شعری از فرناز حسینی به مناسبت 8 مارس روز زن
صدای بی ثمر زوزهی گرگی
بر بالین حجلهی من
جای تازیانهی زندگی
مرگ کودکم در شکم
جای تازیانهی زندگی
لمس پدرم قبل از زنگ مدرسه
جای تازیانهی زندگی
لب گزیدهی مادرم در بوسه ای حرام
مدیر و سردبیر
alireza.ajali@gmail.com
دبیر بخش
زنان
مقالات و آثار خود را در حیطه ی زنان به این ایمیل بفرستید:
چشمه کتاب | علیرضا اجلّی (بادکنک قرمز) | کانون ادبیات ایران | جن و پری | نشر جامه دران | نشر کتاب مس | هفتان | خوابگرد | دیباچه | رمز آشوب |وازنا | عروض | دینگ دانگ | دانوش | آتی بان | غور غور | همراوی | دوشنبه (نمایه مقالات و خبرهای ادبی در دنیای مجازی) | شیوا مقانلو | علیرضا مجابی
سامان رسا
_ تو به شانس اعتقاد
داری؟
_ خوب آره، چون الان اینجام.
_ عجیبه نه؟
_ آره، خیلی.
_ می ترسم.
_ از چی؟
_ شاید آدم بدشانسی بودم.
_ آره. شانس آوردی خوش شانسی.
" قاتل دهن گشاد "
محدثه فرهاد کیایی
پلیس عکس های قاتل فراری رو همه جای شهر پخش کرده بود. تا مردم به محض دیدن عکس های قاتل به پلیس اطلاع بدن تا اونا هم دستگیرش کنن. چهره ی قاتل خشن نبود، بینی تراشیده و چشم های درشت با پلک های بلندی داشت. ابروهاشم کلفت و خوش حالت بود، چیزی که بیشتر از همه توی صورت قاتل جلب توجه می کرد، لب هاش بود. لب و دهن کوچیکی داشت که یه جذابیت ابلهانه به چهره اش می بخشید. پلیس به خاطر نالایقی خودش می گفت: قاتل خیلی زرنگ و باهوشه. چهار سال بود که همینجور مردم بیگناه رو می کشت و هیچکس نه می دونست کجا زندگی می کنه و نمی تونست بگیردش. قاتل به یه سوپری رفت تا پفک بخره، دم در سوپری نشست تا پفک اش رو بخوره. ... متن کامل
نویسنده: چارلز
بوکوفسکی
برگردان: محمدحسن
فرازمند
پرنده اي
آبي در قلب من هست
كه مي خواهد بيرون شود
اما من بيش از اين ها زيرك ام، فقط
اجازه مي دهم
شب ها گاهي بيرون برود،
وقت هايي كه همه خوابيده اند.
توي
چشم هايش نگاه مي كنم.
مي گويم اش، مي دانم كه آن جايي،
پس
غمگين نباش...
متن
کامل
ده نکته
براي نوشتن داستاني در حد انتشار
مشخص کن که برای تو چه جالب
است، جالب ترین موضوعات را در زندگی ات پیدا کن، و از نگاه خاص خودت بنویس.
