short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
حباب های صورتی/داستان کوتاه/پرارين حاجی زاده

صدای التماسش زير آب حباب شد. مثل بغض خودم، نمی تونستم تحمل كنم. گردنش رو بيشتر توی آب فرو كردم. ديگه جون نمیكند. ولی خودم خيلی جون كندم. تمام اين شبا بوی نارنج حياط رو بوی خون می گرفت ، نمی تونستم بخوابم ، همه اش بچه گيم می اومد جلوی چشمم و صدای التماسم كه زير آب حباب مي شد. می خواستم يک جور ديگه ايی باشم. من باباشم و يكی ديگه من ، سرم رو كه با تيغ می زد ، پس گردن خونيم رو می گرفت و فرو می كرد توی حوض و می گفت: (( اصلاحت می كنم. آدمت مي كنم. اگه منم كه درست می شی. يا می كشمت يا درستت می كنم. ))

صدای التماسم زير آب حباب می شد و منم نيمه جون با يه سر بی مو، توی آب گريه می كردم. دستي پس سرم كشيدم و توی آينه سرباز خونه، تيغ رو از سرم روی گردنم سروندم، خون پاشيد روی ديوار و با كف و آب قاطی شد. صدای چرخ های ماشينش رو از صد فرسخی هم می شنيدم. انگار گوشم با اين صدا كوک شده بود. همين كه رد می شد سوت می كشيد.

صبح كه می شد يک لباس لجنی رنگ می پوشيدم و بوی گندش با بوی پوتين هام قاطی می شد. تفنگم رو می بستم و يک لنگه پا می ايستادم.

بچه كه بودم هر روز می ديدمش. با عروسكش از جلوم رد می شد و من رو كه می ديد مي خنديد و ميی گفت: (( مثه عروسكای زشت می مونی )) و می رفت. مداد رنگی صورتيش رو هنوز دارم. آخرين بار توی حوض وسط خونمون پيداش كردم. بعدآ كه مدرسه ای شدم؛ عاشق يكی شدم كه اتفاقآ هم اسم اون بود. هر روز از جلوی مدرسه مون تعقيبش مي كردم. يک مانتوی صورتی پر رنگ می پوشيد.

يک بار كه به سمتم برگشت به پته پته افتادم. نمی دونستم چی بهش بگم. بهم نگاه چندش آوری كرد و گفت: (( بو گندو، شبيه آقا محمد خانی. ))

سرم رو كردم توی حوض. چشام خونی شده بود. با تيغ چند تا ماهی توی حوض رو سر بريدم. ‌از لای انگشتام خون زد بيرون. روی لبام رو با خون صورتيشون صورتی كردم و گفتم: (( اصلاحتون می كنم. ))

بابام رو نقاشی كردم. مثل خودش شده بود. سر تراشيده و چشای خونی، نقاشی رو از دستم قاپيد. خنديد و گفت: (( عجب هيولايی كشيدی، عين خودته ))

تيغ رو از پشت گردنم كشيدم پايين، با دستم تفنگ رو حس می كردم . پارسال همين موقع ها خود زنی كرد. رفيقم رو می گم. بهمون می گفتن: ‌(( دوقلوهای به هم چسبيده ))

تفنگم رو برداشتم. بند پوتين هام رو محكم كردم. صدای چرخ های ماشينش رو از صد فرسخی می شناختم. حباب های خونی توی آب صورتی شده بود. درست رنگ رژ لبش كه حالا ديگه چرخ های ماشين از روش رد شده بودن. سرم رو با تيغ زد و پس گردن خونيم رو گرفت و فرو كرد توی حوض آب و گفت:‌ (( اصلاحت می كنم. آدمت می كنم. اگه منم كه درست مي شی. يا می كشمت يا درستت می كنم ))

موج جمع شده بود توی پيشونيم. عكس بابام افتاده بود توی حوض آب. مشت كوبيدم وسط  آب. خواستم اون چروک های بد تركيب رو بشكونم. حباب های صورتی وارد گلوم شد و روی اون چروک های زشت رو پر كرد. دهنم تلخ و شور شد. دستام می لرزيد. نمی تونستم بخوابم چهره اش درست يادم نيست. پشتش رو كرده بود به من. يه لباس صورتی تنش بود و از پشت گردنش خون می ريخت. ‌پارسال بود همين موقع ها. هنوز ام من رو نمی ديد. حتی حالا كه يک سالی از خفه كردنش می گذره هم نگاهم نمی كنه. عروسكش رو بغل كرد و با مداد صورتيش توی چشمای نقاشيم رو پر كرد.

خون از توی چشمام زد بيرون. با دستم تفنگ رو حس می كردم. پارسال همين موقع ها بود. خود زنی كردم. مغزم پاشيد كف حوض. تمام آب حوض قرمز شد.