کافه داستان | داستان کوتاه، شعر، مقاله

 ارتباط با ما| cafedastan@gmail.com

صبح عجیبِ بیرون بار/نویسنده: چارلز بوکفسکی/برگردان: محمدحسن فرازمند

قبلن همچین چیزی اتفاق نیفتاده بود و کسی نمی‏دونست
این چیزا چه طور می‏تونه اتفاق بیفته.

دور و بر یازده صبح بود و من بیرون وایساده بودم تا یه‏کمی هوا بخورم.
دنی قدم زنون اومد و من و دنی شروع کردیم به حرف زدن.
همون‏موقع هری اومد پیش ما که یه گوشه وایساده بودیم.

بعد متوجه دو تا مرد دیگه شدم
که چند متر اون‏ورتر وایسادن و باهم دیگه صحبت می‏کردن.

به دنی و هری گفتم:
" بیاین بریم تو، یه‏کم مشروب بریم بالا. "
"دنی گفت:
" نه همین بیرون خوبه، یه‏کم گپ بزنیم."

خوب، وایسادیم و گپ زدیم.

بعد دیدم که چندتا مرد دیگه رسیدن.
بعضیا شون حرف می‏زدن، بعضیا هم فقط وایساده بودن.

خیلی آروم اتفاق افتاد.

هی مردهای بیشتری رسیدن و اون گوشه وایسادن.
داشت شلوغ می شد.
بیشتر داشت خنده دار می‏شد.

یه‏چیز عجیب توی هوا بود،
می‏تونستی حس‏اش کنی.

حالا دیگه کلی صدا اون‏جا بود.
و بازم مردای بیشتری اومدن.
معلوم نبود از کجا می‏آن.

همون دور و بر وایسادن
حرف می‏زدن،
می‏خندیدن و سیگار دود می‏کردن.

جیم، صاحب‏بار سرش رو از در آورد بیرون و پرسید:
" هی، اون بیرون چه خبره؟ "

یکی خندید.
جیم برگشت توی بارِ خالی.

حس کردم کل قضیه خیلی عجیبه،
انگار که دنیا یه‏هو تصمیم گرفته کلن عوض بشه.

توی هوا یه حسی مثل لذت قمار کردن بود.
فکر می‏کنم همه اینو فهمیدن.

یه انرژیه پرقدرت بود که می‏ذاشت روش لم بدی و به کارات برسی.

بعد، جک که پلیس بود، اومد.
" هی، با شمام یاروا،
متفرق شین. چه الم شنگه‏ایه راه انداختین؟ "

همه‏مون جک رو می‏شناختیم.
شبا باهاش مشروب می‏خوردیم.

خیلی زود جک هم همون‏جا وایساد و با بقیه حرف می‏زد و به حرفاشون گوش می داد.

دنی نیشش باز شد:
" یا مسیح، خیلی عجیبه."
من گفتم: " من که خوشم می‏آد."

تمام اون گوشه‏ای که ما وایساده بودیم پر از آدم شد،
وِل و راحت وایساده بودن و می‏خندیدن.

ماشینا سرعت‏شون رو کم می‏کردن و راننده‏ها ،
حیرونِ بیرون می‏شدن که چی شده.
ما هم نمی‏دونستیم.

آخرسر من گفتم:
" دیگه نمی‏تونم این‏جا وایسم،
من می‏رم تو یه‏چیزی بندازم بالا."

دنی و هری دنبال من اومدن تو.
خیلی زود چند نفر دیگه هم اومدن.

صاحب‏بار گفت:
" کلی آدم اون بیرونه."

هری گفت:
" آره، اما زنا کجان؟"
دنی گفت:
" زنا با مفت خورای بی سر و پایی مثل ما هیچ کاری ندارن که بکنن."
هر کدوم مون چند تایی رفتیم بالا.
شاید بیست دقیقه‏ای طول کشید.

بعد رفتم سمتِ در و یه نگاهی به بیرون انداختم.
برگشتم و نشستم.

" عجیبه، کجا رفتن؟ "
دنی گفت:
"  عجیب‏ترین صبح زندگی‏م."
هری گفت:
" آره"

نشستیم اون‏جا و راجع بهش فکر کردیم.
بعد، دنی شروع کرد راجع به این حرف زد که
پدر مادرش چه‏جوری به خاطر بد مستی می خواستن از خونه پرتش کنن بیرون.

جیم، صاحب‏بار، همون‏جا وایساده بود و
لیوانا رو برق می‏انداخت
همه چیز به حالت طبیعی برگشته بود،
تا این حد که منتظر بودیم ببینیم
کی می‏خواد پول دور بعد رو حساب کنه.