شعری از فرناز حسینی به مناسبت 8 مارس روز زن
صدای بی ثمر زوزهی گرگی
بر بالین حجلهی من
جای تازیانهی زندگی
مرگ کودکم در شکم
جای تازیانهی زندگی
لمس پدرم قبل از زنگ مدرسه
جای تازیانهی زندگی
لب گزیدهی مادرم در بوسه ای حرام
مدیر و سردبیر
alireza.ajali@gmail.com
دبیر بخش
زنان
مقالات و آثار خود را در حیطه ی زنان به این ایمیل بفرستید:
چشمه کتاب | علیرضا اجلّی (بادکنک قرمز) | کانون ادبیات ایران | جن و پری | نشر جامه دران | نشر کتاب مس | هفتان | خوابگرد | دیباچه | رمز آشوب |وازنا | عروض | دینگ دانگ | دانوش | آتی بان | غور غور | همراوی | دوشنبه (نمایه مقالات و خبرهای ادبی در دنیای مجازی) | شیوا مقانلو | علیرضا مجابی
سامان رسا
_ تو به شانس اعتقاد
داری؟
_ خوب آره، چون الان اینجام.
_ عجیبه نه؟
_ آره، خیلی.
_ می ترسم.
_ از چی؟
_ شاید آدم بدشانسی بودم.
_ آره. شانس آوردی خوش شانسی.
" قاتل دهن گشاد "
محدثه فرهاد کیایی
پلیس عکس های قاتل فراری رو همه جای شهر پخش کرده بود. تا مردم به محض دیدن عکس های قاتل به پلیس اطلاع بدن تا اونا هم دستگیرش کنن. چهره ی قاتل خشن نبود، بینی تراشیده و چشم های درشت با پلک های بلندی داشت. ابروهاشم کلفت و خوش حالت بود، چیزی که بیشتر از همه توی صورت قاتل جلب توجه می کرد، لب هاش بود. لب و دهن کوچیکی داشت که یه جذابیت ابلهانه به چهره اش می بخشید. پلیس به خاطر نالایقی خودش می گفت: قاتل خیلی زرنگ و باهوشه. چهار سال بود که همینجور مردم بیگناه رو می کشت و هیچکس نه می دونست کجا زندگی می کنه و نمی تونست بگیردش. قاتل به یه سوپری رفت تا پفک بخره، دم در سوپری نشست تا پفک اش رو بخوره. ... متن کامل
نویسنده: چارلز
بوکوفسکی
برگردان: محمدحسن
فرازمند
پرنده اي
آبي در قلب من هست
كه مي خواهد بيرون شود
اما من بيش از اين ها زيرك ام، فقط
اجازه مي دهم
شب ها گاهي بيرون برود،
وقت هايي كه همه خوابيده اند.
توي
چشم هايش نگاه مي كنم.
مي گويم اش، مي دانم كه آن جايي،
پس
غمگين نباش...
متن
کامل
ده نکته
براي نوشتن داستاني در حد انتشار
مشخص کن که برای تو چه جالب
است، جالب ترین موضوعات را در زندگی ات پیدا کن، و از نگاه خاص خودت بنویس.
