Cafédastan intends to publish short stories, poems, articles and translated texts. Please email us your literary texts to cafedastan@gmail.com . Your texts would be published after acceptance and edition (if needed). Please pay attention that many texts are sent everyday so probably it would take some times for online publication of your work.
نشر کتاب مس برگزار میکند:
خوانش
داستان کوتاه «آشنایی با ادبیات مدرن»
شروع
کلاسها 15 بهمنماه
ظرفیت:
بسیار محدود
مکان:
کتابفروشی نشر مس
از هم
اکنون میتوانید ثبت نام کنید.
فروشگاه نشر کتاب مس: تهران، شهرک اکباتان، فاز1، بلوک سی2، جنب ورودی 12، تلفن 44659035
برادرم رمضان
نویسنده: تینا محمدحسینی
انتشارات: آگه
چاپ اول: ۱۳۹۰
تعداد صفحات: ۹۶
قیمت: ۲۵۰۰ تومان
درباره برادرم رمضان:
این مجموعه داستان بعد از دو سال رفتوآمد میان
ناشر و اداره کتاب و حذف دو داستان آن سرانجام منتشر شد. علت طولانی شدن زمان
انتشار آن نیز به موضوع طولانی شدن روند صدور مجوز انتشار آن
برمیگردد.
"برادرم رمضان" در خانه ادبیات افعانستان
قضاوت در مورد مجموعه داستان کوتاه "برادرم رمضان" را به آینده میگذاریم اما
باور داریم که نثر روان و یک دست این مجموعه و ایدههای تازه و خلاقانهاش، هر
خوانندهای را مجذوب خواهد کرد.
نویسندگان، شاعران و مترجمانی که تمایل دارند اثرشان را در کافه داستان به نمایش بگذارند میتوانند با ایمیل کافه داستان تماس حاصل نمایند.
صفحه مجموعه داستان "آنالی" در سایت نشر آگه
آنالی
نویسنده: مینو عبدالله پور
انتشارات: آگه
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۳۳۰۰ تومان
برای خداحافظی هیچ وقت دیر نیست
گردآوری:الهه
رضوانی
انتشارات: سخن گستر
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۲۰۰۰ تومان
اداره
پست
نویسنده: چارلز بوکوفسکی
ترجمه: علیرضا اجلّی
0000: سفید!
گفته شد: صورتی...
گل انداخت گونه ام! نوک انگشتم را روی لبم خواباندم و سعی کردم تُن صدایش را با تاپ تاپ قلبم بیندازم روی یک خط. انگار کسی...یا نه! نیروی غریبی داشت با یک قلم موی پرپشت بزرگ همه جا صورتی می کشید.
- ببینم رفته گل بچینه؟!
- ب...بله!
کِل کشیدند و من برای اولین بار سیر نگاهش کردم.
شنیدم...
من شنیدم...! شک نداشتم...که از توی گوشهایم رد شد و گفت: زرد !
قنداق کودک را که روی تاب دستهایم خواباندند ضعف تنم تندی فروکش کرد.
- قدمش به خیر و خوشی...به سلامتی! بابا جونش تو لابی منتظره هاااااا...میگه خانوم خانوما باید اسمشو بگه...
- دل...
- دل آرا؟
شاید صدای مکیدن های کودکم آنقدر بالا بود که نشنیدند.با ولع سینه ام را بین انگشتهای سرخ و کوتاهش فشار می داد و آن چشمهای درشت و خوابالویش انگار داشت دنبال چیزی می گشت.نمی دانم...اما انگار قدرتی داشت که قادر بود مرموزانه از راه شیر خوردن به وجودم تزریق کند؛ قدرتی که وادارم می کرد ترس را از نوک انگشتها بگیرم و پوست ملتهب و نازک سرش را ناز کنم...هربار که دهان کوچک شیرآلودش سینه ام را می کشید ،با این مکش اسرارآمیز، بافت های تنم جا باز می کردند و کودکم با همه وجودش ترس را از لابلای بافتها می دزدید.
باشکوه بود...همه چیز!
من حس کردم...
لبخند زدنی را حس کردم.گفتم شاید مضرابها دیگر مثل من غریبی نکنند.غصه ای در کار نبود؛ من، رنج می کشیدم...اتفاقی که نبود، فقط، انگار، داشتم رنج می کشیدم...باز هم متأسفانه! اما باز هم، کاریش نمی شد کرد. می آمد و می رفت لامصب.به تن لخت سیمهای سنتور زل زده بودم و مضرابها را توی هوا با حرکاتی موجدار، تکان می دادم.
تو...
تو...
تو؟!
تو...!
