Cafédastan intends to publish short stories, poems, articles and translated texts. Please email us your literary texts to cafedastan@gmail.com . Your texts would be published after acceptance and edition (if needed). Please pay attention that many texts are sent everyday so probably it would take some times for online publication of your work.
یک جایی یک کسی حرفی
واقعاً
به این اعتقاد دارم، یا میخوام که داشته باشم، که خُلم، و هرگز هم نمیخوام عاقل
شم.
ـ آلن گینزبرگ به جک کرواک
طاعون مخاطب گریزی درسینمای کیارستمی
هفتم: دلیل اینکه نمیتوان وارد گفتمانی با وجود کیارستمی شد ذهنهای مملو از قضاوت حسادت محور و تشویق محور در جامعه سینمایی و مخاطب خاص و در طرف دیگر خالی بودن گنجینه بصری در مخاطب عام سینما. خاصها دیدهشدنش در مهمترین جشنوارهها را به حساب جشنوارهای بودن شخص خودش میگذارند. و عامها، که منظور عدم تخصص در سینماست، سینمای او را روشنفکرنمایی مینامند وصله ناجوری که زاییده همان طاعون مخاطب گریزی است. اگر این نام را عوض کنیم و به جایش نامی دیگر بگذاریم بعضی منتقدان، مخاطبان حرفهای، مخاطبان عام سریعاً این فیلم را تحسین میکنند. در حالی که میدانیم بسیاری از کارگردانان غیر ایرانی در مورد کیارستمی حرفهای بزرگ زدهاند و میدانیم که بسیاری از کارگردانان غیر ایرانی از او تاثیر میگیرند. نسلی از فیلم سازان را با سینمایش پرورش داده است. باز هم کوتاه نمیآییم. به هر حال کیارستمی نسل جدیدی از مخاطبانش را میخواهد که نه خصومت شخصی با او داشته باشند نه بی دیدن فیلمهایش او را بکوبند. مخاطبی با فکری عاری از دانههای تشکیل "ضد". که کاشت این دانهها برداشتی بیمارگونه به بار میآورد. هشتم: گویی مشتریهای این زمانی سینما، در پی تبلیغات مثبت و منفی و زرق و برق جشنوارهها هستند و به فروشندههای فرهنگ دل بسته اند و نبود ذهنی استوار و معرفتی سرشار، مشتری ها را از مسیر انتخاب شان منحرف می کند. مشتری هایی که اگر چه برای خرید لباس به بوتیک ها میروند اما حاشیه و تبلیغات برایشان لذت بخش تر و ارضا کننده تر است. در هر دو جهت هم این اتفاق رخ میدهد. چه جهت موافق سینمایش چه جهت مخالف. نهم: گسترش کیارستمیسم، راهی برای مقابله با ابتذال در سینمای ایران است و نبود کیارستمیسم نبود مخاطبی با ذهنی سرشار از خلاقیت و خیال انگیزی است. محروم ماندن مخاطب ایرانی از دیدن فیلمهای کیارستمی بر روی پرده در جهت نفی ارتقا حافظه و ذهن بصری مخاطب باهوش ایرانی است.متن کامل
نامه نگاری سریعالسیر اینترنتی ما با خوابگرد و این 82 نفر وبلاگنویس. یادداشتی از علیرضا اجلّی
در مستقل بودن کامل این مسابقه شکی نیست. اما کاش خوابگرد خودش از هر نگاه مثلاً 10 نفر را انتخاب میکرد و نظرش را میپرسید. تا دوباره نتایج مسابقات ادبی و جایزههای ادبی تکرار نشود. مثل: یک طیف وبلاگ نویس که داستان سرراست و کلاسیک دوست دارند، یک عده وبلاگ نویس که رمانها و داستانهای مدرن و سبک خاصی دوست دارند، یک عده ادبیات پست مدرن دوست دارند و محبوبترین کتابشان این نوع کتابها هستند یا نظرات وبلاگ نویسانی که در جریان ادبی این روزها نیستند و کتاب نمیخوانند. نظر آنها میتوانست جالب باشد. نظر یک گرافیست وبلاگ نویس؟ یک نقاش یک کتابخوان اهل موسیقی؟ آنها انتخاب میشدند و نظرشان پرسیده میشد. خودتان همه مخاطبان ادبیات داستانی و وبلاگ دارها را خوب میشناسید و میتوانستید بنا بر سلیقه دسته بندی کنید. ده نفر از هر نوع نگاه کافی بود و در نهایت خیل عظیمی از نظرات به دستتان میرسید. فکرش را بکنید کسانی که با ادبیات داستانی هیچ رابطهای ندارند نظرشان بیان میشد. آنوقت دیگر سه نفر برگزیده تغییر میکرد و شاید کتابی که امتیازش یک است حالا امتیازش 80 بود و آنکه امتیازش 40 است 2. "نگران نباش" از نظر 18 نفر خوب است و "برف و سمفونی ابری" را 45 نفر دوست داشتند. این 45 نفر چه کسانی هستند؟ کسانی هستند که همیشه کتابهای خوب را میفهمند و فرهیخته و روشنفکر و کتابخوان هستند. اما این 45 نفر همه هستند؟ یا عدهای محدود که بنا بر رویه و نوع نگرش اکثریت دیگری انتخاب میکنند؟ نظر چند نفر مثل خودمان جذابیتی ندارد. کاش این مسابقه مستقل و پاک و صادقانه به جایی برسد که نظرات نفرات گوناگون را بگیرد تا نظرات نفرات مشترک. متن کامل
سردبیر: علیرضا اجلّی
e-mail:
alireza.ajali@gmail.com
weblog: www.alireza-ajali.blogfa.com
اون:ـ من که چیز زیادی ازش نمیخوام، فقط منو با خودش ببره. حالام که معلوم نیست از اونجا یه راست بره اینگیلیس 4 ماه هم که بیشتر هند نمیمونه. نه تو بگو بد می گم؟ اگه منم تو این 4 ماه باهاش باشم هم تنها نیست هم منم میتونم مثل اون زبانمو تکمیل کنم بعدشم چه میدونیم چی میشه... به خدا کاری به کارش ندارم... اون زندگیشو بکنه منم کنارشم.
من:ـ ای بابا عزیزم چه حرفیه میزنیها این دیگه یه توقعه واقعاً بی جاست. اون بعد 37 سال زندگی تازه تونسته یه تصمیم درست و حسابی برای خودشو و زندگیش بگیره. یه خرده هم حق باید بهش بدی یا نه؟ به قول خودش میخواد 4 ماه بره سربازی فقط درس درس درس. این به نظر تو عاقلانه اس تو رو هم با خودش ببره که هنوز خودش از وضع زندگی اونجا خیلی خوب خبر نداره بابا جان به هر حال اون یه پسره و تو یه دختر شاید اصلاً شب خواست بره تو خیابون بخوابه تو باهاش باشی به نظرت میشه این کارو کرد؟ نمیخوام بگم تو این وضعیت یه خرده منطقی باش اما باور کن راهش این نیست که تو داری میری به زور هیچ کاری انجام نمیشه حتی با گریه و زاری. خودت میدونی که اصرارت واقعاً درست نیست. ببینم راستی راستی، بهت نمیاومد که این جوری تو این روزا که دیگه عشق و عاشقی از مد افتاده یه هو شکفته عشق بشی ها باور کن فکرشم نمیکردم از این مدلا باشی.
کافه داستان: داستان کوتاه "من و اون و جان لنون" سارا امینیان فضایی عاری از کشمکشهای مرسوم دارد و با دیالوگهای زنده مخاطب را به باور شکلگیری این دیالوگها میرساند. در واقع شخصیت "من"و "اون" دو وجه از یک شخصیت واحد هستند وجه بیرونی: من و وجه درونی: اون و در این دیالوگ – مونولوگ که با فضایی نسبی طراحی و اجرا شده است با داستانی جا افتاده روبرو هستیم. پوستر جان لنون به عنوان ناظر تمام نمای اتفاقات خانه شخصیت و به عنوان شی او را تنهاتر نشان میدهد و شی شدگی شخصیتهای تازه داستانی و ضد قهرمان داستان کوتاه امینیان که حالا دیگر وارد گفت و گو با "اون"؛ خودش شده است داستان را پیچیده و تاویل پذیر میکند.

