Cafédastan intends to publish short stories, poems, articles and translated texts. Please email us your literary texts to cafedastan@gmail.com . Your texts would be published after acceptance and edition (if needed). Please pay attention that many texts are sent everyday so probably it would take some times for online publication of your work.
یک جایی یک کسی حرفی
واقعاً
به این اعتقاد دارم، یا میخوام که داشته باشم، که خُلم، و هرگز هم نمیخوام عاقل
شم.
ـ آلن گینزبرگ به جک کرواک
طاعون مخاطب گریزی درسینمای کیارستمی
هفتم: دلیل اینکه نمیتوان وارد گفتمانی با وجود کیارستمی شد ذهنهای مملو از قضاوت حسادت محور و تشویق محور در جامعه سینمایی و مخاطب خاص و در طرف دیگر خالی بودن گنجینه بصری در مخاطب عام سینما. خاصها دیدهشدنش در مهمترین جشنوارهها را به حساب جشنوارهای بودن شخص خودش میگذارند. و عامها، که منظور عدم تخصص در سینماست، سینمای او را روشنفکرنمایی مینامند وصله ناجوری که زاییده همان طاعون مخاطب گریزی است. اگر این نام را عوض کنیم و به جایش نامی دیگر بگذاریم بعضی منتقدان، مخاطبان حرفهای، مخاطبان عام سریعاً این فیلم را تحسین میکنند. در حالی که میدانیم بسیاری از کارگردانان غیر ایرانی در مورد کیارستمی حرفهای بزرگ زدهاند و میدانیم که بسیاری از کارگردانان غیر ایرانی از او تاثیر میگیرند. نسلی از فیلم سازان را با سینمایش پرورش داده است. باز هم کوتاه نمیآییم. به هر حال کیارستمی نسل جدیدی از مخاطبانش را میخواهد که نه خصومت شخصی با او داشته باشند نه بی دیدن فیلمهایش او را بکوبند. مخاطبی با فکری عاری از دانههای تشکیل "ضد". که کاشت این دانهها برداشتی بیمارگونه به بار میآورد. هشتم: گویی مشتریهای این زمانی سینما، در پی تبلیغات مثبت و منفی و زرق و برق جشنوارهها هستند و به فروشندههای فرهنگ دل بسته اند و نبود ذهنی استوار و معرفتی سرشار، مشتری ها را از مسیر انتخاب شان منحرف می کند. مشتری هایی که اگر چه برای خرید لباس به بوتیک ها میروند اما حاشیه و تبلیغات برایشان لذت بخش تر و ارضا کننده تر است. در هر دو جهت هم این اتفاق رخ میدهد. چه جهت موافق سینمایش چه جهت مخالف. نهم: گسترش کیارستمیسم، راهی برای مقابله با ابتذال در سینمای ایران است و نبود کیارستمیسم نبود مخاطبی با ذهنی سرشار از خلاقیت و خیال انگیزی است. محروم ماندن مخاطب ایرانی از دیدن فیلمهای کیارستمی بر روی پرده در جهت نفی ارتقا حافظه و ذهن بصری مخاطب باهوش ایرانی است.متن کامل
نامه نگاری سریعالسیر اینترنتی ما با خوابگرد و این 82 نفر وبلاگنویس. یادداشتی از علیرضا اجلّی
