میلیون ها سوال هست که می توانستم از «وودی آلن» بپرسم. در حقیقت، دو میلیون سوال. من، بعنوان طرفدار پر و پا قرص وودی آلن، یک لیست عظیم داشتم از سوالاتی که در ذهنم بود. اما متأسفانه، وقتی شما در یک نشست مطبوعاتی شرکت می کنید و جلسه با تقریباً سه هزار روزنامه نگار پر می شود؛ خیلی خوش شانس هستید که فقط یک چیز را بپرسید.
خب، بااینکه می خواستم بدانم آیا ما فیلمهای کلاسیک او را داریم یا صحنه های حذف شده فیلم هایش را خواهیم دید و نشد که بپرسم؛ اما آن لحظه ای که من از رسیدن به جواب سوال هایم نا امید شدم، بینهایت خوشحالم که بگویم در یک اتاق با فیلمساز محبوبم نشسته ام. همچنین، بسیار خوشحالم که گزارشی از آخرین فیلم وودی آلن می دهم؛ « ویکی کریستینا بارسلونا». فیلمی ساختار گرا و بسیار بهتر از دو ساخته اخیرش. نیز فیلمی که به مسائل جنسی پرداخته. خب.. نمی دانم! باید سکسی ترین فیلم او باشد. البته، با حضور «پنلوپه کروز»، « اسکارلت یوهانسون» و «خاویر باردم» بعنوان هنرپیشگان اصلی امکان آن بیشتر است.
اگر تا بحال در مورد فیلم چیزی نشنیده اید به خلاصه ای از آن اشاره می کنم:
« دو زن آمریکایی جوان، ویکی(ربکا هال) و کریستینا(اسکارلت یوهانسون) برای گذراندن تعطیلات تابستانی به بارسلونا می آیند. ویکی دختری معقول و در آستانه ازدواج است و کریستینا از لحاظ جنسی و عاطفی دختری ماجراجو. در بارسلونا، این دو وارد یک سری ماجراهای عاشقانه با مرد مقتدر نقاشی به نام جان آنتونیو (خاویر باردم) می شوند؛ مردی که هنوز گرفتار همسر غرغروی سابق خود، ماریا النا(پنلوپه کروز) است. «ویکی کریستینا بارسلونا»ی وودی آلن فیلمی دیدنی و روشنگرانه در پاسداشت عشق است.
به هرحال، اگر شما یکی از هواداران وودی آلن هستید قطعاً از این مصاحبه لذت می برید. او، در این مصاحبه، به یک سلسله از موضوعات می پردازد و به طرزی باورنکردنی هم در پاسخ گویی به سوالات صداقت دارد.
کنجکاوم که در مورد الهامی که از زنان می گیرید صحبت کنید. آیا می توانید در مورد زنان حرف بزنید و اینکه آنها چه چیزی را در شما بوجود می آورند که شما – اصطلاحاً- از آنها فیلم می سازید؟
نکته جالب، که قبلا هم گفته ام، اینست که اولین بار که شروع به کار کردم اصلاً نمی توانستم برای زنان بنویسم. وقتی فیلمنامه دو فیلم نخست را نوشتم و جلوی دوربین بردم و وقتی شروع به نوشتن فیلنامه خود کردم؛ می خواستم طرح هایی برای تلویزیون بنویسم اما هرگز نتوانستم از زنان بنویسم. من همیشه با دیدگاه یک مرد می نوشتم و این برای یک دوره کامل ادامه داشت. حتی مردم هم در مورد کارهای من نظر می دادند. بعد من نمایش «دوباره بازی کن،سام» را با دایان کیتون به روی صحنه بردم. من و کیتون با هم ارتباط برقرار کردیم و با هم زندگی کردیم و خیلی صمیمی شدیم. بواسطه یک سری اندیشه سقراطی یا چیزی شبیه این من کار نوشتن درباره زنان را شروع کردم. اول نوشتن از دایان را شروع کردم و بعد دستم آمد که می توانم از زنان بنویسم و به نوشتن برای زنان خو کردم. بیشتر و بیشتر از آنان می نوشتم؛ همه اوقات. من