روزهای دیر آمدن
در کاغذی نوشته بودم:
زن پرچم میهن است!
که شیر مینوشیم از پستانش عسل
و خونی که جریان میگیرد
لیلی میشود تا شعر میمیرم.
مسیح و هر پیامبری مستند/شده اند از بوی عرقش.
دیر به خانه که میآییم
سیاه میشود گاهی سفید!
ادبیات خوانده میشود چون انسانها نیاز به یک دستگاه حقیقت یاب دارند و خود همهی زندگیها را نمیتوانند زندگی کنند و باید کسانی همچون نویسنده وجود داشته باشند که داستانِ بودنها و حسرتها و رنجها را روایت کنند و روایت ادبی انسان را انسانتر میکند. ادبیات گاهی قویتر از علوم انسانی دیگر مثل فلسفه و جامعه شناسی و روانشناسی میشود.
کافه داستان، نشریهای اینترنتی است که در آن بطور تخصصی به داستان کوتاه میپردازیم و البته شعر و مقاله و داستان ترجمه هم منتشر میکنیم. اما اولین انتخاب داستان کوتاه است و داستان هایی که تجربهگرا و نو گرا باشند و حرفی برای زدن داشته باشند منتشر میشوند. ادبیات نسل جدید دارد با قدرت زیادی وارد جریان ادبی میشود و این را میشود از فضای سایتها فهمید. داستان نویسان نوگرا و مدرن و پست مدرنی دارند وارد عرصه میشوند که باید در جایی منتشر شوند و دیده شوند کار این عده از سایتها همین است.
نویسنده اگر دغدغه داشته باشد در کره مریخ هم همان نویسنده است و در اروپا و روستاهای دور از مرکز با کم ترین امکانات هم همان نویسنده. نویسنده از جایی خاص متولد نمیشود. نویسنده یکبار در شهرش زاده میشود و بار دیگر از فکرش و فکر را مرزی نیست.
آشنایی با نویسنده :
آرام کاکه ی فلاح از نویسندگان معتبر كرد و از هم نسلان نویسندگانی چون بختیار علی و کاروان کاکه ی سور، سال 1963 در سلیمانیه عراق به دنیا آمده است.
نوشتن را از همان سال های آغازین دهه هشتاد میلادی با نگارش داستان آغاز نموده است. اولین اثر چاپ شده از او داستان كوتاه «تابلو» بود كه سال 1983 در روزنامه «همكاری» منتشر شد. كاكه ی فلاح مدرك لیسانس خود را در سال 1986 در رشته فیزیك از دانشگاه موصل دریافت كرده است و پس از آن به مدت سه سال ساكن شهر خاركف اوكراین شده و دردانشگاه خارکف شروع به آموختن زبان های روسی، انگلیسی، لاتین، ادبیات روسی و انگلیسی می کند. از سال 1991 نیز ساکن سوئد شده است.
از این نویسنده تا كنون هفت اثر مستقل که عبارتند ازیك رمان، پنج مجموعه داستان و یك مجموعه گفتگو منتشر شده است.
داستان كوتاه «در بند آواها» که از مجموعه داستان « بلیتی برای جهنم » انتخاب شده، بعد از داستان « بابای تلفنی » دومین اثر از این نویسنده است که توسط همین مترجم و برای اولین بار به زبان فارسی ترجمه می شود.

