short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
تو رو خدا/فلش فیکشن/معصومه میرابوطالبی

خدا! من یه داداش می خوام که خوشگل باشه. لپاش گنده باشه. گِریَم نکنه. مثل مهسای خاله همش جیش نکنه. من از داداشیای بی تربیت خوشم نمیاد. خدا! داداشیم مامانمو اذیت نکنه. دوست ندارم مامانم مثل عزیز از دست پسرش همۀ موهاش سفید بشه. آخه خدا! دایی جهان عزیزو اذیت می­کنه. خدا! داداشیم مثل بابایی خوب باشه. دیروز که مامان گریه کرده بود، بابا براش گل خرید. به مامان گفت: "طلاقش دادم". نمی دونم یعنی چی؟ اما بابایی مامانو بوسید وگفت: "ببخشید". مامان اخم کرده بود. بیچاره بابایی. نمی دونم چرا تا بابا میاد خونه، مامان از قصدی بشقابا رو می­شکنه و گریه می­کنه. خدا! خودم دیدم مامانی بشقابو از روی میز برداشت و پرت کرد پایین. من از این کارا نمی­کنم. مامانی داره بی­ادب می­شه. باید به عزیز بگم این چه دختریه تربیت کردی. خدا!  یه بار، به بابام گفتم داداشی می­خوام . یادته کِی بود خدا. با بابا رفته بودم پارک. یه خانمه همراه بابا بود؛ اونقََدر خوشگل بود، مثل مامانی. به بابا گفتم خندید. بعد تو گوش اون خانمه یه چیزی گفت و دوتاشون بلند خندیدند. یه بارم به مامانی گفتم داداشی می خوام. مامانی گفت: "هر چی از دست بابات کشیدم بسه، حوصلۀ یه کره خر دیگه رو ندارم". آره خدا، مامانم بعضی وقتا بی­ادب شده.