کافه داستان | داستان کوتاه، شعر، مقاله

 ارتباط با ما| cafedastan@gmail.com

رازگونه/داستان کوتاه/علیرضا ذیحق

مرد راهی شد. راهی دياري دور. مي گريخت از كوهها ، رودها ، دشتها و هرچه را كه آشنا مي نمود .فكرش اما همه در باديه اي مسين بود با نقش و نگارها و خطوطي زنگارين ، كه وقتي در آنها خيره مي ماند ، دل اش مي لرزيد و واهمه اي تلخ ، اورا به گريزي نافرجام وا مي داشت . جان پناهي مي جست غريب و نا آشنا . اما دنيا شبيه به هم بود و هيچ چيز تازه اي يافت نمي شد . تا كه روزي ، سايه ساري از گل جست و بر نرمي دشت سبز ، آرَميد و خواب اورا باخود بُرد .كوليان بي درنگ و پا كوبان مي رسيدند و بر كف دستان او به نوبت نگريسته و اورا از لبه ي گردابي كه بيم سقوط اش مي رفت ، به سوي خود مي خواندند . اينان كي ها بودند ، ازكجا مي آمدند و كجا مي رفتند هيچ نمي دانست . تنها شتاب گامهاي خود را مي ديد كه بي هيچ تمايلي ، سوي آنها كشانده مي شد و در ميان هلهله ي دف وني ، ميهمان كوليان مي شود.كوليان سر افشان و آواز خوان ، بر گرد او حلقه زده و از باديه اي خبر مي گرفتند كه اگر در آن تاس مي ريختند ، آتيه ي آدميان را بي هيچ ابهامي از پيش مي گفتند .  در حيرت آن بود كه آيا خطوطي از كف دستان او بوده كه رازش را آشكار نموده است و يا موقعي كه او ، سرگشته و بيمناك ، در كوره راه هاي نا آشنا به عزلتي خزيده و خيره در باديه بوده است او را ديده اند ؟ اينها هيچكدام اهميتي نداشتند زيرا كه او خود به اختيار باديه را در كف كوليان مي نهاد . همچون او كه مدت ها ، باديه را خزينه اي مي پنداشت و به پنهاني از كوهها گذر مي كرد تا طلايي همسنگ آن گيرد ، كوليان نيز آن را به ديده ي گنجي مي ديدند كه با پيشگويي آتيه ، سكه هاي مردمان را در آن جمع خواهند نمود . كوليان حكايت تقدير مي كردند و مرد ، آرام و دلگير گام در خلوت راه مي گذاشت و به آتيه مي انديشيد كه جز شتاب زمان و گرد بادي مهلك كه هستي را در خود مي پيچيد ، چيزي نبود . به تمناي جرعه اي آب سوي دهقاني شتافت و در شتاب اش سبو در شكست و خنكاي ريزش آب ، اورا به بيداري كشاند و در گشودن چشمانش ، چشماني را ديد به زيبايي چون آبي درياها و لبهايي كه در تبسم چون نوگلي شكفته مي ماندند . او را باز شناخت از نقش چشمان اش كه روزي با او ، از وراي نگارينِ خراش هاي باديه ي زنگارين ، سخن گفته بود . در بهت او خيره ، زن خاموش ايستاده بود و به تكاپوي او مي نگريست كه اكنون گلهاي زرد را يك به يك از سبزي گلگشت مي چيد و با ارمغاني از گل سوي او مي آمد . واگويه ي مرد اورا به خود آورد :

-" روزي كه باچشمان تو آشنايي ام افتاد، نوشته اي را كه در زنگار باديه گم بود چون آذرخشي بر جانم گرفت و از ديروزهايم ، خاكستري بر جا نهاد و خطابم در داد كه ملال خاطر با زوال تكرار بشوي و راهي شو ! پرستويي شو بال بر زن ، اوج گير و با صاعقه ها در آميز و در وراي بودن ها حقيقتي بجوي غريبانه و گنگ ! حس رنجي تلخ فرجام به گريزم واداشت و هيچ نويافته اي در غربت نديدم جز ژرفي ديدگان تو ،كه روزني رازگونه شد تا روشناي درونم را باز يابم ."

گلها و سبزينه ها با هر وزش باد چون مخملي نرم و رنگين ، تا مي خوردند و زن ، به انتظار تا آواز سهره اي كه از شاخسار سپيداري بلند به گوش مي رسيد ، لحظه اي فرود گيرد و او سخن آغاز كند . اما جز اين سخني نيافت :

-" آه اگر مي شد كه بفهمم تو چه مي گويي؟ خانه ي جانت تاريك است پابه پايم بيا ! چهل پله به زير آي و از گوارايي چشمه بر چشمانت بپاش كه آن روشنِ جاري در ظلمت، پريشاني روحت را شايد كه بزدايد ."

گلها همه در دستان مرد ، زرد بود وزن دلتنگ كه مرد ، شتاب اش همه در چيدن گل بود و شوقي كه به واگويه هاي خويش داشت و گام هايش نه در پي او كه به آبادي مي رفت .

هوا تيره و تار بود كه مرد ، همه ي گلها را به يك رنگ ديد و از تكاپو وا ماند . با خود گفت :

-" با آغوشي پر از آفتاب چه سرّيست كه چشمانم سياه مي بيند ؟ آيا همه خواب است يا كه واهمه ي تاريكيست در جانم افتاده ؟ تكه هاي نورند در دور ترها كه دور مي شوند يا كه صفير گلوله ها ست كه دود مي شوند ؟ در پي باديه روانند ، هراسانم ! هديه ي من آخر در دستانم خشكيد كجا رفتي زن ؟ چشمان تو بيداري ام بودند ."

سايه وار بر فراز سرش قد كشيده بودند كه مرد ، ازخواب پريد . مجال هيچ گويشي نيافت . آتش ها زبانه كشيد و مرد ، غلتيد . گلها همه سرخ شده و باديه و بار ، كوله بار سايه هايي كه از خونابه ي دشت سبز ، دور مي شدند.