short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
فضای باز و بازتر/یادداشت/علیرضا اجلی

وقتی خبر حضور بازیگر ایرانی در هالییود را در رسانه ها خواندیم همه مان مو به تنمان راست شد. یک ایرانی در نقش مقابل دی کاپریو. بازیگر با استعداد ایرانی. آن دختربچه درخت گلابی، یادش بخیر آنجا هم می خواست برود. امروز هم که رفت شاید اندوه همه مان کم از آن پسر عاشق نباشد که با رفتن دختربچه درخت گلابی گریست.

سالهاست رسانه ای مثل اینترنت فضا را برای منتقدین باز و بازتر کرده است. اینترنت منتقدینی را تربیت کرده است که می توانند در مورد همه چیز اظهار نظر کنند و نظرشان را جهانی کنند. سادگی نظردهی باعث شده است که هر شخصی از هر قشری به سرعت نظر خود را بگوید. البته این نوع آزادی در گفتار مشکلات بسیاری را بوجود می آورد. غیر تخصصی شدن نقد ها، خاله زنکی بودن نظرها، اظهار نظرهای شخصی، نابود کردن شخصیت فرهنگی هنری و دیدگاه هایی از روی کینه توزی.

اگر آزادی بیان را در نظر بگیریم به همه ی مردم یک جامعه حق داده می شود وارد این فضا شوند و نظرات خود را بگویند. که این امر باعث تعامل دوست داشتنی می شود که در کمتر فضایی در جامعه البته به غیر از تاکسی ها حق این اظهار نظرها را دارند. اینترنت تبدیل به فضایی آرمش بخش برای افراد شده است تا بتوانند بدون ترس از هر اتفاقی نقدهای خود را درباره ی سیاست، فرهنگ و هنر، اقتصاد و وضعیت اجتماعی و البته گاهآ نقدهای تند و صریح خود را در این فضا عرضه کنند.

رویکردی که به تازگی و در کمتر از یکسال اخیر با آن مواجهیم پررنگ تر شدن حضور افرادی متخصص و غیر متخصص در حیطه های هنر و ادبیات و شعر است. خوب سایت های ادبی و فرهنگی هنری بسیار پر مایه ای در اینترنت یافت می شود که به واقع دست همه شان را به گرمی می فشاریم. اما چطور باید در این فضای آزاد درست حرکت کرد؟ و آیا ساختار در این فضای باز معنایی دارد؟

اگر از تمام ساختار ها گذر کنیم نمی توانیم از تنها ساختار مهم رد شویم. و آن نظارت مدیر سایت و یا سردبیر بر آثار منتشر شده است. مدیر سایت با رعایت اصول تخصصی که شامل: پرمایه بودن، رعایت نکات فنی و ویرایشی و... سعی در پیشبرد اهداف سایت اش دارد.

اما اکنون وضع به گونه ای دیگر شده است. دیگر خودمان را گم کرده ایم و این فضای باز بعضی ها را به شخصیت پارانوئیدی تبدیل کرده است. ترس جمعی که محصول ذهن عامی شده ی رسانه ای است باعث این بیماری خطرناک شده است. به سایت خوابگرد اقای سید رضا شکراللهی که نگاهی بیاندازید مردم مانده در مردابی را میبینید که منتخب جامعه ی ایرانی هستند و در باره ی یک نظر چند خطی درباره ی گلشیفته فراهانی چه بلاها که بر سر مدیر سایت نیاورده اند و ربط اش نداده اند به هر چیز غیر از آن چیز که باید باشد. گسترش بی توجهی به دیگری و خود شیفتگی و شخصیت های پارانوئیدی به وضوح دیده می شود.

نگاه های تند و عصبی و قاطعانه به شدت نمایان می شود و روشنفکران منتخب به دور از نسبیت به سمت قطعیت افراطی مضحکانه ای روی آورده اند. از دیدی دیگر مردم فارسی زبان و احساسی ایران با توهمی بی جا فکر می کنند: حالا در اینترنت می توان روی سرنوشت بازیگر (گلشیفته فراهانی) نظر بدهند. نظرات غیر تخصصی و بی مایه. کاش به جای اینکه او را نماد کنیم و ربط اش بدهیم به سیاست و تاریخ و اجتماع، بدانیم که او یک هنرمند است. به ریدلی اسکات فکر کنیم و اینکه چرا از بین اینهمه بازیگر ایرانی او را انتخاب کرد. به آینده ی او. روی این تمرکز کنیم که چرا رفت؟ نه اینکه چه لباسی پوشیده یا...

در آخر امیدوارم گلشیفته فراهانی پا را از هالیوود فراتر بگذارد و به سمت سینمای اروپا قدم گذارد و هیچگاه به هالیوود به عنوان خانه ی آخر نگاه نکند.