارش داستان آغاز نموده است. اولین اثر چاپ شده از او داستان كوتاه «تابلو» بود كه سال 1983 در روزنامه «همكاری» منتشر شد. كاكه ی فلاح مدرك لیسانس خود را در سال 1986 در رشته فیزیك از دانشگاه موصل دریافت كرده است و پس از آن به مدت سه سال ساكن شهر خاركف اوكراین شده و دردانشگاه خارکف شروع به آموختن زبان های روسی، انگلیسی، لاتین، ادبیات روسی و انگلیسی می کند. از سال 1991 نیز ساکن سوئد شده است.

 از این نویسنده تا كنون هفت اثر مستقل که عبارتند ازیك رمان، پنج مجموعه داستان و یك مجموعه گفتگو منتشر شده است.

داستان كوتاه «در بند آواها» که از مجموعه داستان « بلیتی برای جهنم » انتخاب شده، بعد از داستان « بابای تلفنی » دومین اثر از این نویسنده است که توسط همین مترجم و برای اولین بار به زبان فارسی ترجمه می شود.


‌‌متن کامل را ببینید
این محاصره‌ی غم انگیز/شعر از مجتبی اکرمی

 

 

 

پک هایی عصبی به سیگار میزنی

و گلوی نوشابه‌ای را در دست می‌فشاری

که آواز غم انگیز ماهیگیراني مست را به خاطر می‌آورد

در دانوب

آن ها دورت را گرفته‌اند

و چیزی که تو می‌خواهی

یک شعله است

یک شعله‌ی خیلی بزرگ

برای شکستن این محاصره‌ی غم انگیز


‌‌متن کامل را ببینید
آزادی!/داستان کوتاهی از معصومه خلیلو

 

 

 

 

 

وارد آتلیه که شدیم تصمیمم عوض شد. من و همسرم هر دو متولد یه ماه هستیم. بجای عکس گرفتن از عکاس خواستم که از آرشیوش عکسهای عروسیم رو بیاره، می خواستم یکی از عکسها رو انتخاب کنم که یه خورده تغییرش بده و به عنوان یادگار ماه تولدمون قابش کنم. عکسی رو که انتخاب کردم تو آلبوم عروسیم نداشتم. چون اون موقع تو انتخاب عکس فقط به اینکه قالب نویی داشته باشه توجه کرده بودم. ولی الان یه عکس خیلی معمولی که از عروس و داماد می‌گیرن توجهم رو جلب کرد. اتفاقاً تو این عکس ژست خاصی نداشتیم فقط همدیگه رو بغل کرده بودیم و تو چشمای هم نگاه می‌کردیم ولی هنوز عشقی رو که تو اون نگاه بود حس می‌کردم. از عکاس خواستم که همین عکس رو بدون هیچ تغییری برام چاپ کنه.

وقتی من در حال انتخاب عکس بودم، دوستم بیرون داشت با گوشیش صحبت می‌کرد و انقدر آروم حرف می‌زد که  اصلاً صداش رو نمی‌شنیدم. خوب لابد حرف خصوصی بود یا رابطه ای که من ازش بی خبر بودم و دلش نمی‌خواست که در موردش بهم بگه. تو راه برگشت به دوستم گفتم که زندگی مشترک هم جذابیت‌های خودش رو داره. رسوندمش خونه شون و رفتم. وقتی رسیدم خونه، شوهرم نبود. می‌خواستم تو اتاق خواب لباسهام رو عوض کنم که با دیدن قاب روی دیوار خشکم زد!


‌‌متن کامل را ببینید
دو شعر از مرجان مجیدی

 

 

امشب کمی زودتر بیا

و میهمانی مورچگان را بر پوست خشکیده‌ام بر هم بزن

قبل از آنکه صدای جیغی مرا از هزارتوی خواب هزارساله‌ام

بیرون کشد

و دستی با اشمئزار چشمهایم را ببندد

تو باید چشمهایم را ببینی

تو باید قاتلم را بشناسی

تو باید آخرین تصویر حک شده در حسرت چشمهایم را

تو باید تصویر قاتلم را

تو باید خودت را

 .

.

.

