Cafédastan intends to publish short stories, poems, articles and translated texts. Please email us your literary texts to cafedastan@gmail.com . Your texts would be published after acceptance and edition (if needed). Please pay attention that many texts are sent everyday so probably it would take some times for online publication of your work.
یک جایی یک کسی حرفی
واقعاً
به این اعتقاد دارم، یا میخوام که داشته باشم، که خُلم، و هرگز هم نمیخوام عاقل
شم.
ـ آلن گینزبرگ به جک کرواک
طاعون مخاطب گریزی درسینمای کیارستمی
هفتم: دلیل اینکه نمیتوان وارد گفتمانی با وجود کیارستمی شد ذهنهای مملو از قضاوت حسادت محور و تشویق محور در جامعه سینمایی و مخاطب خاص و در طرف دیگر خالی بودن گنجینه بصری در مخاطب عام سینما. خاصها دیدهشدنش در مهمترین جشنوارهها را به حساب جشنوارهای بودن شخص خودش میگذارند. و عامها، که منظور عدم تخصص در سینماست، سینمای او را روشنفکرنمایی مینامند وصله ناجوری که زاییده همان طاعون مخاطب گریزی است. اگر این نام را عوض کنیم و به جایش نامی دیگر بگذاریم بعضی منتقدان، مخاطبان حرفهای، مخاطبان عام سریعاً این فیلم را تحسین میکنند. در حالی که میدانیم بسیاری از کارگردانان غیر ایرانی در مورد کیارستمی حرفهای بزرگ زدهاند و میدانیم که بسیاری از کارگردانان غیر ایرانی از او تاثیر میگیرند. نسلی از فیلم سازان را با سینمایش پرورش داده است. باز هم کوتاه نمیآییم. به هر حال کیارستمی نسل جدیدی از مخاطبانش را میخواهد که نه خصومت شخصی با او داشته باشند نه بی دیدن فیلمهایش او را بکوبند. مخاطبی با فکری عاری از دانههای تشکیل "ضد". که کاشت این دانهها برداشتی بیمارگونه به بار میآورد. هشتم: گویی مشتریهای این زمانی سینما، در پی تبلیغات مثبت و منفی و زرق و برق جشنوارهها هستند و به فروشندههای فرهنگ دل بسته اند و نبود ذهنی استوار و معرفتی سرشار، مشتری ها را از مسیر انتخاب شان منحرف می کند. مشتری هایی که اگر چه برای خرید لباس به بوتیک ها میروند اما حاشیه و تبلیغات برایشان لذت بخش تر و ارضا کننده تر است. در هر دو جهت هم این اتفاق رخ میدهد. چه جهت موافق سینمایش چه جهت مخالف. نهم: گسترش کیارستمیسم، راهی برای مقابله با ابتذال در سینمای ایران است و نبود کیارستمیسم نبود مخاطبی با ذهنی سرشار از خلاقیت و خیال انگیزی است. محروم ماندن مخاطب ایرانی از دیدن فیلمهای کیارستمی بر روی پرده در جهت نفی ارتقا حافظه و ذهن بصری مخاطب باهوش ایرانی است.متن کامل
نامه نگاری سریعالسیر اینترنتی ما با خوابگرد و این 82 نفر وبلاگنویس. یادداشتی از علیرضا اجلّی