در مستقل بودن کامل این مسابقه شکی نیست. اما کاش خوابگرد خودش از هر نگاه مثلاً 10 نفر را انتخاب میکرد و نظرش را میپرسید. تا دوباره نتایج مسابقات ادبی و جایزههای ادبی تکرار نشود. مثل: یک طیف وبلاگ نویس که داستان سرراست و کلاسیک دوست دارند، یک عده وبلاگ نویس که رمانها و داستانهای مدرن و سبک خاصی دوست دارند، یک عده ادبیات پست مدرن دوست دارند و محبوبترین کتابشان این نوع کتابها هستند یا نظرات وبلاگ نویسانی که در جریان ادبی این روزها نیستند و کتاب نمیخوانند. نظر آنها میتوانست جالب باشد. نظر یک گرافیست وبلاگ نویس؟ یک نقاش یک کتابخوان اهل موسیقی؟ آنها انتخاب میشدند و نظرشان پرسیده میشد. خودتان همه مخاطبان ادبیات داستانی و وبلاگ دارها را خوب میشناسید و میتوانستید بنا بر سلیقه دسته بندی کنید. ده نفر از هر نوع نگاه کافی بود و در نهایت خیل عظیمی از نظرات به دستتان میرسید. فکرش را بکنید کسانی که با ادبیات داستانی هیچ رابطهای ندارند نظرشان بیان میشد. آنوقت دیگر سه نفر برگزیده تغییر میکرد و شاید کتابی که امتیازش یک است حالا امتیازش 80 بود و آنکه امتیازش 40 است 2. "نگران نباش" از نظر 18 نفر خوب است و "برف و سمفونی ابری" را 45 نفر دوست داشتند. این 45 نفر چه کسانی هستند؟ کسانی هستند که همیشه کتابهای خوب را میفهمند و فرهیخته و روشنفکر و کتابخوان هستند. اما این 45 نفر همه هستند؟ یا عدهای محدود که بنا بر رویه و نوع نگرش اکثریت دیگری انتخاب میکنند؟ نظر چند نفر مثل خودمان جذابیتی ندارد. کاش این مسابقه مستقل و پاک و صادقانه به جایی برسد که نظرات نفرات گوناگون را بگیرد تا نظرات نفرات مشترک. متن کامل
سردبیر: علیرضا اجلّی
e-mail:
alireza.ajali@gmail.com
weblog: www.alireza-ajali.blogfa.com
می دونم که این قصه ی عجیب غریبی است. خودم هم درست متوجه آن نشدم و اگر هم شروع به نوشتن این قصه کردم به خاطر امید کمی بود که با تمام کردن آن، تصویر واضح تری از داستان بدست بیاورم و یا با این امید تا خواننده ای که بیشتر از من با پیچیدگی های طبیعت آدمی آشنایی دارد، تعریفی را به من ارائه دهد که این داستان را برایم را قابل فهم کند. البته اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد این است که نظریه ی فرویدی درباره ی این داستان وجود دارد. خیلی زیاد از فروید خواندم، چندین کتاب از پیروانش مطالعه کردم، به تازگی هم که خیال نوشتن این قصه را داشتم، دوباره مجلد او را که کتابخانه ی مدرن منتشر کرده بود و شامل آثار اساسی او می شد، ورق زدم. از روی وظیفه بود و اگر نه فروید نویسنده ی خسته کننده و پر گویی است. آن مرارتی که ادعا می کند چنین و چنان یک تئوری را ساخته و پرداخته است، نشان دهنده ی یک جور بیهوده انگاری و حسادت نسبت به سایرینی است که در زمینه ی مشابه کارکرده اند و در واقع از آن دست بیماری هایی است که مردان دانشمند مبتلایش می شوند. هرچند که معتقدم از آن دست آدم پیر های خوش خلق و مهربان بوده است. همان طور که می دانیم، تفاوت زیادی بین آدمی و نویسنده وجود دارد. یک نویسنده ممکن است طعن آمیز، خشن و بی رحم باشد در حالیکه یک آدم ممکن است خیلی مهربان و با حوصله باشد تا جایی که به یک غاز، هوی نگوید. هرچند خیلی بی ربط بود! من هیچی در خواندن دوباره ی آثار فروید پیدا نکردم که بتواند در فهمیدن آن موضوعی که در ذهنم هست، کمکی بکند.
