کافه داستان | داستان کوتاه، شعر، مقاله

 ارتباط با ما| cafedastan@gmail.com

راز/ نویسنده: شيرزاد حسن/ برگردان: بابك صحرانورد

 

آن پيرزن بيوه، بي كس و تنهاست. اگر آن راز نبود، تمام مردم محله براي مردن او جلوي در شكسته اش جمع نمي شدند. قبل از اينكه زبانش بند بيايد، بزرگ و كوچك، زن و مرد، فقير و ثروتمند به او التماس مي كردند:

- خاله جان، خدا را خوش نمي ياد، بچه هاي محل بدون  گز و حلواي شما بيچاره مان مي كنند، بذار يك نفر ديگه هم شيوه ي درست كردنش را ياد بگيرد .

          - عجله داريد بميرم ، اي خدا نشناسا !

          - نه، ولي هيچ كس هم عمر نوح نداره...

          - خوب مي شم، نترسيد.

          - خب اگه ...

          - اگر نمي خواد ...

 

غروب وقتي بچه هاي در و همسايه پيشم بيان ، قصه را به برايتان تمام مي كنم.

سر غروب، يكدفعه زبانش بند آمد، بعد از تب و لرزي مرگبار ، آن راز را هم با خود برد، شب، مردهاي محله كنار جنازه اش كشيك مي دادند ، صبح زود به خاكش سپردند، تا غروب هم هر چه ارث ازش مانده بود، غارت كردند، گز و حلواي توي سيني و كاسه ها، صندوق رنگ ورو رفته، چند پالتوي نخ نما شده ي نمدي، لحاف و تشك هاي پوسيده و ريش ريش، يك ساك سفري، يك ديگ سياه شده، حلقه و گوشواره ي مسي، شيشه اي پر از آب زمزم  تبرك هاي سيد ها، سنگ پا و موچين و ميل سرمه كشي، آينه اي زنگ زده، سه تا پيراهن و چهار قباي آبي رنگ، چمدان خاكستري،  كه اين آخري نصيب بيوه زني كه غسال پيرزن بود، شد . همان شب قفلش را شكست و واي از آن چيزهاي عجيب و غريبي كه در آن بود، قرآن و يك كلت كمري كه لاي يك تكه پارچه پيچيده شده بود و بعد چند تكه پارچه ي قماش و نخي هم روي آن . بوي مطبوع و قديمي داخل چمدان، بيوه زن را مدهوش كرده بود، اي داد از عمر به باد رفته، اين پارچه چيت و كودري هاي گل منگلي قسمت پيرزن نشدند، چرا آنها ندوخته براي خودش؟

 

تا غروب چيزي از خانه نماند، جز ويرانه اي خالي، آن بيغوله اي كه دم صبح مردم براي گز و حلوا جلوي در لت و پاره اش صف مي بستند. روز دوم تيرك چوبي و تخته هاي به درد بخور را هم دزديدند، سقفش هم به كلي پايين آمد. دزدكي همه دنبال چيزي مي گشتند، مردهاي محله، زنان، و وقتي بيزار شدند، بچه ها را به خانه ي ويران شده فرستادند، داخل حياط و سوراخ هاي داخل ديوار، اما گنجي پيدا نشد، بين چوب هاي پوسيده و تير و تخته ها مي آمدند و مي رفتند، چاله كندند، ديوارها را هم خراب كردند.

 

روزها گذشت و خانه پيرزن به لانه ي سگ ها و گربه هاي محل تبديل شد، هر چه آشغال و زباله ي خانه ها هم بود، آنجا تلمبار شد. خروس و مرغ و جوجه ها هم جا خوش كردند.

 

بعد از يك سال زن ومردي غريبه و تر و تميزي، مردم محله را جمع كردند و به آنها گفتند كه ميراث آن پيرزن، اين ويرانه است، اين زباله داني  است. !