short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
سگ آبی و رحمت خدا/فلش فیکشن/حمید اباذری

یک سگ آبی خارج از ده رحیم آباد ، در گوشه ای از رودخانه ای که از ده می گذشت، زندگی می کرد و پشت سد کوچکش مقداری آب ذخیره کرده بود.

یکسال خشکسالی شد و آب رودخانه تقریبا خشک شد. اهالی ده هم برای پیدا کردن آب از روستا خارج شدند. اهالی وقتی به سد کوچک سگ آبی رسیدند ، خوشحال شدند و خدا را برای این رحمت خاصش شکر کردند و مشکهاشان را پر از آب کردند.

رحیم که متوجه سگ آبی شده بود ، با چوب دستی اش افتاد دنبالش و با چند ضربه سگ آبی را کشت. اهالی رحیم آباد هم چون معتقد بودند رحیم از رحمت خاص خدا در برابر آن حیوان مزاحم محافظت کرده ، تصمیم گرفتند تا مدال درجه یک شجاعت رحیم آباد را به او بدهند.

وقتی کدخدا داشت مدال را رو سینه رحیم گیر می کرد ، باران شدیدی شروع شد. گویا خدا، حرفی برای گفتن داشت.