short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
کلاس نقاشی/داستان کوتاه/میترا کریمی راد
معلم وارد کلاس شد.به سمت تخته رفت آنچنان که گچ همانند آهنربای بزرگی او را به سمت خود جذب میکند. گچ را شکاند و با حروف بزرگی روی تخته نوشت:
موضوع نقاشی این هفته:اعتماد

پسر کوچولوی  قصه ی ما داشت با خودش فکر میکرد چطور اعتماد را نشان دهد؟
در ذهنش میگفت: برای نشان دادن اعتماد میان آدمیان چند نفر را میکشم که دستهایشان در دست همدیگر است.
شروع به کشیدن کرد.

پسرک دیگری با خودش گفت:آقای معلم از ما چه چیزهایی میخواهد مگر اعتماد کشیدنی است؟
پسرک سومی هم با خودش فکرهایی میکرد. در حال حاضر نمیتوانم فکرش را بخوانم.
پسر کوچولوی دیگری نیز در قصه ما وجود دارد که بغل دستی پسرک اول است.
پسرک اول از بغل دستی اش میپرسد میتوانم نقاشی ات را ببینم؟
بغل دستی فرصت پاسخ یافتن نیافت. زیرا که در این هنگام معلم نقاشیها را جمع کرد.

معلم خیلی با حوصله است. یکی یکی بچه ها را میخواند تا بیایند درباره نقاشی هایشان صحبت کنند.
نفر اول کاغذش سفید است. میگوید:به نظر من اعتماد چیزی نیست که بتوان آن را کشید.
نفر دوم پسرک اول قصه ماست. میگوید:من در نقاشی ام دستهای این آدمها را به هم داده ام که نشانه ی دوستی و اعتماد میان آنهاست.

نفر سوم همان کسی است که  قبلتر نتوانستم فکرش را بخوانم. صفحه نقاشی را به چهار قسمت تقسیم کرده. درسه قسمت دو نفر هستند که  دستهایشان  از هم جداست ولی در قسمت چهارم دستها در دست هم.
میگوید:من فکر میکنم اعتماد به مرور زمان  به دست می آید.

و نوبت میرسد به پسرک آخر ما همان که فرصت پاسخ یافتن نیافت.
میگوید:من بین آدمهای نقاشی ام فاصله گذاشته ام. دستهای آنها در دست هم نیست. اما اعتماد را در آنها میبینم.چون اعتماد روی ظاهر که نمایان نیست.
معلم به نقاشی او نگاه میکند.

خود او را میبیند. بچه های کلاس که هر کدام اسمهایشان با فلشی بالای سرشان مشخص شده و شخص بلند قدی در میان آنها که گویا معلم است زیرا جلویش میز کلاس قرار دارد.
معلم در ذهنش و از ته دلش همه شاگردهایش را تحسین میکند.
رو به بچه ها میکند:
-بچه های عزیزم.
اما نه در ذهنش واژه دیگری را جست و جو میکند. در ذهنش می آید اینها بزرگ عقلها هستند. چیزی نمیگوید.
-بچه های عزیزم. اعتماد همان چیزی است  که در بین ما در همین کلاس کوچک و همین میزها و صندلیها جریان دارد...
اعتماد همان چیزیست که شما با دلهای پاکتان در مورد آن نظر میدهید...

نقاشیها را در کیفش میگذارد.
بچه ها میپرسند:آقا بهمان پس نمی دهید؟
معلم لبخندی بر صورتش نشسته و با قدمهای آهسته و محکم همانطور که کلاس را ترک میکند میگوید: مگر به من اعتماد ندارید؟
بچه ها لبخند میزنند.