آنها را دوست دارم. از مصاحبت با آنها لذت می برم. تدوینگر من یک زن است. دستیاران تدوین همگی زن هستند و دوستان روزنامه نگار من و تهیه کننده ام. فقط از مصاحبت با آنهاست که لذت می برم. من خوشی های بی حدی از آنها دریافت می کنم. بدلایلی نوشتن از آنها هم برایم جالب است، گاهی هم مردها اما، حضور قلبی خودم را حقیقتاً وقتی از زنان می نویسم بیشتر حس می کنم. نمی دانم چرا، ولی یادم می آید وقتی را که این تحولات از ناتوانی برای نوشتن از یک زن قابل تجسم اتفاق افتاد. هیچ چیزی نمی توانستم بنویسم جز از یک زن تک بعدی. بعد از آن تمام مدت داشتم برای زنان و از زنان می نوشتم. سال ها و سال هاست که نقش های زیادی برای زنان نوشته ام که یکی از مورد پسندترین نقش ها در آثار من از آب درآمده اند. فوق العاده اینجاست که بازیگران زن شگفتی آفرینی بیرون از اینجا هستند و یک زن را برای نقشی پیدا کردن خیلی آسانتر از پیداکردن یک مرد است. اگر شما نقشی را بنویسید همیشه دو نفر زن پیدا می کنی برای نقشت در حالیکه این قضیه در مورد مردها اگر یکی یا دو نفر پیدا نکنی چندان ساده نیست. در این مرحله، مردها کمیاب می شوند. زنان مستعد بسیاری بیرون از اینجا هستند که فقط منتظر فرصتی برای مشغول شدن هستند.
مثل اسکارلت یوهانسون؟
بله، اسکارلت یک اتفاق بود. تا آخرین هفته پیش تولید فیلم« امتیاز نهایی» من «کیت وینسلت» را داشتم تا اینکه گفت نمی تواند کار سینمایی انجام دهد چون مداوم کار کرده بود و هیچ وقتی برای بچه اش نگذاشته بود.از من پرسید آیا می بخشمش؟ البته من کاملاً اورا درک کردم و خب، اسکارلت را نمی شناختم. به نظرم او برای نقش خیلی کم سن و سال بود؛ آن زمان فقط نوزده سال داشت. گرفتار شده بودم، باید خیلی سریع یک نفر دیگر را پیدا می کردم و می دانستم که اسکارلت بازیگر زیبا و معرکه ای بود. نمی دانستم آیا او واقعا آنچه که نوشته بودم، بود؟با او قرارداد بستم و در نهایت شیفته اش شدم. به گمانم او قادر به انجام هرکاری بود. او نه تنها زیبا بود که باهوش، عجیب، جذاب و مستعد هم بود. از کار کردن با او خیلی خوشحالم.
هر وقت نقشی هست که از هر نظر با او مطابقت دارد و می تواند در بیاورد دلم می خواهد به او زنگ بزنم و امیدوارم که برای کار در دسترس باشد. همانطور که با کیتون سال ها کار کردم و همینطور با «میا». میا زیاد با من کار کرد. به نظرم بازیگر شگفت انگیزی بود. او هیچوقت نگذاشت من سرافکنده شوم. فکر می کنم در کار با اسکارلت هم همینطور بود.
بعنوان نویسنده، نوشتن در مورد سه شخصیت متفاوت از لحاظ فرهنگی برای شما چه نوع مبارزه ای است؟ باصطلاح چه خلقی صورت می گیرد؟ درگیری ویژه شما چه بود؟
من درگیری نداشتم. من ایده ای داشتم در مورد دو زنی که در یک تابستان به جایی می روند. یک نفر از بارسلونا با من تماس گرفت و گفت: دوست داری اینجا یک فیلم بسازی؟ تهیه کننده ات ما می شویم. سخت ترین قسمت فیلم سازی، تهیه کنندگی آن است. نوشتن، کارگردانی یا هرچیز دیگری به مراتب آسانتر از تهیه کنندگی است. خب، من گفتم: البته. فیلم را می سازم.