بزرگترین مزیت ها در صنعت نشر این است که ما مالک داستانیم و تنها ما می توانیم
بنویسیم. از این فرصت باید استفاده کرد
اسم رایج آن فلش فیکشن یا داستان کوتاه کوتاه است. داستانی بین 300 تا 1000 کلمه. بلند تر از میکرو فیکشن (10 تا 300 کلمه) اما کوتاهتر از داستان کوتاه مرسوم ( 3000 تا 5000 کلمه که قابل قبول بیشتر مجلات است. ) فلش فیکشن داستانی معمولی با کمترین کنش است. این مقاله سعی دارد که روش بخصوصی را برای نوشتن فلش فیکشن ارائه دهد. نویسندگان می توانند اگر دوست دارند روی داستان شان اندکی تمرکز کنند
نشستن زير درختان زيتون و چشيدن طعم گيلاس
مروری
بر فیلم شناسی عباس کیارستمی
در ابتدا قبل از هر بحثی، بر این قضیه تأکید میکنم که شخصأ علاقه مند به دسته بندی نیستم و در این نوشتار به ناچار و برای رسیدن به هدفی که تنها با این امر میسر می گشت این طبقه بندی صورت گرفته است
زنان معمولآ قشری از جامعه را تشکیل می دهند که در مورد آنها حرف و حدیث های زیادی وجود دارد! عده ای از آنها به عنوان پله های ترقی استفاده کرده و با دادن شعارهای فمنیستی راه را برای پیشبرد هدف های خود هموار می کنند. در مقابل با عده ی دیگری مواجه هستیم که مانند دیوار بتونی روبروی زنان می ایستند و زنان را فقط در چارچوب آشپرخانه می بینند و دسته آخر عده ی کمی هستند که با نگاه واقع بینانه به مسائل این جنس خاموش اما کلیدی جامعه نگاه می کنند
یک روز که روی تختم دراز کشیده بودم به این فکر کردم که چقدر دوست دارم کف اتاقم را مثل خیابان سنگ فرش کنم. ولی به این دلیل که در خانه ی پدر و مادرم زندگی می کنم نمی توانم. بعد به این فکر کردم که در تمام عمر چقدر شانس دارم که کف اتاقم را مثل خیابان سنگ فرش کنم. یا در معنای کلی تر زندگی مستقل را تجربه کنم
و خداوند زن را آفرید تا
او را زنده به گور کنیم...
و خداوند زن را آفرید تا برایمان پسر به
دنیا بیاورد...
و خداوند زن را آفرید تا او را در هفت سالگی ذبح کنیم به گناهی نکرده و خون او را برای آرامش دیوارهای مرد سالاریمان بپاشانیم...
می دونم که این قصه ی عجیب غریبی است. خودم هم درست متوجه آن نشدم و اگر هم شروع به نوشتن این قصه کردم به خاطر امید کمی بود که با تمام کردن آن، تصویر واضح تری از داستان بدست بیاورم و یا با این امید تا خواننده ای که بیشتر از من با پیچیدگی های طبیعت آدمی آشنایی دارد، تعریفی را به من ارائه دهد که این داستان را برایم را قابل فهم کند. البته اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد این است که نظریه ی فرویدی درباره ی این داستان وجود دارد. خیلی زیاد از فروید خواندم، چندین کتاب از پیروانش مطالعه کردم، به تازگی هم که خیال نوشتن این قصه را داشتم، دوباره مجلد او را که کتابخانه ی مدرن منتشر کرده بود و شامل آثار اساسی او می شد، ورق زدم. از روی وظیفه بود و اگر نه فروید نویسنده ی خسته کننده و پر گویی است. آن مرارتی که ادعا می کند چنین و چنان یک تئوری را ساخته و پرداخته است، نشان دهنده ی یک جور بیهوده انگاری و حسادت نسبت به سایرینی است که در زمینه ی مشابه کارکرده اند و در واقع از آن دست بیماری هایی است که مردان دانشمند مبتلایش می شوند. هرچند که معتقدم از آن دست آدم پیر های خوش خلق و مهربان بوده است. همان طور که می دانیم، تفاوت زیادی بین آدمی و نویسنده وجود دارد. یک نویسنده ممکن است طعن آمیز، خشن و بی رحم باشد در حالیکه یک آدم ممکن است خیلی مهربان و با حوصله باشد تا جایی که به یک غاز، هوی نگوید. هرچند خیلی بی ربط بود! من هیچی در خواندن دوباره ی آثار فروید پیدا نکردم که بتواند در فهمیدن آن موضوعی که در ذهنم هست، کمکی بکند.
اول از همه باید این موضوع را روشن کنم که این قصه ی من نیست و من هیچ کدام از آدم های قصه و دغدغه هایشان را نمی شناختم. یک روز عصر،دوستم ند پرستون[1] این قصه را برایم تعریف کرد . به این خاطر به من گفت که نمی دانست چطور باید با شرایط دست و پنجه نرم کند و همین طور، کاملا اشتباه فکر می کرد که ممکن است مشورت من به دردش بخورد. در داستان قبلی گفته بودم که فکر می کنم خوانندگان در مورد ند پرستون شنیده باشند پس الان لازم می دانم که فقط به آنها یادآوری کنم که دوستم یک بازدید کننده ی زندانی[2] ها در وورم وود اسکراپس [3]بود. او خیلی با جدیت وظایفش را دنبال می کرد و مشکلات زندانیان را مثل مشکلات خودش می دانست. با هم در آن سالن دراز و کم ارتفاع کافه رویال غذا می خوردیم، جایی که تنها دکوراسیون مضحک و فریبنده، از همه ی کافه رویال قدیمی که نقاشان می مردند در آنجا نقاشی کنند، مانده بود. روبروی قهوه ها و لیکور[4] هایمان نشسته بودیم و سیگار هاوانای بلند و مرغوب می کشیدیم تاجایی که ند درباره ی اخطار دکترش در مورد سلامتی اش نگران شده بود.
