short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
قاتل دهن گشاد/داستان کوتاهی از محدثه فرهاد کیایی

پلیس عکس های قاتل فراری رو همه جای شهر پخش کرده بود. تا مردم به محض دیدن عکس های قاتل به پلیس اطلاع بدن تا اونا هم دستگیرش کنن.

 

چهره ی قاتل خشن نبود، بینی تراشیده و چشم های درشت با پلک های بلندی داشت. ابروهاشم کلفت و خوش حالت بود، چیزی که بیشتر از همه توی صورت قاتل جلب توجه می کرد، لب هاش بود.

 

لب و دهن کوچیکی داشت که یه جذابیت ابلهانه به چهره اش می بخشید. پلیس به خاطر نالایقی خودش می گفت: قاتل خیلی زرنگ و باهوشه.

 

چهار سال بود که همینجور مردم بیگناه رو می کشت و هیچکس نه می دونست کجا زندگی می کنه و نمی تونست بگیردش.

 

قاتل به یه سوپری رفت تا پفک بخره، دم در سوپری نشست تا پفک اش رو بخوره. فروشنده به پلیس زنگ زد تا بگه قاتل رو دیده. پلیس به دم سوپری رسید. مردی را دید که نشسته و با خونسردی پفک می خوره، به مرد قاتل گفتن: هی برو کنار. می خوایم بریم داخل مغازه.

 

مرد قاتل با تعجب به پلیسا نگاه کرد و از برخوردشون ناراحت شد و راهشو کشید و رفت. فروشنده به پلیسا گفت: قاتل همونیه که دم در داره پفک میخوره. اما تا پلیسا رفتن دم در دیدن خبری از اون مرد نیست.

 

بعد از دوسال بالاخره قاتل دستگیر شد، مرد قاتل رو انداختند زندان.

 

پانزده روز گذشت. توی این پانزده روز قاتل روزی دویست و پنجاه بار خمیازه می کشید. انقدر خمیازه کشیده بود که دهنش گشاد شده بود.

 

روز اعدام فرا رسید. پیرمردی که نوه اش به دست همین مرد به قتل رسیده بود به محل اعدام اومد. وقتی داشتند قاتل رو اعدام می کردن، پیرمرد داد زد و گفت: نه نکشیدش. این مرد، اون قاتل معروف نیست. ادامه داد: اون قاتل اینقدر دهن گشاد نبود.

 

قاتل آزاد شد.

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــ

ایمیل نویسنده: mo0onqueen@yahoo.com