هیچ ایده ای در مورد هیچ قسمت کار نداشتم و بعد یک یا دوهفته بعد پنلوپه کروز با من تماس گرفت. او را نمی شناختم؛ پنلوپه در نیویورک بود و می خواست ملاقاتی با من داشته باشد. او را فقط در فیلم «VOLVER» دیده بودم و دیگر هیچ. به نظرم، او در آن فیلم معرکه بود. و بعد به من گفت که می دانسته قصد ساختن یک فیلم در بارسلونا را دارم و دلش می خواست همکاری کند. با پنلوپه عازم بارسلونا شدم و در نظر داشتم پیش اسکارلت هم بروم. بعد شنیدم که خاویر باردم هم علاقمند به همکاری است و بتدریج کار شکل گرفت. من مشغول نوشتن برای آنها شدم. تعمداً برای آنها می نوشتم. ربکا هال را اصلاً نمی شناختم. مسئول انتخاب بازیگر من، ژولیت تیلور، او را کشف کرد. ژولیت گفت که او محشر است. باید می شناختمش و فیلم هایش را نگاه می کردم؛ این کار را کردم و حق با ژولیت بود. من همه اجزا را کنار هم قرار دادم و وقتی انجامش دادم بهترین کار را توانستم ارائه دهم. به هر چه اطلاعات داشتم اعتماد کردم، در زندگی ام چندین بار در بارسلونا بوده ام اما اطلاعات زیادی در مورد این شهر نداشتم. وقتی به آنجا رسیدم کارگردان هنری مرا به همه جای شهر برد. شما از مردم کمک می گیرید. هرکسی هر کاری می کند و می گوید: اینها دوست ندارند اسپانیایی حرف بزنند یا اصلاً دلشان نمی خواهد اگر 25 یا 30ساله هستند به این رستوران بروند. دوست دارند به این یکی رستوران بروند. خب، وقتی در حقیقت دارید وانمود می کنید؛ بتدریج نه اسپانیایی حرف می زنید نه دلتان می خواهد به رستوران خاصی بروید و مثل اینست که بارسلونا را می شناسید یا لندن را! هرکسی به شما کمک می کند و دقیقاً همانطوری ست که نمود پیدا می کند.
شما در تمام فیلم هایتان در پی کشف روابط بوده اید. به جوابی هم رسیدید؟
هیچ جوابی که شما دلتان بخواهد بشنوید پیدا نکرده ام. (می خندد). بارسلونا زیباست. نورانی است. موسیقی زیبایی دارد و بازیگران زن و مردش زیبا هستند. در انتهای فیلم، خاویر و پنلوپه نمی توانند با هم زندگی کنند. بدون هم، هم نمی توانند زندگی کنند و مرتباً ناخرسند هستند. نمی توانند این نارضایتی را با هم درست کنند. اسکارلت (کریستینا) همیشه از نارضایتی مزمنی رنج می برد. او خواستار چیزی هست اما نمی داند چیست و همیشه هم در پی چیزی خواهد بود و در نخواهد یافت چه چیزی و هیچ چیزی هم او را راضی نمی کند چرا که همه چیز در خود اوست و او خود بی خبر است. مشکل اینجاست. ربکا هال (ویکی) در آستانه ازدواج با این مرد (خاویر باردم) است اما با یک ثبات نسبی، یک زندگی قابل قبول بدون هیچ فراز و نشیب و این نسخه ای از آنچه که پاتریشیا کلارکسون دارد، خواهد بود؛ شاید با بار دراماتیکی کمتر از آن شاید بیشتر اما او همیشه نسبت به آنچه که در زندگی نداشت احساس کمبود می کند. من دیدگاه بدبینانه ای نسبت به روابط دارم. دیدگاه من همیشه این بوده است که شما در رابطه- عشق- با دوستانتان حرف می