در مستقل بودن کامل این مسابقه شکی نیست. اما کاش خوابگرد خودش از هر نگاه مثلاً 10 نفر را انتخاب میکرد و نظرش را میپرسید. تا دوباره نتایج مسابقات ادبی و جایزههای ادبی تکرار نشود. مثل: یک طیف وبلاگ نویس که داستان سرراست و کلاسیک دوست دارند، یک عده وبلاگ نویس که رمانها و داستانهای مدرن و سبک خاصی دوست دارند، یک عده ادبیات پست مدرن دوست دارند و محبوبترین کتابشان این نوع کتابها هستند یا نظرات وبلاگ نویسانی که در جریان ادبی این روزها نیستند و کتاب نمیخوانند. نظر آنها میتوانست جالب باشد. نظر یک گرافیست وبلاگ نویس؟ یک نقاش یک کتابخوان اهل موسیقی؟ آنها انتخاب میشدند و نظرشان پرسیده میشد. خودتان همه مخاطبان ادبیات داستانی و وبلاگ دارها را خوب میشناسید و میتوانستید بنا بر سلیقه دسته بندی کنید. ده نفر از هر نوع نگاه کافی بود و در نهایت خیل عظیمی از نظرات به دستتان میرسید. فکرش را بکنید کسانی که با ادبیات داستانی هیچ رابطهای ندارند نظرشان بیان میشد. آنوقت دیگر سه نفر برگزیده تغییر میکرد و شاید کتابی که امتیازش یک است حالا امتیازش 80 بود و آنکه امتیازش 40 است 2. "نگران نباش" از نظر 18 نفر خوب است و "برف و سمفونی ابری" را 45 نفر دوست داشتند. این 45 نفر چه کسانی هستند؟ کسانی هستند که همیشه کتابهای خوب را میفهمند و فرهیخته و روشنفکر و کتابخوان هستند. اما این 45 نفر همه هستند؟ یا عدهای محدود که بنا بر رویه و نوع نگرش اکثریت دیگری انتخاب میکنند؟ نظر چند نفر مثل خودمان جذابیتی ندارد. کاش این مسابقه مستقل و پاک و صادقانه به جایی برسد که نظرات نفرات گوناگون را بگیرد تا نظرات نفرات مشترک. متن کامل
سردبیر: علیرضا اجلّی
e-mail:
alireza.ajali@gmail.com
weblog: www.alireza-ajali.blogfa.com
از صدايش معلوم بود که تازه از خواب پا شده. گفت که نميآيد و در حال حاضر پول ندارد و تازه از سفر برگشته. اما تقريباً مطمئن بودم که بر خلاف ابراز علاقهاش، تمايلي به ديدن صحنهي اعدام ندارد. گفتم احتمالاً سعيد سر راهش بيايد و دوربينت را بگيرد. گفت ايرادي ندارد و بعيد هم نيست تصميمش عوض شود و بيايد.
با فرامرز تماس گرفتم، گفت اطلاع دارد و فکرش را هم نميکرده که ماجرا واقعي باشد، تا اينکه ديروز توي روزنامه خوانده که حکمش قطعي شده. گفت که در حال حاضر دارد براي ارشد ميخواند و كار خبرنگاری را کلاً گذاشته کنار. وقتش را ندارد که دو روز پا شود بيايد نيشابور. اما باز هم اگر شد تا چهارشنبه پنجشنبه خبرش را ميدهد.
سيگارم را که کشيدم با سعيد تماس گرفتم. گفته بود که تا حالا نيشابور را نديده و من هم بهش قول دادم در يکي دو روزي که اينجاست آرامگاه خيام و عطار و کمالالملک و شادياخ و بوژان را هم زيارت کند. گفت حتماً ميآيد و مثل رفيقهاي ديگر بيوفا نيست. گفت خیلی وقت است که میخواهد با یکی از سفالگران قدیمی نیشابور مصاحبه کند، اما فرصتش نبوده بیاید نیشابور. او هم مثل فرامرز عکاس و خبرنگار بود، با این فرق که کارش حرفهای و تمام وقت بود، خود من هم به نوعی شاگردش بودم.
