Cafédastan intends to publish short stories, poems, articles and translated texts. Please email us your literary texts to cafedastan@gmail.com . Your texts would be published after acceptance and edition (if needed). Please pay attention that many texts are sent everyday so probably it would take some times for online publication of your work.
نشر کتاب مس برگزار میکند:
خوانش
داستان کوتاه «آشنایی با ادبیات مدرن»
شروع
کلاسها 15 بهمنماه
ظرفیت:
بسیار محدود
مکان:
کتابفروشی نشر مس
از هم
اکنون میتوانید ثبت نام کنید.
فروشگاه نشر کتاب مس: تهران، شهرک اکباتان، فاز1، بلوک سی2، جنب ورودی 12، تلفن 44659035
برادرم رمضان
نویسنده: تینا محمدحسینی
انتشارات: آگه
چاپ اول: ۱۳۹۰
تعداد صفحات: ۹۶
قیمت: ۲۵۰۰ تومان
درباره برادرم رمضان:
این مجموعه داستان بعد از دو سال رفتوآمد میان
ناشر و اداره کتاب و حذف دو داستان آن سرانجام منتشر شد. علت طولانی شدن زمان
انتشار آن نیز به موضوع طولانی شدن روند صدور مجوز انتشار آن
برمیگردد.
"برادرم رمضان" در خانه ادبیات افعانستان
قضاوت در مورد مجموعه داستان کوتاه "برادرم رمضان" را به آینده میگذاریم اما
باور داریم که نثر روان و یک دست این مجموعه و ایدههای تازه و خلاقانهاش، هر
خوانندهای را مجذوب خواهد کرد.
نویسندگان، شاعران و مترجمانی که تمایل دارند اثرشان را در کافه داستان به نمایش بگذارند میتوانند با ایمیل کافه داستان تماس حاصل نمایند.
صفحه مجموعه داستان "آنالی" در سایت نشر آگه
آنالی
نویسنده: مینو عبدالله پور
انتشارات: آگه
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۳۳۰۰ تومان
برای خداحافظی هیچ وقت دیر نیست
گردآوری:الهه
رضوانی
انتشارات: سخن گستر
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۲۰۰۰ تومان
اداره
پست
نویسنده: چارلز بوکوفسکی
ترجمه: علیرضا اجلّی
سايه ی آلا چيق روسرش بود كه شيرين غريبی كرد. نشست روپتوی تازده ی روتخت و شد عين آتش گردانی پر از آتش. حرفي نزد. چيزي درون اش سوسو زد و تخم چشمهايش لرزيد. دست اش رفت به نرمه ی گوش شيرين كه يكهو دل شيرين شورزد. دست اش داغ بود و يك مشت هراس، توصورت اش. خون، خون اش را می خورد كه خرخره ی شيرين را سفت گرفت. بعدش خنديد و ناز كرد و ماچ اش. بس كه مست كرده بود هنوز عاشق اش بود. غلغلک اش داد و همه حرف هايی كه نوک زبان اش بود، درز گرفت. اما اشک درچشمان اش گرديد و سينه به سينه ی شيرين گفت: "چرا تولكی و تنت لغوه گرفته؟ ششدانگ اون بچه از كيه؟ كی تودلت انداخته؟ شايد بخشيدمت، حرف بزن! "
رنگ به صورت شيرين نبود كه طناب پيچ شد و و شل و ول افتاد روتخت. صدايش جيغ جيغی شد و گفت: " بگذار زندگی مون رو بكنيم. كم سختی نكشيديم. بچه، بچه ی خوته لا مروّت. توكه مث يه چينی عتيق هوام روداشتي، يهو چی به گوشت ريختند كه شدی تيغ و خوردی به قلبم؟ "
او كه فک هايش را رو هم می فشرد ،گيس شيرين را چنان كشيد كه خون جوشيد و بالا آورد و افتاد به سرفه . صدايش خسته بود : " مگه من كم دوستت داشتم شيرين ؟ گفتم كه هيچ چيز اين بچه به من نمی خوره و گفتی تا قد نكشيده كه چيزی نميشه گفت . می دونی كه خيلی ها رو دور زدم و رسيدم اينجا .اما چرا حرومی ؟ مگه اون غلتيدن ها، بوسه ها ، لمس ها چی كم داشت كه پشت پا به بختمون زدی ؟ "
شيرين بر بر نگاه اش كرد و ناليد : "تو هوش و حواست سرجاش نيست . كاردی بزن رو دلم و خلاصم كن ! "
او گفت : " علفهای هرز رو بايد وجين كرد . گُر كه گرفتيم دلواپس نباش . اين باغ سوخته و هر چی كه داريم و نداريم می مونه واسه " پونه ". حالا بچه ی هركی ام ميخواد باشه . اون الف بچه كه گناهی نكرده . منم ديگه دل و دماغی واسه زندگی ندارم !"