زنید. نقشه می کشید. طرح می ریزید و نزد روانکاو می روید. مشاوره ازدواج می کنید و مداوا می شوید. هرآنچه که دوستانتان می توانند انجام دهند انجام می دهید اما در نهایت خوش شانسی می آورید و این اقبال کامل است. شما تمامی این نیازهای دلپذیر را دارید. یک زن نیازهای خود را دارد، و احتمال اینکه همه خواسته های زن یکجا برآورده شوند خیلی کم است اگر یکی از این خواسته ها برآورده نشوند برای زن آزاردهنده می شود و او را ناراضی می کند. شما هم ناراضی می شوید. خب، شما وارد یک رابطه می شوید که اتفاق شادی بخشی است. برای آدمها اتفاق می افتد چرا که مردم بسیاری در دنیا هستند که از نظر اینان میزان مشخصی از آنها شانس می آورند. یکی را ملاقات می کنند، عاشق می شوند. با فرد خوشحال هستند و هیچ اختلافی؛ و این خوشبختی است. این نظر من است. می توان در این مورد مباحثه کرد ولی اگر از من بخواهید که هر آنچه را آموخته ام، بگویم؛ می گویم. هرکاری که انجام می دهید برای خوشبخت بودن است؛ تمام تصمیمات، نقشه ها، کتاب های راهنما، هرکاری که انجام می دهید. در صورتیکه درست انجامش دهید.
بعضی ها وارد رابطه می شوند اما شما آمار طلاق را ببینید، میزان روابطی که مردم برقرار می کنند و تعداد مردمی که رابطه ای ناشاد دارند اما بخاطر جبر با هم می مانند؛ به خاطر بچه ها، ترس از تنهایی و... نمونه های شگفتی آفرین اندک اند. شما مجبورید خوشبخت باشید. امیدوارم ناراحتتان نکرده باشم.
وقتی درحال فیلمبرداری بودید گنجینه طرفدارانتان پر و پیمان بود. کار را سخت نمی کرد؟
فیلمبرداری در بارسلونا خیلی ساده بود. یک انجمن فیلم در اسپانیا وجود دارد. بعضی ها از بارسلونا و بعضی ها از مادرید هستند. انجمن آنجا فعالتر است و در کل، کار آسانی بود. خیلی از آنها انگلیسی صحبت نمی کردند جز معدودی. من اسپانیایی حرف نمی زنم. عوامل اسپانیایی من می دانستند چطور نور بدهند و می دانستند چطور همه کارها را بخوبی انجام بدهند. می توانید ببینید که فیلم خوش ساختی شده. فیلمبردار اسپانیایی بود و کارش را خوب انجام می داد. او بخوبی دیگر فیلمبرداران جهان بود. یک فیلمبردار عالی. انگلیسی حرف نمی زد؛ موردی نداشت. من تعدادی کار سینمایی با یک فیلمبردار چینی داشتم که انگلیسی حرف نمی زد. ده سال با کارلوس دی پالما کار کردم؛ مردی که فقط کمی انگلیسی بلد بود. این موارد ساده هستند. خودِ کار ساده است اما آنچه که دشوار است نوشتن یک متن خوب است. در نود درصد اوقات وقتی پروژه ای رد می شود بخاطر اینست که متن خوب نیست. بازیگرها در کل عالی کار می کنند. احتمالش کم است که کاری خوب پیش نرود بخاطر اینکه بازیگرها خرابکاری کرده اند. احتمالش کم است که خیلی بد کارگردانی کنید اما کار پیش نرود. کارگردانی مثل علم پرتاب موشک نیست. اما، اگر شما متن بدی داشته باشید خب، به اندازه فدریکو فلینی نمی شوید یا هر صاحب سبک بزرگ دیگر یا هرآنچه که شما را نگه دارد.