بزرگترین مزیت ها در صنعت نشر این است که ما مالک داستانیم و تنها ما می توانیم
بنویسیم. از این فرصت باید استفاده کرد
اسم رایج آن فلش فیکشن یا داستان کوتاه کوتاه است. داستانی بین 300 تا 1000 کلمه. بلند تر از میکرو فیکشن (10 تا 300 کلمه) اما کوتاهتر از داستان کوتاه مرسوم ( 3000 تا 5000 کلمه که قابل قبول بیشتر مجلات است. ) فلش فیکشن داستانی معمولی با کمترین کنش است. این مقاله سعی دارد که روش بخصوصی را برای نوشتن فلش فیکشن ارائه دهد. نویسندگان می توانند اگر دوست دارند روی داستان شان اندکی تمرکز کنند
نشستن زير درختان زيتون و چشيدن طعم گيلاس
مروری
بر فیلم شناسی عباس کیارستمی
در ابتدا قبل از هر بحثی، بر این قضیه تأکید میکنم که شخصأ علاقه مند به دسته بندی نیستم و در این نوشتار به ناچار و برای رسیدن به هدفی که تنها با این امر میسر می گشت این طبقه بندی صورت گرفته است
زنان معمولآ قشری از جامعه را تشکیل می دهند که در مورد آنها حرف و حدیث های زیادی وجود دارد! عده ای از آنها به عنوان پله های ترقی استفاده کرده و با دادن شعارهای فمنیستی راه را برای پیشبرد هدف های خود هموار می کنند. در مقابل با عده ی دیگری مواجه هستیم که مانند دیوار بتونی روبروی زنان می ایستند و زنان را فقط در چارچوب آشپرخانه می بینند و دسته آخر عده ی کمی هستند که با نگاه واقع بینانه به مسائل این جنس خاموش اما کلیدی جامعه نگاه می کنند
یک روز که روی تختم دراز کشیده بودم به این فکر کردم که چقدر دوست دارم کف اتاقم را مثل خیابان سنگ فرش کنم. ولی به این دلیل که در خانه ی پدر و مادرم زندگی می کنم نمی توانم. بعد به این فکر کردم که در تمام عمر چقدر شانس دارم که کف اتاقم را مثل خیابان سنگ فرش کنم. یا در معنای کلی تر زندگی مستقل را تجربه کنم
و خداوند زن را آفرید تا
او را زنده به گور کنیم...
و خداوند زن را آفرید تا برایمان پسر به
دنیا بیاورد...
و خداوند زن را آفرید تا او را در هفت سالگی ذبح کنیم به گناهی نکرده و خون او را برای آرامش دیوارهای مرد سالاریمان بپاشانیم...
غروب تمام ابری آسمان را فراگرفت. خستگی پاهایم را حس نمی کردم. رها و بی دغدغه می رفتم. خیابان شلوغ بود و مثل همیشه تکراری: پیرمردی با قد خمیده که قیچیش را به امید تیز شدن پشت هم باز و بسته می کرد و با هر صدای بهم خوردن تیغ های قیچیش همه وابستگی هایم را می برید. نوجوانی که با ظاهری آراسته و با چهره ای افسرده به دیگران نگاه می انداخت و منتظر پاسخ نگاهش بود و نمی دانست ازین کار چه می خواهد. غمی که در چهره همه دیده می شد و خستگی آنها را بیش از آنچه که بود نشان می داد. غمی که به آتلیه های عکاسی هم سرایت کرده بود. جدیتی مضحک . حتی مضحک تر از حرفهایی که با خودم می زدم. پیرمردی که به امید اینکه ازو خرید کنم با بهت نگاهی گذرا به من می انداخت و از سبد پر میوه اش معلوم بود امروز ضرر زیادی کرده است. کتابفروشی های خالی. ماشین هایی که در فضای سرمه ای رنگ و خفه پیش از شب به راهشان ادامه می دادند.
کفش فروشی. بوی تند بقالی. سوار تاکسی شدم. نور سرد و گنگ چراغ ها که به خیابان می تابیدند.
دیگر شب شده بود و همه لامپ ها روشن بود. واقعیت از روشنایی های بازار که از شیشه عینکم می گذشت و چشمانم را لمس می کرد. واضح تر بود و من باورش نمی کردم.
2
تلخی همیشه در کنار من بود . همراه من بود. چون همیشه شادی را می خواستم.
دخترک گفت:
- آقا آدامس!