_:" توی اسکراپس یه جوان عجیبی هست که دارم باهاش سر و کله می زنم."
لحظه ای مکث کرد و ادامه داد:" در تعجبم تا بفمم چطور می شه باهاش کنار اومد."
پرسیدم:" واسه چی افتاده اون تو؟"
_:" زنش رو ترک کرده و دادگاه حکم داده که باید هر هفته نفقه بده اما اون قبول نمی کنه خرجی بده. گلوم رو تیکه پاره کردم اینقدر که باهاش بحث کردم. بهش گفتم با لجبازی هات فقط خودت رو تو چاه می ندازی. میگه حاضرم تمام عمرم رو تو زندون باشم اما یه پنی بهش پول ندم. بهش می گم تو نمی تونی بزاری از گشنگی بمیره، میگه "چرا نتونم؟".آدم خوش برخوردیه، هیچ زحمتی نداره، خیلی خوب کار می کنه، به نظر آدم شادیه و البته خیلی لذت می بره وقتی فکر می کنه که زنش الان چه دوران سختی رو می گذرونه."
_:" مگه چه بدی از زنش دیده؟"
_:"زنش بادبادکش رو خرد کرده."
از تعجب داد زدم:" چی کار کرده؟"
_:" دقیقا همون چیزی که شنیدی. بادبادکش رو خرد کرده.میگه تا لحظه ی مرگش هیچ وقت زنش رو به خاطر اون کارش نمی بخشه."
_:" باید دیوونه باشه"
_:" نه، دیوونه نیست. کاملا آدم معقولیه، خیلی باهوشه و مرد شریفیه."
اسمش هربرت سانبری [5] است و مادرش که خیلی مبادی آداب است هیچ وقت نگذاشته است که او را هرب یا برتی[6] صدایش کنند، همان طور که همیشه شوهرش ساموئل[7] بوده است و هیچ وقت سام[8] صدایش نکرده است. اسم کوچک خانوم سانبری بئاتریس[9] است و وقتی آقای سانبری تازه با او نامزد کرده بود، به خودش اجازه داد که او را بئا[10] صدایش کند و او هم سرسختانه به او هشدار داد که:" من رو بئاتریس نامگذاری کردن، و همیشه بئاتریس هستم و خواهم بود، چه برای شما، چه برای نزدیکانم و چه برای عزیزانم."
او زن ظریفی است اما بسیار قوی ، کاری و پر طاقت ، با پوستی زرد رنگ، زیرک، قیافه ی معمولی و چشمان ریز است. موهای مشکی رنگش که در سن او خیلی بعید است، همیشه مرتب و به فرم موی دختران ملکه ی ویکتوریا آراسته است. مدل مویی که از وقتی به سن مناسب رسیده بود، انتخابش کرده بود و هیچ وقت هم به فکر تغییر دادن آن نیافتاده است. به خاطر این که سبک به نظر نرسد، رنگ موهای طبیعی خودش را حفظ کرده و هیچ وقت به طرف سرخاب مالیدن و رژ زدن نرفته است و تنها کاری که انجام می دهد این است که کمی روی بینی اش پودر می زند. او هیچ وقت چیزی به جز پیراهنی سیاه رنگ از پارچه ای مرغوب نمی پوشد که آن را زنی ریز نقش در یک گوشه کناری فارغ از مد و براساس الگویی می دوزد که هم به درد بخور و هم آراسته باشد. تنها زیور آلات او زنجیر طلایی نازک است که گوی کوچک طلایی از آن آویزان است.