در پایان کار، شما یک فیلم معیوب و خسته کننده دارید یا یک داستان غیرمنطقی یا نچسب. یکبار من متنی داشتم، نوشته تر و تمیزی بود. اصل موضوع اینجاست؛ کسی نمی توانست انگلیسی حرف بزند. مشکلی نیست. من، پنلوپه و خاویر را تشویق کردم تا بداهه گویی کنند. این دو معرکه اند و همه جا با بداهه گویی کار کردند. حرفی نداشتم که آنها چه می گویند. هیچ حرفی. الآن می توانم از زبان بدن صحبت کنم که آشکارا همان صحنه ای بود که من نوشتمش. عین کلمات من نبود اما این دو، متن را تجزیه تحلیل کردند؛ در مورد مسائل عاطفی زندگی بحث کردند؛ یک چیزی مثل این. هرگز نفهمیدم که آنها چه می گویند تا اینکه به نیویورک برگشتم و زیرنویس در فیلم گذاشتم. شخصی که کار زیرنویس را انجام می داد به من گفت آنها چه می گویند. خوب بود. کار، آن چیزی که نوشته بودم نشد اغلب بازیگران تصویر خودشان را ارائه می دادند اما خوب شد. اگر داستان برای گفتن دارید می توانید این کار را انجام دهید. به همان اندازه که داستان تر و تمیز باشد همه این درک را دارند که چطور روایتش کنند؛ خب، این کار را بکنید. اگر متن خوب نیست؛ بنابراین نه گروه عظیم بازیگران، نه کارگردانی یا فیلمبرداری معرکه هیچکدام شما را از زندان آزاد نمی کنند. من خیلی سال پیش این را فهمیده ام.
شخصیت ربکا هال به نظر کمی شبیه نقش هایی است که شما در گذشته بازی کرده اید. او صدای خرد است. وقتی مشغول نوشتن شخصیت ویکی (ربکا هال) بودید داشتید به صدای درونتان گوش می کردید؟
جالب است که این سوال را از من می پرسید. شما سومین نفر هستید که این سوال را از من می پرسد. این قضیه برای من عجیب و غریب به نظر می رسد. ظاهرا به خاطر اینکه شما سومین سوال کننده هستید. سال ها پیش وقتی پائولین کائیل فیلم interiors را دید؛ خیلی مصر بود که شخصیت «مری بث هال» من هستم با یک مدرک که این شخصیت ژاکت پشمی مردانه ای می پوشید که من دوست دارم بپوشم. گفتم نه، درست نیست. چرا که مشکل مری در این فیلم این است که او نمی تواند خود را به شکلی هنرمندانه ابراز کند. او سرشار از احساس است و قادر به برون ریزی نیست. من همیشه می توانستم کمی بنویسم یا جوک بگویم و هیچوقت مشکلی نداشتم. سال هایی که پیش مردم می رفتم می گفتند« تو جان کیوساک هستی. تو کنت براناگ هستی یا این یکی هستی یا...» و وقتی«نبرد نهایی» را ساختم یکی به من گفت که « جاناتان رایز مِیِر» داشت نقش مرا بازی می کرد. من به فکر فرو رفتم. چطور کسی ممکن است اینگونه بازی کند. من در افسارگسیخته ترین خیالاتم هم نمی توانستم اینگونه نقش را دربیاورم، آنطور که فکر می کردم باشم ومن منظوری ندارم چون جاناتان در نقش خاویر بسیار دوست داشتنی و مجذوب کننده است. می توانستم خود را در صحنه ای بامزه تصور کنم که به رستوران می روم و دارم سعی می کنم که دوزن جذاب را برای خودم بگیرم و خب موفقیت آمیز نیست. من یک جورهایی می توانم دیدگاه ضدالهی و هستی گرایانه خاویر را بفهمم، همانطور که بارها گفته ام. کسی تابحال نگفته است که خاویر گهگاه برای تو نمونه ای از کنکاش است. آنها فکر می کنند که طرف صحبت ماریا من هستم. من می فهمم، پس اینطور نیست. اما جالب اینجاست که این حرف ها ادامه دارد و من فقط می توانم این فکر را بکنم که من نقطه ضعفی دارم. این مثل این نیست که شما تنها دیوانه یک شهر هستید من نقطه ضعفی دارم و آن را درنمی یابم اما ظاهراً دیگران آن را می بینند و این باز هم و باز هم ادامه پیدا می کند. به هرحال من که نمی بینمش اما صادقانه می توانم بگویم که ذهنیتم در مورد آن درست است. من دارم اطمینان خود را از دست می دهم.
