Cafédastan intends to publish short stories, poems, articles and translated texts. Please email us your literary texts to cafedastan@gmail.com . Your texts would be published after acceptance and edition (if needed). Please pay attention that many texts are sent everyday so probably it would take some times for online publication of your work.
یک جایی یک کسی حرفی
واقعاً
به این اعتقاد دارم، یا میخوام که داشته باشم، که خُلم، و هرگز هم نمیخوام عاقل
شم.
ـ آلن گینزبرگ به جک کرواک
طاعون مخاطب گریزی درسینمای کیارستمی
هفتم: دلیل اینکه نمیتوان وارد گفتمانی با وجود کیارستمی شد ذهنهای مملو از قضاوت حسادت محور و تشویق محور در جامعه سینمایی و مخاطب خاص و در طرف دیگر خالی بودن گنجینه بصری در مخاطب عام سینما. خاصها دیدهشدنش در مهمترین جشنوارهها را به حساب جشنوارهای بودن شخص خودش میگذارند. و عامها، که منظور عدم تخصص در سینماست، سینمای او را روشنفکرنمایی مینامند وصله ناجوری که زاییده همان طاعون مخاطب گریزی است. اگر این نام را عوض کنیم و به جایش نامی دیگر بگذاریم بعضی منتقدان، مخاطبان حرفهای، مخاطبان عام سریعاً این فیلم را تحسین میکنند. در حالی که میدانیم بسیاری از کارگردانان غیر ایرانی در مورد کیارستمی حرفهای بزرگ زدهاند و میدانیم که بسیاری از کارگردانان غیر ایرانی از او تاثیر میگیرند. نسلی از فیلم سازان را با سینمایش پرورش داده است. باز هم کوتاه نمیآییم. به هر حال کیارستمی نسل جدیدی از مخاطبانش را میخواهد که نه خصومت شخصی با او داشته باشند نه بی دیدن فیلمهایش او را بکوبند. مخاطبی با فکری عاری از دانههای تشکیل "ضد". که کاشت این دانهها برداشتی بیمارگونه به بار میآورد. هشتم: گویی مشتریهای این زمانی سینما، در پی تبلیغات مثبت و منفی و زرق و برق جشنوارهها هستند و به فروشندههای فرهنگ دل بسته اند و نبود ذهنی استوار و معرفتی سرشار، مشتری ها را از مسیر انتخاب شان منحرف می کند. مشتری هایی که اگر چه برای خرید لباس به بوتیک ها میروند اما حاشیه و تبلیغات برایشان لذت بخش تر و ارضا کننده تر است. در هر دو جهت هم این اتفاق رخ میدهد. چه جهت موافق سینمایش چه جهت مخالف. نهم: گسترش کیارستمیسم، راهی برای مقابله با ابتذال در سینمای ایران است و نبود کیارستمیسم نبود مخاطبی با ذهنی سرشار از خلاقیت و خیال انگیزی است. محروم ماندن مخاطب ایرانی از دیدن فیلمهای کیارستمی بر روی پرده در جهت نفی ارتقا حافظه و ذهن بصری مخاطب باهوش ایرانی است.متن کامل
نامه نگاری سریعالسیر اینترنتی ما با خوابگرد و این 82 نفر وبلاگنویس. یادداشتی از علیرضا اجلّی
در مستقل بودن کامل این مسابقه شکی نیست. اما کاش خوابگرد خودش از هر نگاه مثلاً 10 نفر را انتخاب میکرد و نظرش را میپرسید. تا دوباره نتایج مسابقات ادبی و جایزههای ادبی تکرار نشود. مثل: یک طیف وبلاگ نویس که داستان سرراست و کلاسیک دوست دارند، یک عده وبلاگ نویس که رمانها و داستانهای مدرن و سبک خاصی دوست دارند، یک عده ادبیات پست مدرن دوست دارند و محبوبترین کتابشان این نوع کتابها هستند یا نظرات وبلاگ نویسانی که در جریان ادبی این روزها نیستند و کتاب نمیخوانند. نظر آنها میتوانست جالب باشد. نظر یک گرافیست وبلاگ نویس؟ یک نقاش یک کتابخوان اهل موسیقی؟ آنها انتخاب میشدند و نظرشان پرسیده میشد. خودتان همه مخاطبان ادبیات داستانی و وبلاگ دارها را خوب میشناسید و میتوانستید بنا بر سلیقه دسته بندی کنید. ده نفر از هر نوع نگاه کافی بود و در نهایت خیل عظیمی از نظرات به دستتان میرسید. فکرش را بکنید کسانی که با ادبیات داستانی هیچ رابطهای ندارند نظرشان بیان میشد. آنوقت دیگر سه نفر برگزیده تغییر میکرد و شاید کتابی که امتیازش یک است حالا امتیازش 80 بود و آنکه امتیازش 40 است 2. "نگران نباش" از نظر 18 نفر خوب است و "برف و سمفونی ابری" را 45 نفر دوست داشتند. این 45 نفر چه کسانی هستند؟ کسانی هستند که همیشه کتابهای خوب را میفهمند و فرهیخته و روشنفکر و کتابخوان هستند. اما این 45 نفر همه هستند؟ یا عدهای محدود که بنا بر رویه و نوع نگرش اکثریت دیگری انتخاب میکنند؟ نظر چند نفر مثل خودمان جذابیتی ندارد. کاش این مسابقه مستقل و پاک و صادقانه به جایی برسد که نظرات نفرات گوناگون را بگیرد تا نظرات نفرات مشترک. متن کامل
سردبیر: علیرضا اجلّی
e-mail:
alireza.ajali@gmail.com
weblog: www.alireza-ajali.blogfa.com
غروب تمام ابری آسمان را فراگرفت. خستگی پاهایم را حس نمی کردم. رها و بی دغدغه می رفتم. خیابان شلوغ بود و مثل همیشه تکراری: پیرمردی با قد خمیده که قیچیش را به امید تیز شدن پشت هم باز و بسته می کرد و با هر صدای بهم خوردن تیغ های قیچیش همه وابستگی هایم را می برید. نوجوانی که با ظاهری آراسته و با چهره ای افسرده به دیگران نگاه می انداخت و منتظر پاسخ نگاهش بود و نمی دانست ازین کار چه می خواهد. غمی که در چهره همه دیده می شد و خستگی آنها را بیش از آنچه که بود نشان می داد. غمی که به آتلیه های عکاسی هم سرایت کرده بود. جدیتی مضحک . حتی مضحک تر از حرفهایی که با خودم می زدم. پیرمردی که به امید اینکه ازو خرید کنم با بهت نگاهی گذرا به من می انداخت و از سبد پر میوه اش معلوم بود امروز ضرر زیادی کرده است. کتابفروشی های خالی. ماشین هایی که در فضای سرمه ای رنگ و خفه پیش از شب به راهشان ادامه می دادند.
کفش فروشی. بوی تند بقالی. سوار تاکسی شدم. نور سرد و گنگ چراغ ها که به خیابان می تابیدند.
دیگر شب شده بود و همه لامپ ها روشن بود. واقعیت از روشنایی های بازار که از شیشه عینکم می گذشت و چشمانم را لمس می کرد. واضح تر بود و من باورش نمی کردم.
2
تلخی همیشه در کنار من بود . همراه من بود. چون همیشه شادی را می خواستم.
دخترک گفت:
- آقا آدامس!
یاد روزها ی قبل افتادم: روزی که به دنبال کتابی رفتم که وقتی بدستش آوردم خالی بود. بدون حتی یک سطر. پر از رنگ. معصوم و خالی. آن غروب تمام ابری. همان غروبی که از کودکی نسبت به آن حس احترام داشتم. یا شاید ترس. شگفتی و یا هر حس دیگر. آن روزی که در بازار پیرمردها قیمت ها را می پرسیدند. روزی که بادام خوردم و تلخی یکی از آنها شیرینی همه آنها را از بین برد. روزی که مسیر پرستو ها را دنبال می کردم و پرستوها از نگاهم جلو می زدند.
- آقا یه دونه
باران می بارید. آسمان و رعد و برق. اینها در تیر ماه باورنکردنی است. مثل یک هدیه. انگار کسی چیزی از من خواسته بود. سرم را برگرداندم پسرک آدامس فروش رفت.
3
قطار با سرعت نور می رفت. " کدام سمت نانم را باید کره بمالم" آهنگی بود که در تمام مسیر در ذهن من بود. به کجا می خواستم بروم؟
- قطار هر جا که تو بخوای نمی ایسته پسر جان!
پیرمردی بود. به گمانم فکرهایم را بلند گفته بودم. شاید آواز هم خواندم. نمی دانم.
- انگلیسی می خوندی؟
بله. آواز هم خوانده بودم. حواسم جمع نبود.
- بله. شما از کی بیدار هستید.