پک هایی عصبی به سیگار میزنی
و گلوی نوشابهای را در دست میفشاری
که آواز غم انگیز ماهیگیراني مست را به خاطر میآورد
در دانوب
آن ها دورت را گرفتهاند
و چیزی که تو میخواهی
یک شعله است
یک شعلهی خیلی بزرگ
برای شکستن این محاصرهی غم انگیز

وارد آتلیه که شدیم تصمیمم عوض شد. من و همسرم هر دو متولد یه ماه هستیم. بجای عکس گرفتن از عکاس خواستم که از آرشیوش عکسهای عروسیم رو بیاره، می خواستم یکی از عکسها رو انتخاب کنم که یه خورده تغییرش بده و به عنوان یادگار ماه تولدمون قابش کنم. عکسی رو که انتخاب کردم تو آلبوم عروسیم نداشتم. چون اون موقع تو انتخاب عکس فقط به اینکه قالب نویی داشته باشه توجه کرده بودم. ولی الان یه عکس خیلی معمولی که از عروس و داماد میگیرن توجهم رو جلب کرد. اتفاقاً تو این عکس ژست خاصی نداشتیم فقط همدیگه رو بغل کرده بودیم و تو چشمای هم نگاه میکردیم ولی هنوز عشقی رو که تو اون نگاه بود حس میکردم. از عکاس خواستم که همین عکس رو بدون هیچ تغییری برام چاپ کنه.
وقتی من در حال انتخاب عکس بودم، دوستم بیرون داشت با گوشیش صحبت میکرد و انقدر آروم حرف میزد که اصلاً صداش رو نمیشنیدم. خوب لابد حرف خصوصی بود یا رابطه ای که من ازش بی خبر بودم و دلش نمیخواست که در موردش بهم بگه. تو راه برگشت به دوستم گفتم که زندگی مشترک هم جذابیتهای خودش رو داره. رسوندمش خونه شون و رفتم. وقتی رسیدم خونه، شوهرم نبود. میخواستم تو اتاق خواب لباسهام رو عوض کنم که با دیدن قاب روی دیوار خشکم زد!
امشب کمی زودتر بیا
و میهمانی مورچگان را بر پوست خشکیدهام بر هم بزن
قبل از آنکه صدای جیغی مرا از هزارتوی خواب هزارسالهام
بیرون کشد
و دستی با اشمئزار چشمهایم را ببندد
تو باید چشمهایم را ببینی
تو باید قاتلم را بشناسی
تو باید آخرین تصویر حک شده در حسرت چشمهایم را
تو باید تصویر قاتلم را
تو باید خودت را
.
.
.
بشناسی

پست مدرن در شعر اکنون چه منظری دارد ؟
ساختار شکنی ، نگاه متفاوت ، چند صدائی و... همه ی این ها نیاز مند یک بستر قوی ست. وقتی اشعار از دوره ی کلاسیک به نیمایی می رسند و بعد از آن وزن هم برداشته می شود و به شعر سپید تن می دهد نشان از این دارد که طی این دوره ها این نیاز را در خودش دیده که برای رساندن صدایش ضوابط خشک و دست و پاگیر را از میان بردارد و به یک درجه از لمس برسد. یعنی عین تجربه! حالا چرا خیلی از اشعاری که ما به اسم پست مدرن در ایران می خوانیم این قابلیت را ندارد؟ در خیلی از آنها ویژگی های پست مدرن حتی اسکیزوفرن هم جایش را به سخت اندیشی و گاه تفنن های ادبی می دهد. برای من سوال است چطور در جامعه ای که هنوز با مفهوم مدرن دست و پنجه نرم می کند باید سراغ پست مدرن را گرفت؟ حالا می بینیم در همه ی دنیا از اشعار شاعری مثل لئونارد کوهن -با کلمات و مفاهیمی کاملا ملموس- به اسم پست مدرن یاد می شود. پس این درصد زیادی به تجربه های زیستی بر می گردد. من منکر گریز گاه گاه برخی از شاعران نمی شوم اما قبول این واقعیت که بستر پست مدرن در ایران برای یک جریان هدفمند پی ریزی شده است را نمی پذیرم.
زنی را میشناسم که سایه اش
بهانه شعر این حوالیست
ولی وقتهایی که میمیرد
کسی نیست
که بالای سر احتضارش بنشیند...