ساموئل سانبری هم مردی کوچک اندام است. او هم به اندازه ی زنش لاغر و نحیف است. موهای خاکستری رنگش دیگر خیلی کم پشت شده است و او مجبور است یک طرف موهایش را بلند کند تا با دقت آنها را روی تکه ی بزرگ طاسی سرش شانه کند. چشمان آبی کمرنگ و صورتی رنگ پریده دارد. کارمند یک دفتر وکالت است و از پیشخدمتی کار کرده تا به منصبی قابل احترام رسیده است. کارفرمایش او را آقای سانبری صدا می زند و بعضی وقت ها از او می خواهد تا به ارباب رجوع های نه چندان مهمی رسیدگی کند. به جز روز های یکشنبه و تعطیلات دو هفته ای کنار دریا، هر صبح این بیست و چهار سال، سانبری برای رفتن به شهر سوار یک قطار می شد و عصر ها هم سوار بر همان قطار به حومه ی شهری که در آن زندگی می کرد، بر می گشت. او در لباس پوشیدن بسیار آدم شسته رفته ای است. با شلواری خاکستری ، کت سیاه رنگ و کلاهی لبه دار به محل کارش می رفت و وقتی به خانه می آمد، کفش های راحتی به پا می کرد و کت مشکی رنگی را می پوشید که بسیار کهنه تر و براق تر از آن بود که بشود در محل کار پوشید. اما روز های یکشنبه که با خانم سانبری در کلیسای کوچک حاضر می شدند، کت رسمی دنباله دار و کلاه لبه دارش را می پوشید و این گونه احترامی را که برای روز عبادت قائل بود، ابراز می کرد و در عین حال نسبت به بی دینانی که به دورچرخه سواری می رفتند و یا در خیابان لم می دادند تا مشروب فروشی ها باز شود، اعتراض خودش را نشان می داد. یک اصل اخلاقی در خانواده ی سانبری وجود داشت و این بود که آنها از نوشیدن مشروبات الکلی خودداری می کردند.البته در روز های یکشنبه که ناهار ساده ای از کلوچه و یک لیوان شیر داشتند که در واقع همان غذایی بود که ساموئل در طول هفته می خورد، بئاتریس برای شام به او گوشت کباب شده و خاگینه تخم مرغ می داد و به خاطر سلامتی ساموئل دوست داشت یک لیوان آبجو به او بدهد. از آنجایی که بئاتریس در خانه لیکور [11]نگه نمی داشت، ساموئل بعد از وظیفه ی روزانه اش دزدکی می زد بیرون و از مشروب فروشی همان حوالی حدود یک لیتر لیکور می خرید اما هیچ چیز نمی توانست او را وادار کند که تنهایی بنوشد و خوب بئاتریس هم فقط به خاطر خوش مشرب بودن با او یک لیوان می نوشید.
هربرت تنها فرزندی بود که خداوند به آنها بخشیده بود و آنها به او زیادی عشق می ورزیدند. او نوزاد خوشگلی بود و بعد ها بچه ی قشنگی هم شد. خانم سانبری در تربیت او بسیار دقیق بود. به او یاد داد که سر میز راست بنشیند و آرنجش را روی میز نگذارد و این که چطور مثل یک آقا کوچولوی با شخصییت از کارد و چنگال استفاده کند. به او یاد داد موقع گرفتن فنجان چای، انگشت کوچک خود را کمی به سمت بیرن بکشد، و وقتی هربرت از او پرسید:" چرا؟"، جواب داد:" زیاد مهم نیست چرا، فقط باید اینجوری باشه تا نشون بدی که میدونی چی به چیه."
در موقع خودش هربرت اینقدر بزرگ شد که به مدرسه برود. خانم سانبری خیلی مضطرب بود چرا که هیچ وقت اجازه نداده بود او در خیابان با بچه ها بازی کند.
او می گفت:" جامعه ی بد، رفتار های خوب را فاسد می کند. من همیشه خودم با خودم بودم و همیشه هم خودم با خودم خواهم بود."
اگر چه آنها از وقتی که ازدواج کرده بودند در آن خانه زندگی می کردند اما بئاتریس همیشه مراقب بود تا فاصله اش را با همسایگانش حفظ کند.