پدرم از کنار روزنامهاش نگاه عاقلاندرسفيهي انداخت و طوري دربارهي اين ماجرا صحبت کرد، گويي شاهزادهي حساسي هستم که هيچ غمي در زندگيام نبوده و ديدن مراسم اعدام راهزنان ميتواند براي سلامت روحیام مضر باشد. همانجا روي مبل دراز کشيد تا خواب ظهر جمعه را از دست ندهد. بار ديگر سرش را به طرفم برگرداند و گفت: ((پسر بار آوردم!)) چشمانش را که بست براندازش کردم، طبق عادتِ آن چند روز که به اطرافيانم خيره ميشدم و مجسم ميکردم که اگر يکي از آن اعداميها بودند، چه اتفاقي ميافتاد و در عين حال تا چه حد ميتواند به يک اعدامي شبیه باشد. دوباره نگاهش کردم، به ساقهاي نحيفش و پيژاماي راهراه سفيد و آبياش و دهان نيمهبازش. کمي بعد که حس تنهايي سراغم آمد، خودم را مجسم کردم و با خود گفتم چه جالب که تا حالا خودم را به عنوان اعدامي مجسم نکرده بودم! لباس اعدامي را تنم کردم و از خود پرسیدم قبل از اعدام چه کارهايي بايد انجام داد. ذهنم ياري نکرد. سراغ محل اجراي حکم رفتم و جمعيت را مجسم کردم. به طنابهاي ضخيم، جرثقيلها و به ميزهاي فلزي دراز چرخدار فکر کردم و به کليهي چيزهايي که جمعيت تماشا ميکرد. مراسم را مجسم کردم، ميلهها، پيژاماهاي آبي و نارنجي، مسئولان اعدام، محوطهاش.... . به قاضي اجراي حکم، ماموران حفظ نظم و به کساني مثل خودم و داوود و سعيد و فرامرز و باقي جمعيت فکر کردم و در نهايت به آفتاب آن عصر جمعهي آينده. نگران شدم. اعدام در عصر دلگير جمعه، به نظرم هم در حق اعداميها و هم در حق مردم بيرحمي بود.
همينطور که در آشپزخانه مقابل پنجره نشسته بودم و به ليوان چايم خيره بودم، چيزهاي هراسناک ديگري به نوبت مشغولم کردند، اينکه بنا بود اعدام در محوطهي خاکي وسيعي انجام شود که پشت يک دبستان پسرانه بود _ هرچند روز جمعه انجام ميشد، اما به گمانم آثارش ميماند_ ، اينکه گفته ميشد يکي از آن پنج نفر در تجاوز هيچ نقشي نداشته و يک دانشجوي سال اول دانشگاه آزاد بوده، اينکه قرار بود سعيد فيلم تجاوز آن پنج نفر را بياورد و مجبور بودم کنارش بنشينم و آن فيلم ده دقيقهاي را نگاه کنم. يا تصور تصويري که نگين از يکي از صحنههاي تجاوز برايم شرح داده بود و در نهايت آسمان خاکستري آن عصر جمعه که احتمالاً با تواني مضاعف، نابودم ميکرد. چاي را مزمزه کردم و از پنجره برگهاي درخت توت همسايه را نگاه کردم که به دستمالهاي سبز رنگ زنی عصبي ميمانست که با آنها تند تند آسمان خاکستري را گردگيري ميکرد.
مادرم دربارهي داستايوسکي حرف ميزد که قرار بوده اعدام شود، ولي آورده بودندنش پايين و معلوم شده فقط قصد ترساندنش را داشتهاند و در نهايت به مدتی تبعيد محکوم شده. گفتم پس به همين دليل بوده که در رمان ابله با آن دقت و صراحت و طول و تفصيل دربارهي لحظهي اعدام صحبت ميکرده. برنامهام را برايش توضيح دادم و اينکه قرار است با چند تا از دوستهايم که خبرنگارهاي نيمهحرفهاي هستند برويم گزارش تهيه کنيم. چیزی نگفت. گفتم که براي نوشتن لازم است. گفت مشخص است که چه اتفاقي ميافتد و هر چه که باشد برايت تعريف ميکنند. گفتم شنیدن کی بود مانند دیدن! گفت که نبايد اعدام شوند، پدرم و همسرم _ که تازه رسيده بود_ هم تاييد کردند. گفتم: بيرحمي نيست، چرا بيرحمي باشد؟ مرواريد گفت که آن چند جوان را ميشناخته چون مدتي در محلهي آنها مينشستهاند. بعد گفت که البته حدس ميزند که همانها باشند. پدرم گفت: مگر ممکن است به خاطر يک نفر، پنج نفر را اعدام کنند؟ و بعد استدلالش را ادامه داد و گفت: اگر آن دختره را قطعه قطعه کرده بودند اعدام نميشدند، مگر اينکه ولي دم دختره ديه چهار مرد و نصفي را ميداده که احتمالاً ميشود صد و هشتاد ميليون تومان، اما چرا به خاطر تجاوز به همين راحتي اعدام شوند؟ مادرم که تازه آمده بود توي هال، وسط حرف پدرم پريد و گفت که فلاني گفته که مراسم اعدام در فلان کوچه که روبروي خانهي آن جوانها بوده اجرا خواهد شد و اينکه درست کنار يک دبستان پسرانه است. در جواب پدرم گفتم که نميخواهم از تصميم دادگاه دفاع کنم اما مثالي که زدي مغلطه بود. خیلی بیربط، با صراحت پرسيد نظر واقعيات اينست؟ گفتم فعلاً که توی کشور ما همین است. گفت اگر خودت جاي آن قاضي بودي... جوابي ندادم. مسلماً هيچ وقت نميخواستم جاي همچين کسي باشم. مرواريد گفت: مگر خودت ديروز نميگفتي که خود زنه هم مقصر بوده؟ بعد نتوانست اصطلاحي که ميخواست را به کار ببرد. گفتم: تقصير مجنيعليه. چيزي که توي حقوق نوين بهش توجه ميکنن، اما شايد در اينباره کاربردي نداشته باشه و او زن نبود و يک دختر شانزده هفده ساله بود. گفت: نه او يک فاحشه بوده که به همين راحتي به خانهي پنج جوان رفته. گفتم که ممکن است! گفت: پس قاضي محترم دادگاه بايد تا حدي به اين مسائل نوين علم حقوق هم توجه داشته باشد. گفتم: با اين مردم وحشي نميشود بوسيلهي حقوق نوين برخورد کرد. مادرم چپچپ نگاهم کرد. حتماً پدرم هم در دل ميگفت: ((پسر تربيت کردم!)) گفتم آقاي صارمي راست ميگفت: ((خدايا يه چالهي بزرگ بکَن! تمام اين مردمُ بريز توش! آمين!)) مرواريد در جوابم با لحن زنهاي بينمک فيلمهاي ايراني گفت: واقعاً که!
به هر حال آن جمعهي لعنتي با حرفهاي کوفتي ما تمام شد و رفت. شنبه با احسان هماهنگ کرديم تا ساعتي روي خبرهاي مربوط به اعدام کار کنيم. من گفتم که هر سه تا مقاله را خودم مينويسم و کار خودم است و لازم نيست کس ديگري بنويسد. احسان دربارهي مقالهي هفتهنامهي خودش گفت که زياد تند نباشد و گفت که با آن دو تاي ديگر هر غلطي ميخواهي بکن. به او گفتم که تنبه و مجازات فوکو را خواندهام و خيلي خوب دربارهي کارکردهاي اعدام در ملاعام و مسائل روانشناختي و جامعهشناختي مربوط به آن ميدانم و احتمالاً دهدوازده خطي به عنوان مقدمه دربارهاش بنويسم. گفت بد نيست مقالهاي دربارهي تنبيه و مجازات فوکو را جداگانه در صفحهي ديگري بنويسيم. بعد دربارهي قاضي ((ش)) صحبت کرد و از اخلاق و روحيات او گفت، استکانش را روي ميز کوبيد و دربارهي آشنايي نصفهونيمهي دوست يکي از دوستهايش با او و اينکه منبع اطلاعاتش کجا بوده. گفتم اين پروندهها در دادگاه استان بررسي ميشود و چطور همچنين چيزي را باور کردهاي که حکم اعدام در دادگاه نيشابور صادر شده باشد. اما پافشاري کرد و گفت که مطمئن است که قاضي ش اين حکم را صادر کرده. آخرش من هم به شک افتادم و نميدانستيم چه بايد بنويسيم.
چهار پنج صفحهاي همانجا در دفتر مجله با هم نوشتيم و دربارهي عکاس هم قرار شد که اگر دوربين مجله تا آن روز تعمير نشد، براي نگين از هر جايي که شده يک دوربين حرفهاي آماده کنم. دوباره سراغ دستنويس آن نوشته رفتيم و با حالتي مظلومانه گفت که کاش براي مقالههاي ديگر هم همينقدر دلسوز و پرکار بودي. گفتم کجاي کاري رفيق! دارم يک داستان کوتاه هم دربارهاش مينويسم. دربارهي داستانهايم سخنپراکني کرد و گفت که داستانهايم را به اندازهي مقالههايم نميپسندد و هنوز هم عقيده دارد که پخته و کارکشته نشدهام. گفتم شايد اين يکي خوب در بيايد و گفتم کجاي کاري! شايد يک رمان هم بنويسم و دربارهي طرح کلياش صحبت کردم. گفت: ما ايرانيها فقط طرحهاي بزرگي در سر داريم.