                          بشناسی


‌‌متن کامل را ببینید
حمید رضا اکبری شروه نشستی با برنده جایزه شعر صلح والس؛ مه ناز یوسفی

 

 

 

 

 

 

پست مدرن در شعر اکنون چه منظری دارد ؟

ساختار شکنی ، نگاه متفاوت ، چند صدائی و... همه ی این ها نیاز مند یک بستر قوی ست. وقتی اشعار از دوره ی کلاسیک به نیمایی می رسند و بعد از آن وزن هم برداشته می شود و به شعر سپید تن می دهد نشان از این دارد که طی این دوره ها این نیاز را در خودش دیده که برای رساندن صدایش ضوابط خشک و دست و پاگیر را از میان بردارد و به یک درجه از لمس برسد. یعنی عین تجربه! حالا چرا خیلی از اشعاری که ما به اسم پست مدرن در ایران می خوانیم این قابلیت را ندارد؟ در خیلی از آنها ویژگی های پست مدرن حتی اسکیزوفرن هم جایش را به سخت اندیشی و گاه تفنن های ادبی می دهد. برای من سوال است چطور در جامعه ای که هنوز با مفهوم مدرن دست و پنجه نرم می کند باید سراغ پست مدرن را گرفت؟ حالا می بینیم در همه ی دنیا از اشعار شاعری مثل لئونارد کوهن -با کلمات و مفاهیمی کاملا ملموس-  به اسم پست مدرن یاد می شود. پس این درصد زیادی به تجربه های زیستی بر می گردد. من منکر گریز گاه گاه برخی از شاعران نمی شوم اما قبول این واقعیت که بستر پست مدرن در ایران برای یک جریان هدفمند پی ریزی شده است را نمی پذیرم.


‌‌متن کامل را ببینید
شعر کوتاهی از فرانک کلانتری
ok46t6tljln0nm3yyns.jpg

زنی را میشناسم که سایه اش

بهانه شعر این حوالیست

ولی وقتهایی که میمیرد

کسی نیست

که بالای سر احتضارش بنشیند...


‌‌متن کامل را ببینید
نوشته‌های یهواَکی - یک مرد مجرد در ساعت 7/علیرضا اجلّی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تو را در فیس بوک می‌بینم. یاهو مسنجر چند روزیست قاطی کرده. ورژن جدیدش را هم که از پاساژ بزرگ خریدم جواب نداد. فکر کنم سی پی یوش مشکل دارد. ایمیل‌ام را که امشب چک کردم یک مسیج دیگر از تو برایم آمده بود. در فیس بوک آشناهای قدیمی خوش تیپ جلوی دوربین عکس گرفته‌اند. جی میل‌ام خالی بود. وب سایت‌ها مطلبشان را به روز کرده بودند اما یکی دو خبر را رفتم توی سایتی خواندم که فیلتر شده بود. فیس بوکی شده بودی. مسیج‌هایت را باید از یاهو مسنجر برایم آف می‌گذاشتی. پی امی چیزی. وبلاگت هم که پر از نظرهای دوستانت شده بود. شاید هم کارت صدایش را باید آپ تو دیت می‌کردم. ای دی اس ال جدید چه خبر؟ راستی شما اینترنت پر سرعت دارید؟

ندارید؟ اگر ندارید خوب تهیه کنید. اه اه. با دایال آپ که نمی‌شود راحت نت بازی کرد.

تو را در فیس بوک می‌بینم. اس ام اس می‌دهی که زود آن شو. می‌گویم آن ام. اما آن آنی که می‌گویم در واقع آف ام که به تو می‌گویم آن ام. آن می‌شوم. آن می‌شوی می گویی:ـ امروز ساعت 7 دم پاساژ منتظرم. باییییییی.


‌‌متن کامل را ببینید
گروه ادبی، هنری ضمیر برگزار می کند

گروه ادبی، هنری ضمیر برگزار می کند:

گروه ضمیر برنامه‌ی فرهنگی، هنری و تفریحی برگزار می‌کند. از این پس قرار است به سفر برویم که این سفر برای شناخت بیشتر ایران و گردش در نقاط مختلف سرزمین‌مان است. در این برنامه‌ی فرهنگی، هنری و تفریحی چهره‌های مطرح ادبیات، سینما و هنر و اندیشه به عنوان میهمان با دیگر همسفران همراه می‌شوند. تا با بحث و تبادل افکار و اندیشه‌ها به طور صمیمی و دوستانه در محیطی جدید با تجربه‌های جدید سفر را پربارتر کنند. در این سفر فرهنگی، هنری و تفریحی 20٪ تخفیف برای دانشجویان هنر در نظر گرفته شده است. در ضمن برای ثبت نام محدودیت وجود دارد و کسانی که زودتر ثبت نام کنند در اولویت قرار خواهند گرفت.

