Cafédastan intends to publish short stories, poems, articles and translated texts. Please email us your literary texts to cafedastan@gmail.com . Your texts would be published after acceptance and edition (if needed). Please pay attention that many texts are sent everyday so probably it would take some times for online publication of your work.
نشر کتاب مس برگزار میکند:
خوانش
داستان کوتاه «آشنایی با ادبیات مدرن»
شروع
کلاسها 15 بهمنماه
ظرفیت:
بسیار محدود
مکان:
کتابفروشی نشر مس
از هم
اکنون میتوانید ثبت نام کنید.
فروشگاه نشر کتاب مس: تهران، شهرک اکباتان، فاز1، بلوک سی2، جنب ورودی 12، تلفن 44659035
برادرم رمضان
نویسنده: تینا محمدحسینی
انتشارات: آگه
چاپ اول: ۱۳۹۰
تعداد صفحات: ۹۶
قیمت: ۲۵۰۰ تومان
درباره برادرم رمضان:
این مجموعه داستان بعد از دو سال رفتوآمد میان
ناشر و اداره کتاب و حذف دو داستان آن سرانجام منتشر شد. علت طولانی شدن زمان
انتشار آن نیز به موضوع طولانی شدن روند صدور مجوز انتشار آن
برمیگردد.
"برادرم رمضان" در خانه ادبیات افعانستان
قضاوت در مورد مجموعه داستان کوتاه "برادرم رمضان" را به آینده میگذاریم اما
باور داریم که نثر روان و یک دست این مجموعه و ایدههای تازه و خلاقانهاش، هر
خوانندهای را مجذوب خواهد کرد.
نویسندگان، شاعران و مترجمانی که تمایل دارند اثرشان را در کافه داستان به نمایش بگذارند میتوانند با ایمیل کافه داستان تماس حاصل نمایند.
صفحه مجموعه داستان "آنالی" در سایت نشر آگه
آنالی
نویسنده: مینو عبدالله پور
انتشارات: آگه
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۳۳۰۰ تومان
برای خداحافظی هیچ وقت دیر نیست
گردآوری:الهه
رضوانی
انتشارات: سخن گستر
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۲۰۰۰ تومان
اداره
پست
نویسنده: چارلز بوکوفسکی
ترجمه: علیرضا اجلّی
من مُردم. به همین سادگی. اولش فکر کردم شوخی است اما نه، راستی راستی توی تابوت بودم. خیلی داد و هوار کشیدم که من زندهام، اما هیچ کس نمیفهمید. پشت سر جنازهام، همه گریه میکردند، مادرم ، پدرم ، همسرم ، بچههایم. دلم خیلی برای بچهها میسوخت. یتیم شده بودند. دوست داشتم گریه کنم اما نمیتوانستم. اصلاً انگار دلم نمیآمد. انگار یک جور راحتی توی وجودم بود که دوست نداشتم به همش بزنم. همسرم سیاه پوشیده بود و جلوتر از بقیه میرفت. آرام آرام گریه میکرد.
کمکم حوصلهام سر رفت. اینها میخواهند تا آخرش گریهزاری کنند و تو سر خودشان بزنند. از آنها جدا شدم تا کمی بگردم. دیگر مالِ خودم بودم، خودِ خودم.
اول دوست داشتم به یک نفر سر بزنم. او هم توی قبرستان بود. یک دفعه دیدمش. آن طرف خیابان ایستاده بود و نگاهم میکرد. مثل آن موقعهایی که زنده بود. میخواستم بروم بپرسم این دنیا چطوری است، اما از اول نباید روی خوش نشان میدادم. آن موقعی که زنده بود هم اصلاً به او روی خوش نشان ندادم. چند بار آمد توی کوچه، جلویم ایستاد تا حرف بزنیم، اما ساکت و سر به زیر رفت. منتظر بودم بیاید خواستگاریام، اما نیامد. دو روز بعد اعلامیهاش را توی کوچه دیدم. خیلی گریه کردم، اما نصف شب، آن هم زیر پتو تا هیچکس نفهمد. حتماً او که مرده بود، فهمیده. لبخند میزد. لابد قند توی دلش آب شده بود که من مردم و حالا آمدهام اینجا. آمد طرف من. موهایم زیر روسری بود. دست به سرم کشیدم. اصلاً من که روسری سرم نبود. موهایم را مرتب کردم.