فنجاني چاي نوشيديم و پس از اينکه سيگار مونتاناي بد بويش را دود کرد، دوباره شروع کرديم. کمکم اختلاف نظرمان بيشتر شد. ميگفت بايد در مقالهات بطور ضمني قباحت اعدام پنج جوان در ملاعام و تاثيرات وحشتناک آن در روحيهي عمومي را بيان کني. و اينکه راه براي اعدامها و مجازاتهاي ديگري هم باز ميشود. گفتم، اين حرفهاي تکراري را نزن! من با اعدام اين پنج ديوانه موافقم. منتظر ماندم تا مخالفت کند تا استدلالي را بيان کنم که از نظر خودم بسيار هوشمندانه بود. در جواب نگاه عاقلاندرسفيهش يک سيدي از کيف اداريام بيرون آوردم و پرت کردم روي ميزش و گفتم ميخواهي فيلم تجاوز را نگاه کني؟ جواب منفي داد. گفتم چطور دلت ميآيد اعدام را ببيني؟ گفت چه ربطي دارد؟ گفتم ربطش اينست که کاري که آنها کردهاند فجيعتر از مجازاتي است که برايشان در نظر گرفته شده. چرا نميتواني صحنهي تجاوز به يک دختر هفده ساله را نگاه کني؟ در جواب گفت که دورهي اين استدلالهاي بنتامي تمام شده. گفتم چرا تمام شده باشد؟ حساب دو دوتا چهار تا است. بحث که ادامه پيدا کرد همان حرفهاي پدرم را زد که براي يک نفر پنج نفر را اعدام نميکنند. من هم در جواب گفتم که خودت داري از يک حساب کتاب ساده پيروي ميکني و ميداني که اين اعدام تا چه حد مجرمان بالفطرهي اين شهر را تحت تاثير قرار ميدهد...
بحثمان به نتيجهاي نرسيد، مدام وسط حرف هم ميپريديم و صدايمان را بالا ميبرديم. بعد براي حسن ختام شعرم را برايش خواندم:
يکي از جرثقيلها نيامده
کدام يکي جداگانه اعدام ميشود؟
هرچند بعدها تغييرش دادم:
يکي از جرثقيلها در ترافيک گير کرده
جوان خوششانس برنامهي امشب ما کيست؟
در يکي دو روز بعد گاهي اين و آن ميگفتند که کل ماجرا ساختگي است و قرار نيست کسي اعدام شود. با يکي از دوستانم تماس گرفتم، گفت که هر روز سر راه محل کارش ميبيند که بساط اعدام در آن محوطهي خاکي آماده ميشود. اما شايد آن بند و بساط براي کار ديگري باشد. مثلاً داربستي براي نمايشگاه موقتي کتابهاي دست دوم يا فروشگاه سرپوشيدهي ميوه و ترهبار. بيکار ننشستم و با تماسي که با يکي از مدير دفترهاي بازنشستهي دادگاه نيشابور داشتم، به هر زحمتي که بود و با وادر کردنش به يک تماس دوستانه و يک سؤال ساده، مطمئن شدم که حکم قرار است اجرا شود. ((جمعهي آينده، بله! جمعهي آينده.)) اما گفته بود که دربارهي محل اجراي حکم چيزي نميداند و اين مربوط است به قاضي و دايرهي اجراي احکام کيفري. با اين حال حسي از درون به من ميگفت که محل اجراي حکم همان زمين خاکي در شهرک قدس _که حرفش زده شده بود اما نرفته بودم ببينم_ است.