یاد روزها ی قبل افتادم: روزی که به دنبال کتابی رفتم که وقتی بدستش آوردم خالی بود. بدون حتی یک سطر. پر از رنگ. معصوم و خالی. آن غروب تمام ابری. همان غروبی که از کودکی نسبت به آن حس احترام داشتم. یا شاید ترس. شگفتی و یا هر حس دیگر. آن روزی که در بازار پیرمردها قیمت ها را می پرسیدند. روزی که بادام خوردم و تلخی یکی از آنها شیرینی همه آنها را از بین برد. روزی که مسیر پرستو ها را دنبال می کردم و پرستوها از نگاهم جلو می زدند.
- آقا یه دونه
باران می بارید. آسمان و رعد و برق. اینها در تیر ماه باورنکردنی است. مثل یک هدیه. انگار کسی چیزی از من خواسته بود. سرم را برگرداندم پسرک آدامس فروش رفت.
3
قطار با سرعت نور می رفت. " کدام سمت نانم را باید کره بمالم" آهنگی بود که در تمام مسیر در ذهن من بود. به کجا می خواستم بروم؟
- قطار هر جا که تو بخوای نمی ایسته پسر جان!
پیرمردی بود. به گمانم فکرهایم را بلند گفته بودم. شاید آواز هم خواندم. نمی دانم.
- انگلیسی می خوندی؟
بله. آواز هم خوانده بودم. حواسم جمع نبود.
- بله. شما از کی بیدار هستید.
- من هیچ وقت خوابم نمی بره. چشام رو می بندم. اما خواب نیستم.
- شما چند سالتونه؟
- نمی دونم 75-80-85. نمی دونم پسرم.
منظره بیرون قطار دل انگیز تر از همیشه بود. سبز و سرمه ای همین.
- به کجا میرید؟
تلفن زنگ زد. رشته خیالم پاره شد.
- مادر. تلفن. مادر.
- اومدم.
آمد. تلفن را برداشت.
- کی بود؟ قطع شد.
- نمی دونم.
رفت. تلفن هم دیگر زنگ نزد.
دوباره قطار سوت کشید. من می ترسیدم:
بلیط من باطل شده بود و من قاچاقی نشسته بودم.
4
دستم را روی صورتم گذاشتم. نیمی از صورتم را می پوشاند. چشمانم نیمه باز بود و با بهت ساکنی به ملودی که در حال پخش شدن بود گوش می دادم.
- افشره ی غمهای بشریه.
برادرم با صدایی کش دار و جدی پرسید:
- چی؟
سکوت کردم. ملودی نمی گذاشت برای پاسخ دادن فکر کنم. با کمی تاخیر گفتم:
- آهنگ رو می گم.
نگاهی معنی دار به من انداخت.
دوباره غرق شدم. رنگ ها . سبز آبی قهوه ای. یکی بعد از دیگری. از دل هم در می آمدند. همه رنگ ها مات. یک جاده به رنگ خاک. نور مهتاب بر آن می بارید. می روم. چشمانم مرا می برند. پاهایم نیستند. پرواز می کنم. بدون بال. و دوباره رنگها. دوباره سکوت کردن و دوباره نور ماه دوباره نگاه کردن و نفهمیدن.
5
از خواب پریدم. همان لحظه آمد. گرفتم. افتضاح بود.
- گور باباش.
- آره، غصه نخور.
سرم را بلند کردم. با عجله و ترس به پشت سرم نگاه کردم. انگار که کسی به من حمله می کرد. مدام و بی وقفه. از درونم بود. به دستانم نگاه کردم و گفتم:
- کسی چیزی گفت؟
صدایی نمی آمد. کسی نبود. هیچ کس. من تنها بودم. لحظات دیگر گذشت. با یک خاطره تلخ. همان لحظه کنار آمدم. به محض دیدن. خستگی در چشمانم می گداخت. خواب خاموش و آرام به من می نگریست. غم من از هیچ چیز نبود. از صحبت ها و از پچ پچ ها هم نبود. همان پچ پچ هایی که از فاصله کیلومتری به من می رسید. من می شنیدم. پچ پچ هایی که از درونم بر می خواست. غم من از غم من بود. همین.
