short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
بکارت رنگها/داستان کوتاه/هدی صادقی مرشت

0000: سفید!

  •  

گفته شد: صورتی...

گل انداخت گونه ام! نوک انگشتم را روی لبم خواباندم  و سعی کردم تُن صدایش را  با تاپ تاپ قلبم بیندازم روی یک خط. انگار کسی...یا نه! نیروی غریبی داشت با یک قلم موی پرپشت بزرگ همه جا صورتی می کشید.

-         ببینم رفته گل بچینه؟!

-         ب...بله!

کِل کشیدند و من برای اولین بار سیر نگاهش کردم.

  •  

شنیدم...

من شنیدم...! شک نداشتم...که از توی گوشهایم رد شد و گفت: زرد !

قنداق کودک را که روی تاب دستهایم خواباندند ضعف تنم تندی فروکش کرد.

-         قدمش به خیر و خوشی...به سلامتی! بابا جونش تو لابی منتظره هاااااا...میگه خانوم خانوما باید اسمشو بگه...

-         دل...

-         دل آرا؟

شاید صدای مکیدن های کودکم آنقدر بالا بود که نشنیدند.با ولع سینه ام را بین انگشتهای سرخ و کوتاهش فشار می داد و آن چشمهای درشت و خوابالویش انگار داشت دنبال چیزی می گشت.نمی دانم...اما انگار قدرتی داشت که قادر بود مرموزانه از راه شیر خوردن به وجودم تزریق کند؛ قدرتی که وادارم می کرد ترس را از نوک انگشتها بگیرم و پوست ملتهب و نازک سرش را ناز کنم...هربار که دهان کوچک شیرآلودش سینه ام را می کشید ،با این مکش اسرارآمیز، بافت های تنم جا باز می کردند و کودکم با همه وجودش ترس را از لابلای بافتها می دزدید.

باشکوه بود...همه چیز!

  •  

من حس کردم...

لبخند زدنی را حس کردم.گفتم شاید مضرابها دیگر مثل من غریبی نکنند.غصه ای در کار نبود؛ من، رنج می کشیدم...اتفاقی که نبود، فقط، انگار، داشتم رنج می کشیدم...باز هم متأسفانه! اما باز هم، کاریش نمی شد کرد. می آمد و می رفت لامصب.به تن لخت سیمهای سنتور زل زده بودم و مضرابها را توی هوا با حرکاتی موجدار، تکان می دادم.

تو...

تو...

تو؟!

تو...!

اینبار دیگر هم شنیدمت، هم لمست کردم و هم...صبر کردم تا ببینمت!توی دلم گفتم شاید لفظ « تو» برای تو آمدنی تر باشد.اینطور شاید آهسته آهسته باهم اُخت شویم و الی آخر! « تو» یی که از میان سیمهای نقره ای و مات سنتور، از توی حکاکی های صفحه سنتور، به من تلقین کردی: فیروزه ای!

من حس کردم اما به روی خودم نیاوردم.نمی خواستم خلوتم را حتی با اشکهایم خیس و شلوغ کنم. نه اشکها و نه «تو». اما تو که آمدی و باز هم کاریش نمی شد کرد! باهر ضربه نرم مضرابها به دستگاه ، تلألوی فیروزه ایت بیشتر و عمیق تر می شد و من باز هم نشئه می شدم و نبودنم را توی اتاق کار حس می کردم. چیزهایی هست که از خیلی وقت پیش برایم حکم مجموعه مسکراتی را پیدا کرده که اگر نباشند دق می کنم. تو که می دانی لازم است –چقدر با تو صمیمی شدن راحت بود!- دیگر همه کتابها، قفسه ها و در ودیوار و حتی کودکم را فیروزه ای ملایم می دیدم. کم کم داشتم جرإتش را پیدا می کردم که نرمی جسمی را زیر چانه ام حس کنم.جسمی که تکان تکان می خورد و من انگشتهایی را که بآهستگی روی بریدگی چانه ام کشیده می شدند، احساس می کردم. انگشتهایت خنک بودند و تو تا روی لبهایم پیش رفتی. لبهایم را باز کردم – چشمهایم به مضرابها بود ولی اختیاری برای کنترلشان نداشتم- تا نوک انگشتهایت را ببوسم. اما تو باز هم ادامه دادی؛ همه آن حرکات شیطنت آلود و ظریف بودند و حتم دارم که تو می دانستی مقصد کجاست! رفتی...رفتی... مکش قدرتمندی از درون ششهایم نوک انگشتها و بعد همه تو را بلعید...نفسم منقطع می آمد و می ر فت.