همانطور که پشت ميز اداره جواب اين و آن را ميدادم، ذهنم مشغول حرفهاي دوستم بود، با اينکه به تناقضاتي رسيده بودم اما خيالپردازيهايم را ادامه ميدادم. گفتههايش دقيق نبود، هر روز در راه محل کار چه چيز ميبيند؟ مگر از الان چه چيزهايي و آن هم اينقدر واضح بايد آماده شوند که براي او دلالت بر آمادهسازي محل اجرا حکم، ميکند؟ شايد جاي ديگري را ميگويد. مرتب دقيق ميشدم و بررسي ميکردم و در نهايت احتمال زيادي دادم که جاي ديگري در همان حوالي را اشتباه گرفته. عاقبت اعصابم خرد شد و لعنت فرستادم به جامعهاي که در آن احکام کيفري در ملاعام اجرا ميشود اما هيچکس از محل آن خبر ندارد. بعيد نميدانستم که حتي اگر از خود قاضي اجراي حکم هم که بپرسم، اظهار بياطلاعي کند و در خيال فضايي شبيه فضاي رمانهاي کافکا را مجسم کرده بودم. بعد دوباره به مقالهاي که بايد مينوشتم فکر کردم و اينکه ابعاد تازهاي پيدا کرده است. در روزنامه چه بايد نوشت؟ احتمالاً مجبور بودم به حرفهاي کلي بسنده کندم چرا که هيچکس از جزئياتش چيزي نميدانست. اما دربارهي کليات هم دچار ترديد بودم و جهتگيري خودم را پيدا نکرده بودم.
سهشنبه، خسته و سرخورده طبق عادت هميشهي خودم و مردم شهرم، تنها در خانه نشسته بودم. ناگهان _از يک جهت خيلي هم ناگهاني نبود_ پا شدم و بيرون زدم. گازش را گرفتم و به طرز هراسناکي به راحتي پيدايش کردم. نيمهروشن زير نور چراغهاي کنار خياباني خلوت. اما دبستان را اولش پيدا نکردم، با اين وجود از همانجا که ايستاده بودم حدس ميزدم همان ساختمان کوچک آن سمت زمين خاکي باشد که تابلوي فلزي بيريخت آبيرنگي دارد و البته آنطور که ميگفتند چسبيده به زمين خاکي نبود. دوباره نگاهي به زمين خاکي مستطيل شکل انداختم که چهارگوشهاش با چراغهاي هر ضلع خيابان روشنتر شده بود. صداي تقتق پاشنههاي دو زن چادري توجهم را جلب کرد که در باد با سرعت از کنارم رد شدند و حتماً مردي را ميديدند که به طرزي مشکوک و ترسناک در تاريکي ايستاده و چالهچولههاي تاريک زميني را نگاه ميکند. اما من داشتم مراسم را با تمام جزئياتش ميديدم و اين جزئيات محصول تصورات من در طول هفته بود که خوب شاخ و برگ گرفته بود و داشتم اين تصورات را در چارچوبش پيدا ميکردم تا از نو نگاهي بيندازم.
اول صداها آمدند، گنگ و آزاردهنده. بعد پنج جوان آبيپوش را ديدم که بيش از بيست سرباز مسلح با احتياط در دايرهاي احاطهاشان کرده بودند و همهاي اينها در دايرهي تماشاچيان که هم سربازها و هم اعداميها را احاطه کرده بود. صدها آدم ديدم که چون ميدانستند هنوز زمان زيادي تا اجراي حکم مانده، پسته و چيپس و نوشابه ميخوردند. خبري از چوبههاي اعدام نبود، جرثقيلها ناگهان از راه رسيدند و جمعيت با هراس کنار کشيد. گرد و خاک شديدي شد و وقتي که اين گرد و خاک نشست، جرثقيلها نمايان شدند، بزرگتر و براقتر از قبل و اعداميها روي پشت اين جرثقيلها آمادهي اجراي حکم بودند. آنقدر عظيم بودند که برايم معنايي شبيه اين داشت که بخواهي با لولهي تانک يک بچه گربه يا توله سگ را بکشي. قبل از اجراي حکم به ياد حرفهاي مادرم افتادم، چه چيز را ميخواهي ببيني؟ چند تا مرد را که توي شلوارشان ميرينند و زبانشان بيرون ميافتد؟
کمکم واقعيت با دستان فلزي سردش چيزهايي را که در مرور ميکردم، کنار زد. و وقتي دوباره به آن زمين خاکي مستطيل شکل نگاهي انداختم، فقط فضاي خالي را ديدم. تکهزميني که باد بيهدف در آن ميوزيد و به طور مرموزي شبيه هر تکه زمين خاکي ديگري در شهرمان بود. نوعي خلاء و سکوت وحشي و معنادار.
