Cafédastan intends to publish short stories, poems, articles and translated texts. Please email us your literary texts to cafedastan@gmail.com . Your texts would be published after acceptance and edition (if needed). Please pay attention that many texts are sent everyday so probably it would take some times for online publication of your work.
نشر کتاب مس برگزار میکند:
خوانش
داستان کوتاه «آشنایی با ادبیات مدرن»
شروع
کلاسها 15 بهمنماه
ظرفیت:
بسیار محدود
مکان:
کتابفروشی نشر مس
از هم
اکنون میتوانید ثبت نام کنید.
فروشگاه نشر کتاب مس: تهران، شهرک اکباتان، فاز1، بلوک سی2، جنب ورودی 12، تلفن 44659035
برادرم رمضان
نویسنده: تینا محمدحسینی
انتشارات: آگه
چاپ اول: ۱۳۹۰
تعداد صفحات: ۹۶
قیمت: ۲۵۰۰ تومان
درباره برادرم رمضان:
این مجموعه داستان بعد از دو سال رفتوآمد میان
ناشر و اداره کتاب و حذف دو داستان آن سرانجام منتشر شد. علت طولانی شدن زمان
انتشار آن نیز به موضوع طولانی شدن روند صدور مجوز انتشار آن
برمیگردد.
"برادرم رمضان" در خانه ادبیات افعانستان
قضاوت در مورد مجموعه داستان کوتاه "برادرم رمضان" را به آینده میگذاریم اما
باور داریم که نثر روان و یک دست این مجموعه و ایدههای تازه و خلاقانهاش، هر
خوانندهای را مجذوب خواهد کرد.
نویسندگان، شاعران و مترجمانی که تمایل دارند اثرشان را در کافه داستان به نمایش بگذارند میتوانند با ایمیل کافه داستان تماس حاصل نمایند.
صفحه مجموعه داستان "آنالی" در سایت نشر آگه
آنالی
نویسنده: مینو عبدالله پور
انتشارات: آگه
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۳۳۰۰ تومان
برای خداحافظی هیچ وقت دیر نیست
گردآوری:الهه
رضوانی
انتشارات: سخن گستر
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۲۰۰۰ تومان
اداره
پست
نویسنده: چارلز بوکوفسکی
ترجمه: علیرضا اجلّی
پاها هماهنگ با هم بالا میآمد، به زمین کوبیده میشد و به پیش میرفتند. با بالا آمدن پاهایشان، دست چپشان هم بالا میآمد و میافتاد. روی دوش راستشان، اسلحهها میلرزید و میدرخشید. بالای سرشان در آسمان دستهای سار پرواز میکردند و سایههایشان روی سر سربازها مثل یک موج، آهسته بالاو پایین میشد.
سربازها در جاده دور میشدند و پشت سرشان، زن و دخترکی کنار هم ایستاده بودند و موهایشان در باد میلرزید. زن دستش را روی شانه دخترک گذاشته بود و انگشتهایش میلرزیدند. دخترک دستش را بالا آورد و تکان داد. همان موقع از آسمان ساری به پایین شیرجه زد، دخترک جیغ کشید اما گروهان همانطور دور میشد. سار کنار جاده نشست، چیزی را از کنار جاده نوک زد، بعد پرواز کرد و در آسمان محو شد. یکباره صدای غرشی آمد. زن برگشت و حجمی از گرد و خاک را دید که به طرفشان میآمد. وقتی دیواره گرد و خاک پیششان فرو نشست. زن جیپ نظامی را شناخت. جیپ خاموش شد. افسری از آن پایین پرید و آمد تا روبروی زن. زن سرش را بالا برد تا صورت افسر را ببیند. افسر با دستش به سینه زن اشاره کرد. بعد دستهایش را روی هم گذاشت و به دوردست جاده که حجمی از گرد و خاک در آن دور میشد و سربازها مثل چند باریکه سیاه در آن حجم، محو میشدند اشاره کرد. زن سرش را تکان داد و با نوک انگشت شستش، قطره خیس زیر چشمش را پاک کرد و گفت: «بله، شوهرم هم بود». بعد دست دخترش را کشید و گفت: «شما هم میروید». افسر ابروهایش را بالا برد و به سردوشیهایش اشاره کرد. به شش قپهء بزرگ توپر، که زیر نور خورشید عصر میدرخشیدند. زن گفت «شاید بشناسمتان... شما فرمانده پادگان... » و با سرش به سویی اشاره کرد که حدس میزد، پادگان با دیوارها و حصار افراشتهاش آنجاست. دیوارهایی که شوهرش و رفقای او، حتی جرأت لمس آجرهایش، به ذهنشان نمیرسید.