تو را در فیس بوک میبینم. یاهو مسنجر چند روزیست قاطی کرده. ورژن جدیدش را هم که از پاساژ بزرگ خریدم جواب نداد. فکر کنم سی پی یوش مشکل دارد. ایمیلام را که امشب چک کردم یک مسیج دیگر از تو برایم آمده بود. در فیس بوک آشناهای قدیمی خوش تیپ جلوی دوربین عکس گرفتهاند. جی میلام خالی بود. وب سایتها مطلبشان را به روز کرده بودند اما یکی دو خبر را رفتم توی سایتی خواندم که فیلتر شده بود. فیس بوکی شده بودی. مسیجهایت را باید از یاهو مسنجر برایم آف میگذاشتی. پی امی چیزی. وبلاگت هم که پر از نظرهای دوستانت شده بود. شاید هم کارت صدایش را باید آپ تو دیت میکردم. ای دی اس ال جدید چه خبر؟ راستی شما اینترنت پر سرعت دارید؟
ندارید؟ اگر ندارید خوب تهیه کنید. اه اه. با دایال آپ که نمیشود راحت نت بازی کرد.
تو را در فیس بوک میبینم. اس ام اس میدهی که زود آن شو. میگویم آن ام. اما آن آنی که میگویم در واقع آف ام که به تو میگویم آن ام. آن میشوم. آن میشوی می گویی:ـ امروز ساعت 7 دم پاساژ منتظرم. باییییییی.
گروه ادبی، هنری ضمیر برگزار می کند:
گروه ضمیر برنامهی فرهنگی، هنری و تفریحی برگزار میکند. از این پس قرار است به سفر برویم که این سفر برای شناخت بیشتر ایران و گردش در نقاط مختلف سرزمینمان است. در این برنامهی فرهنگی، هنری و تفریحی چهرههای مطرح ادبیات، سینما و هنر و اندیشه به عنوان میهمان با دیگر همسفران همراه میشوند. تا با بحث و تبادل افکار و اندیشهها به طور صمیمی و دوستانه در محیطی جدید با تجربههای جدید سفر را پربارتر کنند. در این سفر فرهنگی، هنری و تفریحی 20٪ تخفیف برای دانشجویان هنر در نظر گرفته شده است. در ضمن برای ثبت نام محدودیت وجود دارد و کسانی که زودتر ثبت نام کنند در اولویت قرار خواهند گرفت.
برای ثبت نام و اطلاعات بیشتر با آقای امیدرضا رستمیان مدیر اجرایی و هماهنگی این سفر تماس بگیرید: ۰۹۳۵۱۶۱۱۶۷۶
و یا به این لینک بروید:

دیگه بیدار شده بودم. هر کار کردم خواب نرفتم. خیس عرق بودم. همیشه مادرم وقتی میخواست از خونه بره بیرون کولر رو خاموش میکرد! رفتم روشنش کردم و نشستم روبروش، میدونستم بدنم میبنده ولی خیلی لذت داشت، کولر نمیتونست از تو خنکم کنه، رفتم سراغ یخچال و پارچ تا نیمه پر شربت آلبالو رو تا آخر کشیدم بالا و از ته دل فریاد زدم:ـ روحت شاد ادیسون، شربتی که سرد نباشه نمی تونه منو سر حال بیاره!
رفتم دوباره جلوی کولر نشستم دلم میخواست خونمون استخر داشت تا با لباس هیکلم رو بزنم به آب .حدود یه ساعت جلوی کولر کیف کردم تا این که مادر و پدرم گریه کنون اومدن تو خونه، مادرم نشست رو زمین و شروع کرد های های گریه کردن پدر هم تکیه داد به دیوار، چشماشو بست و آروم آروم گریه کرد. هرچی میپرسیدم چی شده هیچ کدوم جواب نمیدادن. توان حرف زدن نداشتن. یه دقیقه بعد داییم اومد تو داشت با تلفن حرف می زد. به شکلی ملتمسانه میگفت:ـ هر خبری شد به من زنگ بزن، من آوردمشون خونه.
دویدم جلوی داییم گفتم:ـ دایی چی شده؟ یکی جواب بده.
