کافه داستان | داستان کوتاه، شعر، مقاله

 ارتباط با ما| cafedastan@gmail.com

تصميم كبری در ساعت عشق/داستان کوتاه/علیرضا ذیحق

تو فاز سيزدهم شهرک انديشه بود كه كبری، به خيابان هفتم پيچيد. هوا گرفته بود و ماهی ها به دنبال جفت خود، درجوی های كم عمق و آلوده، سرگشته می دويدند . يادش نمی آمد كه تا صبح امروز، جلوی آيينه آنقدر معطل كند كه جيغ مادرش در آيد. مادرش تو مرسدس زرد منتظر او بود كه كبری سر راه اش او را به آرايشگاه بهاران برساند. حتی وقتی داشتند می رفتند كفر مادر را بالا آورده بود . يكهو از سر كوچه دنده عقب برگشته و هولكی رفته بود باغچه ی خانه ی شان و هر چه كتاب زير بوته های گل سرخ بود جمع كرده و داخل سبدی، تو صندوق ماشين گذاشته بود.  بعد افتاده بود تو اتوبانی كه به سعادت آباد ختم می شد و قرار بود كه طبق وقت قبلی، پشت گردن مادرش را تاتو كنند. چرا كه دوست داشت  همه را امشب متوجه كژدمی كند كه از دهان اش گل های نيلوفر بيرون زده و او را با لباس پشت باز در چشم همگان دلربا می سازد.

در خيابان هفتم بود كه كبری از مرسدس پياده شد و با چتر آبی، به كوچه ای رفت كه ته اش بن بست بود. از دری سفيد كه نيمه باز بود رفت تو و چون مطمئن شد جسد هنوز رو استخر شناور است و چكه های باران تطهيرش مي كنند با گامهاي آهسته برگشت و دور شد. اما قبل از رفتن، كتابهايش را به جوی خيابانی سپرد كه ماهی های عاشق آن، از پای افتاده و فقط سری تكان می دادند. باران كه بند می آمد معمولا آنها قاطی آشغالها، از تب و تاب خالی شده و تو گنداب ها خانه می كردند.

كبری ساعت اش را نگاه كرد و ديد هنوز وقت دارد كه سری به پارک ملت بزند و زير سايه ی بيدی، عاشقانه ترين شعرش را كه شبانه سروده تكميل كند. اما زود منصرف شد و در كوچه پس كوچه های جنت آباد، جايی دنج يافت و با نوک سوزن، دنبال تنها رگی گشت كه هنوز آن قدر ها سفت و خشک نشده بود. سرش كمی گيج رفت و ديد كه خواب تو چشمانم تاب می رود. اما او كه نمی خواست حالا حالاها بخوابد خود سوار تاب شد و در هر بالا رفتن اش، زُلفَكان بيد را آنقدر بُرِس زد كه همه ی برگها ريخت.  دلتنگ شد و خنديد. درست مثل روزی كه پدرش آمد و با خنده گفت: " رفتم موهامو كوتاه كنم كه سلمانی حيرتش گرفت. شانه را كه لای موهام برد و خواست با قيچی صاف و صوف كند موهام  مشت – مشت با هر حركت شانه كنده شد و او ترسيد. گفتم نترس. ديگه نمی خواد با شانه و قيچی ور بری. با ماشين اصلاح از ته بزن كه هيچ فكر نمی كردم شيمی درمانی چنين زود اثر كند . "

بعدها بود كه پدر به خاطر او نيز اگر بود و اينكه دختر كوچولو يش هول نكند. كلاه گيسی گرفته بود كه خيلی هم به اش می آمد. اما ابروها و مژه ها او را لو می داد و به همين خاطر هم با مداد ابرو های ريخته رو ميز آرايش ور می رفت كه زياد از ريخت نيفتد. روزی هم كه در لحظه های درد تنها بود و شب اش ديشب بود و از آن ديشب ده سال تمام می گذشت و صبح قرار بود ببرندش و تا مرگ رو تخت بيمارستان باشد. ديگر گذاشت و رفت. يعني نرفت. بود اما با جسمی تير خورده. پليس می گفت: " واقعا حيف شد. اگر تپانچه صدا خفه كن نداشت شايد می شد هنوز تنش سرد نشده، زودتر سراغش آمد و فهميد كه دقيقا كدام ساعت، دقيق و ثانيه اي اين اتفاق افتاده است ."

كبری حس كرد حال اش سر جا آمده و می تواند برود سراغ مادر كه اگر گريم اش تمام شده او را برساند سر صحنه ی فيلمبرداری كه بقول خودش، بايد تو اين نقش چنان گُل كند كه خاطره اش هرگز فراموش نشود .

كبری كه مي رفت نرفت و خود را در حصاركی بسته و آهنی يافت كه جرثقيلی آن را بلند كرده و تو اتاق محكمه می گذاشت. خوف اش گرفت و اطراف اش را كه پاييد، پابه گاز دور شد و اين بار مرسدس را تا ته كوچه ی بن بست برد. از دری سفيد و نيمه باز، رفت تو و خود را لب استخر ديد.  به چشمان آبی عشق اش زُل زد و در آبی ِ آبی كه در تيغ آفتاب، بی دريغ برق مي زد نگاهی انداخت. قامت عشق را  شكسته ديد و دلخون، رگ اش با سوزن پر كرد و پريد تو  آب. او هوس باله كرده بود و با رؤيای فردا  می رقصيد.

4/7/85