- جنایت و مکافات. حالا بکش. یادت هست. چقدر مردم رو مسخره می کردی.
محاکمه من شروع شد. اما مدعی و متهم خود من بودم. اما تمام شد. چون من می خواستم تمامش کنم. و تمامش کردم. مانند یک بستنی لیوانی که با زبان بستنی چسبیده به درپوش آن را گرفتم و تف کردم.
6
کتاب نازکی را آورد. شروع به خواندن کرد. چیزی نمی فهمیدم. یک سری گزاره خبری بود که در کنار هم حرکت می کرد. شاید کتاب فلسفه بود. شاید هم نه. نمیدانستم. با قهقهه این جمله را برایم خواند:
- زندگی آداجیوی غمباری است که با کمانچه می زنندش.
برای یک لحظه این صحنه را تصور کردم. خنده ام گرفت. با تبسم خطاب به دوستم گفتم:
- بابت همین چرندیات چقدر مردم رو می چاپه؟
- اینا پول نمیخوان. فقط می خوان فکرت رو خرجشون کنی. حتی به اندازه یک لحظه.
همین براشون کافیه.
- خب پس چرا این کتاب ها رو می خری؟
- ماذوخیسم. دوست من. ماذوخیسم.
به آرامی بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت. کنترل نقره ای رنگ را که بسیار کوچک بود. به دستش گرفت و با آرامش دکمه ای را فشار داد. به فکر فرو رفتم. نقره ای. چه رنگ عجیبی است. مات کننده است. با یک اشاره دوستم ملودی بسیار لطیفی پخش شد.
- پیانو؟
با لبخند مضحک و کج و معوجی به من رو کرد و گفت:
- نه. پس سنتوره! آخه این هم سوال کردن داره.
چه رنگ ماتی دارد. این نقره ای. اسرار آمیز است. ملودی مثل جویباری از جیوه روان بود. نقره ای و پر زرق و برق.
- دوست ندارم. مات خوبه. باید به خاکستری بزنه. مثل ریش شما.
- پسرم. همه چیز اونطور که می خوای نیست.
چرا. چرا. من می خواهم. من می توانم. اما نمی شود. چرا؟ چرا؟
- بفرمایید چایی.
- نه مرسی دوست من باید برم. راستی این پیراهن چقدر بهت میاد. قهوه ای به قیافت می خوره.
- قابل نداره. تقدیم کنم؟
- ای بابا. به تن شما زیباست. کاری نداری؟
- می خوای بری؟ خب. اصرارت نمی کنم. ولی اگه می موندی. یه غذای مختصری می خوردیم.
- باید برم. خداحافظ. راستی بابت آهنگ هم دستت درد نکنه.
کفشم را پوشیدم. خیابان باران زده بود. ابرها بهم گره خورده بودند. دستان هم را گرفته بودند و هم را در آغوش می فشردند. آسمان پس زمینه ای سفید داشت اما خاکستری بود که غوغا می کرد.
7
باز هم در افکار مضحک خودم غرق بودم. و به خودم پی در پی می خندیدم. خندیدن را آموخته بودم. به جای کیفیت به کمیت آن توجه ویژه ای داشتم.
- پسرم لبخند بزن. این یک حکم لازم و کافیه.
یادش به خیر. همیشه عاشق این بود که ریاضیات را در قالب جملات زندگی به ما گوشزد کند. در کل مضحک بود. پیراهن نخی سفیدش که روی آن راه راه عمودی نازک بنفش خودنمایی می کرد و آن شکم بزرگش که پیراهنش را کش آورده بود همیشه اسباب شاد شدن من می شد. خانه نزدیک بود. درختی شته خورده و خشک روی زمین جلوی خانه شان افتاده بود. در زنگ زده شان میل در زدن را از من می گرفت. برای درخت همه زندگیم را گفتم.
