Cafédastan intends to publish short stories, poems, articles and translated texts. Please email us your literary texts to cafedastan@gmail.com . Your texts would be published after acceptance and edition (if needed). Please pay attention that many texts are sent everyday so probably it would take some times for online publication of your work.
نشر کتاب مس برگزار میکند:
خوانش
داستان کوتاه «آشنایی با ادبیات مدرن»
شروع
کلاسها 15 بهمنماه
ظرفیت:
بسیار محدود
مکان:
کتابفروشی نشر مس
از هم
اکنون میتوانید ثبت نام کنید.
فروشگاه نشر کتاب مس: تهران، شهرک اکباتان، فاز1، بلوک سی2، جنب ورودی 12، تلفن 44659035
برادرم رمضان
نویسنده: تینا محمدحسینی
انتشارات: آگه
چاپ اول: ۱۳۹۰
تعداد صفحات: ۹۶
قیمت: ۲۵۰۰ تومان
درباره برادرم رمضان:
این مجموعه داستان بعد از دو سال رفتوآمد میان
ناشر و اداره کتاب و حذف دو داستان آن سرانجام منتشر شد. علت طولانی شدن زمان
انتشار آن نیز به موضوع طولانی شدن روند صدور مجوز انتشار آن
برمیگردد.
"برادرم رمضان" در خانه ادبیات افعانستان
قضاوت در مورد مجموعه داستان کوتاه "برادرم رمضان" را به آینده میگذاریم اما
باور داریم که نثر روان و یک دست این مجموعه و ایدههای تازه و خلاقانهاش، هر
خوانندهای را مجذوب خواهد کرد.
نویسندگان، شاعران و مترجمانی که تمایل دارند اثرشان را در کافه داستان به نمایش بگذارند میتوانند با ایمیل کافه داستان تماس حاصل نمایند.
صفحه مجموعه داستان "آنالی" در سایت نشر آگه
آنالی
نویسنده: مینو عبدالله پور
انتشارات: آگه
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۳۳۰۰ تومان
برای خداحافظی هیچ وقت دیر نیست
گردآوری:الهه
رضوانی
انتشارات: سخن گستر
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۲۰۰۰ تومان
اداره
پست
نویسنده: چارلز بوکوفسکی
ترجمه: علیرضا اجلّی
صدای التماسش زير آب حباب شد. مثل بغض خودم، نمی تونستم تحمل كنم. گردنش رو بيشتر توی آب فرو كردم. ديگه جون نمیكند. ولی خودم خيلی جون كندم. تمام اين شبا بوی نارنج حياط رو بوی خون می گرفت ، نمی تونستم بخوابم ، همه اش بچه گيم می اومد جلوی چشمم و صدای التماسم كه زير آب حباب مي شد. می خواستم يک جور ديگه ايی باشم. من باباشم و يكی ديگه من ، سرم رو كه با تيغ می زد ، پس گردن خونيم رو می گرفت و فرو می كرد توی حوض و می گفت: (( اصلاحت می كنم. آدمت مي كنم. اگه منم كه درست می شی. يا می كشمت يا درستت می كنم. ))
صدای التماسم زير آب حباب می شد و منم نيمه جون با يه سر بی مو، توی آب گريه می كردم. دستي پس سرم كشيدم و توی آينه سرباز خونه، تيغ رو از سرم روی گردنم سروندم، خون پاشيد روی ديوار و با كف و آب قاطی شد. صدای چرخ های ماشينش رو از صد فرسخی هم می شنيدم. انگار گوشم با اين صدا كوک شده بود. همين كه رد می شد سوت می كشيد.
صبح كه می شد يک لباس لجنی رنگ می پوشيدم و بوی گندش با بوی پوتين هام قاطی می شد. تفنگم رو می بستم و يک لنگه پا می ايستادم.
بچه كه بودم هر روز می ديدمش. با عروسكش از جلوم رد می شد و من رو كه می ديد مي خنديد و ميی گفت: (( مثه عروسكای زشت می مونی )) و می رفت. مداد رنگی صورتيش رو هنوز دارم. آخرين بار توی حوض وسط خونمون پيداش كردم. بعدآ كه مدرسه ای شدم؛ عاشق يكی شدم كه اتفاقآ هم اسم اون بود. هر روز از جلوی مدرسه مون تعقيبش مي كردم. يک مانتوی صورتی پر رنگ می پوشيد.
