شعری از فرناز حسینی به مناسبت 8 مارس روز زن
صدای بی ثمر زوزهی گرگی
بر بالین حجلهی من
جای تازیانهی زندگی
مرگ کودکم در شکم
جای تازیانهی زندگی
لمس پدرم قبل از زنگ مدرسه
جای تازیانهی زندگی
لب گزیدهی مادرم در بوسه ای حرام
مدیر و سردبیر
alireza.ajali@gmail.com
دبیر بخش
زنان
مقالات و آثار خود را در حیطه ی زنان به این ایمیل بفرستید:
چشمه کتاب | علیرضا اجلّی (بادکنک قرمز) | کانون ادبیات ایران | جن و پری | نشر جامه دران | نشر کتاب مس | هفتان | خوابگرد | دیباچه | رمز آشوب |وازنا | عروض | دینگ دانگ | دانوش | آتی بان | غور غور | همراوی | دوشنبه (نمایه مقالات و خبرهای ادبی در دنیای مجازی) | شیوا مقانلو | علیرضا مجابی
سامان رسا
_ تو به شانس اعتقاد
داری؟
_ خوب آره، چون الان اینجام.
_ عجیبه نه؟
_ آره، خیلی.
_ می ترسم.
_ از چی؟
_ شاید آدم بدشانسی بودم.
_ آره. شانس آوردی خوش شانسی.
" قاتل دهن گشاد "
محدثه فرهاد کیایی
پلیس عکس های قاتل فراری رو همه جای شهر پخش کرده بود. تا مردم به محض دیدن عکس های قاتل به پلیس اطلاع بدن تا اونا هم دستگیرش کنن. چهره ی قاتل خشن نبود، بینی تراشیده و چشم های درشت با پلک های بلندی داشت. ابروهاشم کلفت و خوش حالت بود، چیزی که بیشتر از همه توی صورت قاتل جلب توجه می کرد، لب هاش بود. لب و دهن کوچیکی داشت که یه جذابیت ابلهانه به چهره اش می بخشید. پلیس به خاطر نالایقی خودش می گفت: قاتل خیلی زرنگ و باهوشه. چهار سال بود که همینجور مردم بیگناه رو می کشت و هیچکس نه می دونست کجا زندگی می کنه و نمی تونست بگیردش. قاتل به یه سوپری رفت تا پفک بخره، دم در سوپری نشست تا پفک اش رو بخوره. ... متن کامل
نویسنده: چارلز
بوکوفسکی
برگردان: محمدحسن
فرازمند
پرنده اي
آبي در قلب من هست
كه مي خواهد بيرون شود
اما من بيش از اين ها زيرك ام، فقط
اجازه مي دهم
شب ها گاهي بيرون برود،
وقت هايي كه همه خوابيده اند.
توي
چشم هايش نگاه مي كنم.
مي گويم اش، مي دانم كه آن جايي،
پس
غمگين نباش...
متن
کامل
ده نکته
براي نوشتن داستاني در حد انتشار
مشخص کن که برای تو چه جالب
است، جالب ترین موضوعات را در زندگی ات پیدا کن، و از نگاه خاص خودت بنویس.
بزرگترین مزیت ها در صنعت نشر این است که ما مالک داستانیم و تنها ما می توانیم
بنویسیم. از این فرصت باید استفاده کرد
اسم رایج آن فلش فیکشن یا داستان کوتاه کوتاه است. داستانی بین 300 تا 1000 کلمه. بلند تر از میکرو فیکشن (10 تا 300 کلمه) اما کوتاهتر از داستان کوتاه مرسوم ( 3000 تا 5000 کلمه که قابل قبول بیشتر مجلات است. ) فلش فیکشن داستانی معمولی با کمترین کنش است. این مقاله سعی دارد که روش بخصوصی را برای نوشتن فلش فیکشن ارائه دهد. نویسندگان می توانند اگر دوست دارند روی داستان شان اندکی تمرکز کنند
نشستن زير درختان زيتون و چشيدن طعم گيلاس
مروری
بر فیلم شناسی عباس کیارستمی
در ابتدا قبل از هر بحثی، بر این قضیه تأکید میکنم که شخصأ علاقه مند به دسته بندی نیستم و در این نوشتار به ناچار و برای رسیدن به هدفی که تنها با این امر میسر می گشت این طبقه بندی صورت گرفته است
زنان معمولآ قشری از جامعه را تشکیل می دهند که در مورد آنها حرف و حدیث های زیادی وجود دارد! عده ای از آنها به عنوان پله های ترقی استفاده کرده و با دادن شعارهای فمنیستی راه را برای پیشبرد هدف های خود هموار می کنند. در مقابل با عده ی دیگری مواجه هستیم که مانند دیوار بتونی روبروی زنان می ایستند و زنان را فقط در چارچوب آشپرخانه می بینند و دسته آخر عده ی کمی هستند که با نگاه واقع بینانه به مسائل این جنس خاموش اما کلیدی جامعه نگاه می کنند
یک روز که روی تختم دراز کشیده بودم به این فکر کردم که چقدر دوست دارم کف اتاقم را مثل خیابان سنگ فرش کنم. ولی به این دلیل که در خانه ی پدر و مادرم زندگی می کنم نمی توانم. بعد به این فکر کردم که در تمام عمر چقدر شانس دارم که کف اتاقم را مثل خیابان سنگ فرش کنم. یا در معنای کلی تر زندگی مستقل را تجربه کنم
و خداوند زن را آفرید تا
او را زنده به گور کنیم...
و خداوند زن را آفرید تا برایمان پسر به
دنیا بیاورد...
و خداوند زن را آفرید تا او را در هفت سالگی ذبح کنیم به گناهی نکرده و خون او را برای آرامش دیوارهای مرد سالاریمان بپاشانیم...
این اثر دین او به TM - مدیتیشن- که اساس آخرین فیلمش امپراطور درون نیز است؛ می باشد. و اینکه «چرا او با یک گاو به جاده رفت».