او می گفت:" نمی دونی چه آدم هایی در لندن زندگی می کنند. یه چیز منجر به چیزه دیگه ای می شه و قبل از اینکه بفهمی کجایی، با یه مشت ارازل اوباش قاطی می شی و نمی تونی از دستشون خلاص شی."
او نمی توانست ببیند که هربرت با ارتباط با مشتی پسر خشن در مدرسه سازمان ناظر نابود شود بنابراین به او گفت:" حالا هربرت، تو هم همون کاری رو بکن که من کردم.خودت با خودت باش و کاریت به کاریشون نباشه مگر اینکه ازت کمکی بخوان."
اما هربرت در مدرسه خیلی خوب پیش می رفت. کارهایش را به خوبی انجام می داد و خیلی خیلی با آدم خنگ بودن، فاصله داشت. گزارشات معلمش در مورد او عالی بود و نشان می داد که او ذاتاً برای محاسبه کردن عدد و ارقام ساخته شده است.
ساموئل سانبری گفت:" اگه حقیقت اینه که بهتره یه حسابدار بشه. برای یه حسابدار خبره، همیشه یه شغل خوب وجود داره."
به این صورت در همانجا این مساله تصویب شد و بعد همان چیزی شد که هربرت باید می بود. او قد کشید.
مادرش به او گفت:" هربرت خیلی زود هم قد پدرت می شی."
وقتی که مدرسه اش تمام شد، پنج سانتیمتر دیگر قد کشیده بود و وقتی که قد کشیدنش تمام شد، یک متر و شصد سانتیمتر بود.
مادرش گفت:" یه قد مناسب، نه خیلی بلند و نه خیلی کوتاه."
او پسر خوش قیافه ای بود با همان چهره ی معمولی مادرش و موهای تیره، اگر چه چشمان آبی رنگی را از پدرش به ارث نبرده بود اما پوست رنگ پریده اش نسبتا بی مو و صاف بود. ساموئل سانبری او را از دفتر حسابداران شرکت که دو بار در سال برای حساب کتاب به شرکت آنها می آمدند، بر می گرداند تا اینکه او بیست و یک سالش شد و دیگر می توانست هرهفته مبلغ ناچیزی پول پیش مادرش ببرد. مادرش شش شیلینگ برای ناهار و ده شیلینگ برای پول تو جیبی به او می داد و مابقی را برای روز مبادای هربرت در بانک پس انداز می کرد.
وقتی آقا و خانم سانبری در شب بیست و یکمین تولد هربرت با هم خوابیدند، خانم سانبری گفت:"بعضی آدما نمی دونن که چقدر خوشبختن! خدایا شکرت! من خوشبختم. تا حالا هیچ کس پسری به خوبی هربرت ما نداشته. به ندرت تا حالا یک روز مریضی داشته، اون هیچ وقت حتی برای لحظه ای من رو نگران نکرده. این نشون می ده که اگه یکی رو درست تربیت کنی، فردا برات اعتبار و آبرو می شه. باورم نمی شه که بیست و یک سالش می شه. برام باور نکردنیه."
_:" بله، من فکر می کنم خیلی قبل تر از اونی که بدونیم کجای کاریم، اون ازدواج می کنه و ما رو ترک می کنه."
خانم سانبری با لحنی عصبانی پرسید:" چه دلیلی داره که این کارو بکنه؟ اون اینجا یه خونه ی خوب داره، نداره؟ ساموئل اجازه نده که این افکار احمقانه به ذهنت بیاد. من و تو به هم قول می دیم، خودت می دونی که آخرین چیزیه که می خوام. آره ازدواج! اون عاقل تر از این حرف هاست. اون می دونه که زندگی راحتی داره. اینو می فهمه. اون درکش رو داره."
آقای سانبری ساکت بود. مدت ها می شد که یاد گرفته بود از این که بخواهد جواب او را بدهد به هیچ جایی نمی رسد.
خانم سانبری ادامه داد:" مردی برای ازدواج مورد پسنده که بدونه از زندگی اش چی می خواد و یه مرد تا وقتی که سی،سی و پنج سالش نشه نمی دونه از زندگی اش چی می خواد."
آقای سانبری بحث را عوض کرد:" اون از والدینش راضیه."
خانم سانبری که هنوز هم دلخور بود جواب داد:" باید هم باشه."