اول از همه باید این موضوع را روشن کنم که این قصه ی من نیست و من هیچ کدام از آدم های قصه و دغدغه هایشان را نمی شناختم. یک روز عصر،دوستم ند پرستون[1] این قصه را برایم تعریف کرد . به این خاطر به من گفت که نمی دانست چطور باید با شرایط دست و پنجه نرم کند و همین طور، کاملا اشتباه فکر می کرد که ممکن است مشورت من به دردش بخورد. در داستان قبلی گفته بودم که فکر می کنم خوانندگان در مورد ند پرستون شنیده باشند پس الان لازم می دانم که فقط به آنها یادآوری کنم که دوستم یک بازدید کننده ی زندانی[2] ها در وورم وود اسکراپس [3]بود. او خیلی با جدیت وظایفش را دنبال می کرد و مشکلات زندانیان را مثل مشکلات خودش می دانست. با هم در آن سالن دراز و کم ارتفاع کافه رویال غذا می خوردیم، جایی که تنها دکوراسیون مضحک و فریبنده، از همه ی کافه رویال قدیمی که نقاشان می مردند در آنجا نقاشی کنند، مانده بود. روبروی قهوه ها و لیکور[4] هایمان نشسته بودیم و سیگار هاوانای بلند و مرغوب می کشیدیم تاجایی که ند درباره ی اخطار دکترش در مورد سلامتی اش نگران شده بود.
_:" توی اسکراپس یه جوان عجیبی هست که دارم باهاش سر و کله می زنم."
لحظه ای مکث کرد و ادامه داد:" در تعجبم تا بفمم چطور می شه باهاش کنار اومد."
پرسیدم:" واسه چی افتاده اون تو؟"
_:" زنش رو ترک کرده و دادگاه حکم داده که باید هر هفته نفقه بده اما اون قبول نمی کنه خرجی بده. گلوم رو تیکه پاره کردم اینقدر که باهاش بحث کردم. بهش گفتم با لجبازی هات فقط خودت رو تو چاه می ندازی. میگه حاضرم تمام عمرم رو تو زندون باشم اما یه پنی بهش پول ندم. بهش می گم تو نمی تونی بزاری از گشنگی بمیره، میگه "چرا نتونم؟".آدم خوش برخوردیه، هیچ زحمتی نداره، خیلی خوب کار می کنه، به نظر آدم شادیه و البته خیلی لذت می بره وقتی فکر می کنه که زنش الان چه دوران سختی رو می گذرونه."
_:" مگه چه بدی از زنش دیده؟"
_:"زنش بادبادکش رو خرد کرده."
از تعجب داد زدم:" چی کار کرده؟"
_:" دقیقا همون چیزی که شنیدی. بادبادکش رو خرد کرده.میگه تا لحظه ی مرگش هیچ وقت زنش رو به خاطر اون کارش نمی بخشه."
_:" باید دیوونه باشه"
_:" نه، دیوونه نیست. کاملا آدم معقولیه، خیلی باهوشه و مرد شریفیه."
اسمش هربرت سانبری [5] است و مادرش که خیلی مبادی آداب است هیچ وقت نگذاشته است که او را هرب یا برتی[6] صدایش کنند، همان طور که همیشه شوهرش ساموئل[7] بوده است و هیچ وقت سام[8] صدایش نکرده است. اسم کوچک خانوم سانبری بئاتریس[9] است و وقتی آقای سانبری تازه با او نامزد کرده بود، به خودش اجازه داد که او را بئا[10] صدایش کند و او هم سرسختانه به او هشدار داد که:" من رو بئاتریس نامگذاری کردن، و همیشه بئاتریس هستم و خواهم بود، چه برای شما، چه برای نزدیکانم و چه برای عزیزانم."