- من هیچ وقت خوابم نمی بره. چشام رو می بندم. اما خواب نیستم.
- شما چند سالتونه؟
- نمی دونم 75-80-85. نمی دونم پسرم.
منظره بیرون قطار دل انگیز تر از همیشه بود. سبز و سرمه ای همین.
- به کجا میرید؟
تلفن زنگ زد. رشته خیالم پاره شد.
- مادر. تلفن. مادر.
- اومدم.
آمد. تلفن را برداشت.
- کی بود؟ قطع شد.
- نمی دونم.
رفت. تلفن هم دیگر زنگ نزد.
دوباره قطار سوت کشید. من می ترسیدم:
بلیط من باطل شده بود و من قاچاقی نشسته بودم.
4
دستم را روی صورتم گذاشتم. نیمی از صورتم را می پوشاند. چشمانم نیمه باز بود و با بهت ساکنی به ملودی که در حال پخش شدن بود گوش می دادم.
- افشره ی غمهای بشریه.
برادرم با صدایی کش دار و جدی پرسید:
- چی؟
سکوت کردم. ملودی نمی گذاشت برای پاسخ دادن فکر کنم. با کمی تاخیر گفتم:
- آهنگ رو می گم.
نگاهی معنی دار به من انداخت.
دوباره غرق شدم. رنگ ها . سبز آبی قهوه ای. یکی بعد از دیگری. از دل هم در می آمدند. همه رنگ ها مات. یک جاده به رنگ خاک. نور مهتاب بر آن می بارید. می روم. چشمانم مرا می برند. پاهایم نیستند. پرواز می کنم. بدون بال. و دوباره رنگها. دوباره سکوت کردن و دوباره نور ماه دوباره نگاه کردن و نفهمیدن.
5
از خواب پریدم. همان لحظه آمد. گرفتم. افتضاح بود.
- گور باباش.
- آره، غصه نخور.
سرم را بلند کردم. با عجله و ترس به پشت سرم نگاه کردم. انگار که کسی به من حمله می کرد. مدام و بی وقفه. از درونم بود. به دستانم نگاه کردم و گفتم:
- کسی چیزی گفت؟
صدایی نمی آمد. کسی نبود. هیچ کس. من تنها بودم. لحظات دیگر گذشت. با یک خاطره تلخ. همان لحظه کنار آمدم. به محض دیدن. خستگی در چشمانم می گداخت. خواب خاموش و آرام به من می نگریست. غم من از هیچ چیز نبود. از صحبت ها و از پچ پچ ها هم نبود. همان پچ پچ هایی که از فاصله کیلومتری به من می رسید. من می شنیدم. پچ پچ هایی که از درونم بر می خواست. غم من از غم من بود. همین.
- جنایت و مکافات. حالا بکش. یادت هست. چقدر مردم رو مسخره می کردی.
محاکمه من شروع شد. اما مدعی و متهم خود من بودم. اما تمام شد. چون من می خواستم تمامش کنم. و تمامش کردم. مانند یک بستنی لیوانی که با زبان بستنی چسبیده به درپوش آن را گرفتم و تف کردم.
6
کتاب نازکی را آورد. شروع به خواندن کرد. چیزی نمی فهمیدم. یک سری گزاره خبری بود که در کنار هم حرکت می کرد. شاید کتاب فلسفه بود. شاید هم نه. نمیدانستم. با قهقهه این جمله را برایم خواند:
- زندگی آداجیوی غمباری است که با کمانچه می زنندش.
برای یک لحظه این صحنه را تصور کردم. خنده ام گرفت. با تبسم خطاب به دوستم گفتم:
- بابت همین چرندیات چقدر مردم رو می چاپه؟
- اینا پول نمیخوان. فقط می خوان فکرت رو خرجشون کنی. حتی به اندازه یک لحظه.
همین براشون کافیه.
- خب پس چرا این کتاب ها رو می خری؟
- ماذوخیسم. دوست من. ماذوخیسم.
به آرامی بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت. کنترل نقره ای رنگ را که بسیار کوچک بود. به دستش گرفت و با آرامش دکمه ای را فشار داد. به فکر فرو رفتم. نقره ای. چه رنگ عجیبی است. مات کننده است. با یک اشاره دوستم ملودی بسیار لطیفی پخش شد.
- پیانو؟
با لبخند مضحک و کج و معوجی به من رو کرد و گفت:
- نه. پس سنتوره! آخه این هم سوال کردن داره.