مارک کِرمود: کارها فقط در ابتدا خوب پیش می رود و این بویژه در مورد امپراطور درون نیست؛ همانطور که دیدیم. اما TM یک چیز واقعی و بزرگ در زندگی شماست. آخرین باری که ما صحبت کردیم بطور کامل در باره این بود که چگونه TM زندگی شما را تغییر داده است. تا جائیکه برای توضیح این مسئله در این زمان کوتاه ممکن است، برای ما بگویید TM چه کاری برای ضمیر خودآگاه شما انجام داده است و چطور باور دارید که مدیتیشن برای شما فواید بسیاری دارد؟
دیوید لینچ: چند نفر از مردم درباره مدیتیشن شنیده اند؟ نسبتاٌ زیاد. خب، TM یک تکنیک ذهنی است. یک شکل باستانی از مدیتیشن که اجازه می دهد هر شخصی در درونش تفحص کند و حتی فراسوی آن و اقیانوس بی کران ضمیر خالص خود را تجربه کند. ضمیر پرجوش و خروش خالص. شادمانی، هوش، خلاقیت، عشق، قدرت، انرژی، همه در درون هستند. در این زمینه همگی بر پایه ذهن و شرایط هستند و در درون انسان. علم جدید، با عمیق، عمیق و عمیق تر رفتن در دورن ذهن زمینه های یکسان را کشف کرده است. و زمینه ای از وحدت و هماهنگی وجود دارد. علم جدید نمی تواند در ذهن با ابزار هایش یا هر وسیله دیگری غور کند اما هر انسانی می تواند در درون خود، از میان معیارهای نامحسوس ذهن و هوش کنکاش و این زمینه را تجربه کند. وقتی که شما این زمینه عمیق را تجربه می کنید- تجربه ای زیبا- روحی تازه به درون ضمیرتان دمیده می شود. با این حرکت، شما خلاقیت و هوشتان را پرورش می دهید و تأثیر جانبی آن اینست که عوامل منفی شروع به عقب نشینی می کنند. عواملی مانند تنفر، عصبانیت، افسردگی، غم، نگرانی. این ها، شروع می کنند به پسرفت و شما زندگی می کنید. یک زندگی در آزادی روانی. آزادی عقاید همراه با درک بیشتر هر چیزی.
کار کردن روی طرح ها خیلی زیباست. زمینه ای برای دانستن. شما طرح ها را زنده می کنید و از وضعیت موجود نوعی الهام می گیرید. این برای آثار هنری خیلی زیباست؛ برای هرچیزی که گام به زندگی می نهد.
در کتابشناسی ودا- کتاب مقدس هندوان- این زمینه، آتما (Atma) نامیده می شود. «خود» و خطی که وجود دارد. در کتاب مقدس نوشته شده: خودت را بشناس. ابتدا پادشاهی بهشتی را که در وقت نهفته است را جستجو کن. بجوی چیزهای دیگری که به وجود تو افزوده شده است.
شما در دورن تعمق می کنید. آن را تجربه و برملا می کنید. تماماً در حال برملا کردن هستید. انسان صاحب این نیرو است. این نیرو نام هایی دارد: ارشاد، آزادسازی و رستگاری. نیاز نیست تا رنج بکشیم. شما نیرویی تازه بر این چیزها می بخشید و آن شادمانی را در طبیعت خود رها می کنید. جریان ذهن ما، مانند کسی است که به یک اردوی شادی بخش می رود. ما مثل سگ های کوچولو با دم های جنبان هستیم. این نیرو، مانند توپ گلف نیست. نیرویی است کاملاً زیبا و واقعاً بزرگ.
کرمود: آیا درست فکر می کنم؟ ارتباط شما با این نیرو، خط مشی شما را در ساخت فیلم منعکس کرده است. شما TM را در حول و حوش زمان ساخت Erasehead شروع کردید. بله؟
لینچ: بله.
کرمود: و همان چیزی است که در سراسر کار خود کرده اید؟
لینچ: بله.
کرمود: و سؤالی که همیشه پرسیده می شود این است که، اگر مدیتیشن، نیروی مثبت و تمام چیزهایی را که درباره اش صحبت کردید را آفرید- که من واقعاً آن را دیدم- بعضی از مردم ممکن است درباره تاریکی هایی که در فیلم شما وجود دارد بپرسند.
لینچ: دقیقاً. ما همگی در ظاهر متفاوتیم و در جوهر یکسان. ما یک خانواده جهانی هستیم. در ظاهر متفاوت! من این را دوست دارم و شما دوست ندارید. همه ما عقایدی داریم. گاهی اوقات فکر می کنیم که عاشق شدیم و اگر این فکر یک فکر سینمایی باشد می بینیم که چگونه این فیلم، این ایده را نشان می دهد و ما بازی اش می کنیم. داستان ها، حاوی کشمکش و تضاد و بلندی ها و پستی ها، زندگی و مرگ و نزاع انسان و همه انواع چیزهاست. اما هنرمند مجبور نیست رنج ببرد تا رنج را نشان دهد. شما این را دریافت کردید. مجبور به مردن نیستید تا مرگ را به تصویر بکشید؛ فقط مجبورید آن را بر دوش خود بپذیرید و بفهمید چیست. مجبورید این رنج و این عصبانیت و این شخصیت را درک کنید. شما مانند آن می شوید. من فکر می کردم وقتی که شروع به مدیتیشن کنم آرامش واقعی را بدست می آورم و آرامش من بیشتر از این مدیتیشن خواهد بود و خیلی پر انرژی. مدیتیشن جائی برای تمام انرژی و خلاقیت است. چیزی که هست این است که هرچیزی نمایانگر این علم است. مدیتیشن، خلاقیتی فوق العاده است. شما حد و مرز خود را از دست نمی دهید. احساسی قوی تر و بیشتر برای برخی چیزها خواهید داشت و می تواند بزرگتر هم بشود. در این نوع از آرامش ساکن، شما خواب آلوده و بی شتاب نیستید. مدیتیشن، آرامشی پویاست. خیلی قوی است. جایی است که همه قدرت ها در آن وجود دارد. بنابراین شما می توانید نام این داستان ها را بسازید؛ اما خودتان از آن جدا هستید و کلید این است.
کرمود: دلم می خواهد قسمتی از فیلم Erasehead را نشان بدهم. اما قبلش یک سؤال مخصوص. یکی از تصاویر تکراری در فیلم شما جرقه الکتریکی است و صدای ترق و تروق لامپ روشن و دو نقطه و جرقه چیزی میان آنها. و آنچه که به نظر می رسد و این به نحوی وابسته به چیزی ست که شما فکر می کنید؛ درباره جرقه های عصبی در مغز شماست و برقراری ارتباط. می دانم... می دانم که شما از گفتن چیزی که در فیلم هایتان معنی می دهد بیزارید. اما آیا من درست فکر می کنم که در نهایت این فکر در همان فضای فکری است؟
لینچ: (مکث) نه. (حضار می خندند)...مارک بچه خوبی است. همینطور است. اما من به این مورد مثل تو فکر نکردم.من فقط الکریسیته را دوست دارم. من سیگار، آتش و الکتریسیته را دوست دارم! این چیزها، هیپنوتیزم اند. شما می توانید چیزی را تماشا کنید. صحبت کنید و ساعت ها جرقه بزنید. اینها، چه صدای خوبی هم راه می اندازند! یک جور اختلال و آزردگی هم هست. چیزی در مورد الکتریسیته هست که به نوعی آنچه را که شما می گویید انجام می دهد. اما ضرورتاً دلیل وجود داشتنش نیست.