آنها کادو های گران قیمتی تدارک دیده بودند. آقای سانبری ساعت مچی نقره به او داد که عقربه هایش در تاریکی هم معلوم می شد و خانم سانبری یک بادبادک به او هدیه کرد. وقتی که هفت سالش بود این طور اتفاق افتاد. یک محوطه ی وسیع نزدیک جایی که آنها زندگی می کردند، وجود داشت و بعد از ظهر های یکشنبه که اوضاع خوب بود، خانم سانبری شوهر و پسرش را برای پیاده روی به آنجا می برد. او می گفت که بعد از یک هفته مبحوس بودن در یک دفتر کار خفه کننده، تنفس هوای تازه برای ساموئل خوب است. همیشه آدم های زیادی به محوطه می آمدند اما خانم سانبری که همیشه دوست داشت خودش با خودش باشد، تا جایی که ممکن بود راهش را از آنها جدا می کرد.
روزی ناگهان هربرت گفت:" اونها بادبادک رو نگاه کن."
نسیم خنکی می وزید و تعدادی بادبادک بزرگ و کوچک در آسمان می رقصیدند.
خانم سانبری:" اون بادبادک ها رو،هربرت! نه اونها بادبادک!"
پدرش پرسید:" می خوای بری ببینی از کجا شروع می کنن؟"
_" وای! بله بابا."
بلندی نه چندان مرتفعی وسط محوطه وجود داشت و وقتی که به آنجا رسیدند، دختر ها، پسر ها و مرد هایی را دیدند که از آنجا به پایین می دوند تا بتوانند در مسیر باد قرار بگیرند و بادبادک هایشان را هوا کنند. بعضی وقت ها نمی توانستند و زمین می خوردند. ولی وقتی می توانستند، بادبادک ها بالا می رفتند و صاحبانشان نخ بادبادک ها را شل می کردند و آنها بالا و بالا تر می رفتند. هربرت با حالتی از خود بی خود شده نگاه می کرد، بعد گریه کرد و گفت:" مامان میشه منم یه بادبادک داشته باشم؟"
او دیگر حالا خوب یاد گرفته بود که اگر چیزی می خواهد بهتر است که اول از مادرش سوال کند.
مادرش گفت:" برای چی می خوای؟"
_": که هواش کنم،مامان!"
مادرش گفت:" آدم نباید اینقدر تیز و برنده باشه که دست خودش رو ببره!"
خانم و آقای سانبری بالای سر هربرت لبخندی رد و بدل کردند.چه جالب! او بادبادک می خواهد. آقا کوچولو کم کم دارد بزرگ می شود.
_:" اگه پسر خوبی باشی و هر روز صبح بدون اینکه من بهت بگم دندون هات رو مسواک بزنی، شاید روز کریسمس بابانوئل برات یه بادبادک بیاره."
کریسمس خیلی دور نبود و بابانوئل اولین بادبادک را برای هربرت آورد. اوایل خیلی خوب بلد نبود آن را کنترل کند و آقای سانبری خودش مجبور بود بالای تپه برود و بادبادک را برایش هوا کند. آن یک بادبادک خیلی کوچک بود اما وقتی مزه ی تلاش کردن زیر دندانش آمد، هیجان زده شده بود. هر یکشنبه بعد از ظهر وقتی که پدرش از شهر بر می گشت، پدر و مادرش را کلافه می کرد تا سریعتر به سمت محوطه بروند. او خیلی سریع یاد گرفت که چطور بادبادک را هوا کند. خانم و آقای سانبری هم با قلبی مملو از غرور او را نگاه می کردند که به نوک تپه می رود ، به سمت پایین می دود و وقتی بادبادک را بر نسیم سوار کرد، ریسمان آن را در دستانش می کشد.