سهشنبه هم گذشت. چهارشنبه صبح که بيدار شدم، ميدانستم فقط يک پنجشنبه _چجور پنجشنبهاي؟_ ميان اين صبح و روز اعدم وجود دارد. کرختي يک روز عادی به سراغم آمد. مرواريد سر ميز صبحانه مدام با من حرف ميزد و عصبي از اينکه سرسري جواب ميدهم. بالاخره سرش داد کشيدم و ساکت شد. خودم را با فرداي نسبتاً پرکار و شلوغي که با دوستانم سعيد و احسان و همينطور فرامرز و داوود _ بله! آنها هم ميآمدند_ و همينطور نگين تصور کردم. ميرفتيم باغ احسان، باغ کوچکي در حومهي شهر که دنج بود اما چندان سرسبز نبود. بايد کارهاي جمعه را هم راست و ريس ميکرديم، اما چه کارهايي؟ همه چيز آماده بود، دوربين و گروه و مقاله و...
در محل کارم مدام با خودکارم ور ميرفتم و به در و ديوار خيره بودم. ميدانستم فقط مسئلهي ماجراي اعدام مطرح نيست، بلکه وسواس فکريام راهي براي هجومي همهجانبه پيدا کرده است. به سقف که نگاه ميکردم، تلالو آب را ميديدم و به ياد شعري از شاملو دربارهي اعدام افتادم. هرچه سعي کردم موفق نشدم به ياد بياورمش. سادهتر از چيزي که فکرش را ميکردم چهارشنبه هم تمام شد.
پنجشنبه شب از باغ که برگشتم، در خانه تنها بودم. بچهها گفته بودند که اعدام قرار است صبح برگزار شود. سکوت داشت ديوانهام ميکرد و تصوراتم جان گرفته بود چون اژدهايي که از سکوت تغذيه کند و آتشش را روي چهرهي من بدمد. يادم هست که چند تا قرص اعصاب هم خوردم. بعد شروع کردم به قدم زدن در چارديواري اتاقم. ليواني را از روي ميز برداشتم و به سمت پنجرهي اتاق پرت کردم. بعد که مرواريد آمد خانه و پنجرهي شکسته را ديد، سرم داد کشيد و من هم خودم را در اتاقم حبس کردم. ديگر چيزي يادم نيست، فقط همينقدر يادم هست که در حالتي هذيانگونه به خواب رفتم و مدام کابوس ميديدم. ديدم که صبح ماموران آمدهاند دم در تا مرا ببرند اعدام کنند. نگين را هم ديدم که قرار بود اعدام شود. احسان را هم ديدم که قرار است اعدام شود. چند نفر ديگر را هم ديدم که در اين داستان از آنها اسمي نياوردهام.
جمعه صبح که مرواريد بيدارم کرد، با ترسي شديد از جا پريدم و فکر ميکردم که آمدهاند تا ببرندم اعدامم کنند و مدام با لحن آرامي به مرواريد ميگفتم بگو که خانه نيستم. کمکم که حالم جا آمد، جلوي آينه خودم را برانداز کردم و لباس عوض کردم. دوستانم توي ماشين احسان دم در منتظرم بودند. خيلي گرسنه بودم اما هر چه سعي کردم نتوانستم لقمهاي را از صبحانهاي که مرواريد آماده کرده بود، بخورم. حس ميکردم فشارم حسابي آمده پايين و حال تهوع داشتم. پشت گردنم ميسوخت و احساس افسردگي و کرختي شديدي ميکردم. احساسي که با اين شدت توي سال يکي دو بار بيشتر به سراغم نميآمد. اما اينبار به نظرم متفاوت بود. از پلهها که پايين ميرفتم چيزي هري توي دلم پايين ريخت و حسابي عرق کردم. خودم هم نميدانستم دقيقا از چه چيز ميترسم. سوار ماشين که شدم با کسي حرفي نزدم و از پنجره صبح سرد و خشک و سوت و کور جمعه در خيابان را نگاه ميکردم. وقتي پشت چراغ قرمز ايستاديم، جرثقيلي با سرعت از کنارمان رد شد و توجهي به چراغ قرمز نکرد. کمي جلوتر يکي از چرخهايش توي گودالي افتاد و صداي فلزی وحشتناکي ایجاد شد. صدايي که مثل خفاشی دیوانه خودش را به در و دیوار خیابان خلوت کوبید و گم شد. ترس مثل هزاران مورچه پوست تنم را گاز گرفت، ميخواستم از ماشين پياده شوم، اما پاهايم کرخت بود. جرثقيل ته آن خيابان راسته گم شد و حس ميکردم ميخواهد با سرعت برود و کسي را زير کند. سر چارراه بعدي دوباره به آن جرثقيل فکر کردم، و به هر ترتيبي که بود از ماشين بيرون زدم، بچهها از تعجب شاخ درآورده بودند. کنار جويي خم شدم و هر چه سعي کردم نتوانستم بالا بياورم. حس ميکردم تنهاي تنها هستم و نميدانم ميخواهم چکار کنم.