فقط یک جمله را پی در پی می گفت:
- برا مرد پیش میاد.
- برای مرد پیش میاد.
نگاهش کردم. تا ساعت 9 همراه هزار کیسه زباله می رفت.
- با کیسه زباله ها چی کار می کنی؟ چطور می خوای با اونا بری؟
آخرین جمله اش را گفت:
- غصه خودت رو بخور. باید با چیزهایی بری که کیسه زباله پیششون پاکی کامله.
چشمانم را ثابت کردم. بدون اینکه نشان بدهم شنیدم گفتم:
- دلت برای بهار نارنجهات تنگ میشه؟
لرزید. باد شدت گرفت. در زنگ زدشان داشت باز می شد. رفتم. همین.
8
کتابخانه خوبی داشت. یکی از کتابهایش را از صفحه اول باز کردم. جمله ای عاشقانه با یک عکس قلب که رویش نوشته بود تقدیم به تو که جاودانی. کتاب بزرگی هم در نزدیک بود. به او گفتم:
- این چند برگه؟
- 1436 صفحه. نوشته خودمه.
سرم را به پایین انداختم تا متوجه نیشخندم نشود. بی مقدمه جمله ای را برایم خواند:
- اگر می بینید بعد از این همه حرف. همدیگر را تکه پاره می کنند به این دلیل است که خود را برتر می بینند.
با لحنی اعتراض آمیز گفتم:
- آخه عزیز. یه کم پایین تر. ما سیکل ردی هستیم.
کتاب 1436 صفحه ایش را بست و با اخم که نشان نارضایتی داشت. گفت:
- همیشه تو نقطه کور بودی. همیشه میون صحبت موش می دووندی.
- خدا رو شکر. فکر کردم می خوای بگی « تو همیشه موش کور بودی»
با این بی مزگی نارحتیش فروکش کرد و تلاش مذبوحانه ای برای پنهان کردن خنده اش کرد. حس طنز فوق العاده پایینی داشت.
- تو همیشه دنیات فرق داشت.
- آره. خوشحالم ازین بابت.
رفت تا برایم چای بیاورد. کتاب 1436 صفحه ایش را به دست گرفتم. بازش کردم. اولین جمله ای که به چشمم خورد این بود:
« عشق اولین مسلخ آزادی بشر بود.»
قهقهه ی بلندی سر دادم. و سینه خیز به سمت در رفتم. کفش را لنگه به لنگه به پا کردم و از در بیرون رفتم. یک جمله روی زبان می چرخید:
- عجب احمقهایی.
9
خواب هایم همیشه تاریک بودند. در خوابهایم همیشه تاریکی را حس می کردم. بی آنکه بخواهم به دنبال روشنایی بروم. خواب خودکشی کردن از بالای برج و یا حمله کردن گرگ در روز روشن. حتی خواب آینه دستشویی که باید روشن باشد تاریک بود. رنگ هم در خواب من بود. قرمز بیشتر می دیدم. صدای ملودی خواب آور بود. مثل صدای فرشته ای که وقتی به دنیا آمدم گریه ام را آرام کرد. به خواب رفتم. روشن روشن بود. گلها. همه سفید بودند و شفاف. ناگهان سیل آمد. از خواب پریدم.
- این خواب از زندگی هم واقعی تر بود.
یک ملودی خشن در حال پخش شدن بود.
- لعنت به این شانس. به ما نیومده خواب درست حسابی ببینیم. این آهنگ رو کی گذاشته تو لیستم.
بر چهره ی ساعت لبخند ماتی نقش بسته بود. با آرامش دوباره به خواب رفتم.
10
مرا دوست داشتند. من هم دوستشان داشتم. دوست داشتن لازمه زندگی است. به آن هدف می بخشد. به انسان امید می دهد. چرخ دنده ها اگر روغن کاری شوند بهتر کار می کنند.