کرمود: من یک کلیپ از Eraserhead دارم. معمولاً، در این شرایط، من با اصطلاحات روایتگر برایتان آنچه را که در این نقطه رخ می دهد را چینش می کنم.( نمایش کلیپ)
کرمود: دلیلی که من می خواستم آن سکانس را نشان بدهم این است که این سکانس، یک سکانس موزیکال است. خیلی از کارهایی که شما انجام می دهید وابسته به موسیقی و هارمونی است. ریسمان های رها شده و روش روایتگرانه شما. دلیل دیگر در مورد فیلم امپراطور درونِ شماست. از زمان ساخت Eraserhead، این اولین بار است که فیلمی بدون دخالت عوامل بیرونی ساختید. سال ها وقت صرف شد تا ساخته شود. بطور منظم رشد شد و شکل گرفت و پایان فیلم کاملاً مطابق پروژه شماست. امپراطور درون به نوعی شبیه Eraserhead است. شما گفتید مجبور نیستید رنج بکشید وقتی اثری هنری خلق می کنید. اما مردم همیشه درباره Eraserhead بعنوان اثری فوق العاده شخصی صحبت می کنند. همانطور که امپراطور درون است. آیا شما این دو اثر را مرتبط می دانید؟ لصفاً دوباره نگویید نه!
لینچ: من نمی گویم بله. تنها جاییکه من صحنه پایانی را نگرفتم، تپه شنی بود. می دانید! من از طریق نقاشی وارد عرصه فیلم سازی شدم. هیچکس با یک نقاش یا نقاشی خود ور نمی رود!
باید راهی در فیلم باشد تا ما بتوانیم کنترل کامل داشته باشیم. راهی که چیزی، فرصتی دارد برای باهم بودن به عنوان یک واحد. بنابراین تمام فیلم ها در آن راه هستند. اگر من چیزی را که شما درباره اش صحبت می کنید فهمیده باشم،Erasehead از ابتدا تا انتها شش سال طول کشید. من بدون پول کار را تمام کردم و این دلیل طولانی شدن ساخت فیلم است. امپراطور درون، صحنه به صحنه ساخته شد و هر صحنه زمان زیادی طول کشید تا صحنه بعدی. سرانجام با سرعت بیشتر برملا شد. بنابراین وقتی چنین اتفاقی بیا فتد حاصل کار بی نتیجه است اما این جریان به شما فرصتی می دهد تا آهسته و عمیق وارد دنیا شوید و در آن زندگی کنید. من سال ها در آن دنیا زندگی کردم و تجربه زیبایی بود.
کرمود: در مورد امپراطور درون، من نسخه های متفاوت آن را از جایی که داستان آمده خوانده ام. یکی از آنها لورا دِرن است که به شما درباره همسایه ای گفت که می آید تا او را ببیند و او نام داستان را پیشنهاد داد. اسم دیگر از کاری که شما برای وب سایت David linch.com انجام داده اید، می آید. می توانید بگویید اصل این داستان از کجاست؟
لینچ: بله، لورا درن این را شروع کرد. لورا در پیاده روی جلوی خانه ام قدم می زد؛ لبخند زنان به من نزدیک شد. برای مدتی طولانی او را ندیده بودم.آمد و به من اطلاع داد که همسایه جدید من است. هردو خوشحال شدیم. بعد او گفت: دیوید...ما می خواهیم یک کاری را دوباره انجام دهیم. بعد تکانم داد. من گفتم: بله. این کار را می کنیم. ممکن است چیزی بنویسیم. و این ملاقات، آغاز کار بود و علاقه ای برای نوشتن. این علاقه به مانند طعمه ای است که توانست برایمان شانس بیاورد و شروع این کار باورکردنی نیست. جایی که نام داستان آمده، داستان دیگری است. بعدها در وسط کار، او به من گفت که شوهرش اهل «امپراطور درون» است و اینکه یک منطقه ای از شرق(LA ) که شامل شهرهای بسیاری است. او به صحبت ادامه داد اما فکر من با آن سخنان درگیر شد. من آنها را قبلاً شنیده بودم ولی حالا معنی جدیدی داشتند؛ کلامش را قطع کردم و گفتم: این اسم فیلم من است. تقریباٌ در همان زمان برادرم در مونتانا بود و وقتی که سرداب اتاقک چوبی والدینم را تمیز می کرد؛ آلبوم عکس قدیمی ای را که پشت قفسه ها افتاده بود کشف کرد. گردگیری اش کرد . فهمید که این آلبوم، آلبوم عکس من است از زمانی که من در سن پنج سالگی در اسپوکین و واشنگتن زندگی می کردم. او آن را برایم فرستاد. آن را گرفتم و باز کردم و اولین عکس از یک منظره هوایی از اسپوکین بود و زیرش نوشته شده بود: امپراطور درون. بنابراین، من زیباترین احساس را نسبت به این اسم داشتم.
کرمود: و آیا این درست است که عوامل مشخصی وجود دارد، برای نمونه سایت خرگوش که منشأ وب سایت شما می باشد؟
لینچ: بله. از یک سایت است. خرگوش ها. گاهی اوقات ما چیزی را شروع می کنیم و فکر می کنیم درست است و بعد یک چیز جدید می یابیم. مثل این است که به سمتش برویم یا بعد، جوانه می زند و بزرگتر می شود. شما حتی نمی دانید. مهم است که وقتی یک فکر دارید؛ آن را بنویسید و فراموشش نکنید. و بعد، وقتی انجامش می دهید چیزهای خیلی زیادی از آن کار بوجود می آید.
