short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
ابرهای بارانزا و ماگنولیا/شعری از سارا محدث

 در شهری که جنازه ی فرشتگان

از سقفش چکه می کند

و جوی ِ فاضلاب

به ساحلی،

حتی در بلندای کشتی نوح هم ختم نمی شود

چه باور کنی یا نه ،

عزیزم

من تنها اتفاقی بودم

که تو

وارونه نگاهش کردی

و از قضا درست خواندی!

 

در شهری که درختان ِ سیب، از ابرهایش آویزان شده،

سقوط یک سیب به حلق آدم

با توجه به قانون نیوتن،

دیگر اتفاقی ه/ح  وایی محسوب نمی شود...

 

در شهری که روده ها

استخوان ِ کودکان ِ بیافرایی را می بلعند

و من

به زلف ِ پاپویی ِ هاپوی نازم

پاپیون می زنم و شراب صد ساله می نوشم

و رویای کودکان رو به موت را مست می کنم،

دیگر "دیگری" محسوب نمی شود...

من نمی بینم!

 

باور کنی یا نه

عزیزم

من دیوانه نیستم

نه... حتی دیوانه ی تو

 

دیشبی که نمی دانم کدام شب بود

قلب تو را به حَسَب یک ت/ط  لاقی ساده از اتفاق...

که قرار نبود، اما... بدون آیینه...

باشد! می گویم! :

                    قلبت را کُشتم!

                           .

اینک مرده ای / اینک مرده ام

این شهر دیگر به زن احتیاجی ندارد...

 

( تهران – شهریور 87 )