چه رنگ ماتی دارد. این نقره ای. اسرار آمیز است. ملودی مثل جویباری از جیوه روان بود. نقره ای و پر زرق و برق.
- دوست ندارم. مات خوبه. باید به خاکستری بزنه. مثل ریش شما.
- پسرم. همه چیز اونطور که می خوای نیست.
چرا. چرا. من می خواهم. من می توانم. اما نمی شود. چرا؟ چرا؟
- بفرمایید چایی.
- نه مرسی دوست من باید برم. راستی این پیراهن چقدر بهت میاد. قهوه ای به قیافت می خوره.
- قابل نداره. تقدیم کنم؟
- ای بابا. به تن شما زیباست. کاری نداری؟
- می خوای بری؟ خب. اصرارت نمی کنم. ولی اگه می موندی. یه غذای مختصری می خوردیم.
- باید برم. خداحافظ. راستی بابت آهنگ هم دستت درد نکنه.
کفشم را پوشیدم. خیابان باران زده بود. ابرها بهم گره خورده بودند. دستان هم را گرفته بودند و هم را در آغوش می فشردند. آسمان پس زمینه ای سفید داشت اما خاکستری بود که غوغا می کرد.
7
باز هم در افکار مضحک خودم غرق بودم. و به خودم پی در پی می خندیدم. خندیدن را آموخته بودم. به جای کیفیت به کمیت آن توجه ویژه ای داشتم.
- پسرم لبخند بزن. این یک حکم لازم و کافیه.
یادش به خیر. همیشه عاشق این بود که ریاضیات را در قالب جملات زندگی به ما گوشزد کند. در کل مضحک بود. پیراهن نخی سفیدش که روی آن راه راه عمودی نازک بنفش خودنمایی می کرد و آن شکم بزرگش که پیراهنش را کش آورده بود همیشه اسباب شاد شدن من می شد. خانه نزدیک بود. درختی شته خورده و خشک روی زمین جلوی خانه شان افتاده بود. در زنگ زده شان میل در زدن را از من می گرفت. برای درخت همه زندگیم را گفتم.
فقط یک جمله را پی در پی می گفت:
- برا مرد پیش میاد.
- برای مرد پیش میاد.
نگاهش کردم. تا ساعت 9 همراه هزار کیسه زباله می رفت.
- با کیسه زباله ها چی کار می کنی؟ چطور می خوای با اونا بری؟
آخرین جمله اش را گفت:
- غصه خودت رو بخور. باید با چیزهایی بری که کیسه زباله پیششون پاکی کامله.
چشمانم را ثابت کردم. بدون اینکه نشان بدهم شنیدم گفتم:
- دلت برای بهار نارنجهات تنگ میشه؟
لرزید. باد شدت گرفت. در زنگ زدشان داشت باز می شد. رفتم. همین.
8
کتابخانه خوبی داشت. یکی از کتابهایش را از صفحه اول باز کردم. جمله ای عاشقانه با یک عکس قلب که رویش نوشته بود تقدیم به تو که جاودانی. کتاب بزرگی هم در نزدیک بود. به او گفتم:
- این چند برگه؟
- 1436 صفحه. نوشته خودمه.
سرم را به پایین انداختم تا متوجه نیشخندم نشود. بی مقدمه جمله ای را برایم خواند:
- اگر می بینید بعد از این همه حرف. همدیگر را تکه پاره می کنند به این دلیل است که خود را برتر می بینند.
با لحنی اعتراض آمیز گفتم:
- آخه عزیز. یه کم پایین تر. ما سیکل ردی هستیم.
کتاب 1436 صفحه ایش را بست و با اخم که نشان نارضایتی داشت. گفت:
- همیشه تو نقطه کور بودی. همیشه میون صحبت موش می دووندی.
- خدا رو شکر. فکر کردم می خوای بگی « تو همیشه موش کور بودی»
با این بی مزگی نارحتیش فروکش کرد و تلاش مذبوحانه ای برای پنهان کردن خنده اش کرد. حس طنز فوق العاده پایینی داشت.
- تو همیشه دنیات فرق داشت.
- آره. خوشحالم ازین بابت.
رفت تا برایم چای بیاورد. کتاب 1436 صفحه ایش را به دست گرفتم. بازش کردم. اولین جمله ای که به چشمم خورد این بود:
« عشق اولین مسلخ آزادی بشر بود.»