می خواستم بدانم که آیا شما با هیچ یک از این شخصیت ها ارتباط قلبی برقرار کردید و همچنین می خواهیم برگردیم به موضوع هوادارانتان در بارسلونا، چطور با انبوه جمعیت برخورد می کردید؟
بله، جمعیت عظیمی دور و اطراف وجود داشت و اصلاً مشکلی نبود. آنها محترم ترین و دوست داشتنی ترین مردمان بودند. دلشان می خواست آنجا باشند و برای ما آزار و اذیت ایجاد نمی کردند و قبل از شروع کار اگر سکوت می خواستم؛ می گفتم و همه ساکت می شدند. در نهایت آنها خوب بودند و اهل همکاری. با همکاری وسیع از طرف شهر در هرجایی مواجه شدیم. اگر شما پایان فیلم را تماشا کنید اعتبار مردمانی که شرکت کردند را می بینید. مردم بی دلیل به ما لطف داشتند. با محبت تر از این نمی توانستند باشند. من می توانستم فیلم را بسازم؛ این بخاطر چیزهای مفت و مجانی بود که من برای بودجه کم خود می توانستم داشته باشم. من اصلاً پول زیادی نداشتم و فیلم خود را با تقریباً 15 میلیون دلار ساختم. بعضی اوقات به 16میلیون می رسد و بعضی اوقات به 14میلیون. فیلم خوب و سالم به نظر می رسد چرا که ما همیاری و چیزهای مجانی زیادی داشتیم. شهر برای ما فوق العاده بود. درِ موزه برای ما باز بود. جمعیتِ در خیابان که خیلی هم زیاد بودند مثل کار فیلمبرداری در نیویورک نبود که شما با توده پیوسته ای از مردم مواجه شوید که در حال تماشا هستند و خسته اند و حواسشان نیست. ما واقعاً هزاران هزار نفر از مردم را داشتیم. آنها نمی توانستند دوست داشتنی تر از این و تا این حد همیار باشند.
از جملات منتخب یکی از صفحات: زندگی غائی ترین اثر هنر است. جمله ای هم درمورد اثر فیزیکی هنر است؛مجسمه شما در « اُویدو » چگونه ساخته شد؟ و همچنین در مورد انتخاب هنری که شما در فیلم اعمال کردید هم توضیح دهید. راوی که در صفحه حضور ندارد و هرگز هم هویتش واقعاً مشخص نمی شود. این یک کار ادبی بزرگ است. شما به فیلم بعنوان یک اثر ادبی نگاه می کنید؟
اینجا سه سوال وجود دارد. سوال اول در مورد copy line است. اول، من copy line را رد می کنم. مردم بازار که پوسترهای فیلم شما را نشان می دهند قلب شما فرو می ریزد چرا که فکر می کنید فیلم قشنگی ساخته اید. لااقل شما برای ساختن یک فیلم تلاش خود را کرده اید و معمولاً این افراد چیزی را نشان شما می دهند که به ستمگرانه ترین روش با مخرجی مشترک ارزیابی شده. حالا در این فیلم، من منظور خاص آنها برای نشان داده شدن بودم و به گمانم خوب بود. به نظرم عالی بود. من غافلگیر شدم که مجبور نبودم حلقه فیلم را به عقب برگردانم و بگویم «دوباره لطفاً». این یک توجه زیبا بود بهتر از هرآنچه که تصورش را کرده بودم. من هرگز حس نمی کنم copy line ضرورتی داشته باشد اما مردم همیشه در این امر مشارکت می کنند. Copy line برای من بی معنا است و هیچ ارتباطی با فیلم ندارد و با هیچ قسمت دیگر از ساخت فیلم، هم. دوست ندارم این اتفاق برای فیلم من بیافتد.