دایی نگاهی تو صورت من کرد و اشک از چشماش سرازیر شد، منو کشوند رو حیاط گفت:ـ برق خونه آبجی فریبات اتصالی کرده بود و خونشون آتیش گرفت، بیچاره همه بدنش سوخته، الان تو بیمارستانه، دکترا گفتن امیدی نیست فقط دعا کنید، دعا کن دایی.
نشستم کنار دیوار خیره شده بودم یه جا. داییم میگفت:ـ پاشو بریم تو.

ديگر توتی به درختهای توی حياط نمانده بود. باغچهمان را مادر سبزی كاشته بود با كمی فلفل و گوجه. خانمجان نشسته بود توی ايوان و قليان میكشيد. با هر پُكش ماهیهای پلاستيكی توی كوزهی شيشهای بالا و پايين میشدند. انگار نفسش به آنها جان میداد. قليان كشيدن خانمجان را دوست داشتم. دود را كه بيرون میداد چشمهاش را تنگ میكرد و خيره میماند به ديوار، آنجا كه خانهمان تمام میشد. شايد به آقاجان فكر میكرد كه جايش بينمان خالی بود. شايد اگر او بود میگفتم. هيچكس توی خانه رازی نداشت كه آقاجان نداند، حتی مادر كه خيلی باهاش رو دربايستی داشت.
مادر نشسته بود روبروی خانمجان و از توی كيسهی سفيدی قاشققاشق آرد میريخت توی لگن. خانمجان پُک محكمی زد:ـ میشمری عروس؟ هفتاد و دوتا قاشق بشه نه كمتر نه بيشتر.
مادر دستپاچه كمرش را صاف كرد:ـ حواسم هست؟
حرفش توی دهانش ماسيد وقتی توپ حسين صفيركشان آمد و يکراست خورد توی سرش:ـ تير غيب خوردی بچه، آروم بگير ببينم چه غلطی میكنم.
-------------
کافه داستان: داستان کوتاه "خدا هرگز نمی خوابد" نوشته فرزانه رحمانی، اثری است یکدست و روان که با تکیه بر یک شوخی کودکانه داستان جلو میرود و در کل اثر این شوخی به چشم میخورد. در واقع رحمانی با استفاده از تکرار این شوخی بچهگانه فرم داستان را شکل میدهد و سر و شکل انتهایی داستان نیز نشان از تسلط کافی نویسنده بر پایان بندی درست و حساب شده است. این اثر با وجود موقعیتهای کمیک میتوانست جذابتر باشد تا مخاطب را بر آن دارد که در طول اثر با شخصیتها و حوادث بیاید و در ذهنش همانطور که تصویرها را میبیند و موقعیتهای ایجاد شده را پی میگیرد کمی هم بخندد. تصاویر داستانی رحمانی در این چند جمله نمونهای است از نکات درخشان این اثر: "ديگر توتی به درختهای توی حياط نمانده بود. باغچهمان را مادر سبزی كاشته بود با كمی فلفل و گوجه. خانمجان نشسته بود توی ايوان و قليان میكشيد. با هر پُكش ماهیهای پلاستيكی توی كوزهی شيشهای بالا و پايين میشدند. انگار نفسش به آنها جان میداد. قليان كشيدن خانمجان را دوست داشتم. دود را كه بيرون میداد چشمهاش را تنگ میكرد و خيره میماند به ديوار، آنجا كه خانهمان تمام میشد."

او یک دختر معمولی بود که مدتها دوستش میداشتم. روی یک چارپایه چوبی نشسته بودم و تنها ابزارم همان کاغذ و قلم بودند. باید اعتراف کنم که تا آن زمان رابطههای زیادی را تجربه کرده بودم اما وقتی به او فکر میکردم جاذبه ای که مانند سایر نوامیس طبیعت به خواست من توجهای نداشت مرا به سمت او میکشاند در حالی که فکر میکنم او تنها خاطری پریده رنگ از من در سر داشت و دست رد به سینهام زده بود. سایه زدنش که تمام شد آن را با میخ و چکش به دیوار خانه آویختم. اما تصویر خاکستریاش هر روز سایه مرا میآزرد. تا اینکه بعد از یک سال تصمیم گرفتم آن را برای فروش در یک گالری به نمایش بگذارم.