کرمود: کلیپ بعدی که می خواهم نشان بدهم از مخمل آبی است. شما درباره لورا درن صحبت کردید و صحنه لورا درن یک کلید است. این فیلمنامه یک متن کاملاً طعنه آمیز بود و این همیشه مرا فشار می دهد چون اصلاً هیچ چیز طعنه آمیزی درباره آن به نظر نمی رسد. وقتی که لورا درن رویای عشق خود را توصیف می کند من همیشه فکر می کردم این توصیف، کاملاً صادقانه معنا می دهد و نه طعنه آمیز. شما در گذشته گفته اید که این طعنه آمیز نیست و بنابراین من امیدوارم که هنوز هم همانطور باشد. صحنه ای زیبا از مخمل آبی ببینیم.( نمایش کلیپ)
کرمود: چیزی که من درباره کلیپ دوست دارم اینست که وقتی لورا درن آن رویا را توصیف می کند؛ مانند چیزی است که شما قبلا گفتید. راه اشتباه نیست بلکه درست است. و منظورتان واقعاً همین بود، درست است؟
لینچ: یک پدیده از یک تجربه مشترک در یک تئاتر خیلی متفاوت تر از دیدن فیلمی است که متعلق به خودتان است. در تئاتر، ما جایی را می خواهیم که خیلی خوشایند باشد و وقتی شما چیزی مانند این را می بینید؛ واقعاً نوعی در آغوش کشیدن و تمایل به خندیدن است و همانطور که شما می گویید مافوق در آغوش گرفتن است. بنابراین، این جور چیزها رخ می دهد. اما ما همیشه می دانیم که وقتی با شخصی تنها هستیم و در عشق هم گرفتار می شویم؛ چیزهای مضحکی می گوییم ولی در اصل هیچ مشکلی باهم نداریم و این است که خیلی زیباست. و سخاوتمندی طرف دیگر در مورد این زیبایی ها، عشق و چیزهای مضحک. پس این صحنه مملو از این چیزهاست. و در همان زمان، چیزی هم برای آن صحنه هست؛ حقیقتی برای آن که در کتابم هم هست.
کرمود: در پس زمینه هم این حقیقت وجود دارد. آنجلو بادالامنتی، استاد موسیقی تعلیقی. شخصی که موسیقی اش آن صحنه ای را که در فیلم هایتان از دو دنیای مرتعش در مقابل هم گرفتید مجسم می کند. این میان چیزی است که خیلی مهم است. او بزرگترین سازنده موسیقی های تعلیقی نسل خود است.
لینچ: بله! آنجلو می تواند قلب شما را به لرزه درآورد.
کرمود: آخرین چیزی که می خواهم نشانتان بدهم صحنه ای از فیلم – بامن در آتش برقص- است. دلیل اینکه می خواهم در این صحنه نشانتان بدهم این است که وقتی آن را بازی می کنید، بعضی جاها بازنگری ضعیف بود، به یاد دارم و هنوز هم فکر می کنم که برای من یکی از محبوبترین فیلم های شماست و من واقعاً و واقعاً دوستش دارم و به نظرمی رسد وقتی مطبوعات فیلم را تماشا کردند؛ نه تنها از آن متنفر نشدند بلکه نسبت به آن اعمال خصمانه ای هم انجام دادند. سال ها بعد من با آنجلو بادالامنتی صحبت کردم و او گفت که این اتفاق؛ غم انگیز بود. برای دیوید این ماجرا مثل داستان کسی است که کودکش را گم کرده و کودک به قتل رسیده باشد. بخاطر اتفاقی که برای فیلم افتاد حس بدی ندارید؟ حالا حس نمی کنید که حق به جانب شما بود و حالا مردم آن را یک شاهکار نمی دانند؟
لینچ: نه، من حس بدی ندارم.
کرمود: نه؟ آنجلو دروغ گفت!
لینچ: آنجلو دروغ گفت. وقتی که شما کاری را انجام می دهید و آن را تمام می کنید؛ روی آن کنترل دارید. شما تمام تلاشتان را کردید و از کار دور نشدید تا اینکه تمام عناصر ساخت خوب احساس شوند و شما واقعاً احساسش می کنید، پس شما قادر هستید که عکس العملهای منفی را دریافت کنید. در مورد فیلم تپه شنی؛ شما هنوز می گویید که بازنگری بدی داشت و این، یعنی دوبار مردن. من فقط کمی در با من در آتش برقص مردم. اما حقیقت دارد، و در آن زمان، عکس العمل قابل فهم بود. این، ماهیت یک رشته را دارد و چیزی که مردم را دگرگون کرده است. و این رشته به هرحال باریک می شود. درست همان زمان اطراف همه چیز ابرهای تیره وجود داشت؛ و این همان سرنوشتی بود که در آن راه اتفاق افتاد. این فیلم اما، به مرور زمان مشهور شده است.
کرمود: خط کلیدی این است« ما درون رؤیا زندگی می کنیم»، درست است؟
لینچ: خیلی زیاد. بله!
کرمود: می خواهیم فیلم را نشان بدهیم. شما دوباره، داستان و شخصیت ها را تمییز می دهید. من فکر می کنم؛ این لحظه یک لحظه رهایی بخش باشد؛ اما شما گفتید ممکن است تیره باشد.
لینچ: صحبت می کنیم.
کرمود: رهایی بخش نیست؟
لینچ: شما می دانید! او garmonbozia خود را می خواهد.
کرمود: هسته داستان کدام است؟
لینچ: درد و غم.
کرمود: به کدام زبان؟
لینچ: زیر نویس شده!
کرمود: کلمات از کجا می آیند؟
لینچ: نمی دانم. فقط می آیند.
کرمود: پس زبان، زبان شماست!
لینچ: زبان آنهاست.
کرمود: وقتی که فیلم با من در آتش قدم بزن را می ساختید؛ گفتید یکی از دلایل ساختن آن، این بود که می خواستید به قله های دوقلو برگردید. شما عاشق آن محل شده بودید و من فکر می کنم در آن محل نسل کاملی از مردم، عاشق قله های دوقلو شده اند؛ با محیطی از رشته کوه ها. من می شناسمش؛ نقصان، همانطور که شما گفتید. اما لحظاتی شبیه آن وجود دارد و آن مکان، مکانی است که می خواهیم وجود داشته باشد.
لینچ: عجیب است. قله های دوقلو در بخشی از شمال غرب هست. یک مکان تخیلی اما هست. شهری کوچک است و هنوز داستانش دورتادور دنیا می گردد. جایی را تصور کنید که از فرهنگ ها و مکان های مختلف گرفته شده. غافلگیری زیبا و عجیبی بود.
کرمود: و نتیجه این سفر، قهوه بود!
لینچ: بله، قهوه! اما نتیجه اش نه!
کرمود: می دانم که قهوه دوست دارید.
لینچ: من عاشق قهوه هستم. اما به گمانم بسیاری از مردم عاشق قهوه باشند! فکر می کنم دیوید لینچ که امضایش «فنجان قهوه» است از عشاق قهوه راضی است.
کرمود: برای آنهایی که نمی دانند؛ عجیبترین چیز؛ عکسی از شماست که می گوید: همه چیز در کوچکترین دانه هاست. ومن پر هستم از این دانه! پرهستم از انرژی..
