Cafédastan intends to publish short stories, poems, articles and translated texts. Please email us your literary texts to cafedastan@gmail.com . Your texts would be published after acceptance and edition (if needed). Please pay attention that many texts are sent everyday so probably it would take some times for online publication of your work.
نشر کتاب مس برگزار میکند:
خوانش
داستان کوتاه «آشنایی با ادبیات مدرن»
شروع
کلاسها 15 بهمنماه
ظرفیت:
بسیار محدود
مکان:
کتابفروشی نشر مس
از هم
اکنون میتوانید ثبت نام کنید.
فروشگاه نشر کتاب مس: تهران، شهرک اکباتان، فاز1، بلوک سی2، جنب ورودی 12، تلفن 44659035
برادرم رمضان
نویسنده: تینا محمدحسینی
انتشارات: آگه
چاپ اول: ۱۳۹۰
تعداد صفحات: ۹۶
قیمت: ۲۵۰۰ تومان
درباره برادرم رمضان:
این مجموعه داستان بعد از دو سال رفتوآمد میان
ناشر و اداره کتاب و حذف دو داستان آن سرانجام منتشر شد. علت طولانی شدن زمان
انتشار آن نیز به موضوع طولانی شدن روند صدور مجوز انتشار آن
برمیگردد.
"برادرم رمضان" در خانه ادبیات افعانستان
قضاوت در مورد مجموعه داستان کوتاه "برادرم رمضان" را به آینده میگذاریم اما
باور داریم که نثر روان و یک دست این مجموعه و ایدههای تازه و خلاقانهاش، هر
خوانندهای را مجذوب خواهد کرد.
نویسندگان، شاعران و مترجمانی که تمایل دارند اثرشان را در کافه داستان به نمایش بگذارند میتوانند با ایمیل کافه داستان تماس حاصل نمایند.
صفحه مجموعه داستان "آنالی" در سایت نشر آگه
آنالی
نویسنده: مینو عبدالله پور
انتشارات: آگه
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۳۳۰۰ تومان
برای خداحافظی هیچ وقت دیر نیست
گردآوری:الهه
رضوانی
انتشارات: سخن گستر
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۲۰۰۰ تومان
اداره
پست
نویسنده: چارلز بوکوفسکی
ترجمه: علیرضا اجلّی
مرد راهی شد. راهی دياري دور. مي گريخت از كوهها ، رودها ، دشتها و هرچه را كه آشنا مي نمود .فكرش اما همه در باديه اي مسين بود با نقش و نگارها و خطوطي زنگارين ، كه وقتي در آنها خيره مي ماند ، دل اش مي لرزيد و واهمه اي تلخ ، اورا به گريزي نافرجام وا مي داشت . جان پناهي مي جست غريب و نا آشنا . اما دنيا شبيه به هم بود و هيچ چيز تازه اي يافت نمي شد . تا كه روزي ، سايه ساري از گل جست و بر نرمي دشت سبز ، آرَميد و خواب اورا باخود بُرد .كوليان بي درنگ و پا كوبان مي رسيدند و بر كف دستان او به نوبت نگريسته و اورا از لبه ي گردابي كه بيم سقوط اش مي رفت ، به سوي خود مي خواندند . اينان كي ها بودند ، ازكجا مي آمدند و كجا مي رفتند هيچ نمي دانست . تنها شتاب گامهاي خود را مي ديد كه بي هيچ تمايلي ، سوي آنها كشانده مي شد و در ميان هلهله ي دف وني ، ميهمان كوليان مي شود.كوليان سر افشان و آواز خوان ، بر گرد او حلقه زده و از باديه اي خبر مي گرفتند كه اگر در آن تاس مي ريختند ، آتيه ي آدميان را بي هيچ ابهامي از پيش مي گفتند . در حيرت آن بود كه آيا خطوطي از كف دستان او بوده كه رازش را آشكار نموده است و يا موقعي كه او ، سرگشته و بيمناك ، در كوره راه هاي نا آشنا به عزلتي خزيده و خيره در باديه بوده است او را ديده اند ؟ اينها هيچكدام اهميتي نداشتند زيرا كه او خود به اختيار باديه را در كف كوليان مي نهاد . همچون او كه مدت ها ، باديه را خزينه اي مي پنداشت و به پنهاني از كوهها گذر مي كرد تا طلايي همسنگ آن گيرد ، كوليان نيز آن را به ديده ي گنجي مي ديدند كه با پيشگويي آتيه ، سكه هاي مردمان را در آن جمع خواهند نمود . كوليان حكايت تقدير مي كردند و مرد ، آرام و دلگير گام در خلوت راه مي گذاشت و به آتيه مي انديشيد كه جز شتاب زمان و گرد بادي مهلك كه هستي را در خود مي پيچيد ، چيزي نبود . به تمناي جرعه اي آب سوي دهقاني شتافت و در شتاب اش سبو در شكست و خنكاي ريزش آب ، اورا به بيداري كشاند و در گشودن چشمانش ، چشماني را ديد به زيبايي چون آبي درياها و لبهايي كه در تبسم چون نوگلي شكفته مي ماندند . او را باز شناخت از نقش چشمان اش كه روزي با او ، از وراي نگارينِ خراش هاي باديه ي زنگارين ، سخن گفته بود . در بهت او خيره ، زن خاموش ايستاده بود و به تكاپوي او مي نگريست كه اكنون گلهاي زرد را يك به يك از سبزي گلگشت مي چيد و با ارمغاني از گل سوي او مي آمد . واگويه ي مرد اورا به خود آورد :
-" روزي كه باچشمان تو آشنايي ام افتاد، نوشته اي را كه در زنگار باديه گم بود چون آذرخشي بر جانم گرفت و از ديروزهايم ، خاكستري بر جا نهاد و خطابم در داد كه ملال خاطر با زوال تكرار بشوي و راهي شو ! پرستويي شو بال بر زن ، اوج گير و با صاعقه ها در آميز و در وراي بودن ها حقيقتي بجوي غريبانه و گنگ ! حس رنجي تلخ فرجام به گريزم واداشت و هيچ نويافته اي در غربت نديدم جز ژرفي ديدگان تو ،كه روزني رازگونه شد تا روشناي درونم را باز يابم ."