قهقهه ی بلندی سر دادم. و سینه خیز به سمت در رفتم. کفش را لنگه به لنگه به پا کردم و از در بیرون رفتم. یک جمله روی زبان می چرخید:
- عجب احمقهایی.
9
خواب هایم همیشه تاریک بودند. در خوابهایم همیشه تاریکی را حس می کردم. بی آنکه بخواهم به دنبال روشنایی بروم. خواب خودکشی کردن از بالای برج و یا حمله کردن گرگ در روز روشن. حتی خواب آینه دستشویی که باید روشن باشد تاریک بود. رنگ هم در خواب من بود. قرمز بیشتر می دیدم. صدای ملودی خواب آور بود. مثل صدای فرشته ای که وقتی به دنیا آمدم گریه ام را آرام کرد. به خواب رفتم. روشن روشن بود. گلها. همه سفید بودند و شفاف. ناگهان سیل آمد. از خواب پریدم.
- این خواب از زندگی هم واقعی تر بود.
یک ملودی خشن در حال پخش شدن بود.
- لعنت به این شانس. به ما نیومده خواب درست حسابی ببینیم. این آهنگ رو کی گذاشته تو لیستم.
بر چهره ی ساعت لبخند ماتی نقش بسته بود. با آرامش دوباره به خواب رفتم.
10
مرا دوست داشتند. من هم دوستشان داشتم. دوست داشتن لازمه زندگی است. به آن هدف می بخشد. به انسان امید می دهد. چرخ دنده ها اگر روغن کاری شوند بهتر کار می کنند.
- چه گرمای وحشتناکیه. خدا خودش بخیر کنه.
- میگما. پایه ای بریم یه تنی به آب بزنیم.
- الان!؟.
اطمینان خاصی در چهره اش بود. برافروختگی چشمانش که از گرمای تابستان نشئت می گرفت تاثیری دوچندان داشت.
- هیچ وقت از دریا خوشم نیومد.
- باز این فیلسوف شد. بیا بریم بابا. الان خلوته.
آماده شدم. اما جای وسیله ای را که چند لحظه پیش آن را رویش گذاشته بودم. فراموش کردم.
- وایسا. کلاهم رو پیدا کنم.
- بجنب بابا.
پیدا نمی شد. کنار تلفن بود. زنگ زد. گوشی را برداشتم. دوستم بود. تصادف کرده بود. به این فکر افتادم که الان پایش در گچ است یا دستش. خنده ام گرفت.
- مردک. می خندی؟
بلند قهقهه زدم:
- کدوم بیمارستانی؟
- بیمارستان «5»
- آها. اومدم.
- گاومون زایید. بنده خدا تصادف کرده. باید بریم پیشش.
- ای بابا یه بعدازظهر خواستیم آب تنی کنیم ها.
خجالت زده شد. با صدای نازکی پرسید:
- کجا؟
- بریم. تو راه بهت میگم.
غروب به دریا رفتیم. از دور پیرمرد برایم دست تکان داد. ریشش سفید شده بود. رنگ قبلی ریشش را دوست داشتم .غصه ام گرفت. نسبت به ظهر هوا گرمایش را از دست داده بود. انگار که با دیدن کسی رنگ از رویش پریده بود. لباسم را عوض کردم. شن هنوز گرم بود. دریا در دو قدمی من بود. پیرمرد دوباره برایم دست تکان داد.
- عجله کن پسرم. پروانه ها دارن میان.
دوباره خندیدم. یاد آهنگ " بالهای خدا " افتادم. بیخود از خود به پشت سر نگاه کردم از پشت سر سیاهی بود که می آمد و جلوی روی من نقره ای بود. آبی رنگ می باخت. خدای من. همان بود. همان نقره ای مات. داشتند می نواختندش. با خودم گفتم:
- وای بالاخره دیدمش.
صدای پیرمرد از نزدیک می آمد. از کنار دستم به من نزدیک شد:
- آره پسرم. نقره ای مات.
- بافت داره. هزار رنگ مات دیگه دورشن. اما خودش وسطشون غوغا می کنه.
- بیا از نزدیک ببینیمش.
نزدیک شدن. نه. با یک اشاره رنگها. ملودی نواخته شد.
- یه جوریه.
من نگاهش کردم. دستانم را گرفت و به سمت دریا کشید و دوباره گفت:
- این ملودی دلنشینه.
رفتم. نگاهم می رفت. من پا نداشتم. اما آرام می رفتم. آبی رنگ می باخت. نقره ای مات و مات تر می شد.