از همانجا سلانهسلانه به سمت خانه برگشتم. آنها یکی دو بار زنگ زدند اما جواب ندادم. همراهم را خاموش کردم و دراز کشیدم. عصر خسته و کوفته آمدند اما چیزی نگفتند، مثل اینکه بین خودشان قرار گذاشته بودند که حرفش را پیش من نزنند.
کافه داستان داستان کوتاه، شعر، مقاله و ترجمه منتشر میکند. آثار خود را برای ما به ایمیل cafedastan@gmail.com ارسال نمایید. اثر بعد از تائید و ویرایش در صورت نیاز، منتشر میشود. دقت فرمائید آثار زیادی روزانه ارسال میشود و امکان دارد اثر شما در نوبت قرار بگیرد و تا انتشار اثر مدتی طول بکشد.
برای خداحافظی هیچ وقت دیر نیست
گردآوری:الهه
رضوانی
انتشارات: سخن گستر
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۲۰۰۰ تومان
در من فیلی خفته است
نویسنده: ثنا
نصاری
انتشارات:
داستان سرا
چاپ اول:
اسفند ۱۳۸۷
تعداد صفحه:
72 صفحه
قیمت: 1400
تومان
ـــــــــ
نقدها روی کتاب:
. مروری بر داستان در من فيلي خفته است
نویسنده: سینا مشایخی
انتشارات: ایلیا
راننده زنش را کشت
شعری از سارا امینیان
آن سال هم
باران نبارید
خوابید
و در خواب
آئینهای به
پهنای صورتش دید
حس میکرد
خودش را
اما نه چشمی
نه گوشی نه گونهای
هیچ چیز
نداشت
لرزید و
ترسید
روی بدنش خاکی
گل شده از طعم باران
حس
میکرد
مغزش خالی از
حس باران بود
اوج
گرفت
سرمای بدنش
کجا بود
این گرما و حس
لذت از کجا
پیش رفت و پیش
رفت
عریان
شد
حیوان شد
یادش
آمد
آئینه ناپدید
شد
از خواب پرید
و
انسان شد
بابا نان ندارد!
شعری از نیما یوسفی
کودک
من آسوده بخواب
یا
چشمانت را باز کن و بخواب
یا
چشمانت را ببند و ببین شعر مرا
تقصیر
من نیست
دیگر
قصه ای نمانده که بگویم
آسوده
بخواب
دیگر
نه حسین فهمیدهایست
نه
تانک دشمن
نه
پتروس جوانی
نه
سد استقامتی
ریز
علی هم پیر شده و قطار هوهوکنان تا انتها میرود
کبری
هم تصمیمش قطعیست
روباه
مکار هم با کلاغ قصه ما دوست شده
و
علی بادامهایش تمام
دیگر
نه بابا آب دارد نه نان
نه!
کودک من دیگر چیزی نمانده جز شعر من
از
کجا شروع کنم؟ از چه بگویم؟ از فقر بابا؟ تا کجا بگویم؟
از
فقر بابا بگویم
که
همه به انتها رسیدند و بابا هم به فقر
که
سالهاست هر چه نان داشت بخشید
هر
چه کوشید آب داشت و آنرا بخشید
آسوده
بخواب کودک من
من
قصهگوی این شبم
شعر مرا نخوانده بخوان و بخواب