هربرت علاقه ی شدیدی به بادبادک پیدا کرده بود و هرچه او بزرگ تر می شد ، مادرش هم برای او بادبادک های بزرگ و بزرگ تر می خرید. او در اندازه گیری باد خیلی مهارت داشت و کار هایی با بادبادکش انجام می داد که شما حتی نمی توانید با خودتان تصور کنید. نه تنها بچه ها، بلکه مرد ها هم جزو بادبادک باز های زیادی بودند در محوطه جمع می شدند. از آنجایی که طبعاً هیچ چیز به اندازه یک سرگمی مشترک نمی تواند آدم ها را دور هم جمع کند، طولی نکشید که خانم سانبری بدون توجه به محدودیت هایش، خودش، ساموئلش و پسرش را در حال صحبت کردن با آدم های جور واجور دید. آنها بادبادک های خودشان را با هم مقایسه می کردند و هنر هایشان را به رخ هم می کشیدند. هربرت که حالا دیگر به اندازه ی یک پسر شانزده ساله بزرگ شده بود، بعضی اوقات با بادبادک باز های دیگر مسابقه می داد. او بادبادکش را در جهت باد بادبادک دیگران مانور می داد و می گذاشت تا نخ بادبادکش دور بادبادک آنها بپیچد و در یک حرکت تند ناگهانی بادبادک حریف را به زمین می انداخت. خیلی پیش تر از این ها، آقای سانبری تسلیم شور و اشتیاق پسرش شده بود و می خواست که او هم امتحانی کند. حتما برای او صحنه ی جالبی بوده است که ببیند پسرش با شلوار راه راه، کت مشکی و کلاه لبه دارش از تپه ها به سمت پایین می دود. خانم سانبری هم پشت سر او آرام قدم می زند و وقتی بادبادک آزادانه در هوا شروع به رقصیدن می کرد، نخ را از او می گرفت و همچنان که بادبادک اوج می گرفت آن را تماشا می کرد.
کافه داستان هر اثری که کيفيت مطلوب
داشته باشد و توسط سردبیر و دبیر هر بخش تائید شود منتشر می کند. داستان کوتاه، مقاله و
ترجمه های خود را به ايميل کافه داستان ارسال نماييد:
cafedastan@gmail.com
8 مارس، روز جهانی زن/یادداشتی از سیّد محمّد صدرالغروی
سابقه تاریخی هشتم مارس به سال 1857 باز می گردد. در این روز زنان کارگر به منظور کاهش ساعت کار دست به تظاهرات زدند. در حمله پلیس شهر نیویورک به صفوف تظاهرات زنان، چند تن کشته و تعداد زیادی دستگیر شدند. اگر چه تظاهرات زنان در خون نشست اما به کوشش کلارا زتکین در سال 1910، یاد آن روز هرگز از خاطره ها محو نشد و روز هشتم مارس به روز همبستگی بین المللی زنان تبدیل شد. نام کلارا زتکین به عنوان یکی از پیشاهنگان برای کسب حقوق زنان و مبتکر برقراری روز جهانی زن در تاریخ ثبت شده است. درک مسایل اجتماعی، قدرت تفکر، اراده و انسان دوستی مشخصاتی بودند که از ابتدای جوانی شخصیت او را برجسته می کردند. کلارا زتکین شغل معلمی را انتخاب کرد و به مثابه انسانی با دانش و خستگی ناپذیر، به آموزگار میلیون ها زن مبدل گردید. به مسایل فرهنگی و تربیتی اهمیتی خاص می داد و هنر و ادبیات را سلاح نیرومندی در پیکار برای زندگی بهتر مردم می دانست. درد و رنج زنان را درک می کرد و سخنگوی آنان بود. کلام نافذ و توانایی در برقراری ارتباط با زنان به وی کمک می کرد تا آنان را به مبارزه اجتماعی جلب کند. زنان و دختران از هر گروه و دسته به او مراجعه می کردند و از راهنمایی هایش برخوردار می شدند. متن کامل
خود فروشی پست مدرن – قسمت اول*/فرناز
حسینی
صنعت توریسم تایلند میشود فاحشه خانه هایش و دولت نیز حمایت کامل خود را اعلام میدارد. این است رهاورد مدرنیته و مصرف گرایی. واقعاً چه بر سر ما آمد که به اینجا رسیدیم؟ از کی شروع به خودکشی کردیم؟ تا کجا میخواهیم دلقک های توی سیرک باشیم؟ با نگاه اجمالی بر تاریخ بشر تا قبل از جنگ جهانی دوم به نکته جالبی بر میخوریم؛ گویی مردم متفکر بعد از جنگ شروع به تمام شدن کردند! روانشناس بزرگی مثل فروید متعلق به قبل از جنگ جهانی دوم است یا گوستاو فروبه یا نقاشی مانند ونگوگ که پایه گذار 2 سبک از نقاشی بود. گریفیث، آیزنشتاین و...! متن کامل
از این پس مجموعه مقالاتی با نام "خودفروشی پست مدرن" را می توانید در کافه داستان ببینید.