- بیا
فریاد زد. سیاهی نزدیک تر میشد. بال می زدند. و می دویدند. به سمت من می آمدند. تا نیمه در دریا بودم. غروب بود. ابرها آمدند. دوباره چشمانم مرا بردند. تا گردن در دریا بودم. پس زمینه سفید شد اما خاکستری غوغا می کرد. همان حس به سراغم آمد. احترام. ترس. یا هر حس دیگر. چشمانم جلوتر نمی رفت. بستمش. در دریا غوطه ور بودم. زیر پایم هزار هزار خاطره را می دیدم. هزار تکه پارچه که از تن جدا شده بود و سرگردان بود. پروانه ها رهایم کردند. به من نرسیدند. ابرها برایم دست تکان می دادند.
با گریه گفتم:
- مادرم چی؟ واسم غصه می خوره. اینجا که خاکستری نیست. چی شد؟
- بیا. بیا. چشمهات بستست.
- وای. هزار کار دارم. وای. باید به صنوبرم آب بدم. وای.
ابرها برایم دست تکان می دادند. باران نم نم آمد. خیالم راحت شد. ابرها می رقصیدند. جشن بود. و دوباره خاکستری غوغا می کرد. خاکستری که دیگر نقره ای شده بود اما مات. موج ها نقره ای شدند. در انتظار تابش نور ماه بودند. اتفاق بود. افتاد. برای مرد پیش می آید. پیش آمد. در غروب. غروب تمام ابری. غروب من. غروب تمام ابری من.
کافه داستان داستان کوتاه، شعر، مقاله و ترجمه منتشر میکند. آثار خود را برای ما به ایمیل cafedastan@gmail.com ارسال نمایید. اثر بعد از تائید و ویرایش در صورت نیاز، منتشر میشود. دقت فرمائید آثار زیادی روزانه ارسال میشود و امکان دارد اثر شما در نوبت قرار بگیرد و تا انتشار اثر مدتی طول بکشد.
برای خداحافظی هیچ وقت دیر نیست
گردآوری:الهه
رضوانی
انتشارات: سخن گستر
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۲۰۰۰ تومان
در من فیلی خفته است
نویسنده: ثنا
نصاری
انتشارات:
داستان سرا
چاپ اول:
اسفند ۱۳۸۷
تعداد صفحه:
72 صفحه
قیمت: 1400
تومان
ـــــــــ
نقدها روی کتاب:
. مروری بر داستان در من فيلي خفته است
نویسنده: سینا مشایخی
انتشارات: ایلیا
راننده زنش را کشت
شعری از سارا امینیان
آن سال هم
باران نبارید
خوابید
و در خواب
آئینهای به
پهنای صورتش دید
حس میکرد
خودش را
اما نه چشمی
نه گوشی نه گونهای
هیچ چیز
نداشت
لرزید و
ترسید
روی بدنش خاکی
گل شده از طعم باران
حس
میکرد
مغزش خالی از
حس باران بود
اوج
گرفت
سرمای بدنش
کجا بود
این گرما و حس
لذت از کجا
پیش رفت و پیش
رفت
عریان
شد
حیوان شد
یادش
آمد
آئینه ناپدید
شد
از خواب پرید
و
انسان شد
بابا نان ندارد!
شعری از نیما یوسفی
کودک
من آسوده بخواب
یا
چشمانت را باز کن و بخواب
یا
چشمانت را ببند و ببین شعر مرا
تقصیر
من نیست
دیگر
قصه ای نمانده که بگویم
آسوده
بخواب
دیگر
نه حسین فهمیدهایست
نه
تانک دشمن
نه
پتروس جوانی
نه
سد استقامتی
ریز
علی هم پیر شده و قطار هوهوکنان تا انتها میرود
کبری
هم تصمیمش قطعیست
روباه
مکار هم با کلاغ قصه ما دوست شده
و
علی بادامهایش تمام
دیگر
نه بابا آب دارد نه نان
نه!
کودک من دیگر چیزی نمانده جز شعر من
از
کجا شروع کنم؟ از چه بگویم؟ از فقر بابا؟ تا کجا بگویم؟
از
فقر بابا بگویم
که
همه به انتها رسیدند و بابا هم به فقر
که
سالهاست هر چه نان داشت بخشید
هر
چه کوشید آب داشت و آنرا بخشید
آسوده
بخواب کودک من
من
قصهگوی این شبم
شعر مرا نخوانده بخوان و بخواب