لینچ: بله(می خندد)
کرمود: از سؤال کردن خوشتان می آید؟بیایید شروع کنیم.
سؤال نخست(کرمود): من با تماشای فیلم های شما بزرگ شدم فکر نمی کنم خیلی از فیلمسازها باشند بیرون از اینجا که اوضاع انسان را نشان بدهند؛ همانطور که شما انجام دادید. برداشت شما چیست؟ چطور به TM مربوط است؟
لینچ: محنتی که شما درباره اش صحبت می کنید آزار دهنده است و چیزی که هست این است که جلوی آرزوی های ما گرفته شود. این یک رنج عظیم است و رنج می تواند به عصبانیت بدل شود و یا می تواند به چیزی بدل شود که آنها فکر و اعمال ناموفق می نامند. در مورد شخصیت فرانک بوث، من فکر نمی کنم که او فقط از نظر ادبی بعنوان یک ایده جلو بیاید. اما در همان زمان شما می توانید ببینید که چیزهای ظریفی در فرانک هست و وجود دارد. عذاب و تنش و و زجر خیلی زیادی در یک فرد که فرانک به آن متعهد شده است. بیل پُلمن هم در فیلم شاهراه گمشده به همان شکل است. او فقط فیلم ساخت و ساخت و ساخت. حالا، اگر همان شخص بتواند فراتر رود و عمیق ترین معیار را تجربه کند؛ سرپوش این فشار برداشته می شود. مانند اینست که در تاریکی ها نور بیاید و تاریکی ها شروع به رفتن کنند. پس فرانک ممکن است به گیرایی فیلم نباشد.
سؤال دوم: از شما برای یک قطعه جالب متشکرم. امپراطور درون، پخش غیرمعمولی دارد. آیا برای این نیست که استودیوها و پخش کننده ها نمی خواهند که این فیلم پذیرفته شود؟ و اگر اینطور است؛ آیا شما اعتقاد دارید که مخاطبان سینما ظرفیت فکری خود را از دست داده اند یا آن استودیوها می ترسند که از دست بدهند؟
لینچ: اینجا یک سری از مسایل وجود دارد. یک، امپراطور درون که سه ساعت طول می کشد و دو مردمی که فهم این فیلم برایشان دشوار است. برای توزیع کننده این فیلم، بوسه مرگ خواهد بود. این وحشتناک است. در وب سایت، من شروع به پخش Erasehead و فیلم های کوتاه کردم و ما از طریق روابط و دوستان، کارها را گسترش دادیم. ما فکر کردیم که صبر کنیم تا شاید بتوانیم با امپراطور درون این کار را انجام دهیم. قبلاً یک سرگردانی برای توزیع کننده ها وجود داشت؛ بعد کار توزیع کننده ها پیشرفت کرد. درست مانند تجارت موسیقی و این ها پیشرفت های عظیمی بود و فقط در تجارت فیلم اتفاق افتاد. بنابراین مردم در ازای هیچ چیز، فیلم می خواهند. و همان اتفاق در صنعت فیلم سازی رخ می دهد. و شما لااقل این را در ایالات آمریکا درمی یابید. من یک سنت هم برای ساخت فیلم نگرفتم. هزینه ساخت فیلم مهمتر از پیشرفت نیست. بنابراین ما فکر کردیم چرا بیرون نرویم و سعی نکنیم؟ و این تلاش بسیار زیباست چون به شهرهای مختلفی می رویم و آدم های متفاوتی را ملاقات می کنیم که احساس دارند؛ مثل امشب. و احساسی که من دارم در مورد ایالات متحده...من همیشه فکر می کردم که عشاق واقعی فیلم در آمریکا هستند. اما توده عظیمی از مردم در اروپا هستند که در آرزوی فیلم هایی هستند که به طور متناوب از هالیوود بیرون می آید. پس این احساس، یک احساس متعالی است. ملاقات با صاحبان تئاتر و ارتباط با آنها که آخرین گام برای یک فیلم است. در همچون تئاتری، در یک همچون اتاق تاریکی و عکس بزرگی و با چنان صدای واضحی، همه چیزهای خوبی هستند. ممکن است برای فیلم سازان آینده ای نباشد اما برای خیلی ها آینده است.
کرمود: حقیقت این داستان چیست؟ که شما برای مبارزه با لورا درن با یک گاو رفتید و گفتید« اگر این پنیر نیست پس اینجا امپراطور درون نیست».
لینچ: حقیقت دارد. من برای حمایت از لورا با این روش سنتی، که تهیه مقدار زیادی وسیله برای این منظور خاص است؛ پول زیادی نداشتم. از نظر تئوری، در دانشکده این حرفه ها را می خوانند و فیلمی را می بینند که خیلی می ارزد و نظرشان نسبت به کسی که به او رأی دادند پوچ است. بنابراین پول زیادی صرف می شود. فکر نمی کنم خوب باشد. اما آنها آن را فیلم های پوچ می نامند و هنرپیشه های زیادی که دوست دارند این تصاویر را ببینند و می خواهند بدانند که آیا این ها توسط استدیویی حمایت می شوند. اما من پولی نداشتم. بنابراین فکر کردم که بروم بیرون با یک گاو و آگهی بزرگی برای لورا. حدود یک ساعت گوشه هالیوود نشستم و گزارشگرهای تلویزیون آمدند و انبوهی از مردم جمع شدند. فکر می کنم بیشتر برای گاو بود. اما لورا خیلی از آن قدردانی کرد و مردم هم! ولی لورا، هنوز نامگذاری نکرده بود.
سوال 3: در تعداد زیادی از فیلم هایتان شما خیلی نگران بازیگران صحنه هستید. مانند کلیپی که از Erashead و در Mullholland Drive و امپراطور درون دیدیم و شما هنرپیشه های زنی داشتید که در قسمت های دیگر فیلم بازی می کردند. من متحیرم که چرا شما آنقدر روی بازیگران در فیلم هایتان تمرکز می کنید.
لینچ: نمی دانم. من همیشه می گویم این مسئله با یک فکر می آید. شما فکرهای زیادی دارید ولی عاشق یک فکر خاص می شوید. من برای پرده ها و صحنه یک فکر دارم و فکر می کنم هر کسی دارد؛ زیرا پرده چیزی را پنهان می کند و ما می خواهیم بدانیم چه چیزی پشت پرده است. در سینما وقتی که پرده باز می شود و نور می افتد؛ خیلی زیبا و جادویی است و بنابراین مرا ذوق زده می کرد. اگر فکری بیاید و این نوع چیز را در نظر بگیرد. من عاشق می شوم.
