Cafédastan intends to publish short stories, poems, articles and translated texts. Please email us your literary texts to cafedastan@gmail.com . Your texts would be published after acceptance and edition (if needed). Please pay attention that many texts are sent everyday so probably it would take some times for online publication of your work.
یک جایی یک کسی حرفی
واقعاً
به این اعتقاد دارم، یا میخوام که داشته باشم، که خُلم، و هرگز هم نمیخوام عاقل
شم.
ـ آلن گینزبرگ به جک کرواک
طاعون مخاطب گریزی درسینمای کیارستمی
هفتم: دلیل اینکه نمیتوان وارد گفتمانی با وجود کیارستمی شد ذهنهای مملو از قضاوت حسادت محور و تشویق محور در جامعه سینمایی و مخاطب خاص و در طرف دیگر خالی بودن گنجینه بصری در مخاطب عام سینما. خاصها دیدهشدنش در مهمترین جشنوارهها را به حساب جشنوارهای بودن شخص خودش میگذارند. و عامها، که منظور عدم تخصص در سینماست، سینمای او را روشنفکرنمایی مینامند وصله ناجوری که زاییده همان طاعون مخاطب گریزی است. اگر این نام را عوض کنیم و به جایش نامی دیگر بگذاریم بعضی منتقدان، مخاطبان حرفهای، مخاطبان عام سریعاً این فیلم را تحسین میکنند. در حالی که میدانیم بسیاری از کارگردانان غیر ایرانی در مورد کیارستمی حرفهای بزرگ زدهاند و میدانیم که بسیاری از کارگردانان غیر ایرانی از او تاثیر میگیرند. نسلی از فیلم سازان را با سینمایش پرورش داده است. باز هم کوتاه نمیآییم. به هر حال کیارستمی نسل جدیدی از مخاطبانش را میخواهد که نه خصومت شخصی با او داشته باشند نه بی دیدن فیلمهایش او را بکوبند. مخاطبی با فکری عاری از دانههای تشکیل "ضد". که کاشت این دانهها برداشتی بیمارگونه به بار میآورد. هشتم: گویی مشتریهای این زمانی سینما، در پی تبلیغات مثبت و منفی و زرق و برق جشنوارهها هستند و به فروشندههای فرهنگ دل بسته اند و نبود ذهنی استوار و معرفتی سرشار، مشتری ها را از مسیر انتخاب شان منحرف می کند. مشتری هایی که اگر چه برای خرید لباس به بوتیک ها میروند اما حاشیه و تبلیغات برایشان لذت بخش تر و ارضا کننده تر است. در هر دو جهت هم این اتفاق رخ میدهد. چه جهت موافق سینمایش چه جهت مخالف. نهم: گسترش کیارستمیسم، راهی برای مقابله با ابتذال در سینمای ایران است و نبود کیارستمیسم نبود مخاطبی با ذهنی سرشار از خلاقیت و خیال انگیزی است. محروم ماندن مخاطب ایرانی از دیدن فیلمهای کیارستمی بر روی پرده در جهت نفی ارتقا حافظه و ذهن بصری مخاطب باهوش ایرانی است.متن کامل
نامه نگاری سریعالسیر اینترنتی ما با خوابگرد و این 82 نفر وبلاگنویس. یادداشتی از علیرضا اجلّی
در مستقل بودن کامل این مسابقه شکی نیست. اما کاش خوابگرد خودش از هر نگاه مثلاً 10 نفر را انتخاب میکرد و نظرش را میپرسید. تا دوباره نتایج مسابقات ادبی و جایزههای ادبی تکرار نشود. مثل: یک طیف وبلاگ نویس که داستان سرراست و کلاسیک دوست دارند، یک عده وبلاگ نویس که رمانها و داستانهای مدرن و سبک خاصی دوست دارند، یک عده ادبیات پست مدرن دوست دارند و محبوبترین کتابشان این نوع کتابها هستند یا نظرات وبلاگ نویسانی که در جریان ادبی این روزها نیستند و کتاب نمیخوانند. نظر آنها میتوانست جالب باشد. نظر یک گرافیست وبلاگ نویس؟ یک نقاش یک کتابخوان اهل موسیقی؟ آنها انتخاب میشدند و نظرشان پرسیده میشد. خودتان همه مخاطبان ادبیات داستانی و وبلاگ دارها را خوب میشناسید و میتوانستید بنا بر سلیقه دسته بندی کنید. ده نفر از هر نوع نگاه کافی بود و در نهایت خیل عظیمی از نظرات به دستتان میرسید. فکرش را بکنید کسانی که با ادبیات داستانی هیچ رابطهای ندارند نظرشان بیان میشد. آنوقت دیگر سه نفر برگزیده تغییر میکرد و شاید کتابی که امتیازش یک است حالا امتیازش 80 بود و آنکه امتیازش 40 است 2. "نگران نباش" از نظر 18 نفر خوب است و "برف و سمفونی ابری" را 45 نفر دوست داشتند. این 45 نفر چه کسانی هستند؟ کسانی هستند که همیشه کتابهای خوب را میفهمند و فرهیخته و روشنفکر و کتابخوان هستند. اما این 45 نفر همه هستند؟ یا عدهای محدود که بنا بر رویه و نوع نگرش اکثریت دیگری انتخاب میکنند؟ نظر چند نفر مثل خودمان جذابیتی ندارد. کاش این مسابقه مستقل و پاک و صادقانه به جایی برسد که نظرات نفرات گوناگون را بگیرد تا نظرات نفرات مشترک. متن کامل