اینبار دیگر هم شنیدمت، هم لمست کردم و هم...صبر کردم تا ببینمت!توی دلم گفتم شاید لفظ « تو» برای تو آمدنی تر باشد.اینطور شاید آهسته آهسته باهم اُخت شویم و الی آخر! « تو» یی که از میان سیمهای نقره ای و مات سنتور، از توی حکاکی های صفحه سنتور، به من تلقین کردی: فیروزه ای!
من حس کردم اما به روی خودم نیاوردم.نمی خواستم خلوتم را حتی با اشکهایم خیس و شلوغ کنم. نه اشکها و نه «تو». اما تو که آمدی و باز هم کاریش نمی شد کرد! باهر ضربه نرم مضرابها به دستگاه ، تلألوی فیروزه ایت بیشتر و عمیق تر می شد و من باز هم نشئه می شدم و نبودنم را توی اتاق کار حس می کردم. چیزهایی هست که از خیلی وقت پیش برایم حکم مجموعه مسکراتی را پیدا کرده که اگر نباشند دق می کنم. تو که می دانی لازم است –چقدر با تو صمیمی شدن راحت بود!- دیگر همه کتابها، قفسه ها و در ودیوار و حتی کودکم را فیروزه ای ملایم می دیدم. کم کم داشتم جرإتش را پیدا می کردم که نرمی جسمی را زیر چانه ام حس کنم.جسمی که تکان تکان می خورد و من انگشتهایی را که بآهستگی روی بریدگی چانه ام کشیده می شدند، احساس می کردم. انگشتهایت خنک بودند و تو تا روی لبهایم پیش رفتی. لبهایم را باز کردم – چشمهایم به مضرابها بود ولی اختیاری برای کنترلشان نداشتم- تا نوک انگشتهایت را ببوسم. اما تو باز هم ادامه دادی؛ همه آن حرکات شیطنت آلود و ظریف بودند و حتم دارم که تو می دانستی مقصد کجاست! رفتی...رفتی... مکش قدرتمندی از درون ششهایم نوک انگشتها و بعد همه تو را بلعید...نفسم منقطع می آمد و می ر فت.
دیدم که زیر پوست مچ دستها می لولیدی و وادارم می کردی قطعه « عقرب زلف کجت» را بزنم. دیدی چطور خودم را نادیده گرفته بودم؟ یک ردیف خطوط خیس را که تا خط لب بالایی سرخوردند دیدی؟ اشک بودند و خیسی اشک را نداشتند. ابهت تو نبود...حتم دارم که چیزی مثل همان فیروزه ای باز هم هوار شد روی سرم و اینبار تو هم بودی – که قبلا نبودی-.
صبح روز بعد، دوتا مرغ عشق گوشه هال را تماشا می کردم؛ طوری خوابیده بودند که سرشان به سمت اتاق من اریب افتاده بود...
0000 : سیاه...
نه!
00000 : سیاه...
کاش تن آن دختر وحشت زده – وقتی داشتم از لبهای تو بوسه می گرفتم و مراقب بودیم تا کسی از کنار ماشین رد نشود- دامبی به ماشین کوبیده نمی شد. دست خودم نبود؛ چشمهای دودوزنش را نتوانستم نبینم...حتی نشد که گوشه مانتوی خونی اش را نبینم...مانتوی سفیدش که لکه های خون پایینش را زشت وبدهیبت کرده بود. می رفتم که با همه تنم...با تمام سطح یکدست و سبزه پوستم...با همه گوش و چشم و تخیلم...با همه اینها جمعیت را کنار بزنم. ذهنم چیزهایی می گفت؛ خواستم تا تکرار کنم: خاکستری! وحشت از تن دخترک به من هم سرایت کرده بود. مدام زمزمه می کردم: خاکستری...خاکستری... اما او که گفته بود.
بعضی داشتند می خندیدند.بعضی هم انگار در آستانه عق زدن بودند...پایم از لبه جدول سرید و به مچ پا...چه عرض کنم...به خطی محو از خون و پوست تازه شکل گرفته شده کشیده شد. کسی فریاد زد: خانوم بپاااا....اه...!سرم افتاد به دوران.
- چه بی آبرو...!!
- والاااا به خدا...
- رفته دنبال عشق و کیفش حالام عاقبت این شیکر خوری رو ماها داریم می بینیم....
- حالا پسره یا دختر؟!
- بذا ببینم...
- ول کنین توروخدااااا
پیرزنی در حالیکه زیر لب نفرین توی هوا پخش می کرد یک کیسه نایلونی سیاه از کیفش بیرون کشید و روی جنین لبه جدول بازش کرد.
توی گوشم می شنوم: سفید...