سوال4: می خواستم در باره موجودی شرکت فیلم سازی بپرسم. در هالیوود، شما جان فورد، سام پکینپا و حتی کلینت را بعنوام سرمایه های شرکت داشتید. شما خود را در محاصره غول هایی چون جک نانس، کایل مک لاکلن، لورا درن و طرحی از فیلم دره های دوقلو و بزرگ که در پخش تلویزیونی کوچک شمرده می شوند؛ قرار داده اید. نظرتان درباره این اشخاصی که شما احساس می کنید مناسب هستند چیست؟
لینچ: من به چیزی که رخ می دهد فکر می کنم. قانون این است؛ شخصی که مناسب است برای نقش در نظر بگیرید. اگر دونفر باشند که اساساً هردو مناسبند و شما با یکی از آندو قبلاً کار کرده اید. ارتباط خوبی با آنها دارید و آن شخص را انتخاب خواهید کرد.
سوال5: آیا تماشاگر سینمای کنونی هستید؟ کدام یک از کارگردان های فعلی را دوست دارید؟
لینچ: مدتی است که هیچ فیلمی تماشا نکرده ام. دوست دارم کار کنم اما واقعاً یک فیلم ساز کم تجربه نیستم. اما اگر این سؤال را فقط امروز بپرسند؛ من کار آکی کاریسماکی را دوست دارم؛ مردی بدون گذشته.
سوال6: کدام نقاش یا سازنده روی نگاه یا کارهایتان از هنر تأثیر داشته است؟
لینچ: من همیشه می گویم فیلادلفیا، پنسیلوانیا بزرگترین هستند(؟!). اما در مورد نقاش ها؛ من نقاش های خیلی زیادی را دوست دارم اما فرانسیس بیکن و ادوارد هوپر را خیلی دوست دارم. هردو حقیقتاً متفاوتند. اما ادوارد هوپر از نقاشی برایمان رؤیا ساخته. یک چیز جادویی. برای بیکن دلایل زیادی وجود دارد. ولی هردو الهاماتِ بزرگ، بزرگ و بزرگی دارند.
کرمود: درست است که نمایشگاه نقاشی شما در پاریس است؟
لینچ: ماه مارس در پاریس برگزار می شود. نقاشی و عکس و چیزهای دیگر.
کرمود: می توانیم برویم؟
لینچ: خب، برعهده خودتان است.ولی فکر می کنم از نمایشگاه لذت ببرید.
سوال7: می خواهیم بدانیم که شما چگونه از DV استفاده کردید و آیا در انجام آن شما تفکری داشتید. یعنی، آیا فکر کردید که به بعضی از پروژه ها برگردید که احیا نشده اند؛ برای نمونه پروژه رابین راکت یا یک سالیوا بابل؟
لینچ: من کار را از طریق وب سایت شروع کردم و با انجام دادن چیزهای کوچک با سونی PD150 ، کار را با عشق به این نوع از دوربین ها که آزادی عمل با آنها خیلی زیاد است، شروع کردم. زمانی که کار را در صبح زود یکی از روزهای کار امپراطور درون شروع کردم؛ فکری به ذهنم رسید و آن را نوشتم و فیلم گرفتم؛ فقط با سونی pd150 . به مرور دیدم که کار کردن با آن یک ویژگی است و به تلاشم ادامه دادم. کار کردن با آن را دوست داشتم. بعنوان یک فیلم کیفیت ندارد اما حس خودش را دارد و من عاشقش شدم. و بیشتر از آن، این دروبین کوچک، با 40 دقیقه فیلم گرفتن و تمرکز اتوماتیک و فیلم برداری دقیق آنچه که مورد نظر شماست و...حالا عمیقاً دوستش دارم. این کار برای صحنه ها و هنرپیشه ها خیلی خوب است. با آن دوربین چیزهای جادویی را می توان گیر انداخت که ممکن است با فیلم گرفته نشود زیرا ما همیشه در حال توقف کردن هستیم. طولانی ترین مکث حدود 9 دقیقه است. کار همیشه شکست خورده و بآهستگی و خیلی سنگین حرکت کرده است. این مقایسه با DV وحشتناک است.
کرمود: آیا شما خودتان شخصاً با دوربین کار می کنید؟
لینچ: بله. در این حالت می توانید خیلی نزدیک تر باشید. در مسیری که عمل و عکس العمل حساس تر است. می توانید صحبت کنید و دوباره شروع کنید. می تواند چیزی را که گفتم تصویربرداری کند؛ آنچه که قبلاً قابل برداشت نبود.
کرمود: آیا اکنون شما خودتان را در حال بازگشت به فیلم می بیند؟
لینچ: نمی دانم. اما دنیای دیجیتالی امروز خیلی خیلی با رونی راکت دوستانه است.
سوال8: من در حال حاضر در حال مطالعه فیلم هستم و بسیار تحت ثأثیر شما. می توانید بعنوان کارگردانِ فیلمی که با آینده نزاع می کند نصیحتی به من بکنید؟
لینچ: با خواسته خود صادق باشید و با فکر خود. هرگز فکر خوب را رد نکنید اما بد را هم نپذیرید و «نه» را بعنوان یک جواب نپذیرید.
سوال9: هنوز نمی دانم که آیا شما سینما را بعنوان نوعی خودآگاهی در تصمیم گیری تان در نظر دارید. سینما به ما اجازه می دهد که شخصیت ها و حوادث را به روش خاصی ببینیم؟
لینچ: از آگاهی است که فکر زاده می شود؛ چون این افکار و ایده ها، همین چیزهای اطرافتان هستند. آگاهی رو به این چیزها می کند. بنابراین در تمام جهان هستی، آگاهی در حال ارتعاش است. چیزهایی هستند که سینما می تواند آن را در خیال انجام دهد و می تواند چیزهایی بگوید که نمی توان به طریق دیگری گفت و یا می تواند با کلمات گفته شود اما بوسیله یک شاعر بیان می شود. سینما قادر به انجام کارهای خیالی است ولی فکر نمی کنم بتواند شما را فراتر ببرد. به گمانم، سینما می تواند شما را به درجات عمیق تر و عمیق تر ببرد و من حدس می زنم از نظر تئوری بتواند. سینما قادر به بیان چیزهای خیالی و عمیق تر است؛ قادر به ارائه نشانه هایی از چیزهای پنهانی، سینما یک رسانه جادویی ست...