سردبیر: علیرضا اجلّی
e-mail:
alireza.ajali@gmail.com
weblog: www.alireza-ajali.blogfa.com
تو فاز سيزدهم شهرک انديشه بود كه كبری، به خيابان هفتم پيچيد. هوا گرفته بود و ماهی ها به دنبال جفت خود، درجوی های كم عمق و آلوده، سرگشته می دويدند . يادش نمی آمد كه تا صبح امروز، جلوی آيينه آنقدر معطل كند كه جيغ مادرش در آيد. مادرش تو مرسدس زرد منتظر او بود كه كبری سر راه اش او را به آرايشگاه بهاران برساند. حتی وقتی داشتند می رفتند كفر مادر را بالا آورده بود . يكهو از سر كوچه دنده عقب برگشته و هولكی رفته بود باغچه ی خانه ی شان و هر چه كتاب زير بوته های گل سرخ بود جمع كرده و داخل سبدی، تو صندوق ماشين گذاشته بود. بعد افتاده بود تو اتوبانی كه به سعادت آباد ختم می شد و قرار بود كه طبق وقت قبلی، پشت گردن مادرش را تاتو كنند. چرا كه دوست داشت همه را امشب متوجه كژدمی كند كه از دهان اش گل های نيلوفر بيرون زده و او را با لباس پشت باز در چشم همگان دلربا می سازد.
در خيابان هفتم بود كه كبری از مرسدس پياده شد و با چتر آبی، به كوچه ای رفت كه ته اش بن بست بود. از دری سفيد كه نيمه باز بود رفت تو و چون مطمئن شد جسد هنوز رو استخر شناور است و چكه های باران تطهيرش مي كنند با گامهاي آهسته برگشت و دور شد. اما قبل از رفتن، كتابهايش را به جوی خيابانی سپرد كه ماهی های عاشق آن، از پای افتاده و فقط سری تكان می دادند. باران كه بند می آمد معمولا آنها قاطی آشغالها، از تب و تاب خالی شده و تو گنداب ها خانه می كردند.
كبری ساعت اش را نگاه كرد و ديد هنوز وقت دارد كه سری به پارک ملت بزند و زير سايه ی بيدی، عاشقانه ترين شعرش را كه شبانه سروده تكميل كند. اما زود منصرف شد و در كوچه پس كوچه های جنت آباد، جايی دنج يافت و با نوک سوزن، دنبال تنها رگی گشت كه هنوز آن قدر ها سفت و خشک نشده بود. سرش كمی گيج رفت و ديد كه خواب تو چشمانم تاب می رود. اما او كه نمی خواست حالا حالاها بخوابد خود سوار تاب شد و در هر بالا رفتن اش، زُلفَكان بيد را آنقدر بُرِس زد كه همه ی برگها ريخت. دلتنگ شد و خنديد. درست مثل روزی كه پدرش آمد و با خنده گفت: " رفتم موهامو كوتاه كنم كه سلمانی حيرتش گرفت. شانه را كه لای موهام برد و خواست با قيچی صاف و صوف كند موهام مشت – مشت با هر حركت شانه كنده شد و او ترسيد. گفتم نترس. ديگه نمی خواد با شانه و قيچی ور بری. با ماشين اصلاح از ته بزن كه هيچ فكر نمی كردم شيمی درمانی چنين زود اثر كند . "
بعدها بود كه پدر به خاطر او نيز اگر بود و اينكه دختر كوچولو يش هول نكند. كلاه گيسی گرفته بود كه خيلی هم به اش می آمد. اما ابروها و مژه ها او را لو می داد و به همين خاطر هم با مداد ابرو های ريخته رو ميز آرايش ور می رفت كه زياد از ريخت نيفتد. روزی هم كه در لحظه های درد تنها بود و شب اش ديشب بود و از آن ديشب ده سال تمام می گذشت و صبح قرار بود ببرندش و تا مرگ رو تخت بيمارستان باشد. ديگر گذاشت و رفت. يعني نرفت. بود اما با جسمی تير خورده. پليس می گفت: " واقعا حيف شد. اگر تپانچه صدا خفه كن نداشت شايد می شد هنوز تنش سرد نشده، زودتر سراغش آمد و فهميد كه دقيقا كدام ساعت، دقيق و ثانيه اي اين اتفاق افتاده است ."