... حالت چهره شوهرش که نیمه شب بغل گوشش، دیوارها را توصیف میکرد، جلوی چشمهایش آمد. شوهرش چشمهایش را بسته بود و میگفت، از دیوارهایی میگفت با آجرهایی که هر کدام، اندازه نیم تنهی آدم بودند و آنها را جوری روی هم، سوار کرده بودند که انگار هزارها ستون، کنار هم گذاشتهاند و سر دیوار در سیاهی آسمان فرو میرفت. میگفت حتی جرأت نگاه کردن به سر ستونها و دیوارها را ندارند، گوش به گوش پخش شده بود که فرمانده منع کرده.
... و حالا فرمانده روبروی زن ایستاده بود. دخترک دست زن را کشید و پا به پا کرد. اما زن گفت: «حالا نه» دخترک گفت «چرا حالا نه؟». زن رو به فرمانده آهسته گفت:
«ببخشید... میخواهد چیزی را دم گوشم بگوید، آخر خیلی وقت است که در خانه فقط دو نفر شدیم».
فرمانده سرش را تکان داد و خم شد روی سر دخترک و گوشش را جلو برد. دخترک این پا و آن پا کرد و به مادرش نگاه کرد و وقتی دید مادرش سر به تایید تکان میدهد. در گوش فرمانده چیزی نجوا کرد. فرمانده سریع راست ایستاد. بعد به خودش اشاره کرد و به دهانش و دستهایش را ضربدری روی هم گذاشت. دخترک تند خودش را کشاند پشت زن و با دو دست دو طرف دامن زن را از پشت چسبید. زن دستهایش را به پشت برد و شانههای دخترک را چنگ زد و گفت: « نشنیده بودم شما... شما لال...». فرمانده سرش را تکان داد و به طرف لب جاده رفت. زن و دخترک هم، فرمانده کلتش را بیرون کشید. خم شد و با نوک لوله کلت روی زمین، آنجا که سایه پیکر زن افتاده بود، چیزی نوشت. زن گفت «ببخشید من... من سواد ندارم». فرمانده سرش را آرام تکان داد و چشمهایش را بست. دخترک از پشت زن سرک کشید. یک قدم جلو آمد و نشست. نوک انگشت اشارهاش را روی حروف و کلمات روی خاک میلغزاند و کلمه کلمه، هجی میکرد، بعد رو به زن گفت «نوشته من فقط برای گفتن دستورهای سردار به سربازها باید حرف بزنم» .
فرمانده سرش را، رو به پایین چند بار تکان داد و آن دستش را که کلت نداشت تا دم موهای دخترک پیش آورد. اما او باز تند پشت سر مادرش پنهان شد و دو دستی دو طرف دامن زن را چنگ زد و یواش از پشت دامن زن سرک کشید.
فرمانده با دستش به آنسوی جاده که خلاف حرکت سربازها بود، اشاره کرد. بعد دستش را رو به جیپ دراز کرد. زن گفت: «نه ... ممنون» و برگشت، دست دخترک را کشید و در جاده راه افتادند.
فرمانده با نوک پا، نوشتهاش را پاک کرد و به طرف جیپ رفت که دخترک صدایش زد: «باباکجا...» اما دست زن، تند جلوی دهانش را گرفت. فرمانده به طرفشان میآمد. زن گفت: «ببخشید، بچه است». اما فرمانده دست دخترک را گرفت و بردش لب جاده. زن دو دستش را جلوی دهانش گرفته بود و موهایش را باد روی شانه هایش میلغزاند.