اما در مورد آگاهی...بهترین راه برای شناخت آگاهی این است که تظاهر به نداشتنش کنید. و اگر آگاهی نداشتید زنده نمی بودید! و یا اگر زنده بودید از زنده بودنتان خبر نداشتید! این یعنی« من هستم». این مسئله بدون انقضاترین چیزی ست که ما در موردش صحبت می کنیم. این، آگاهی است. بعضی می گویند: من می اندیشم، پس هستم؛ مغز آگاهی را تولید می کند. یک راه دیگر هم وجود دارد؛ آگاهی است که مغز را تولید می کند. آگاهی است که ماهی را خلق می کند، درخت را.آگاهی از ظریف ترین چیزها بوجود می آید. آگاهی فقط می آفریند.
کرمود: فکر نمی کنید در سینما- خصوصاً سینمای لینچ- لحظاتی هست که در آن دقایقی متعالی رخ می دهد؟ مثلاً در مورد سخنرانی لورا درن؛ اتفاقی می افتد که از آن لحظه نیست.
لینچ: آن لحظه می تواند به شما یک حس زیبا و شادی بخش بدهد. واقعاً به تعالی واقعی رسیده اید؟ نمی دانم. اما تعالی یک چیز طیبعی است.بسیاری از مردم به تعالی رسیده اند اما نمی دانند چگونه و نمی دانند چطور دوباره به آن برسند. بنابراین آنها می گویند: وقتی شما دارید می خوابید؛ از بیداری به خواب می روید و از میان شکافی می گذرید و این یک چیز عصبی است. مردم می گویند« من نور سفیدی دیدم» یا« من احساس شادی می کنم». البته همیشه اتفاق نمی افتد اما آینده ای نسبت به تمام کارها و خوابیدن و رویا دیدن است. این حرکت از جهان خلقت تراوش می کند و این در درون ماست. شما فقط نیاز دارید تا آن را تجربه کنید؛ زنده اش کنید؛ بعد از آن بیشتر، بیشتر و بیشتر می شود.
سوال10: نظرتان درباره کشور لهستان چیست؟ کشوری که می خواستید امپراطور درون را در آنجا فیلمبرداری کنید؟ نظرتان در مورد هنرپیشه های لهستانی چیست؟
لینچ: یک ماشین وارد شد. پنج یا شش نفر بیرون آمدند و آمدند به خانه من.آنها از لودز و لهستان بودند. گفتند که از فستیوال فیلم کمبریج می آیند. بزرگترین و سرسخت ترین گروه مردان در جشنواره بودند. تاکنون این جشنواره را برای 14 یا 15 سال با مسئولیت خود و با تمام مزایا به نمایش گذاشته اند و هر سال هم بزرگ و بزرگ تر می شود. به زیبایی. آنها مرا به لهستان دعوت کردند و من از آنها پرسیدم آیا کارخانه دارند؟ شنیده بودم درمورد کارخانه هایش. گفتم من می آیم اگر مرا به کارخانه ببرند تا بتوانم عکس بگیرم. می آیم اگر بتوانند زن عریانی را به من بدهند تا از او عکس بگیرم.
کرمود: در کارخانه؟
لینچ: نه در کارخانه ها.آنجا خیلی سرد بود. هردو را قبول کردند. حرفشان با عملشان یکی بود. اما شهر لودز برای من زیباتر است. آنجا آدم سرحال تر است. معماری و ابرها و راه ها مال خود شهر است. عاشق آن شهر شدم. فکر می کنم یک محل- مانند موسیقی یا هرچیز دیگر- می تواند افکار را جادو کند. و افکار از لودز لهستان شروع به آمدن می کنند. و یک چیز منجر به چیز دیگری می شد و همین است. هالیوود یک چیزهایی را تغذیه می کرد و لودز چیزهای دیگری را.
سوال11: شما در ابتدا درباره رفتن عمقی به دنیای فیلم گفتید- وقتی درحال فیلم برداری هستید-اما وقتی که شما فیلم را تمام می کنید و دوباره تماشایش می کنید برایتان عجیب نیست؟ این احساس به شما دست نمی دهد که انگار شخصی را بیدار می کنید که از خواب عمیقی برگشته است؟آیا آن فاصله مورد نظر نسبت به فیلم را رعایت می کنید؟
لینچ: بعد از مدتی این اتفاق می افتد. می دانید که مشت، نشانه خروار است. اما من گاهی وقت ها می توانم یک تجربه خوب داشته باشم.اگر من Erasehead را برای مدتی ندیده ام برای اینست که دوباره به آن دنیا بروم. یک DVD گرفتم که خیلی زیبا درستش کرد. تمیز با صدای خوب. احساس کردم DVD از چاپ فیلم بهتر است. من فقط چاپ فیلم را دیدم زیرا موزه هنرهای مدرن این فیلم را دارد. موزه فیلم را ذخیره کرده است. با این فیلم خیلی مشکلات وجود دارد اما در DVD خیلی کیفیت بهتر بود.
کرمود: به شرطی که بتوانم روی کاغذ بیاورم می گویم- چیز ثابتی که در میان همه فیلم های شما هست یک صدای مافوق طبیعی که این برمی گردد به کارهای آلن اِسپِلت. صداهایی که ما فکر می کنیم بعنوان لینچین و صدای فراگیر است. گاهی اوقات برای من به نظر می رسد که شما می توانید فیلم دیوید لینچ را با چشم های بسته ببیند؛ بخاطر حوادثی که در حاشیه صوتی اتفاق می افتد.
لینچ: خوب، خیلی خوب است. اما صدا و تصویر باهم حرکت می کنند. این یک چیز جادویی است. شما سعی می کنید تا آن صداها را وارد کنید تا با تصویر بیامیزند و آن را براساس عقیده بالا ببرید. وقتی که آنها باهم جاری می شوند و درمی آمیزند پس شما یک فرصت به آنها می دهید. این زیباست.
کرمود: من فکر می کنم شما یک تبلیغ صادقانه و باورنکردنی برای TM هستید. زیرا اگر چیزی برای شما است پس برای هرکس دیگری هم هست. من فوراً از آن حمایت می کنم چون شما پراز انرژی هستید. خانم ها و آقایان...افسانه دیوید لینچ!