برای ثبت نام و اطلاعات بیشتر با آقای امیدرضا رستمیان مدیر اجرایی و هماهنگی این سفر تماس بگیرید: ۰۹۳۵۱۶۱۱۶۷۶

و یا به این لینک بروید:

http://www.cafedastan.net/page/zamirgroup.aspx

دو داستان کوتاه از مسعود ملایی

 

 

 

 

 

دیگه بیدار شده بودم. هر کار کردم خواب نرفتم. خیس عرق بودم. همیشه مادرم وقتی می‌خواست از خونه بره بیرون کولر رو خاموش می‌کرد! رفتم روشنش کردم و نشستم روبروش، می‌دونستم بدنم می‌بنده ولی خیلی لذت داشت، کولر نمی‌تونست از تو خنکم کنه، رفتم سراغ یخچال و پارچ تا نیمه پر شربت آلبالو رو تا آخر کشیدم بالا و از ته دل فریاد زدم:ـ روحت شاد ادیسون، شربتی که سرد نباشه نمی تونه منو سر حال بیاره!

رفتم دوباره جلوی کولر نشستم دلم می‌خواست خونمون استخر داشت تا با لباس هیکلم رو بزنم به آب .حدود یه ساعت جلوی کولر کیف کردم تا این که مادر و پدرم گریه کنون اومدن تو خونه، مادرم نشست رو زمین و شروع کرد های های گریه کردن پدر هم تکیه داد به دیوار، چشماشو بست و آروم آروم گریه کرد. هرچی می‌پرسیدم چی شده هیچ کدوم جواب نمی‌دادن. توان حرف زدن نداشتن. یه دقیقه بعد داییم اومد تو داشت با تلفن حرف می زد. به شکلی ملتمسانه می‌گفت:ـ هر خبری شد به من زنگ بزن، من آوردمشون خونه.

دویدم جلوی داییم گفتم:ـ دایی چی شده؟ یکی جواب بده.

دایی نگاهی تو صورت من کرد و اشک از چشماش سرازیر شد، منو کشوند رو حیاط گفت:ـ برق خونه آبجی فریبات اتصالی کرده بود و خونشون آتیش گرفت، بیچاره همه بدنش سوخته، الان تو بیمارستانه، دکترا گفتن امیدی نیست فقط دعا کنید، دعا کن دایی.

نشستم کنار دیوار خیره شده بودم یه جا. داییم می‌گفت:ـ پاشو بریم تو.


‌‌متن کامل را ببینید
خدا هرگز نمی‌خوابد/داستان کوتاهی از فرزانه رحمانی

 

 

 

 

 

ديگر توتی به درخت‌های توی حياط نمانده بود. باغچه‌مان را مادر سبزی كاشته بود با كمی فلفل و گوجه. خانم‌جان نشسته بود توی ايوان و قليان می‌كشيد. با هر پُكش ماهی‌‌های پلاستيكی توی كوزه‌ی شيشه‌ای بالا و پايين می‌‌شدند. انگار نفسش به آنها جان می‌داد. قليان كشيدن خانم‌جان را دوست داشتم. دود را كه بيرون می‌‌داد چشم‌هاش را تنگ می‌كرد و خيره می‌‌ماند به ديوار، آنجا كه خانه‌مان تمام می‌شد. شايد به آقا‌جان فكر می‌‌كرد كه جايش بينمان خالی بود. شايد اگر او بود می‌‌گفتم. هيچ‌كس توی خانه رازی نداشت كه آقا‌جان نداند، حتی مادر كه خيلی باهاش رو دربايستی داشت.

مادر نشسته بود روبروی خانم‌جان و از توی كيسه‌ی سفيدی قاشق‌قاشق آرد می‌ريخت توی لگن. خانم‌جان پُک محكمی زد:ـ می‌شمری عروس؟ هفتاد و ‌دوتا قاشق بشه نه كمتر نه بيشتر.

مادر دستپاچه كمرش را صاف كرد:ـ حواسم هست؟

حرفش توی دهانش ماسيد وقتی توپ حسين صفير‌كشان آمد و يک‌راست خورد توی سرش:ـ تير غيب خوردی بچه، آروم بگير ببينم چه غلطی می‌كنم.