كبری حس كرد حال اش سر جا آمده و می تواند برود سراغ مادر كه اگر گريم اش تمام شده او را برساند سر صحنه ی فيلمبرداری كه بقول خودش، بايد تو اين نقش چنان گُل كند كه خاطره اش هرگز فراموش نشود .
كبری كه مي رفت نرفت و خود را در حصاركی بسته و آهنی يافت كه جرثقيلی آن را بلند كرده و تو اتاق محكمه می گذاشت. خوف اش گرفت و اطراف اش را كه پاييد، پابه گاز دور شد و اين بار مرسدس را تا ته كوچه ی بن بست برد. از دری سفيد و نيمه باز، رفت تو و خود را لب استخر ديد. به چشمان آبی عشق اش زُل زد و در آبی ِ آبی كه در تيغ آفتاب، بی دريغ برق مي زد نگاهی انداخت. قامت عشق را شكسته ديد و دلخون، رگ اش با سوزن پر كرد و پريد تو آب. او هوس باله كرده بود و با رؤيای فردا می رقصيد.
4/7/85
کافه داستان داستان کوتاه، شعر، مقاله و ترجمه منتشر میکند. آثار خود را برای ما به ایمیل cafedastan@gmail.com ارسال نمایید. اثر بعد از تائید و ویرایش در صورت نیاز، منتشر میشود. دقت فرمائید آثار زیادی روزانه ارسال میشود و امکان دارد اثر شما در نوبت قرار بگیرد و تا انتشار اثر مدتی طول بکشد.
برای خداحافظی هیچ وقت دیر نیست
گردآوری:الهه
رضوانی
انتشارات: سخن گستر
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۲۰۰۰ تومان
در من فیلی خفته است
نویسنده: ثنا
نصاری
انتشارات:
داستان سرا
چاپ اول:
اسفند ۱۳۸۷
تعداد صفحه:
72 صفحه
قیمت: 1400
تومان
ـــــــــ
نقدها روی کتاب:
. مروری بر داستان در من فيلي خفته است
نویسنده: سینا مشایخی
انتشارات: ایلیا
راننده زنش را کشت
شعری از سارا امینیان
آن سال هم
باران نبارید
خوابید
و در خواب
آئینهای به
پهنای صورتش دید
حس میکرد
خودش را
اما نه چشمی
نه گوشی نه گونهای
هیچ چیز
نداشت
لرزید و
ترسید
روی بدنش خاکی
گل شده از طعم باران
حس
میکرد
مغزش خالی از
حس باران بود
اوج
گرفت
سرمای بدنش
کجا بود
این گرما و حس
لذت از کجا
پیش رفت و پیش
رفت
عریان
شد
حیوان شد
یادش
آمد
آئینه ناپدید
شد
از خواب پرید
و
انسان شد
بابا نان ندارد!
شعری از نیما یوسفی
کودک
من آسوده بخواب
یا
چشمانت را باز کن و بخواب
یا
چشمانت را ببند و ببین شعر مرا
تقصیر
من نیست
دیگر
قصه ای نمانده که بگویم
آسوده
بخواب
دیگر
نه حسین فهمیدهایست
نه
تانک دشمن
نه
پتروس جوانی
نه
سد استقامتی
ریز
علی هم پیر شده و قطار هوهوکنان تا انتها میرود
کبری
هم تصمیمش قطعیست
روباه
مکار هم با کلاغ قصه ما دوست شده
و
علی بادامهایش تمام
دیگر
نه بابا آب دارد نه نان
نه!
کودک من دیگر چیزی نمانده جز شعر من
از
کجا شروع کنم؟ از چه بگویم؟ از فقر بابا؟ تا کجا بگویم؟
از
فقر بابا بگویم
که
همه به انتها رسیدند و بابا هم به فقر
که
سالهاست هر چه نان داشت بخشید
هر
چه کوشید آب داشت و آنرا بخشید
آسوده
بخواب کودک من
من
قصهگوی این شبم
شعر مرا نخوانده بخوان و بخواب