يک بار كه به سمتم برگشت به پته پته افتادم. نمی دونستم چی بهش بگم. بهم نگاه چندش آوری كرد و گفت: (( بو گندو، شبيه آقا محمد خانی. ))
سرم رو كردم توی حوض. چشام خونی شده بود. با تيغ چند تا ماهی توی حوض رو سر بريدم. از لای انگشتام خون زد بيرون. روی لبام رو با خون صورتيشون صورتی كردم و گفتم: (( اصلاحتون می كنم. ))
بابام رو نقاشی كردم. مثل خودش شده بود. سر تراشيده و چشای خونی، نقاشی رو از دستم قاپيد. خنديد و گفت: (( عجب هيولايی كشيدی، عين خودته ))
تيغ رو از پشت گردنم كشيدم پايين، با دستم تفنگ رو حس می كردم . پارسال همين موقع ها خود زنی كرد. رفيقم رو می گم. بهمون می گفتن: (( دوقلوهای به هم چسبيده ))
تفنگم رو برداشتم. بند پوتين هام رو محكم كردم. صدای چرخ های ماشينش رو از صد فرسخی می شناختم. حباب های خونی توی آب صورتی شده بود. درست رنگ رژ لبش كه حالا ديگه چرخ های ماشين از روش رد شده بودن. سرم رو با تيغ زد و پس گردن خونيم رو گرفت و فرو كرد توی حوض آب و گفت: (( اصلاحت می كنم. آدمت می كنم. اگه منم كه درست مي شی. يا می كشمت يا درستت می كنم ))
موج جمع شده بود توی پيشونيم. عكس بابام افتاده بود توی حوض آب. مشت كوبيدم وسط آب. خواستم اون چروک های بد تركيب رو بشكونم. حباب های صورتی وارد گلوم شد و روی اون چروک های زشت رو پر كرد. دهنم تلخ و شور شد. دستام می لرزيد. نمی تونستم بخوابم چهره اش درست يادم نيست. پشتش رو كرده بود به من. يه لباس صورتی تنش بود و از پشت گردنش خون می ريخت. پارسال بود همين موقع ها. هنوز ام من رو نمی ديد. حتی حالا كه يک سالی از خفه كردنش می گذره هم نگاهم نمی كنه. عروسكش رو بغل كرد و با مداد صورتيش توی چشمای نقاشيم رو پر كرد.
خون از توی چشمام زد بيرون. با دستم تفنگ رو حس می كردم. پارسال همين موقع ها بود. خود زنی كردم. مغزم پاشيد كف حوض. تمام آب حوض قرمز شد.
کافه داستان داستان کوتاه، شعر، مقاله و ترجمه منتشر میکند. آثار خود را برای ما به ایمیل cafedastan@gmail.com ارسال نمایید. اثر بعد از تائید و ویرایش در صورت نیاز، منتشر میشود. دقت فرمائید آثار زیادی روزانه ارسال میشود و امکان دارد اثر شما در نوبت قرار بگیرد و تا انتشار اثر مدتی طول بکشد.
اما ماهنامه: هر ماه یک داستان (انتخابی)، دو شعر (انتخابی)، داستان ترجمه، شعر ترجمه، مقاله و نقد، گزارش خواهیم داشت. شماره دوم ماهنامه اول اسفند منتشر خواهد شد. نویسندگان، شاعران و مترجمان میتوانند تا 25 بهمن ماه آثار خود را برای ما ارسال کنند. به ایمیل: cafedastan@gmail.com و یا alireza.ajali@gmail.com آثار خود را ارسال کنید. عنوان آثار رسیده، برای اطمینان نویسنده در کافه داستان درج خواهد شد. توجه داشته باشید هر اثری از این تاریخ برای کافه داستان ارسال شود برای ماهنامه بررسی خواهد شد. منتظر آثار زیبای شما فرهیختگان هستیم.
گفت و گو
گفت و گو با امیر حسین یزدان بد
پس چرا این همه تنش هست؟ وقتی در مورد ادبیات جوان صحبت میکنیم، در این قشر حجم نارضایتی خیلی بالاست. بخش عمدهایش هم تقصیر آن جوان نویسنده نیست. از طرفی، از این جهت که پول جدی در میان نیست و طبیعتاً رقابتها به خصوص برای جوانها غیر اقتصادیست، شکل حرفهای هم ندارد و صنفی پیش نمیرود.
البته اعتقاد ندارم
ادبیات و شعر و داستان تعریفی داشته باشد. تعریفهای کتابها بیشمار است. ادبیات
خوانده میشود چون انسانها نیاز به یک دستگاه حقیقت یاب دارند و خود همهی
زندگیها را نمیتوانند زندگی کنند و باید کسانی همچون نویسنده وجود داشته باشند که
داستانِ بودنها و حسرتها و رنجها را روایت کنند و روایت ادبی انسان را انسانتر
میکند.
هر اثري كه خلق مي شود خود به تنهايي عملي شاهكارانه است. بايد ديد هر اثر چه مفهومي را دربردارد. چرا قرن هاست از "هملت" به عنوان شاهكار شكسپير نام میبرند؟ آيا شما از خواندن آثارو يا نمايشنامه هاي ديگر لذت نبرده ايد و برايتان مفهومي تر نبوده است؟
ساختار شکنی ، نگاه متفاوت ، چند صدائی و... همه ی این ها نیاز مند یک بستر قوی ست. وقتی اشعار از دوره ی کلاسیک به نیمایی می رسند و بعد از آن وزن هم برداشته می شود و به شعر سپید تن می دهد نشان از این دارد که طی این دوره ها این نیاز را در خودش دیده که برای رساندن صدایش ضوابط خشک و دست و پاگیر را از میان بردارد و به یک درجه از لمس برسد. یعنی عین تجربه! حالا چرا خیلی از اشعاری که ما به اسم پست مدرن در ایران می خوانیم این قابلیت را ندارد؟