کافه داستان | داستان کوتاه، شعر، مقاله

 ارتباط با ما| cafedastan@gmail.com

دختری که می شناختم/داستان کوتاه/امین مدی

اولین ترمم در دانشگاه بود و اولین روزی بود که کلاس تشکیل می شد. تازه  پیش دانشگاهی را تمام کرده بودم که در آزمون ورودی دانشگاه قبول شدم. در کل فرد لاغری به حساب می امدم و در بیست و دو سالگی بسیاری از مو های سرم سفید شده بودند.ان روز بلیز و شلواری مشکی پوشیده بودم ،به کلاس رفتم و  در ردیف اخر نشستم .در ابتدا انگیزه خاصی برای درس خواندن نداشتم،اما به ناچار و برای فرار از خدمت سربازی به دانشگاه امده بودم.تنها بودم ،کنارم کسی نبود.چند تا دختر ردیف اول نشسته بودند و طبق عادت همیشگی زن ها مشغول حرف زدن بودند.جز من پسر دیگری سر کلاس نبود.در حال و هوای خودم سیر می کردم و مشغول مسخره کردن دختر ها در ذهن خودم بودم.فکر می کردم که چقدر این زن ها موجودات عجیب و احمقی هستند.بیشتر از ده دقیقه نبود که همدیگر را دیده بودند اما طوری شروع به حرف زدن کرده بودند که انگار عمریست با هم آشنایند. داشتم زیر لب به فکر های خودم می خندیدم که چشمم به دو دختری افتاد که داشتند وارد کلاس می شدند. یکیشان چادری بود و جثه بزرگی داشت اما صورت خیلی بچه گانه و ظاهرا معصومی داشت. دختر دیگر بر عکس او لاغر و نحیف بود، قدش هم کوتاه بود  و مانتویی سیاه به تن داشت. همینطور به دختر چادری خیره شده بودم که یک لحظه متوجه من شد ، سریع روی برگرداندم و دیگر واکنشی نشان ندادم. دو دختر برگشتند و از کلاس بیرون رفتند.

یک هفته گذشت و دو پسر دیگر هم به من در انتهای کلاس پیوستند.یکی از انها حمید بود که در حین خدمت سربازی در ازمون دانشگاه قبول شده بود و در حالی که هنوز چند ماهی از خدمتش باقی بود به دانشگاه امده بود.دیگری احمد بود که بعد ها به یکی از معدود دوستان نزدیکم تبدیل شد.چند سالی می شد که ازدواج کرده بود،بیست و هفت سال سن داشت و هیکلی موزون(  کمی شکم) ، قدی متوسط و مو های مشکی باعث شده بود که به  سوژه حرف زدن خوبی برای دختر های بیکار دانشگاه  تبدیل شود.به جز ما پسر دیگری در کلاس نبود و بقیه حال از بخت خوب یا بد دختر بودند.هنوز به ان دختر چادری فکر می کردم،با کمی تحقیق فهمیدم اسمش مریم است.یک هفته ای بود که ندیده بودمش.نمی دانم چه مرگم شده بود،فکرم را مشغول خودش کرده بود.سر کلاس نشسته بودم و مشغول مجسم کردن چهره اش در ذهنم بودم که از در کلاس وارد شد.در یک لحظه تمام موهای بدنم سیخ شدند،او را که می دیدم دست وپایم می لرزید و قلبم چنان می تپید که انگار می خواست از جایش کنده شود.خودم را در برابر او خیلی بیچاره و در مانده می دیدم.اخر من ادم خشکی بودم و نسبت به اینطور موارد بسیار بی تفاوت.همیشه عادت کرده بودم احساساتم را سرکوب و مخفی کنم. هیچوقوت در خودم نیازی برای بر قراری رابطه با یک دختر نمیدیدم.اما نمی دانم چرا با دیدن این دختر رعشه بر اندامم می افتاد.روز شبم شده بود فکر کردن به او،زود تر سر کلاس می رفتم تا زودتر او را ببینم.از بخت بد انقدر خجالتی و کم رو بودم که گاهی با دیدن او حتی یادم می رفت که  سلام بدهم.احساس عجیبی در وجودم بود و روز به روز بر ان افزوده می شد.نمی دانستم چه کنم.از طرفی روی صحبت کردن با او و گفتن حقیقت را نداشتم و از طرف دیگر بی طاقتی و بی صبری داشت نابودم می کرد. یک ترم به همین منوال عذاب اور گذشت و از قضا من همان ترم  نفر اول گروهمان شدم،منی که دبیرستان و پیش دانشگاهی را به زور تک ماده و پارتی بازی گذرانده بودم.بله انگیزه جلب توجه او چنان نیرویی به من داده بود که در درس و کار اصلا احساس خستگی نمی کردم.هیچ چیز جز او برایم مهم نبود و چیزی جز او را نمی دیدم.

ترم دوم هم شروع شد.حمید و احمد همچنان در کنارم بودند از شانسی که نمی دانم بگویم خوب  یا بد مریم نیز سر همه کلاس های من حاضر بود.زندگی برایم جهنم شده بود،حرف دلم رافقط  به احمد گفتم.او گفت :"دوست داری عذاب بکشی ؟چرا یک دفعه حرف دلتو بهش نمیزنی تا راحت شی ؟"

در جوابش گفتم :"فکر می کنی اگه می تونستم این کارو نمی کردم".و واقعا هم همین طور بود،روی گفتن نداشتم.