- چه گرمای وحشتناکیه. خدا خودش بخیر کنه.
- میگما. پایه ای بریم یه تنی به آب بزنیم.
- الان!؟.
اطمینان خاصی در چهره اش بود. برافروختگی چشمانش که از گرمای تابستان نشئت می گرفت تاثیری دوچندان داشت.
- هیچ وقت از دریا خوشم نیومد.
- باز این فیلسوف شد. بیا بریم بابا. الان خلوته.
آماده شدم. اما جای وسیله ای را که چند لحظه پیش آن را رویش گذاشته بودم. فراموش کردم.
- وایسا. کلاهم رو پیدا کنم.
- بجنب بابا.
پیدا نمی شد. کنار تلفن بود. زنگ زد. گوشی را برداشتم. دوستم بود. تصادف کرده بود. به این فکر افتادم که الان پایش در گچ است یا دستش. خنده ام گرفت.
- مردک. می خندی؟
بلند قهقهه زدم:
- کدوم بیمارستانی؟
- بیمارستان «5»
- آها. اومدم.
- گاومون زایید. بنده خدا تصادف کرده. باید بریم پیشش.
- ای بابا یه بعدازظهر خواستیم آب تنی کنیم ها.
خجالت زده شد. با صدای نازکی پرسید:
- کجا؟
- بریم. تو راه بهت میگم.
غروب به دریا رفتیم. از دور پیرمرد برایم دست تکان داد. ریشش سفید شده بود. رنگ قبلی ریشش را دوست داشتم .غصه ام گرفت. نسبت به ظهر هوا گرمایش را از دست داده بود. انگار که با دیدن کسی رنگ از رویش پریده بود. لباسم را عوض کردم. شن هنوز گرم بود. دریا در دو قدمی من بود. پیرمرد دوباره برایم دست تکان داد.
- عجله کن پسرم. پروانه ها دارن میان.
دوباره خندیدم. یاد آهنگ " بالهای خدا " افتادم. بیخود از خود به پشت سر نگاه کردم از پشت سر سیاهی بود که می آمد و جلوی روی من نقره ای بود. آبی رنگ می باخت. خدای من. همان بود. همان نقره ای مات. داشتند می نواختندش. با خودم گفتم:
- وای بالاخره دیدمش.
صدای پیرمرد از نزدیک می آمد. از کنار دستم به من نزدیک شد:
- آره پسرم. نقره ای مات.
- بافت داره. هزار رنگ مات دیگه دورشن. اما خودش وسطشون غوغا می کنه.
- بیا از نزدیک ببینیمش.
نزدیک شدن. نه. با یک اشاره رنگها. ملودی نواخته شد.
- یه جوریه.
من نگاهش کردم. دستانم را گرفت و به سمت دریا کشید و دوباره گفت:
- این ملودی دلنشینه.
رفتم. نگاهم می رفت. من پا نداشتم. اما آرام می رفتم. آبی رنگ می باخت. نقره ای مات و مات تر می شد.
- بیا
فریاد زد. سیاهی نزدیک تر میشد. بال می زدند. و می دویدند. به سمت من می آمدند. تا نیمه در دریا بودم. غروب بود. ابرها آمدند. دوباره چشمانم مرا بردند. تا گردن در دریا بودم. پس زمینه سفید شد اما خاکستری غوغا می کرد. همان حس به سراغم آمد. احترام. ترس. یا هر حس دیگر. چشمانم جلوتر نمی رفت. بستمش. در دریا غوطه ور بودم. زیر پایم هزار هزار خاطره را می دیدم. هزار تکه پارچه که از تن جدا شده بود و سرگردان بود. پروانه ها رهایم کردند. به من نرسیدند. ابرها برایم دست تکان می دادند.