پوستر فیلم زیباست و یکی از جالب ترین پوسترهاییست که من تابحال داشته ام. این حس من در مورد copy line است. آنها(قاچاقچیان فیلم) همیشه ترسناک هستند. آنها هدف خاصی ندارند و احدی را هم وارد این کار نمی کنند؛ اینان مردم بازار را با یک دلیل عجیب راضی به خرید فیلم می کنند. مجسمه من در «اُویدو» یکی از رموز بزرگ تمدن غرب است. «اُویدو» شهری دوست داشتنی در بارسلونا است. من چند باری آنجا رفته ام و زیباست. یک بار برای کاری به آنجا رفتم. مردم اسپانیا تا از من نمی پرسیدند من هرگز نمی توانستم کاری انجام دهم. آنها گفتند ما داریم مجسمه ای از شما در شهر می سازیم. فکر کردم این یک جوک است و خب، مجسمه ای از من در شهر ساخته شد. خوب است. یک مجسمه برنزی از من. در آن مجسمه، من ژاکت ورزشی ام را پوشیده ام با یک شلوار مخملی. اول فکر کردم این مجسمه یکی از آن چیزهاییست که آن را در جایی از شهر جایگزین کرده اند. بعد وقتی براد پیت به «اُویدو» آمد مجسمه او را بیرون آوردند. چرا مجسمه من؟ من هیچ کاری انجام نداده بودم. من تنها یک عکس از این شهر در خانه ام دارم؛ با دو مشت برف در دستم. مردم برای مجسمه شیشه می دزدیدند و این شیشه ها به مجسمه ها جوش می خوردند. پسرها شبانه با دستگاه جوش می آمدند و کار جوشکاری را شروع می کردند. من آنجا بودم که نیمی از شیشه های مجسمه جوش خورده شد. در این زمان بود که تعمیرش کردند؛ وقتی داشتم شهر را ترک می کردم. جدایی کار سختی بود. نمی دانم چه ارتباطی هست. مثل کندن مردم از خیابان. من نمی فهمم اما آنها آدم های خوبی هستند و خوشحالم که به آنجا رفتم. زیاد مجسمه را نمی بینم.
مسئله سوم راوی فیلم بود. من اول از همه حس می کنم که نویسنده هستم نویسنده ای که کارگردانی می کند و مصالح کارش روی صفحه تخریب نمی شوند. من یک نویسنده ام. من همیشه صدای راوی را می شنوم . وودی آلن، مرد خنده دار با استقامتی است که همیشه با مخاطب حرف می زند. من می نویسم و خیلی از مواقع هم در فیلم هایم با مخاطب حرف می زنم. در مقابل مخاطبانم یک شخصیت سخنگو دارم، یک راوی. من تمام مدت حضور نویسنده را حس می کنم. در صحنه ادیبانه برخورد می کنم. وقتی به داستان فکر می کردم به شکل آن در فیلم هم فکر می کردم. بطور غریزی. فکر می کردم که دارم یک چیزهایی را می نویسم. داستان را نوشتم و از خانه درآمدم. بعد برایش یک راوی در نظر گرفتم. اما هرگز یه شیوه دیگری به شرح راوی نپرداختم. من یک نویسنده ام و این کاری ست که من می کنم. به همین دلیل وودی آلن کارگردانی می کند.
