کافه داستان | داستان کوتاه، شعر، مقاله

 ارتباط با ما| cafedastan@gmail.com

آخرین بار/فلش فیکشن/حمید اباذری

نمی دانم این حالت از کی در من بوجود آمد. شاید اوایل نوجوانی شاید هم زودتر. هر وقت کار بدی می کردم و خودم را در یک منجلاب می دیدم، از بدنم جدا می شدم و درست بالای سرم قرار می گرفتم و از آنجا به خودم نگاه می کردم و در آن لحظه بود که تازه می فهمیدم که چه کار کرده ام و دست به دامن خدا و پیغمبرش می شدم که این ها خواب باشد و من این کارها را نکرده باشم. بعد از چند لحظه دوباره به بدنم بر می گشتم و این حالت نبود تا دفعه بعد که باز کاری می کردم.

این دفعه آخری بد جور گیر افتادم. کثیف ترین کاری را کردم که یک آدم می تواند انجام دهد. طبق معمول دوباره از بدنم جدا شدم و بالای سرم قرار گرفتم و تازه آن موقع بود که فهمیدم چه خبطی کرده ام. بعدش هم طبق معمول دست به دامن خدا و پیغمبر شدم و یک مقدار حالم بهتر شد و دوباره کم کم پایین آمدم تا دوباره به بدنم بچسبم. اما این بار هر کاری کردم نتوانستم به بدنم برگردم. تازه این بار بدنم مثل همیشه ایستاده نبود این دفعه دراز رو زمین افتاده بود. خوب که نگاه کردم رو کمرم یک سوراخ بزرگ بود که ازش خون بیرون می زد.