با گریه گفتم:
- مادرم چی؟ واسم غصه می خوره. اینجا که خاکستری نیست. چی شد؟
- بیا. بیا. چشمهات بستست.
- وای. هزار کار دارم. وای. باید به صنوبرم آب بدم. وای.
ابرها برایم دست تکان می دادند. باران نم نم آمد. خیالم راحت شد. ابرها می رقصیدند. جشن بود. و دوباره خاکستری غوغا می کرد. خاکستری که دیگر نقره ای شده بود اما مات. موج ها نقره ای شدند. در انتظار تابش نور ماه بودند. اتفاق بود. افتاد. برای مرد پیش می آید. پیش آمد. در غروب. غروب تمام ابری. غروب من. غروب تمام ابری من.
کافه داستان هر اثری که کيفيت مطلوب
داشته باشد و توسط سردبیر و دبیر هر بخش تائید شود منتشر می کند. داستان کوتاه، مقاله و
ترجمه های خود را به ايميل کافه داستان ارسال نماييد:
cafedastan@gmail.com
8 مارس، روز جهانی زن/یادداشتی از سیّد محمّد صدرالغروی
سابقه تاریخی هشتم مارس به سال 1857 باز می گردد. در این روز زنان کارگر به منظور کاهش ساعت کار دست به تظاهرات زدند. در حمله پلیس شهر نیویورک به صفوف تظاهرات زنان، چند تن کشته و تعداد زیادی دستگیر شدند. اگر چه تظاهرات زنان در خون نشست اما به کوشش کلارا زتکین در سال 1910، یاد آن روز هرگز از خاطره ها محو نشد و روز هشتم مارس به روز همبستگی بین المللی زنان تبدیل شد. نام کلارا زتکین به عنوان یکی از پیشاهنگان برای کسب حقوق زنان و مبتکر برقراری روز جهانی زن در تاریخ ثبت شده است. درک مسایل اجتماعی، قدرت تفکر، اراده و انسان دوستی مشخصاتی بودند که از ابتدای جوانی شخصیت او را برجسته می کردند. کلارا زتکین شغل معلمی را انتخاب کرد و به مثابه انسانی با دانش و خستگی ناپذیر، به آموزگار میلیون ها زن مبدل گردید. به مسایل فرهنگی و تربیتی اهمیتی خاص می داد و هنر و ادبیات را سلاح نیرومندی در پیکار برای زندگی بهتر مردم می دانست. درد و رنج زنان را درک می کرد و سخنگوی آنان بود. کلام نافذ و توانایی در برقراری ارتباط با زنان به وی کمک می کرد تا آنان را به مبارزه اجتماعی جلب کند. زنان و دختران از هر گروه و دسته به او مراجعه می کردند و از راهنمایی هایش برخوردار می شدند. متن کامل
خود فروشی پست مدرن – قسمت اول*/فرناز
حسینی
صنعت توریسم تایلند میشود فاحشه خانه هایش و دولت نیز حمایت کامل خود را اعلام میدارد. این است رهاورد مدرنیته و مصرف گرایی. واقعاً چه بر سر ما آمد که به اینجا رسیدیم؟ از کی شروع به خودکشی کردیم؟ تا کجا میخواهیم دلقک های توی سیرک باشیم؟ با نگاه اجمالی بر تاریخ بشر تا قبل از جنگ جهانی دوم به نکته جالبی بر میخوریم؛ گویی مردم متفکر بعد از جنگ شروع به تمام شدن کردند! روانشناس بزرگی مثل فروید متعلق به قبل از جنگ جهانی دوم است یا گوستاو فروبه یا نقاشی مانند ونگوگ که پایه گذار 2 سبک از نقاشی بود. گریفیث، آیزنشتاین و...! متن کامل
از این پس مجموعه مقالاتی با نام "خودفروشی پست مدرن" را می توانید در کافه داستان ببینید.
