کافه داستان | داستان کوتاه، شعر، مقاله

 ارتباط با ما| cafedastan@gmail.com

یادداشت بی ملاحظه/ یک: حاجی فیروز سیاه شده است

علیرضا اجلی

 

آجر چین جملاتم را با بیل مکانیکی نگاهتان خراب نکنید.

برای حرف: شروع. به خاطر تو: تمام حسرت های دیروز. و به خاطر تمام دوستان: تا انتها. اگر صدایم می لرزد نترسید: حرف هایم را به دل نگیرید و اگر خواستید تمام شوید؛ در سکوت تان را تخته کنید و کلامم را؛ آجر چین سکوتم روی دیوار نگاهتان و بیل مکانیکی عظیم الجثه؛ به دل نگیرید دلواپسی های کلام. و زود رفتن و آمدن و پی گشتن و کلام؛ برای حرف: احترام. کلام: شروع.

شروع کلام: از همین بالا تا همان پائین. خط به خط کلامم را می چینم: آجر چین جملاتم را با بیل مکانیکی نگاهتان خراب نکنید. کمی دلت را می لرزاند، کمی حرف پرانی می کند و بعد آوار می ریزد: درد. خجالت دارد واقعآ شب عیدی! مگر شب عیدی هم آدم چرت و پرت می گوید؟ بازار شب عید: خیابان، خرید. در خیابان خرید. هر چه که می فروشند و هر چه می فروشند را...

وقت هایی هست که وقت هایش را می فهمی که دیگر وقت اش است که وقتش را بفهمی! و می فهمی ام وقتش را که شب عید است و عید: شروع تمامی روزهای دیگر است. می بینی که حاجی فیروز سیاه شده است و می بینی که حاجی فیروز سیاه است. به کنار دستی ات در تاکسی نگاه می کنی و می بینی که سیاه شده است. تمام مردم شهر سیاه شده اند: نه به خاطر آلودگی هوا که خفه شان کرده است. حاجی فیروز سیاه شده است: نه به خاطر شاد کردن من و تو. او سیاه شده است تا عید را به تو تبریک بگوید و دویستی یا پانصدی اش را بگیرد. او باید سیاه باشد تا کنار دستی ام پانصد تومن بهش بدهد. عید شده است دیگر. شب عیدی حالمان را نگیر. به درک که هر چه این حرفها! اصلآ ما را چه به این حرف ها!

 

جمله ام را خراب نکنید مجوز گرفته ام برای کلماتم.

عید یعنی روز از نو روزی از نو! روزی از نو. و این نو شدن مدام تمامش آدم را مسخره می کند. این وسط  مسخره است نو شدن: مدام. مسخره است مدام. کمی حرف به خوردتان می دهم و بعد دیگر چرت و پرت هایم را وقتی دیگر. جمله ام را خراب نکنید مجوز گرفته ام برای کلماتم.

حس نوستالژیک هم نو می شود. عید شروع تمام حس های نوستالژیک است. حس هایی که تو از یادشان برده ای و عید مبارک است برای همین: که زنده می کند یاد های دور را. چه باید خوانده باشم؟ اصلآ تو را چه به این حرف ها شب عیدی! کتابی که دستت است "نگران نباش" محبعلی است... انگار داری با دقت می خوانی اش اما حاجی فیروز اطرافت است و از تو پول می خواهد. باید کتاب را درون کوله ات بگذاری و پانصد تومنی به حاجی فیروز بدهی.

بچه که بودیم غم بود اما...! نوروز رنگ دیروز است. نوروز تحرک هیجانات اذهان عمومی است! آغاز سال...

داری تمام می شوی تقریبآ چند روز دیگر نو ات می کنند. باید تقویم نو بخری و لباس نو! دوباره روز ها را علامت بزنی به امید روزهایی که علامت زده ای بنشینی و علامت ها را عقب ببری... تقویم ات پر از علامت های ضربدر و دایره و مثلث می شود و خودت هم نمی دانی مفهوم اش را!

 

صداش را می شنوم دارد می آید: تخریب.

داری نو می شوی! بخند. آنقدر ننشین فیلم های تلخ ببین! کتاب تلخ نخوان دیگر! داری نو می شوی! پاشو. حاجی فیروز پشت در است، دارد می خواند. تمام مردم دنیا می خواهند ترقه پرت کنند و آتش بزنند دنیا را. تو باید خودت را وسط این آتش بسوزانی. باید بسوزانی آن قدیمی را و نو بیرون بیایی. خود سوزی خود خواسته.

وبلاگ شخصی ات پر گل می شود! تلویزیون خانه ات پر حرف های زیبا! تلویزیون نو شدن را دیکته می کند. به پیجت در 360 سر می زنی همه اش تبریک گفته اند دوستان 360 ات. به ایمیلت نگاهی می اندازی، جا برای سوزن انداختن نیست. شبکه های داخلی و خارجی دارند شمارش معکوس می کنند. صداش را می شنوم دارد می آید: تخریب. مردم را می شنوم: هول و ولا.

به "نگران نباش" محبعلی نگاهی می اندازی. شاید زلزله ای در راه است. او اینطور گفته است. همه چیز سفید می شود و دوستانت تو را خواهند بوسید و عیدی می گیرد کودک هشت ساله. حتی بی بی سی فارسی هم دارد بهت تبریک عید می گوید. تعجب می کنی از این همه تبریک. نگرانی، "نگران نباش" محبعلی را توی کوله ات می گذاری. به حاجی فیروز خیره می شوی. حاجی فیروز سیاه شده است. راننده تاکسی سیاه شده است. چند روز دیگر عید است. حاجی فیروز سیاه شده است.

 

ایمیل: alireza.ajali@gmail.com