short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
یادداشتی بر کافه پیانو/معصومه میر ابوطالبی

کافه پیانو جای خوبی بود . منظورم خود کافه است. با مرد تنهایی که درعین اینکه تنها نیست، تنها است؛ با تمام نیازهای یک مرد و همین نیازهای یک مرد است که در تمام داستان مخفی شده و هر جا که روزنه ای پیدا کند سرک می کشد. مردی که همسرش را دوست دارد اما همسرش چه؟

یعنی باید واقعاً فکر کنیم مردها به محبت نیاز ندارند؛ نه نیاز ندارند، اما متأسفانه مرد کافه پیانو انگار کمی به توجه نیاز دارد. شاید کمی هم باید به کسی توجه کند.

چرا مرد کافه پیانو با اینکه می داند مردها گریه نمی کنند گریه می کند. چون یک مرد خارق العاده نیست؛ یک سوپر قهرمان که مثلا سمی بسازد و ملکوت را در آغوش گرمش بمیراند یا حسرت آغوش همسری را داشته باشد که با پیرمرد خرت و پرت فروش سرکوچه روی هم ریخته اند. مرد داستان ما از همین مردهای دم ِدستی خودمان است. از همان هایی که سرش به خاطر تمام آرمان گرایی های انسانی اش به سنگ خورده و به خاطر جواب ندادن به چند سوال احکام نتوانسته در آزمون وکالت پذیرفته شود. مردی که کافه پیانو را دارد یک روشنفکر تمام عیار است؛ اما نه از آن روشنفکرهایی که مرحوم شده اند. او هنوز زنده است و نفس می کشد؛ چون خیلی زود فهمیده است جایی که می رفته مردم هنوز به آنجا نرسیده اند و وقتی مردم بهش می رسیده اند او جای دیگری بوده.

فکر نکنید وقتی کافه پیانو را می خوانید با یک شاهکار طرفید، نه. کافه پیانو همه اش دم دستی است. گل گیسو دختر کوچولوی مهربان پدر، صفورا دختر تنهای عشوه گر، پری سیما زنی که فقط به اهداف بزرگش در زندگی فکر می کند. علی مردی مثبت، باربد مردی تنها که با مادرش به کافه پیانو می رود و هیچ حرفی هم برای گفتن به هم ندارند و .... این شخصیت ها به نظر من عالی اند. وقتی خوب فکر می کنم می بینم از هر کدام یکی دور و برم دارم؛ اما جایی از داستان حالِ منِ خواننده، بدجوری گرفته شد. وقتی پری سیما از تهران برگشت و من فهمیدم  طلاق و طلاق کِشی همه اش ماجرایی بوده برای توجیه حضور صفورا در کافه پیانو و حالا باید فکر کنم که صفورا واقعی است یا نه. این جای داستان کمی می لنگید. وقتی مرد ما همسرش را رها کرد و رفت پیش صفورا، فکر می کردم واقعا سرِ کارم. اگر بخواهم نقادانه بگویم  حضور نویسنده مثل خط های یک خودکار قرمز وسط یک متن سراسر مشکی بود. مثل داستانی که آخرش بگویند قهرمان داستان از خواب پرید.

ای کاش این قسمت آخر هم در خود داستان حل می شد و نمی خواست بیرون بزند و خودنمایی کند.

زبان داستان عالی بود. مردی با تمام تکه کلام هایش و جمله هایی ساخت خودش. زبان این رمان مثل شخصیت هایش قابل لمس و در دسترس است. روایت هم همخوانی خوبی با زبان و شخصیت ها دارد.

فقط یک نکته باقی می ماند و آن تمام اسامی خاصی بود که در رمان آمده بود. استفاده از این اسامی در راستای شخصیت پردازی بود و گهگداری شدیداً به نویسنده برای رساندنِ منظورش کمک میکرد؛ اما به شرطی که فرض کنیم هیچ کدام از این اسامی مبهم باقی نماند. در یکی دو مورد من ترجیح می دادم پاورقی ای بخوانم تا این کلمات بُلد شده را برایم روشن کند.