مدتی گذشت،اواخر اسفند ماه بود،هفته اخری بود که قبل از عید سر کلاس می رفتم.تصمیمم را گرفته بودم.بعد از پایان کلاس سریع وسایلم را جمع و جور کردم و به بیرون از کلاس رفتم تا سر پله ها منتظرش شوم.امد،دل را به دریا زدم که ای کاش نمی زدم،صدایش کردم و گفتم:

"بب...بخشید میتونم چند لحظه با هاتون راجع به موضوعی صحبت کنم ؟

گفت:"خواهش می کنم ،بفرمائید"

خلاصه به گوشه ای کشاندمش و حرف دلم را با کلی بدبختی به او فهماندم.گفت که باید فکر کند، الان نمی تواند جواب مرا بدهد و رفت.چنان خوشحال بودم که گویی دنیا را به من داده اند،باری به اندازه  سنگینی کره زمین از روی دوشم برداشته شده بود.چند روز بعد با من تماس گرفت و گفت که خیلی روی موضوع  فکر کرده  و به این نتیجه رسیده که الان  خودش هم مثل من به کسی نیاز دارد تا خلا تنهاییش را پر کند.این چنین بود که رابطه ای جدید در زندگی ام بو جود امد.

چند ماهی گذشت،چنان به هم علاقه مند بودیم که دیگر فکر می کردم این همان کسی است که من می خواهم.تابستان از راه رسید.من چون تابستان  کار می کردم نتوانستم واحد تابستانی بگیرم اما او گرفته بود تا هم در شهر ما بماند وهم کمی از بقیه جلو تر بیفتد.تابستان بدلیل مشغله کاری کمتر او را می دیدم اما بعد از گذشت این همه مدت  هنوز هم با  دیدن او تنم می لرزید و دست وپایم را گم می کردم.اوضاع خوب بود و همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه در اوایل شهریور ماه بود که زنگ زد وگفت که قرار است این هفته برایش خواستگار بیاید. گفت که به او زنگ نزنم تا خودش به من خبر بدهد.چنان شکه شده بودم که نتوانستم به کار ادامه دهم،مرخصی گرفتم و به خانه برگشتم.یک هفته گذشت و از او خبری نشد،دلهره و ترس تمام وجودم را گرفته بود.نکند دیگر زنگ نزند،نکند جواب مثبت داده باشد.هزار جور فکر از سرم می گذشت.هر روز برایم به بلندی یک سال بود . روز را با ترس شروع می کردم و با دلهره به پایان می بردم.

بعد از دو هفته با لا خره زنگ زد و گفت:"  بابا و مامانم از خواستگاره خوششون اومده ، شرایط خوبی هم داره و بهش  جواب مثبت دادن.

 پرسیدم" ت...تو چه جوابی دادی؟

گفت: من نظرم به خاطر تو منفی بود ولی خانواده ام چون جواب مثبت  دادن من دیگه چاره ای جز قبول کردن ندارم،تو هم لطف کن دیگه به من زنگ نزن.

این حرف را که زد انگار آب سردی روی بدنم پاشیدند. قلبم نمی تپید. چنان می لرزیدم که عقب عقب رفتم و روی زمین افتادم. با او از ان همه حرف ها و قول ها و ارزوهایمان سخن گفتم،ان همه مهر و وفا و ان همه خاطراتی که با هم داشتیم را به یادش انداختم.گفتم مریم  پس چه شد ان حرف هایی که می زدی،یعنی همه و همه دروغی بیش نبود ؟چیزی نگفت و قطع کرد.در عرض چند دقیقه چندین بار مردم و زنده شدم.هنوز باورم نمی شد.باورم نمی شد که تمام مهر و وفا و صمیمیتی که بین ما بوده  از بین رفته باشد،.دختری که همه دم حرف از وفا داری و اعتماد  می زد،دختری که همه ارزو های من بود اکنون رفته بود،چنانکه انگار اصلا چیزی بین ما نبوده و مرا هرگز نمی شناخته.تا چند هفته شب و روز نداشتم،دیگر نتوانستم سر کار هم بروم.از زندگی سیر شده بودم و دیگر برایم مفهومی نداشت.او رفته بود و مرا از زندگی،شادی و عشق بیزار کرده بود.دیگر عشق را باور نداشتم و هر جا جلوه هایش را می دیدم  غم وجودم را می گرفت و خودم را نفرین می کردم. تحمل زنگی برایم سخت شده بود. راه فرار من از مشغله فکری  شده بود سیگار. هر وقت که فکرم درگیرش بود سیگار می کشیدم تا فراموشم شود،گاهی روزی بیشتر از یک بسته سیگار می کشیدم . دانشگاه شروع شده بود. از درس و دانشگاه بیزار بودم. وارد دانشگاه شدم. تمام خاطراتم با او از جلوی چشمانم گذشت. گوشه ای پیدا کردم و به آرامی گریستم. بعد از گذشت مدتی تمام احساسات درونی ام از بین رفتند. حتی دیگر دوستان خودم را هم نمی دیدم. سر کلاس حرف نمیزدم و همیشه ساکت بودم. چند هفته ای از شروع دانشگاه گذشت و او را ندیدم.

دم غروب بود. در محوطه دانشگاه نشسته بودم. دیدم با چهرای خندان به همراه نامزدش می آید. از کنارم رد شد. نگاه سردی کرد. لبخندی زدم. سیگارم را روشن کردم.