کافه داستان هر اثری که کيفيت مطلوب
داشته باشد و توسط سردبیر و دبیر هر بخش تائید شود منتشر می کند. داستان کوتاه، مقاله و
ترجمه های خود را به ايميل کافه داستان ارسال نماييد:
cafedastan@gmail.com
8 مارس، روز جهانی زن/یادداشتی از سیّد محمّد صدرالغروی
سابقه تاریخی هشتم مارس به سال 1857 باز می گردد. در این روز زنان کارگر به منظور کاهش ساعت کار دست به تظاهرات زدند. در حمله پلیس شهر نیویورک به صفوف تظاهرات زنان، چند تن کشته و تعداد زیادی دستگیر شدند. اگر چه تظاهرات زنان در خون نشست اما به کوشش کلارا زتکین در سال 1910، یاد آن روز هرگز از خاطره ها محو نشد و روز هشتم مارس به روز همبستگی بین المللی زنان تبدیل شد. نام کلارا زتکین به عنوان یکی از پیشاهنگان برای کسب حقوق زنان و مبتکر برقراری روز جهانی زن در تاریخ ثبت شده است. درک مسایل اجتماعی، قدرت تفکر، اراده و انسان دوستی مشخصاتی بودند که از ابتدای جوانی شخصیت او را برجسته می کردند. کلارا زتکین شغل معلمی را انتخاب کرد و به مثابه انسانی با دانش و خستگی ناپذیر، به آموزگار میلیون ها زن مبدل گردید. به مسایل فرهنگی و تربیتی اهمیتی خاص می داد و هنر و ادبیات را سلاح نیرومندی در پیکار برای زندگی بهتر مردم می دانست. درد و رنج زنان را درک می کرد و سخنگوی آنان بود. کلام نافذ و توانایی در برقراری ارتباط با زنان به وی کمک می کرد تا آنان را به مبارزه اجتماعی جلب کند. زنان و دختران از هر گروه و دسته به او مراجعه می کردند و از راهنمایی هایش برخوردار می شدند. متن کامل
خود فروشی پست مدرن – قسمت اول*/فرناز
حسینی
صنعت توریسم تایلند میشود فاحشه خانه هایش و دولت نیز حمایت کامل خود را اعلام میدارد. این است رهاورد مدرنیته و مصرف گرایی. واقعاً چه بر سر ما آمد که به اینجا رسیدیم؟ از کی شروع به خودکشی کردیم؟ تا کجا میخواهیم دلقک های توی سیرک باشیم؟ با نگاه اجمالی بر تاریخ بشر تا قبل از جنگ جهانی دوم به نکته جالبی بر میخوریم؛ گویی مردم متفکر بعد از جنگ شروع به تمام شدن کردند! روانشناس بزرگی مثل فروید متعلق به قبل از جنگ جهانی دوم است یا گوستاو فروبه یا نقاشی مانند ونگوگ که پایه گذار 2 سبک از نقاشی بود. گریفیث، آیزنشتاین و...! متن کامل
از این پس مجموعه مقالاتی با نام "خودفروشی پست مدرن" را می توانید در کافه داستان ببینید.
"ریپا من عاشق تو ام
چشمام رو از کاسه در آوردم و پرت کردم طرفش. اونم گذاشت تو کاسه ی چشمش. گفت_ چه خوشگل شدی.زبونم رو کشیدم بیرون و انداختم تو دهنش. گفت_ ریپا، ریپا من عاشق تو ام. داستان های دیگر
" ابرهای
بارانزا و ماگنولیا "
سارا محدث
در شهری که جنازه ی فرشتگاناز سقفش چکه می کند
و جوی ِ فاضلاب
به ساحلی،
حتی در بلندای کشتی نوح هم ختم نمی شود
چه باور کنی یا نه ،
عزیزم
من تنها اتفاقی بودم
که تو
وارونه نگاهش کردی
و از قضا درست خواندی!... متن کامل
" اداره پست "
نویسنده: چارلز
بوکوفسکی
برگردان: علیرضا اجلی
داخل که شدم اون شروع
کرد به داد زدن.
" تو همون مرد باهوش
حرومزادهای، آره؟ "
" دوست داشتم شما رو
ببینم. فحش ندید، آقا. "
" باهوش حرومزاده، تو
یه حرومزاده ای که لفظ قلم حرف می زنه و دوست داری این رو به من بفهمونی!
"
اون کاغذهام رو پرت
کرد. و داد زد: " آقای جانسون یه مرد فوق العاده است. "
گفتم :_ " چرت و پرت
نگید. واضحه که اون آدم سادیسم داره. "
" چند وقته تو اداره
پست مشغولی؟ "
" سه هفته.
"
" آقای جانسون 30 ساله
که داره تو اداره پست کار می کنه. "
" چه ربطی داره؟
"
" گفتم که آقای جانسون یه مرد فوق العاده است. "... متن کامل
"و خداوند زن را آفرید"
فرناز حسینی
و خداوند زن را آفرید تا
او را زنده به گور کنیم...
و خداوند زن را آفرید تا برایمان پسر به دنیا
بیاورد...
و خداوند زن را آفرید تا او را در هفت سالگی ذبح کنیم به گناهی
نکرده و خون او را برای آرامش دیوارهای مرد سالاریمان بپاشانیم...
و
خداوند زن را آفرید تا خود را بسوزاند برای تطهیر زندگی...
و خداوند زن را
آفرید تا نصف باشد حتی وقتی مردان را به دنیا می آورد...
و خداوند زن را
آفرید تا فاحشه باشد...
و خداوند زن را آفرید تا کره ی زمین را بر دوش او
نهیم...
و خداوند زن را آفرید تا بتوانیم زن های متعدد را شریک مرد های
تنها کنیم...
و خداوند زن را آفرید تا سیاه نباشد...
اما خداوند
هم نتوانست سیاهی روح زن را ببیند... متن
کامل
سه شعر از عطاالله آشتیانی
برای خلق آزادی
سر
"الف" را هم کلاه گذاشتند
در
جمع دوستان
بارها
ویران کردیم و
دوباره
از نو ساختیم
تمام
بیانیه ها را
در
تیررس عموم
پشت
درب توالت عمومی حک کردیم
عجبا
پس از سالها
دور
آزادی نرده کشیدند تا تعمیرش کنند
"چشمۀ آسمان"
سعید سرحدی
هراسان از هجوم سگهای نیستی، در میان درختهای سنگی این شهر پرغبار، ناخواسته بر زمین افتاد. با سینه ای سوزان، در حسرت نفسی برای زندگی، به پر پر شدن شعله های خورشید در افق خیره شد. ندا آمد که : « بیم از خود دور کن که چون چشمۀ جوشان آسمان از درون سینه ات طلوع کند ، با گرمای تابش آن از دم زدن بی نیاز شوی ». رخساره اش گرم شد و نگریست پرنده ای را که از میان خاکستر خورشید به آسمان پر گشود. دیگر برای زنده ماندن نیازی به تنفس نداشت.