_ ببخشید . منو یادتونه.
سرم را پایین انداختم. نباید خوشحالی را توی چشمهایم میدید.
_سخت نگیر. اینجا قاعده و قانون سختی نداره. به خاطر اینکه من رو نگاه کنی کسی سرزنشت نمیکنه. حالا نگام کن. میخوام چشماتو خوب ببینم.
پسرۀ پر رو. من که دیگر بچه نبودم. سن وسالی از من گذشته، هنوز کفنم خشک نشده بود. بچه دارم. این چه طرز صحبت با یک خانم است، آن هم برای اولین بار . پشتم را کردم، بروم که بازویم را چسبید. از ترس جیغ کشیدم.
_ میدونی چند وقته منتظرتم. میدونی همش تو فکرت بودم. همش دنبالت بودم.
برگشتم و توی چشمهایش نگاه کردم. بلند گفتم، شاید هم فریاد زدم:
_تو غلط کردی. من برای خودم زندگی داشتم. تو اصلاً کی هستی که زندگی من را زیر نظر داشتی.
خندید.
_این قدر زندگی زندگی نکن. دیگه از زندگی خبری نیست. تو مُردی.
چند قدم عقب رفتم. گریهام گرفت. دویدم تا از او دور شوم. نمی دانم کجا میرفتم، دیگر خیابانها برایم آشنا نبودند اما میدویدم. من شوهرم را دوست داشتم، حداقل خودم این طوری فکر میکردم. او حق نداشت من را زیر نظر داشته باشد. اما او که مرده بود، چطوری من را زیر نظر داشت. گوشهای ایستادم و به دیوار تکیه دادم. چند ساعت از مرگم گذشته بود و او از من میخواست همه را از یاد ببرم. اما واقعاً آنها از خودم هم مهمتر بودند. خودم میخواستم بروم و او را ببینم، اما حالا از او فرار میکردم.کنار دیواری ایستادم و روی زمین نشستم. آفتاب بالای سرم بود اما هوا اصلاً گرم نبود. احساس کردم کسی بالای سرم ایستاده . سرم را بالا کردم. دنبالم دویده بود. خندید.
_ فکر کردی به همین راحتی ولت میکنم. تو دیگه اون آدم زندهای که بودی نیستی. اون یه دنیای دیگه بود و اینجا یه دنیای دیگه.
_ دست از سرم بردار. نمیخوام ببینمت.
کنارم روی زمین نشست.
_ چرا؟ من بهت بدی کردم؟
_چرا دنبالم میای؟
دستم را گرفت. دستش گرم نبود. میخواستم دستم را از دستش بیرون بکشم اما او محکم دستم را گرفته بود. صورتش را آورد جلو. خودم را عقب کشیدم، اما فایدهای نداشت. او صورتم را بوسیده بود. بدنم شروع کرد به لرزیدن. ترسیده بودم. سردم شد.
_ چرا وحشت کردی؟ گفتم که اینجا مثل اون دنیا نیست.
خودم را عقب کشیدم. دستم را ول کرد.
_ نترس. سخت نگیر. اینجا کسی بازخواستت نمیکنه.
_ چرا فکر میکنی من هم تو رو دوست دارم.
_ یادته چند ماه بعد از عروسیت اومدی سر قبرم.
فکر کنم از وحشت سفید شده بودم. یادم رفته بود. این را واقعاً یادم نبود.
_ مگه نمیخواستی همون اول بیایی قبرستون دنبالم. پاشو . پاشو بریم این اطراف رو نشونت بدم. می دونم خوشت میاد . پاشو دیگه .
و دستم را کشید و از زمین بلندم کرد.
_ بیا بریم. این صحنه رو نباید از دست بدی. وقتی می ذارنت تو قبر قیافه ات دیدنیه. خودت هم خندهات میگیره.
دنبالش میرفتم. نمیدانم چرا هم ازش میترسیدم هم ...