گلها و سبزينه ها با هر وزش باد چون مخملي نرم و رنگين ، تا مي خوردند و زن ، به انتظار تا آواز سهره اي كه از شاخسار سپيداري بلند به گوش مي رسيد ، لحظه اي فرود گيرد و او سخن آغاز كند . اما جز اين سخني نيافت :
-" آه اگر مي شد كه بفهمم تو چه مي گويي؟ خانه ي جانت تاريك است پابه پايم بيا ! چهل پله به زير آي و از گوارايي چشمه بر چشمانت بپاش كه آن روشنِ جاري در ظلمت، پريشاني روحت را شايد كه بزدايد ."
گلها همه در دستان مرد ، زرد بود وزن دلتنگ كه مرد ، شتاب اش همه در چيدن گل بود و شوقي كه به واگويه هاي خويش داشت و گام هايش نه در پي او كه به آبادي مي رفت .
هوا تيره و تار بود كه مرد ، همه ي گلها را به يك رنگ ديد و از تكاپو وا ماند . با خود گفت :
-" با آغوشي پر از آفتاب چه سرّيست كه چشمانم سياه مي بيند ؟ آيا همه خواب است يا كه واهمه ي تاريكيست در جانم افتاده ؟ تكه هاي نورند در دور ترها كه دور مي شوند يا كه صفير گلوله ها ست كه دود مي شوند ؟ در پي باديه روانند ، هراسانم ! هديه ي من آخر در دستانم خشكيد كجا رفتي زن ؟ چشمان تو بيداري ام بودند ."
سايه وار بر فراز سرش قد كشيده بودند كه مرد ، ازخواب پريد . مجال هيچ گويشي نيافت . آتش ها زبانه كشيد و مرد ، غلتيد . گلها همه سرخ شده و باديه و بار ، كوله بار سايه هايي كه از خونابه ي دشت سبز ، دور مي شدند.
کافه داستان داستان کوتاه، شعر، مقاله و ترجمه منتشر میکند. آثار خود را برای ما به ایمیل cafedastan@gmail.com ارسال نمایید. اثر بعد از تائید و ویرایش در صورت نیاز، منتشر میشود. دقت فرمائید آثار زیادی روزانه ارسال میشود و امکان دارد اثر شما در نوبت قرار بگیرد و تا انتشار اثر مدتی طول بکشد.
اما ماهنامه: هر ماه یک داستان (انتخابی)، دو شعر (انتخابی)، داستان ترجمه، شعر ترجمه، مقاله و نقد، گزارش خواهیم داشت. شماره دوم ماهنامه اول اسفند منتشر خواهد شد. نویسندگان، شاعران و مترجمان میتوانند تا 25 بهمن ماه آثار خود را برای ما ارسال کنند. به ایمیل: cafedastan@gmail.com و یا alireza.ajali@gmail.com آثار خود را ارسال کنید. عنوان آثار رسیده، برای اطمینان نویسنده در کافه داستان درج خواهد شد. توجه داشته باشید هر اثری از این تاریخ برای کافه داستان ارسال شود برای ماهنامه بررسی خواهد شد. منتظر آثار زیبای شما فرهیختگان هستیم.
گفت و گو
گفت و گو با امیر حسین یزدان بد
پس چرا این همه تنش هست؟ وقتی در مورد ادبیات جوان صحبت میکنیم، در این قشر حجم نارضایتی خیلی بالاست. بخش عمدهایش هم تقصیر آن جوان نویسنده نیست. از طرفی، از این جهت که پول جدی در میان نیست و طبیعتاً رقابتها به خصوص برای جوانها غیر اقتصادیست، شکل حرفهای هم ندارد و صنفی پیش نمیرود.
البته اعتقاد ندارم
ادبیات و شعر و داستان تعریفی داشته باشد. تعریفهای کتابها بیشمار است. ادبیات
خوانده میشود چون انسانها نیاز به یک دستگاه حقیقت یاب دارند و خود همهی
زندگیها را نمیتوانند زندگی کنند و باید کسانی همچون نویسنده وجود داشته باشند که
داستانِ بودنها و حسرتها و رنجها را روایت کنند و روایت ادبی انسان را انسانتر
میکند.
هر اثري كه خلق مي شود خود به تنهايي عملي شاهكارانه است. بايد ديد هر اثر چه مفهومي را دربردارد. چرا قرن هاست از "هملت" به عنوان شاهكار شكسپير نام میبرند؟ آيا شما از خواندن آثارو يا نمايشنامه هاي ديگر لذت نبرده ايد و برايتان مفهومي تر نبوده است؟
ساختار شکنی ، نگاه متفاوت ، چند صدائی و... همه ی این ها نیاز مند یک بستر قوی ست. وقتی اشعار از دوره ی کلاسیک به نیمایی می رسند و بعد از آن وزن هم برداشته می شود و به شعر سپید تن می دهد نشان از این دارد که طی این دوره ها این نیاز را در خودش دیده که برای رساندن صدایش ضوابط خشک و دست و پاگیر را از میان بردارد و به یک درجه از لمس برسد. یعنی عین تجربه! حالا چرا خیلی از اشعاری که ما به اسم پست مدرن در ایران می خوانیم این قابلیت را ندارد؟