"ریپا من عاشق تو ام
چشمام رو از کاسه در آوردم و پرت کردم طرفش. اونم گذاشت تو کاسه ی چشمش. گفت_ چه خوشگل شدی.زبونم رو کشیدم بیرون و انداختم تو دهنش. گفت_ ریپا، ریپا من عاشق تو ام. داستان های دیگر
" ابرهای
بارانزا و ماگنولیا "
سارا محدث
در شهری که جنازه ی فرشتگاناز سقفش چکه می کند
و جوی ِ فاضلاب
به ساحلی،
حتی در بلندای کشتی نوح هم ختم نمی شود
چه باور کنی یا نه ،
عزیزم
من تنها اتفاقی بودم
که تو
وارونه نگاهش کردی
و از قضا درست خواندی!... متن کامل
" اداره پست "
نویسنده: چارلز
بوکوفسکی
برگردان: علیرضا اجلی
داخل که شدم اون شروع
کرد به داد زدن.
" تو همون مرد باهوش
حرومزادهای، آره؟ "
" دوست داشتم شما رو
ببینم. فحش ندید، آقا. "
" باهوش حرومزاده، تو
یه حرومزاده ای که لفظ قلم حرف می زنه و دوست داری این رو به من بفهمونی!
"
اون کاغذهام رو پرت
کرد. و داد زد: " آقای جانسون یه مرد فوق العاده است. "
گفتم :_ " چرت و پرت
نگید. واضحه که اون آدم سادیسم داره. "
" چند وقته تو اداره
پست مشغولی؟ "
" سه هفته.
"
" آقای جانسون 30 ساله
که داره تو اداره پست کار می کنه. "
" چه ربطی داره؟
"
" گفتم که آقای جانسون یه مرد فوق العاده است. "... متن کامل
"و خداوند زن را آفرید"
فرناز حسینی
و خداوند زن را آفرید تا
او را زنده به گور کنیم...
و خداوند زن را آفرید تا برایمان پسر به دنیا
بیاورد...
و خداوند زن را آفرید تا او را در هفت سالگی ذبح کنیم به گناهی
نکرده و خون او را برای آرامش دیوارهای مرد سالاریمان بپاشانیم...
و
خداوند زن را آفرید تا خود را بسوزاند برای تطهیر زندگی...
و خداوند زن را
آفرید تا نصف باشد حتی وقتی مردان را به دنیا می آورد...
و خداوند زن را
آفرید تا فاحشه باشد...
و خداوند زن را آفرید تا کره ی زمین را بر دوش او
نهیم...
و خداوند زن را آفرید تا بتوانیم زن های متعدد را شریک مرد های
تنها کنیم...
و خداوند زن را آفرید تا سیاه نباشد...
اما خداوند
هم نتوانست سیاهی روح زن را ببیند... متن
کامل
سه شعر از عطاالله آشتیانی
برای خلق آزادی
سر
"الف" را هم کلاه گذاشتند
در
جمع دوستان
بارها
ویران کردیم و
دوباره
از نو ساختیم
تمام
بیانیه ها را
در
تیررس عموم
پشت
درب توالت عمومی حک کردیم
عجبا
پس از سالها
دور
آزادی نرده کشیدند تا تعمیرش کنند
"چشمۀ آسمان"
سعید سرحدی
هراسان از هجوم سگهای نیستی، در میان درختهای سنگی این شهر پرغبار، ناخواسته بر زمین افتاد. با سینه ای سوزان، در حسرت نفسی برای زندگی، به پر پر شدن شعله های خورشید در افق خیره شد. ندا آمد که : « بیم از خود دور کن که چون چشمۀ جوشان آسمان از درون سینه ات طلوع کند ، با گرمای تابش آن از دم زدن بی نیاز شوی ». رخساره اش گرم شد و نگریست پرنده ای را که از میان خاکستر خورشید به آسمان پر گشود. دیگر برای زنده ماندن نیازی به تنفس نداشت.