دیدم که زیر پوست مچ دستها می لولیدی و وادارم می کردی قطعه « عقرب زلف کجت» را بزنم. دیدی چطور خودم را نادیده گرفته بودم؟ یک ردیف خطوط خیس را که تا خط لب بالایی سرخوردند دیدی؟ اشک بودند و خیسی اشک را نداشتند. ابهت تو نبود...حتم دارم که چیزی مثل همان فیروزه ای باز  هم هوار شد روی سرم و اینبار تو هم بودی – که قبلا نبودی-.

صبح روز بعد، دوتا مرغ عشق گوشه هال را تماشا می کردم؛ طوری خوابیده بودند که سرشان به سمت اتاق من اریب افتاده بود...

  •  

0000 : سیاه...

نه!

00000 : سیاه...

کاش تن آن دختر وحشت زده – وقتی داشتم از لبهای تو بوسه می گرفتم و مراقب بودیم تا کسی از کنار ماشین رد نشود- دامبی به ماشین کوبیده نمی شد. دست خودم نبود؛ چشمهای دودوزنش را نتوانستم نبینم...حتی نشد که گوشه مانتوی خونی اش را نبینم...مانتوی سفیدش که لکه های خون پایینش را زشت وبدهیبت کرده بود. می رفتم که با همه تنم...با تمام سطح یکدست و سبزه پوستم...با همه گوش و چشم و تخیلم...با همه اینها جمعیت را کنار بزنم. ذهنم چیزهایی می گفت؛ خواستم تا تکرار کنم: خاکستری! وحشت از تن دخترک به من هم سرایت کرده بود. مدام زمزمه می کردم: خاکستری...خاکستری... اما او که گفته بود.

 بعضی داشتند می خندیدند.بعضی هم انگار در آستانه عق زدن بودند...پایم از لبه جدول سرید و به مچ پا...چه عرض کنم...به خطی محو از خون و پوست تازه شکل گرفته شده کشیده شد. کسی فریاد زد: خانوم بپاااا....اه...!سرم افتاد به دوران.

-         چه بی آبرو...!!

-         والاااا به خدا...

-         رفته دنبال عشق و کیفش حالام عاقبت این شیکر خوری رو ماها داریم می بینیم....

-         حالا پسره یا دختر؟!

-         بذا ببینم...

-         ول کنین توروخدااااا

 پیرزنی در حالیکه زیر لب نفرین توی هوا پخش می کرد یک کیسه نایلونی سیاه از کیفش بیرون کشید و روی جنین لبه جدول بازش کرد.

  •  

توی گوشم می شنوم: سفید...

از ته نی نی چشمهایم باید ببیند.اما من خوبم؛ خوبِ خوب! او هم غمگین بود – مثل نوه ها و نتیجه هایمان -  از خیلی قبل پیش؛ یادت هست؟ ولی آرام، باوقار و سخت . برایش دست تکان می دهم.از پشت شیشه اتاق مراقبت دستش را بالا می برد و به تن شیشه می چسباند.پهنای گرم دستش می ماند روی شیشه. دردمندانه برایش لب تکان می دهم. با حالت چهره و تکان دستها می فهمانم که اینجا آخرین جا نباید باشد.برویم خانه! او هم با اطمینان دست به سینه می زند و می رود. باافتخار شوهرم را نشانت می دهم و دم گوشت زمزمه می کنم: می بینیش...؟

زیبا . خواستنی هم . گوشم را به لبهای گرم و خندانت می چسبانم. دست می جنبانم و روی کتفت می نشانم؛ کتفت را می چرخانی ، دسته ای از موهای سفید و لختم را می گیری و می اندازی لای انگشتهایت. چشمهای تو هم که مثل چشمهای من خاکستری است. اینها را که دیگر یادت نرفته!

-         سفیدیِ این سفید چقدره؟!

-         هرلحظه بیشتر میشه...

کمکم می کنی تا ملحفه را تا زیر گردن بالا بکشم. پرستار که در اتاق را باز می کند دستم می آید که باید ادای هرچیزی را دربیاورم جز اینکه تو را دارم می بینم! . دستم را توی دست پرستار می گذاری. تردید و غم آشنای همیشگی از توی صدای پرستار هو می کشد.

-         خوشحالین؟!

توی گوشم می گویی: بگو نباشم؟!

-         نباشم؟!...

توی گوشم می شنوم که می گویی:....سفید...