 

-------------

کافه داستان: داستان کوتاه "خدا هرگز نمی خوابد" نوشته فرزانه رحمانی، اثری است یکدست و روان که با تکیه بر یک شوخی کودکانه داستان جلو می‌رود و در کل اثر این شوخی به چشم می‌خورد. در واقع رحمانی با استفاده از تکرار این شوخی بچه‌گانه فرم داستان را شکل می‌دهد و سر و شکل انتهایی داستان نیز نشان از تسلط کافی نویسنده  بر پایان بندی درست و حساب شده است. این اثر با وجود موقعیت‌های کمیک می‌توانست جذاب‌تر باشد تا مخاطب را بر آن دارد که در طول اثر با شخصیت‌ها و حوادث بیاید و در ذهنش همانطور که تصویر‌ها را می‌بیند و موقعیت‌های ایجاد شده را پی می‌گیرد کمی هم بخندد. تصاویر داستانی رحمانی در این چند جمله نمونه‌ای است از نکات درخشان این اثر: "ديگر توتی به درخت‌های توی حياط نمانده بود. باغچه‌مان را مادر سبزی كاشته بود با كمی فلفل و گوجه. خانم‌جان نشسته بود توی ايوان و قليان می‌كشيد. با هر پُكش ماهی‌‌های پلاستيكی توی كوزه‌ی شيشه‌ای بالا و پايين می‌‌شدند. انگار نفسش به آنها جان می‌داد. قليان كشيدن خانم‌جان را دوست داشتم. دود را كه بيرون می‌‌داد چشم‌هاش را تنگ می‌كرد و خيره می‌‌ماند به ديوار، آنجا كه خانه‌مان تمام می‌شد."


‌‌متن کامل را ببینید
خانوم "سین"/داستان کوتاهی از پژمان تایکندی

 

 

 

 

 

او یک دختر معمولی بود که مدت‌ها دوستش می‌داشتم. روی یک چارپایه چوبی نشسته بودم و تنها ابزارم همان کاغذ و قلم بودند. باید اعتراف کنم که تا آن زمان رابطه‌های زیادی را تجربه کرده بودم اما وقتی به او فکر می‌کردم جاذبه ای که مانند سایر نوامیس طبیعت به خواست من توجه‌ای نداشت مرا به سمت او می‌کشاند در حالی که فکر می‌کنم او تنها خاطری پریده رنگ از من در سر داشت و دست رد به سینه‌ام زده بود. سایه زدنش که تمام شد آن را با میخ و چکش به دیوار خانه آویختم. اما تصویر خاکستری‌اش هر روز سایه مرا می‌آزرد. تا اینکه بعد از یک سال تصمیم گرفتم آن را برای فروش در یک گالری به نمایش بگذارم.

روز سوم حضور آن تصویر در گالری یک مرد جوان و چهار شانه آهسته به سویم آمد و با لحنی صمیمی پرسید:ـ آیا دختری را که تصویرش به سبک سیاه قلم کشیده شده است را می‌شناسم؟

کمی بعد گفتم خاطری روشن از او در ذهن ندارم اما به گمانم مرده باشد. لبخندی زد و چند قدم آن طرف‌تر به ساعتش نگاهی انداخت. لحظاتی بعد دختری وارد گالری شد و به سویش رفت. با هم گرم گرفته بودند و می‌خندیدند. خودش بود خانوم سین! وقتی از روبرو در چهره‌اش دقیق شدم از این موضوع اطمینان پیدا کردم. پیش آز آنکه متوجه حضور من شود رو برگرداندم واز گالری بیرون زدم تا هوایی تازه کنم. آفتاب ملایمی شقیقه‌هایم را نوازش می‌کرد اما سرگیجه داشتم و چشم‌هایم سیاهی می‌رفت. نمی‌خواستم این طور شود اما نمی‌شد.


‌‌متن کامل را ببینید
بدون پاراگراف/داستان کوتاهی از هادی علی پناه

 

 

