Cafédastan intends to publish short stories, poems, articles and translated texts. Please email us your literary texts to cafedastan@gmail.com . Your texts would be published after acceptance and edition (if needed). Please pay attention that many texts are sent everyday so probably it would take some times for online publication of your work.
نشر کتاب مس برگزار میکند:
خوانش
داستان کوتاه «آشنایی با ادبیات مدرن»
شروع
کلاسها 15 بهمنماه
ظرفیت:
بسیار محدود
مکان:
کتابفروشی نشر مس
از هم
اکنون میتوانید ثبت نام کنید.
فروشگاه نشر کتاب مس: تهران، شهرک اکباتان، فاز1، بلوک سی2، جنب ورودی 12، تلفن 44659035
برادرم رمضان
نویسنده: تینا محمدحسینی
انتشارات: آگه
چاپ اول: ۱۳۹۰
تعداد صفحات: ۹۶
قیمت: ۲۵۰۰ تومان
درباره برادرم رمضان:
این مجموعه داستان بعد از دو سال رفتوآمد میان
ناشر و اداره کتاب و حذف دو داستان آن سرانجام منتشر شد. علت طولانی شدن زمان
انتشار آن نیز به موضوع طولانی شدن روند صدور مجوز انتشار آن
برمیگردد.
"برادرم رمضان" در خانه ادبیات افعانستان
قضاوت در مورد مجموعه داستان کوتاه "برادرم رمضان" را به آینده میگذاریم اما
باور داریم که نثر روان و یک دست این مجموعه و ایدههای تازه و خلاقانهاش، هر
خوانندهای را مجذوب خواهد کرد.
نویسندگان، شاعران و مترجمانی که تمایل دارند اثرشان را در کافه داستان به نمایش بگذارند میتوانند با ایمیل کافه داستان تماس حاصل نمایند.
صفحه مجموعه داستان "آنالی" در سایت نشر آگه
آنالی
نویسنده: مینو عبدالله پور
انتشارات: آگه
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۳۳۰۰ تومان
برای خداحافظی هیچ وقت دیر نیست
گردآوری:الهه
رضوانی
انتشارات: سخن گستر
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۲۰۰۰ تومان
اداره
پست
نویسنده: چارلز بوکوفسکی
ترجمه: علیرضا اجلّی
قبلن همچین چیزی اتفاق نیفتاده بود و کسی نمیدونست
این چیزا چه طور میتونه اتفاق بیفته.
دور و بر یازده صبح بود و من بیرون وایساده بودم تا یهکمی هوا بخورم.
دنی قدم زنون اومد و من و دنی شروع کردیم به حرف زدن.
همونموقع هری اومد پیش ما که یه گوشه وایساده بودیم.
بعد متوجه دو تا مرد دیگه شدم
که چند متر اونورتر وایسادن و باهم دیگه صحبت میکردن.
به دنی و هری گفتم:
" بیاین بریم تو، یهکم مشروب بریم بالا. "
"دنی گفت:
" نه همین بیرون خوبه، یهکم گپ بزنیم."
خوب، وایسادیم و گپ زدیم.
بعد دیدم که چندتا مرد دیگه رسیدن.
بعضیا شون حرف میزدن، بعضیا هم فقط وایساده بودن.
خیلی آروم اتفاق افتاد.
هی مردهای بیشتری رسیدن و اون گوشه وایسادن.
داشت شلوغ می شد.
بیشتر داشت خنده دار میشد.
یهچیز عجیب توی هوا بود،
میتونستی حساش کنی.
حالا دیگه کلی صدا اونجا بود.
و بازم مردای بیشتری اومدن.
معلوم نبود از کجا میآن.
همون دور و بر وایسادن
حرف میزدن،
میخندیدن و سیگار دود میکردن.
جیم، صاحببار سرش رو از در آورد بیرون و پرسید:
" هی، اون بیرون چه خبره؟ "
یکی خندید.
جیم برگشت توی بارِ خالی.
حس کردم کل قضیه خیلی عجیبه،
انگار که دنیا یههو تصمیم گرفته کلن عوض بشه.
توی هوا یه حسی مثل لذت قمار کردن بود.
فکر میکنم همه اینو فهمیدن.
یه انرژیه پرقدرت بود که میذاشت روش لم بدی و به کارات برسی.
بعد، جک که پلیس بود، اومد.
" هی، با شمام یاروا،
متفرق شین. چه الم شنگهایه راه انداختین؟ "
همهمون جک رو میشناختیم.
شبا باهاش مشروب میخوردیم.
خیلی زود جک هم همونجا وایساد و با بقیه حرف میزد و به حرفاشون گوش می داد.
دنی نیشش باز شد:
" یا مسیح، خیلی عجیبه."
من گفتم: " من که خوشم میآد."
تمام اون گوشهای که ما وایساده بودیم پر از آدم شد،
وِل و راحت وایساده بودن و میخندیدن.