روز سوم حضور آن تصویر در گالری یک مرد جوان و چهار شانه آهسته به سویم آمد و با لحنی صمیمی پرسید:ـ آیا دختری را که تصویرش به سبک سیاه قلم کشیده شده است را میشناسم؟
کمی بعد گفتم خاطری روشن از او در ذهن ندارم اما به گمانم مرده باشد. لبخندی زد و چند قدم آن طرفتر به ساعتش نگاهی انداخت. لحظاتی بعد دختری وارد گالری شد و به سویش رفت. با هم گرم گرفته بودند و میخندیدند. خودش بود خانوم سین! وقتی از روبرو در چهرهاش دقیق شدم از این موضوع اطمینان پیدا کردم. پیش آز آنکه متوجه حضور من شود رو برگرداندم واز گالری بیرون زدم تا هوایی تازه کنم. آفتاب ملایمی شقیقههایم را نوازش میکرد اما سرگیجه داشتم و چشمهایم سیاهی میرفت. نمیخواستم این طور شود اما نمیشد.
این بار متوجه حرکتی در میانهی ورقهی کاغذ سفیدش شد. شبیه چیزی بود که از زیر به آن فشار وارد میکرد. با دست دیگرش که همیشه در این مواقع بیکار روی رانش به انتظار مینشست، گوشه ورقهی کاغذ را گرفت و آن را بلند کرد. ولی نه آنقدر که گوشهی مخالف ورقه از سطح زیرینش جدا شود. چیزی ندید. حتی کوچکترین ذرهی گرد و خاک هم روی سطح میزش وجود نداشت. در این حین به خاطر آورد که دستمزد مستخدم پیرش را نپرداخته است. با این یادآوری بود، که دلیل نگاه خشمگین و در عین حال ملتمسانهی او را درست در لحظهای که در را به رویش میبست، فهمید. فرصتی برای افسوس خوردن و یا انجام کار دیگری نداشت. کلمهی مورد نظرش کمی سست تر از قبل در ذهنش موج میخورد و چشمک میزد. با این حالت خوب آشنا بود. حالتی که کلمات قبل از محو شدنشان به خود میگیرند. میدانست که تلاش دوباره برای پیدا کردنش بیهوده خواهد بود. به این ترتیب نوشتهای را که ممکن بود شاهکاری از سوی او باشد با نوشتهای دیگر و با کلمهی آغازین دیگری تعویض خواهد کرد، که معلوم نبود همان اتفاقات را برای او به ارمغان بیاورد یا نه.

فریاد زمان
در میان دستان تاول زده ساعت
در امتداد فراموشی تیک تاک
حنجرهاش را پاره کرده
و فرزند ناخلفش؛ عمر
تاریخ را سپری میکند
تا کینه دیرینهاش را با تفرقه
میان عقربهها بگیرد
حیات درختند
برگها
در کشمکش عناصر
تداوم درختند
دانهها
در عبور تبرها
استواری آنند
ریشهها
در محدودِ زمین
اما پرندگان، تنها پرندگان
شورِ درخت
در گسترهی بی بعدِ تصورند
باد موزی و سمج در زیر پوست لطیف بی تابی میکند و خودش را به باسن میرساند. اما با فرمانی که از مغز صادر میشود عقب کشیده میشود تا در مکانی امن رها شود. او با مهربانی چشمانش را به شاگردان دوخته است و آرام و پنهان دستش را که حلقه طلایی درون آن فرو رفته است به زیر دامن گًل گلیش میبرد و رودههایش را که در زیر پوست لطیف قرار دارند میفشارد. او بر روی صندلی بی تابی میکند. پاهایش را گهی به این طرف و گاهی در طرف دیگر قرار میدهد. باد موزی به چابکی فرمان صادر شده از مغز را نقض میکند و خودش را به باسن تراشیده و موزون که از درون دامن گًل دار بر آمده است میرساند تا بتواند به حاضرین بگوید که چه بلایی دیشب بر سر این بدن آمده است. در این هنگام انشاء سر به هواترین شاگرد کلاس تمام میشود و او همانطور که دستش را بر روی دامن گلدارش گرفته است با صدای بلند میگوید: "آفرین تشویقش کنید"
بعد از رفتنش تو برمی گردی
به تختخواب
و یه ساعت دیگه
رو تختش میخوابی
اونجا رو که ترک میکنی
غمگینی
اما تو باز هم بر میگردی
یا برای کاری
یا همینطوری
رانندگی می کنی
به سمت ساحل
و میشینی تو ماشینت
نزدیک ظهر
همخوابگی متفاوت، گوشواره دیگه، انگشتر دیگه، ادا و اطوار دیگه
ژوزه ساراماگو نویسنده و روزنامهنگار پرتغالی در سن 87 سالگی درگذشت. او در سال 1998 برنده جایزه نوبل ادبیات شده بود. ساراماگو در آثارش به اسطورهها، تاریخ کشور خودش و تصورات و تخیلات سوررئالیستی میپرداخت. او در جایی گفته بود: "امکان به وقوع پیوستن غیرممکنها، رویاها و وهمها، سوژه رمانهای من هستند."