از ته نی نی چشمهایم باید ببیند.اما من خوبم؛ خوبِ خوب! او هم غمگین بود – مثل نوه ها و نتیجه هایمان - از خیلی قبل پیش؛ یادت هست؟ ولی آرام، باوقار و سخت . برایش دست تکان می دهم.از پشت شیشه اتاق مراقبت دستش را بالا می برد و به تن شیشه می چسباند.پهنای گرم دستش می ماند روی شیشه. دردمندانه برایش لب تکان می دهم. با حالت چهره و تکان دستها می فهمانم که اینجا آخرین جا نباید باشد.برویم خانه! او هم با اطمینان دست به سینه می زند و می رود. باافتخار شوهرم را نشانت می دهم و دم گوشت زمزمه می کنم: می بینیش...؟
زیبا . خواستنی هم . گوشم را به لبهای گرم و خندانت می چسبانم. دست می جنبانم و روی کتفت می نشانم؛ کتفت را می چرخانی ، دسته ای از موهای سفید و لختم را می گیری و می اندازی لای انگشتهایت. چشمهای تو هم که مثل چشمهای من خاکستری است. اینها را که دیگر یادت نرفته!
- سفیدیِ این سفید چقدره؟!
- هرلحظه بیشتر میشه...
کمکم می کنی تا ملحفه را تا زیر گردن بالا بکشم. پرستار که در اتاق را باز می کند دستم می آید که باید ادای هرچیزی را دربیاورم جز اینکه تو را دارم می بینم! . دستم را توی دست پرستار می گذاری. تردید و غم آشنای همیشگی از توی صدای پرستار هو می کشد.
- خوشحالین؟!
توی گوشم می گویی: بگو نباشم؟!
- نباشم؟!...
توی گوشم می شنوم که می گویی:....سفید...
کافه داستان داستان کوتاه، شعر، مقاله و ترجمه منتشر میکند. آثار خود را برای ما به ایمیل cafedastan@gmail.com ارسال نمایید. اثر بعد از تائید و ویرایش در صورت نیاز، منتشر میشود. دقت فرمائید آثار زیادی روزانه ارسال میشود و امکان دارد اثر شما در نوبت قرار بگیرد و تا انتشار اثر مدتی طول بکشد.
اما ماهنامه: هر ماه یک داستان (انتخابی)، دو شعر (انتخابی)، داستان ترجمه، شعر ترجمه، مقاله و نقد، گزارش خواهیم داشت. شماره دوم ماهنامه اول اسفند منتشر خواهد شد. نویسندگان، شاعران و مترجمان میتوانند تا 25 بهمن ماه آثار خود را برای ما ارسال کنند. به ایمیل: cafedastan@gmail.com و یا alireza.ajali@gmail.com آثار خود را ارسال کنید. عنوان آثار رسیده، برای اطمینان نویسنده در کافه داستان درج خواهد شد. توجه داشته باشید هر اثری از این تاریخ برای کافه داستان ارسال شود برای ماهنامه بررسی خواهد شد. منتظر آثار زیبای شما فرهیختگان هستیم.
گفت و گو
گفت و گو با امیر حسین یزدان بد
پس چرا این همه تنش هست؟ وقتی در مورد ادبیات جوان صحبت میکنیم، در این قشر حجم نارضایتی خیلی بالاست. بخش عمدهایش هم تقصیر آن جوان نویسنده نیست. از طرفی، از این جهت که پول جدی در میان نیست و طبیعتاً رقابتها به خصوص برای جوانها غیر اقتصادیست، شکل حرفهای هم ندارد و صنفی پیش نمیرود.
البته اعتقاد ندارم
ادبیات و شعر و داستان تعریفی داشته باشد. تعریفهای کتابها بیشمار است. ادبیات
خوانده میشود چون انسانها نیاز به یک دستگاه حقیقت یاب دارند و خود همهی
زندگیها را نمیتوانند زندگی کنند و باید کسانی همچون نویسنده وجود داشته باشند که
داستانِ بودنها و حسرتها و رنجها را روایت کنند و روایت ادبی انسان را انسانتر
میکند.
هر اثري كه خلق مي شود خود به تنهايي عملي شاهكارانه است. بايد ديد هر اثر چه مفهومي را دربردارد. چرا قرن هاست از "هملت" به عنوان شاهكار شكسپير نام میبرند؟ آيا شما از خواندن آثارو يا نمايشنامه هاي ديگر لذت نبرده ايد و برايتان مفهومي تر نبوده است؟
ساختار شکنی ، نگاه متفاوت ، چند صدائی و... همه ی این ها نیاز مند یک بستر قوی ست. وقتی اشعار از دوره ی کلاسیک به نیمایی می رسند و بعد از آن وزن هم برداشته می شود و به شعر سپید تن می دهد نشان از این دارد که طی این دوره ها این نیاز را در خودش دیده که برای رساندن صدایش ضوابط خشک و دست و پاگیر را از میان بردارد و به یک درجه از لمس برسد. یعنی عین تجربه! حالا چرا خیلی از اشعاری که ما به اسم پست مدرن در ایران می خوانیم این قابلیت را ندارد؟