فرمانده خم شد و نوک لوله کلتش را روی زمین لغزاند. دخترک نشست. بعد بلند شد و رو به زن داد زد: «نوشته رفتن تا از پادگان فطریه سوار شن و برن لب مرز»
فرمانده باز خم شد وبعد دخترک داد زد: «نوشته شاید حالا ... حالاها نیان» بعد دوید و پشت زن پنهان شد. زن لرزش سر دخترک را روی رانهایش حس کرد. خواست او را بغل کند. اما وقتی دید فرمانده کنار جیپ ایستاده و به آنها نگاه میکند. دست دخترک را کشید و راه افتادند. دخترک گفت: «وقتی میخواست بنویسه، فکر کردم روی دوشاش شیش تا چشم... » و تند به پشت سرش نگاه کرد. زن لبخند زد و به غرش موتور جیپ که دور میشد گوش داد. بعد چشمهایش را بست تا دست دخترک او را تا ده بکشاند.
کافه داستان داستان کوتاه، شعر، مقاله و ترجمه منتشر میکند. آثار خود را برای ما به ایمیل cafedastan@gmail.com ارسال نمایید. اثر بعد از تائید و ویرایش در صورت نیاز، منتشر میشود. دقت فرمائید آثار زیادی روزانه ارسال میشود و امکان دارد اثر شما در نوبت قرار بگیرد و تا انتشار اثر مدتی طول بکشد.
اما ماهنامه: هر ماه یک داستان (انتخابی)، دو شعر (انتخابی)، داستان ترجمه، شعر ترجمه، مقاله و نقد، گزارش خواهیم داشت. شماره دوم ماهنامه اول اسفند منتشر خواهد شد. نویسندگان، شاعران و مترجمان میتوانند تا 25 بهمن ماه آثار خود را برای ما ارسال کنند. به ایمیل: cafedastan@gmail.com و یا alireza.ajali@gmail.com آثار خود را ارسال کنید. عنوان آثار رسیده، برای اطمینان نویسنده در کافه داستان درج خواهد شد. توجه داشته باشید هر اثری از این تاریخ برای کافه داستان ارسال شود برای ماهنامه بررسی خواهد شد. منتظر آثار زیبای شما فرهیختگان هستیم.
گفت و گو
گفت و گو با امیر حسین یزدان بد
پس چرا این همه تنش هست؟ وقتی در مورد ادبیات جوان صحبت میکنیم، در این قشر حجم نارضایتی خیلی بالاست. بخش عمدهایش هم تقصیر آن جوان نویسنده نیست. از طرفی، از این جهت که پول جدی در میان نیست و طبیعتاً رقابتها به خصوص برای جوانها غیر اقتصادیست، شکل حرفهای هم ندارد و صنفی پیش نمیرود.
البته اعتقاد ندارم
ادبیات و شعر و داستان تعریفی داشته باشد. تعریفهای کتابها بیشمار است. ادبیات
خوانده میشود چون انسانها نیاز به یک دستگاه حقیقت یاب دارند و خود همهی
زندگیها را نمیتوانند زندگی کنند و باید کسانی همچون نویسنده وجود داشته باشند که
داستانِ بودنها و حسرتها و رنجها را روایت کنند و روایت ادبی انسان را انسانتر
میکند.
هر اثري كه خلق مي شود خود به تنهايي عملي شاهكارانه است. بايد ديد هر اثر چه مفهومي را دربردارد. چرا قرن هاست از "هملت" به عنوان شاهكار شكسپير نام میبرند؟ آيا شما از خواندن آثارو يا نمايشنامه هاي ديگر لذت نبرده ايد و برايتان مفهومي تر نبوده است؟
ساختار شکنی ، نگاه متفاوت ، چند صدائی و... همه ی این ها نیاز مند یک بستر قوی ست. وقتی اشعار از دوره ی کلاسیک به نیمایی می رسند و بعد از آن وزن هم برداشته می شود و به شعر سپید تن می دهد نشان از این دارد که طی این دوره ها این نیاز را در خودش دیده که برای رساندن صدایش ضوابط خشک و دست و پاگیر را از میان بردارد و به یک درجه از لمس برسد. یعنی عین تجربه! حالا چرا خیلی از اشعاری که ما به اسم پست مدرن در ایران می خوانیم این قابلیت را ندارد؟