کافه داستان داستان کوتاه، شعر، مقاله و ترجمه منتشر میکند. آثار خود را برای ما به ایمیل cafedastan@gmail.com ارسال نمایید. اثر بعد از تائید و ویرایش در صورت نیاز، منتشر میشود. دقت فرمائید آثار زیادی روزانه ارسال میشود و امکان دارد اثر شما در نوبت قرار بگیرد و تا انتشار اثر مدتی طول بکشد.
برای خداحافظی هیچ وقت دیر نیست
گردآوری:الهه
رضوانی
انتشارات: سخن گستر
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۲۰۰۰ تومان
در من فیلی خفته است
نویسنده: ثنا
نصاری
انتشارات:
داستان سرا
چاپ اول:
اسفند ۱۳۸۷
تعداد صفحه:
72 صفحه
قیمت: 1400
تومان
ـــــــــ
نقدها روی کتاب:
. مروری بر داستان در من فيلي خفته است
نویسنده: سینا مشایخی
انتشارات: ایلیا
راننده زنش را کشت
شعری از سارا امینیان
آن سال هم
باران نبارید
خوابید
و در خواب
آئینهای به
پهنای صورتش دید
حس میکرد
خودش را
اما نه چشمی
نه گوشی نه گونهای
هیچ چیز
نداشت
لرزید و
ترسید
روی بدنش خاکی
گل شده از طعم باران
حس
میکرد
مغزش خالی از
حس باران بود
اوج
گرفت
سرمای بدنش
کجا بود
این گرما و حس
لذت از کجا
پیش رفت و پیش
رفت
عریان
شد
حیوان شد
یادش
آمد
آئینه ناپدید
شد
از خواب پرید
و
انسان شد
بابا نان ندارد!
شعری از نیما یوسفی
کودک
من آسوده بخواب
یا
چشمانت را باز کن و بخواب
یا
چشمانت را ببند و ببین شعر مرا
تقصیر
من نیست
دیگر
قصه ای نمانده که بگویم
آسوده
بخواب
دیگر
نه حسین فهمیدهایست
نه
تانک دشمن
نه
پتروس جوانی
نه
سد استقامتی
ریز
علی هم پیر شده و قطار هوهوکنان تا انتها میرود
کبری
هم تصمیمش قطعیست
روباه
مکار هم با کلاغ قصه ما دوست شده
و
علی بادامهایش تمام
دیگر
نه بابا آب دارد نه نان
نه!
کودک من دیگر چیزی نمانده جز شعر من
از
کجا شروع کنم؟ از چه بگویم؟ از فقر بابا؟ تا کجا بگویم؟
از
فقر بابا بگویم
که
همه به انتها رسیدند و بابا هم به فقر
که
سالهاست هر چه نان داشت بخشید
هر
چه کوشید آب داشت و آنرا بخشید
آسوده
بخواب کودک من
من
قصهگوی این شبم
شعر مرا نخوانده بخوان و بخواب