سوال آخر. یکی از بازیگران این فیلم می گفت وقتی فهمیدند قرار است با شما کار کنند عصبی بودند چرا که شما کارگردانی توانا هستید. آیا برای آسودگی هنرپیشگان خود تکنیکی دارید؟ و نیز، شما ابتدای مصاحبه گفتید اسکارلت یوهانسون قادر به انجام هرکاری است. این یک تعریف بزرگ و کم سابقه است. آیا نقشی وجود دارد که شما برای او ننوشته باشید و از او بخواهید بازی کند؟
جواب سوال اول- بازیگرها نباید راحت، کسل شوند. من تنها کسی هستم که راحت خسته می شود. ممکن است خستگی من به آنها هم احساس خستگی بدهد. در ملاقات با پنلوپه و خاویر من عصبی هستم. چرندیات زیادی هم حول من می چرخد و آنها هم باور می کنند؛ اینکه من دوست ندارم با کسی حرف بزنم. می گویند من گوشه گیر هستم. مطلبی در شماره هفته گذشته مجله نیویورک تایمز بود درباره ماتیو گود که من با او در امتیاز نهایی کار کردم. او گفته بود« آمدم در آزمون انتخاب بازیگر شرکت کنم. یکی به من گفت که با وودی آلن دست نده، دوست ندارد لمسش کنند» خب! این چیزها از کجا سرچشمه می گیرند برایم قابل تصور نیست. من خیلی اهل جمع نیستم اما خطرناک هم نیستم. در جمع که قرار می گیرم عصبی می شوم. من واقعاً راهی ندارم تا بازیگرانم راحت باشند. به گمانم آنچه رخ می دهد اینست که آنها قبل از ورود به صحنه عصبی هستند اما بعد که فقط یک دقیقه با من هم صحبت می شوند و می بینند که ترسناک نیستم و یا هرچیز که آنها بیان کرده اند؛ می بینند که من آدم مطیعی هستم و می توانند بی هیچ تلاشی مرا کنترل کنند و بعد، آسوده می شوند. هیچ چیزی نمی توانم انجام دهم تا جلوی این اتفاق را بگیرد آنها ناراحتی مرا می بینند ولی من فکر می کنم عصبی و خجالتی بودن من چیزی نیست که قابل فهمیدن باشد.
و اما در مورد اسکارلت، من هرگز فکر نمی کنم که چیزی وجود داشته باشد که دلم بخواهد برای کسی بنویسم. من می گویم که حتی اگر من نقشی دارم که اسکارلت می تواند بازی کند همیشه دلم می خواهد به او بدهم. امیدوارم که توانایی اش را داشته باشد. من فکر می کنم او در هرچیزی مستعد است. اگر هیجان می خواهید او مهیج است. اگر خنده می خواهد او می خنداند. او می تواند آواز بخواند اگر بخواهید. او سکسی است. باهوش و متفکر. او بهترین بازیگری ست که می توانید داشته باشیدش. و چیزهای بسیار زیادی هست که خودش و چهره اش می توانند بر صفحه تلویزیون انجام دهند. او بسیار خوش عکس است. دلم می خواهد اگر بشود همیشه از او استفاده کنم. هیچ محدودیتی برای او وجود ندارد. حالا فکر می کنم محدودیتی برای پنلوپه هم وجود ندارد. او در حال یادگیری زبان انگلیسی است. خیلی خیلی دارد در صحبت کردن روان می شود. وقتی شروع به صحبت با او کردم عالی بود. حالا او دارد واقعاً دوزبانه می شود. کارگردان ها نقش های بیشتر و بیشتری در فیلم های انگلیسی زبان می نویسند. او می تواند خیلی امتیاز بگیرد چرا که او بازیگر بسیار مقتدری است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