ماشینا سرعتشون رو کم میکردن و رانندهها ،
حیرونِ بیرون میشدن که چی شده.
ما هم نمیدونستیم.
آخرسر من گفتم:
" دیگه نمیتونم اینجا وایسم،
من میرم تو یهچیزی بندازم بالا."
دنی و هری دنبال من اومدن تو.
خیلی زود چند نفر دیگه هم اومدن.
صاحببار گفت:
" کلی آدم اون بیرونه."
هری گفت:
" آره، اما زنا کجان؟"
دنی گفت:
" زنا با مفت خورای بی سر و پایی مثل ما هیچ کاری ندارن که بکنن."
هر کدوم مون چند تایی رفتیم بالا.
شاید بیست دقیقهای طول کشید.
بعد رفتم سمتِ در و یه نگاهی به بیرون انداختم.
برگشتم و نشستم.
" عجیبه، کجا رفتن؟ "
دنی گفت:
" عجیبترین صبح زندگیم."
هری گفت:
" آره"
نشستیم اونجا و راجع بهش فکر کردیم.
بعد، دنی شروع کرد راجع به این حرف زد که
پدر مادرش چهجوری به خاطر بد مستی می خواستن از خونه پرتش کنن بیرون.
جیم، صاحببار، همونجا وایساده بود و
لیوانا رو برق میانداخت
همه چیز به حالت طبیعی برگشته بود،
تا این حد که منتظر بودیم ببینیم
کی میخواد پول دور بعد رو حساب کنه.
کافه داستان داستان کوتاه، شعر، مقاله و ترجمه منتشر میکند. آثار خود را برای ما به ایمیل cafedastan@gmail.com ارسال نمایید. اثر بعد از تائید و ویرایش در صورت نیاز، منتشر میشود. دقت فرمائید آثار زیادی روزانه ارسال میشود و امکان دارد اثر شما در نوبت قرار بگیرد و تا انتشار اثر مدتی طول بکشد.
اما ماهنامه: هر ماه یک داستان (انتخابی)، دو شعر (انتخابی)، داستان ترجمه، شعر ترجمه، مقاله و نقد، گزارش خواهیم داشت. شماره دوم ماهنامه اول اسفند منتشر خواهد شد. نویسندگان، شاعران و مترجمان میتوانند تا 25 بهمن ماه آثار خود را برای ما ارسال کنند. به ایمیل: cafedastan@gmail.com و یا alireza.ajali@gmail.com آثار خود را ارسال کنید. عنوان آثار رسیده، برای اطمینان نویسنده در کافه داستان درج خواهد شد. توجه داشته باشید هر اثری از این تاریخ برای کافه داستان ارسال شود برای ماهنامه بررسی خواهد شد. منتظر آثار زیبای شما فرهیختگان هستیم.
گفت و گو
گفت و گو با امیر حسین یزدان بد
پس چرا این همه تنش هست؟ وقتی در مورد ادبیات جوان صحبت میکنیم، در این قشر حجم نارضایتی خیلی بالاست. بخش عمدهایش هم تقصیر آن جوان نویسنده نیست. از طرفی، از این جهت که پول جدی در میان نیست و طبیعتاً رقابتها به خصوص برای جوانها غیر اقتصادیست، شکل حرفهای هم ندارد و صنفی پیش نمیرود.
البته اعتقاد ندارم
ادبیات و شعر و داستان تعریفی داشته باشد. تعریفهای کتابها بیشمار است. ادبیات
خوانده میشود چون انسانها نیاز به یک دستگاه حقیقت یاب دارند و خود همهی
زندگیها را نمیتوانند زندگی کنند و باید کسانی همچون نویسنده وجود داشته باشند که
داستانِ بودنها و حسرتها و رنجها را روایت کنند و روایت ادبی انسان را انسانتر
میکند.
هر اثري كه خلق مي شود خود به تنهايي عملي شاهكارانه است. بايد ديد هر اثر چه مفهومي را دربردارد. چرا قرن هاست از "هملت" به عنوان شاهكار شكسپير نام میبرند؟ آيا شما از خواندن آثارو يا نمايشنامه هاي ديگر لذت نبرده ايد و برايتان مفهومي تر نبوده است؟
ساختار شکنی ، نگاه متفاوت ، چند صدائی و... همه ی این ها نیاز مند یک بستر قوی ست. وقتی اشعار از دوره ی کلاسیک به نیمایی می رسند و بعد از آن وزن هم برداشته می شود و به شعر سپید تن می دهد نشان از این دارد که طی این دوره ها این نیاز را در خودش دیده که برای رساندن صدایش ضوابط خشک و دست و پاگیر را از میان بردارد و به یک درجه از لمس برسد. یعنی عین تجربه! حالا چرا خیلی از اشعاری که ما به اسم پست مدرن در ایران می خوانیم این قابلیت را ندارد؟