این بار متوجه حرکتی در میانه‌ی ورقه‌ی کاغذ سفیدش شد. شبیه چیزی بود که از زیر به آن فشار وارد می‌کرد. با دست دیگرش که همیشه در این مواقع بیکار روی رانش به انتظار می‌نشست، گوشه ورقه‌ی کاغذ را گرفت و آن را بلند کرد. ولی نه آنقدر که گوشه‌ی مخالف ورقه از سطح زیرینش جدا شود. چیزی ندید. حتی کوچکترین ذره‌ی گرد و خاک هم روی سطح میزش وجود نداشت. در این حین به خاطر آورد که دستمزد مستخدم پیرش را نپرداخته است. با این یادآوری بود، که دلیل نگاه خشمگین و در عین حال ملتمسانه‌ی او را درست در لحظه‌ای که در را به رویش می‌بست، فهمید. فرصتی برای افسوس خوردن و یا انجام کار دیگری نداشت. کلمه‌ی مورد نظرش کمی سست تر از قبل در ذهنش موج می‌خورد و چشمک می‌زد. با این حالت خوب آشنا بود. حالتی که کلمات قبل از محو شدنشان به خود می‌گیرند. می‌دانست که تلاش دوباره برای پیدا کردنش بیهوده خواهد بود.  به این ترتیب نوشته‌ای را که ممکن بود شاهکاری از سوی او باشد با نوشته‌ای دیگر و با کلمه‌ی آغازین دیگری تعویض خواهد کرد، که معلوم نبود همان اتفاقات را برای او به ارمغان بیاورد یا نه.


‌‌متن کامل را ببینید
شعری کوتاه از نیما یوسفی

 

 

 

 

 

فریاد زمان

                           در میان دستان تاول زده ساعت

                                                  در امتداد فراموشی تیک تاک

  حنجره‌اش را پاره کرده

                                              و فرزند ناخلفش؛ عمر

                    تاریخ را سپری می‌کند

                                     تا کینه دیرینه‌اش را با تفرقه

میان عقربه‌ها بگیرد


‌‌متن کامل را ببینید
یک شعر و دو هایکوی فلسفی از عظیم رضوی

 

 

حیات درختند

                 برگ‌ها

                         در کشمکش عناصر

تداوم درختند

                 دانه‌ها

                               در عبور تبرها

استواری آنند

                 ریشه‌ها

                             در محدودِ زمین

اما پرندگان، تنها پرندگان

                         شورِ درخت

                                      در گستره‌ی بی بعدِ تصورند


‌‌متن کامل را ببینید
بر باد رفته/داستان کوتاهی از حسین کهندل

 

 

باد موزی و سمج در زیر پوست لطیف بی تابی‌ می‌کند و خودش را به باسن میرساند. اما با فرمانی که از مغز صادر می‌شود عقب کشیده می‌شود تا در مکانی امن رها شود. او با مهربانی چشمانش را به شاگردان دوخته است و آرام و پنهان دستش را که حلقه طلایی درون آن فرو رفته است به زیر دامن گًل گلیش می‌برد و روده‌‌هایش را  که در زیر پوست لطیف قرار دارند می‌فشارد. او بر روی صندلی بی‌ تابی‌ میکند. پاهایش را گهی به این طرف و گاهی در طرف دیگر قرار می‌دهد. باد موزی به چابکی فرمان صادر شده از مغز را نقض میکند و خودش را به باسن تراشیده و موزون که از درون دامن گًل دار بر آمده است میرساند تا بتواند به حاضرین بگوید که چه بلایی دیشب بر سر این بدن آمده است. در این هنگام انشاء سر به هوا‌ترین شاگرد کلاس تمام می‌شود و او همانطور که  دستش را بر روی دامن گلدارش گرفته است با صدای بلند می‌گوید: "آفرین تشویقش کنید"


‌‌متن کامل را ببینید
یه همخوابگی دیگه/چارلز بوکوفسکی/ترجمه: علیرضا اجلّی

بعد از رفتنش تو برمی گردی

به تختخواب

و یه ساعت دیگه

رو تختش می‌خوابی

 

اونجا رو که ترک می‌کنی

غمگینی

اما تو باز هم بر می‌گردی

یا برای کاری

یا همینطوری

 

رانندگی می کنی

به سمت ساحل

و میشینی تو ماشینت

نزدیک ظهر

 

همخوابگی متفاوت، گوشواره دیگه، انگشتر دیگه، ادا و اطوار دیگه

کفش راحتی متفاوت، لباس های جدید
‌‌متن کامل را ببینید

 

 

 

 

ژوزه ساراماگو نویسنده و روزنامه‌نگار پرتغالی در سن 87 سالگی درگذشت. او در سال 1998 برنده جایزه نوبل ادبیات شده بود. ساراماگو در آثارش به اسطوره‌ها، تاریخ کشور خودش و تصورات و تخیلات سوررئالیستی می‌پرداخت. او در جایی گفته بود: "امکان به وقوع پیوستن غیرممکن‌ها، رویاها و وهم‌ها، سوژه رمان‌های من هستند."