دست برد به پيت ِپرِ زيرِتخت و تاآخرين چكه – چكه های آن، همه را خالی كرد رو رخت و ريخت اش و نشست بغل شيرين و با كاردی زد تو گره طناب و پيش ازآن كه سيگاري بگيراند گفت: "برو شيرين! وسواسی كه تو فكرم افتاده مريضم كرده و می دانم كه همه ی حرفات درسته . اما باز اين فكر لعنتی مث خرمگسي تو ذهنم می چرخه و تا كاری دستت ندادم برو پشت رُل و پا به گاز دور شو كه حالاش هم پونه دلشوره ات را داره ! اما اون عشوه مرمری كه می گفتن رو برام بگو . كی ها بهت عشوه مرمری می گفتن ؟ چرا می گفتن؟"
شيرين ، مبهوت شعله ای كه دودش چشم را می سوزاند ، وامانده و لرزان داشت دور می شد كه كارگردان كات داد. سكانس بعدی ماند برای بعد از ناهار و اما انگار او هم يک چيزيش شد. ريخت به هم و لمَ داد به سپيداري پير. به قابيل فكر كرد و هابيل . ديد كه ديگر هابيلی نمانده . زندگی شده چشم در برابر چشم . اما همه می پايند كه يک جوری دم به تله ندهند .قرار بود كه تو سكانس مانده ، ابهامی باشد و اينكه مردی درميان دود و آتش قهقهه اي سرداده و بگويد : " نارو زدی و نارو خوردی . هرچی بود همه حرف بود !" اما اينكه اين مرد برادرش هست يا كس ديگرو اينكه شوهر شيرين می مانَد و يا نمی مانَد، آخر فيلم هيچ مشخص نشود . می خواست كه اگر تو گيشه گرفت ، " خود زنی 2 " را كليد بزند. به خود فكر كرد و ديد، خودش هم كه به خيال اش هابيل است ، قابيلي بيش نيست . او هم دارد مثل همه لاپوشانی مي كند كه شايد سهمی بيشتر ببرد. فقط اين وسط چيزی كه اتفاق می افتد ، دستی است كه رنگ خون نمی گيرد .
کافه داستان داستان کوتاه، شعر، مقاله و ترجمه منتشر میکند. آثار خود را برای ما به ایمیل cafedastan@gmail.com ارسال نمایید. اثر بعد از تائید و ویرایش در صورت نیاز، منتشر میشود. دقت فرمائید آثار زیادی روزانه ارسال میشود و امکان دارد اثر شما در نوبت قرار بگیرد و تا انتشار اثر مدتی طول بکشد.
اما ماهنامه: هر ماه یک داستان (انتخابی)، دو شعر (انتخابی)، داستان ترجمه، شعر ترجمه، مقاله و نقد، گزارش خواهیم داشت. شماره دوم ماهنامه اول اسفند منتشر خواهد شد. نویسندگان، شاعران و مترجمان میتوانند تا 25 بهمن ماه آثار خود را برای ما ارسال کنند. به ایمیل: cafedastan@gmail.com و یا alireza.ajali@gmail.com آثار خود را ارسال کنید. عنوان آثار رسیده، برای اطمینان نویسنده در کافه داستان درج خواهد شد. توجه داشته باشید هر اثری از این تاریخ برای کافه داستان ارسال شود برای ماهنامه بررسی خواهد شد. منتظر آثار زیبای شما فرهیختگان هستیم.
گفت و گو
گفت و گو با امیر حسین یزدان بد
پس چرا این همه تنش هست؟ وقتی در مورد ادبیات جوان صحبت میکنیم، در این قشر حجم نارضایتی خیلی بالاست. بخش عمدهایش هم تقصیر آن جوان نویسنده نیست. از طرفی، از این جهت که پول جدی در میان نیست و طبیعتاً رقابتها به خصوص برای جوانها غیر اقتصادیست، شکل حرفهای هم ندارد و صنفی پیش نمیرود.
البته اعتقاد ندارم
ادبیات و شعر و داستان تعریفی داشته باشد. تعریفهای کتابها بیشمار است. ادبیات
خوانده میشود چون انسانها نیاز به یک دستگاه حقیقت یاب دارند و خود همهی
زندگیها را نمیتوانند زندگی کنند و باید کسانی همچون نویسنده وجود داشته باشند که
داستانِ بودنها و حسرتها و رنجها را روایت کنند و روایت ادبی انسان را انسانتر
میکند.
هر اثري كه خلق مي شود خود به تنهايي عملي شاهكارانه است. بايد ديد هر اثر چه مفهومي را دربردارد. چرا قرن هاست از "هملت" به عنوان شاهكار شكسپير نام میبرند؟ آيا شما از خواندن آثارو يا نمايشنامه هاي ديگر لذت نبرده ايد و برايتان مفهومي تر نبوده است؟
ساختار شکنی ، نگاه متفاوت ، چند صدائی و... همه ی این ها نیاز مند یک بستر قوی ست. وقتی اشعار از دوره ی کلاسیک به نیمایی می رسند و بعد از آن وزن هم برداشته می شود و به شعر سپید تن می دهد نشان از این دارد که طی این دوره ها این نیاز را در خودش دیده که برای رساندن صدایش ضوابط خشک و دست و پاگیر را از میان بردارد و به یک درجه از لمس برسد. یعنی عین تجربه! حالا چرا خیلی از اشعاری که ما به اسم پست مدرن در ایران می خوانیم این قابلیت را ندارد؟