short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
نوبت من/داستان کوتاهی از بهزاد شیبانی

نور آفتاب پشت پلک چشمم را می سوزاند و آتش را روشن کرد. بوی دود همه جا را گرفت، سیخ گوجه را میترا آورد، من هیچ وقت نشده بود یک کفش قرمز ورنی داشته باشم. جلوی کفش ملی ایستاده بودیم، پدر گفت قرمز، رنگ دختر هاست تو که پسری. من یه پسرم، می دونستی با تو فرق می کنم؟ مثلا یکی اش این، ببین میترا اینجای من چه جوریه، با مال تو فرق داره! مال تو رو ببینم. میترا شلوارش پاره پاره بود. چادرش گیر کرده بود لای پره های سیمی چرخ موتور سیکلت و روی زمین کشیده شده بود و رفته بود، آسمان ِ خیسی شد.  بوی بنزین می آمد و من را با پلک های بسته، بسته بندی کردند. همه جا سر و صدا بود و  باید حرکتی می کردم. ماشین کنارم به پهلو روی سقفش ایستاده بود و صدای سوزناک آژیر می آمد .هنوز آتش دود می کرد و جلو می آمد،  مادر، مرا بغل کرد و بیرون پرید، از پله ها که پایین می آمدیم  به شکمش رفتم و دردم گرفت. ماشین آتش نشانی قرمز بود و آب می ریخت، آتش که کم شد میترا سیخ گوجه را روی منقل گذاشت. بوی کباب مرا مست کرد و میترا را در آغوش گرفتم در یک چشم بر هم زدن گوجه آماده شد. اولین گوجه را که گاز زدم دهانم سوخت و گفتم اوه چه داغه سوختم.. بوی سوختگی را می فهمیدم اما نمی دانستم کجای تنم بیشتر سوخته است.

تکان نمی خوردم و آدمها از کنارم به سرعت می رفتند و می آمدند. کسی خودش را رویم  خم کرد و گفت "مرده"  مرا را روی برانکارد گذاشتند و خواباندند کنار بقیه که مرده بودند، همه جا که پا می گذاشتی ماهی مرده می دیدی کنار ساحل. میترا عصبی شده بود و غر می زد. به او گفتم همه اش تقصیر این نفت است که ما را سیاه بخت کرده و ما هی ها را کشته. میترا با شیطنت نفت چراغ دستی را روی جسد گربه ریخت و گفت کبریت بزن. کبریت را کشیدم و روی گربه انداختم. بوی موی سوخته مشامم را پر کرد . قسمتی از مو های سینه و شکمم سوخته بود. مردی بالای سرم نشسته بود و با کسی دیگر حرف می زد  "همه مردن، هیچ کس زنده نمونده. من نمی تونم این جسد رو با آمبولانس بیارم، نعش کش بفرست. زود باش امشب عروسی داداشمه زودتر باید برم ." میترا لباس سفیدی پوشیده بود و ادای عروسها را در می آورد و من با یک روسری نازک قرمز کراواتی برای خودم درست کرده بودم. درست مثل داماد ها.  میترا هم  با آن لباس سفید در بغلم  می رقصید. مادر از پشت در تو آمد و پرید طرف من و با کف گیر چند بار محکم به پشتم زد و میترا را بیرون کرد. میترا گریه می کرد و من صدای هق هقی را به وضوح می شنیدم. مادر میترا دراز دراز غش کرده بود.  میترا  را توی کفن سفید  پیچانده بودند، ترسیدم نگاهش کنم. گریه نکردم اما شنیدم  مادرم گفت بچه ام از غصه دق می کنه، مشتی خاک روی سر میترا ریختم و گفتم خداحافظ. سرش را برگرداند و لپم را گاز گرفت دردم آمد اما به روی خودم نیاوردم دستم را پشتش گذاشتم و با دست دیگر پاهایش را بلند کردم و روی دستم بلند شد و چرخیدیم . مرا بلند کردند و آفتاب باز به پشت پلکم خورد و هوای تازه به ریه ام رسید و یک نفس کشیدم که صدایش تمام تنم را لرزاند، مردی صدا زد:" این این این یکی زنده س. آمبولانس رو نگه دار. نمرده"