شوهرم یک مشت خاک ریخت روی لحد. مادرم از حال رفته بود. دختر کوچکم یک گوشه داشت بازی میکرد . پسرم یواش یواش گریه میکرد. مادر شوهرم برای زنهای دور و برش از خوبیهای من میگفت.
دستم را فشار داد.
_ بریم . دیگه اینجا کاری نداری. اگه خواستی پنجشنبهها می تونی بیایی بهشون سر بزنی.
خودم را نگاه کردم. یک لباس صورتی کوتاه تا بالای زانو پوشیده بودم. لباسم آستینهای پفی کوتاه داشت. موهایم با هر نسیمی میرفت و میآمد .
_ این جوری خیلی خوشگلتر شدی. بریم.
و من را با خودش برد.
کافه داستان داستان کوتاه، شعر، مقاله و ترجمه منتشر میکند. آثار خود را برای ما به ایمیل cafedastan@gmail.com ارسال نمایید. اثر بعد از تائید و ویرایش در صورت نیاز، منتشر میشود. دقت فرمائید آثار زیادی روزانه ارسال میشود و امکان دارد اثر شما در نوبت قرار بگیرد و تا انتشار اثر مدتی طول بکشد.
اما ماهنامه: هر ماه یک داستان (انتخابی)، دو شعر (انتخابی)، داستان ترجمه، شعر ترجمه، مقاله و نقد، گزارش خواهیم داشت. شماره دوم ماهنامه اول اسفند منتشر خواهد شد. نویسندگان، شاعران و مترجمان میتوانند تا 25 بهمن ماه آثار خود را برای ما ارسال کنند. به ایمیل: cafedastan@gmail.com و یا alireza.ajali@gmail.com آثار خود را ارسال کنید. عنوان آثار رسیده، برای اطمینان نویسنده در کافه داستان درج خواهد شد. توجه داشته باشید هر اثری از این تاریخ برای کافه داستان ارسال شود برای ماهنامه بررسی خواهد شد. منتظر آثار زیبای شما فرهیختگان هستیم.
گفت و گو
گفت و گو با امیر حسین یزدان بد
پس چرا این همه تنش هست؟ وقتی در مورد ادبیات جوان صحبت میکنیم، در این قشر حجم نارضایتی خیلی بالاست. بخش عمدهایش هم تقصیر آن جوان نویسنده نیست. از طرفی، از این جهت که پول جدی در میان نیست و طبیعتاً رقابتها به خصوص برای جوانها غیر اقتصادیست، شکل حرفهای هم ندارد و صنفی پیش نمیرود.
البته اعتقاد ندارم
ادبیات و شعر و داستان تعریفی داشته باشد. تعریفهای کتابها بیشمار است. ادبیات
خوانده میشود چون انسانها نیاز به یک دستگاه حقیقت یاب دارند و خود همهی
زندگیها را نمیتوانند زندگی کنند و باید کسانی همچون نویسنده وجود داشته باشند که
داستانِ بودنها و حسرتها و رنجها را روایت کنند و روایت ادبی انسان را انسانتر
میکند.
هر اثري كه خلق مي شود خود به تنهايي عملي شاهكارانه است. بايد ديد هر اثر چه مفهومي را دربردارد. چرا قرن هاست از "هملت" به عنوان شاهكار شكسپير نام میبرند؟ آيا شما از خواندن آثارو يا نمايشنامه هاي ديگر لذت نبرده ايد و برايتان مفهومي تر نبوده است؟
ساختار شکنی ، نگاه متفاوت ، چند صدائی و... همه ی این ها نیاز مند یک بستر قوی ست. وقتی اشعار از دوره ی کلاسیک به نیمایی می رسند و بعد از آن وزن هم برداشته می شود و به شعر سپید تن می دهد نشان از این دارد که طی این دوره ها این نیاز را در خودش دیده که برای رساندن صدایش ضوابط خشک و دست و پاگیر را از میان بردارد و به یک درجه از لمس برسد. یعنی عین تجربه! حالا چرا خیلی از اشعاری که ما به اسم پست مدرن در ایران می خوانیم این قابلیت را ندارد؟