"ریپا من عاشق تو ام
چشمام رو از کاسه در آوردم و پرت کردم طرفش. اونم گذاشت تو کاسه ی چشمش. گفت_ چه خوشگل شدی.زبونم رو کشیدم بیرون و انداختم تو دهنش. گفت_ ریپا، ریپا من عاشق تو ام. داستان های دیگر
" ابرهای
بارانزا و ماگنولیا "
سارا محدث
در شهری که جنازه ی فرشتگاناز سقفش چکه می کند
و جوی ِ فاضلاب
به ساحلی،
حتی در بلندای کشتی نوح هم ختم نمی شود
چه باور کنی یا نه ،
عزیزم
من تنها اتفاقی بودم
که تو
وارونه نگاهش کردی
و از قضا درست خواندی!... متن کامل
" اداره پست "
نویسنده: چارلز
بوکوفسکی
برگردان: علیرضا اجلی
داخل که شدم اون شروع
کرد به داد زدن.
" تو همون مرد باهوش
حرومزادهای، آره؟ "
" دوست داشتم شما رو
ببینم. فحش ندید، آقا. "
" باهوش حرومزاده، تو
یه حرومزاده ای که لفظ قلم حرف می زنه و دوست داری این رو به من بفهمونی!
"
اون کاغذهام رو پرت
کرد. و داد زد: " آقای جانسون یه مرد فوق العاده است. "
گفتم :_ " چرت و پرت
نگید. واضحه که اون آدم سادیسم داره. "
" چند وقته تو اداره
پست مشغولی؟ "
" سه هفته.
"
" آقای جانسون 30 ساله
که داره تو اداره پست کار می کنه. "
" چه ربطی داره؟
"
" گفتم که آقای جانسون یه مرد فوق العاده است. "... متن کامل
"و خداوند زن را آفرید"
فرناز حسینی
و خداوند زن را آفرید تا
او را زنده به گور کنیم...
و خداوند زن را آفرید تا برایمان پسر به دنیا
بیاورد...
و خداوند زن را آفرید تا او را در هفت سالگی ذبح کنیم به گناهی
نکرده و خون او را برای آرامش دیوارهای مرد سالاریمان بپاشانیم...
و
خداوند زن را آفرید تا خود را بسوزاند برای تطهیر زندگی...
و خداوند زن را
آفرید تا نصف باشد حتی وقتی مردان را به دنیا می آورد...
و خداوند زن را
آفرید تا فاحشه باشد...
و خداوند زن را آفرید تا کره ی زمین را بر دوش او
نهیم...
و خداوند زن را آفرید تا بتوانیم زن های متعدد را شریک مرد های
تنها کنیم...
و خداوند زن را آفرید تا سیاه نباشد...
اما خداوند
هم نتوانست سیاهی روح زن را ببیند... متن
کامل
سه شعر از عطاالله آشتیانی
برای خلق آزادی
سر
"الف" را هم کلاه گذاشتند
در
جمع دوستان
بارها
ویران کردیم و
دوباره
از نو ساختیم
تمام
بیانیه ها را
در
تیررس عموم
پشت
درب توالت عمومی حک کردیم
عجبا
پس از سالها
دور
آزادی نرده کشیدند تا تعمیرش کنند
"چشمۀ آسمان"
سعید سرحدی
هراسان از هجوم سگهای نیستی، در میان درختهای سنگی این شهر پرغبار، ناخواسته بر زمین افتاد. با سینه ای سوزان، در حسرت نفسی برای زندگی، به پر پر شدن شعله های خورشید در افق خیره شد. ندا آمد که : « بیم از خود دور کن که چون چشمۀ جوشان آسمان از درون سینه ات طلوع کند ، با گرمای تابش آن از دم زدن بی نیاز شوی ». رخساره اش گرم شد و نگریست پرنده ای را که از میان خاکستر خورشید به آسمان پر گشود. دیگر برای زنده ماندن نیازی به تنفس نداشت.