او زن ظریفی است اما بسیار قوی ، کاری و پر طاقت ، با پوستی زرد رنگ، زیرک، قیافه ی معمولی و چشمان ریز است. موهای مشکی رنگش که در سن او خیلی بعید است، همیشه مرتب و به فرم موی دختران ملکه ی ویکتوریا آراسته است. مدل مویی که از وقتی به سن مناسب رسیده بود، انتخابش کرده بود و هیچ وقت هم به فکر تغییر دادن آن نیافتاده است. به خاطر این که سبک به نظر نرسد، رنگ موهای طبیعی خودش را حفظ کرده و هیچ وقت به طرف سرخاب مالیدن و رژ زدن نرفته است و تنها کاری که انجام می دهد این است که کمی روی بینی اش پودر می زند. او هیچ وقت چیزی به جز پیراهنی سیاه رنگ از پارچه ای مرغوب نمی پوشد که آن را زنی ریز نقش در یک گوشه کناری فارغ از مد و براساس الگویی می دوزد که هم به درد بخور و هم آراسته باشد. تنها زیور آلات او زنجیر طلایی نازک است که گوی کوچک طلایی از آن آویزان است.
ساموئل سانبری هم مردی کوچک اندام است. او هم به اندازه ی زنش لاغر و نحیف است. موهای خاکستری رنگش دیگر خیلی کم پشت شده است و او مجبور است یک طرف موهایش را بلند کند تا با دقت آنها را روی تکه ی بزرگ طاسی سرش شانه کند. چشمان آبی کمرنگ و صورتی رنگ پریده دارد. کارمند یک دفتر وکالت است و از پیشخدمتی کار کرده تا به منصبی قابل احترام رسیده است. کارفرمایش او را آقای سانبری صدا می زند و بعضی وقت ها از او می خواهد تا به ارباب رجوع های نه چندان مهمی رسیدگی کند. به جز روز های یکشنبه و تعطیلات دو هفته ای کنار دریا، هر صبح این بیست و چهار سال، سانبری برای رفتن به شهر سوار یک قطار می شد و عصر ها هم سوار بر همان قطار به حومه ی شهری که در آن زندگی می کرد، بر می گشت. او در لباس پوشیدن بسیار آدم شسته رفته ای است. با شلواری خاکستری ، کت سیاه رنگ و کلاهی لبه دار به محل کارش می رفت و وقتی به خانه می آمد، کفش های راحتی به پا می کرد و کت مشکی رنگی را می پوشید که بسیار کهنه تر و براق تر از آن بود که بشود در محل کار پوشید. اما روز های یکشنبه که با خانم سانبری در کلیسای کوچک حاضر می شدند، کت رسمی دنباله دار و کلاه لبه دارش را می پوشید و این گونه احترامی را که برای روز عبادت قائل بود، ابراز می کرد و در عین حال نسبت به بی دینانی که به دورچرخه سواری می رفتند و یا در خیابان لم می دادند تا مشروب فروشی ها باز شود، اعتراض خودش را نشان می داد. یک اصل اخلاقی در خانواده ی سانبری وجود داشت و این بود که آنها از نوشیدن مشروبات الکلی خودداری می کردند.البته در روز های یکشنبه که ناهار ساده ای از کلوچه و یک لیوان شیر داشتند که در واقع همان غذایی بود که ساموئل در طول هفته می خورد، بئاتریس برای شام به او گوشت کباب شده و خاگینه تخم مرغ می داد و به خاطر سلامتی ساموئل دوست داشت یک لیوان آبجو به او بدهد. از آنجایی که بئاتریس در خانه لیکور [11]نگه نمی داشت، ساموئل بعد از وظیفه ی روزانه اش دزدکی می زد بیرون و از مشروب فروشی همان حوالی حدود یک لیتر لیکور می خرید اما هیچ چیز نمی توانست او را وادار کند که تنهایی بنوشد و خوب بئاتریس هم فقط به خاطر خوش مشرب بودن با او یک لیوان می نوشید.
هربرت تنها فرزندی بود که خداوند به آنها بخشیده بود و آنها به او زیادی عشق می ورزیدند. او نوزاد خوشگلی بود و بعد ها بچه ی قشنگی هم شد. خانم سانبری در تربیت او بسیار دقیق بود. به او یاد داد که سر میز راست بنشیند و آرنجش را روی میز نگذارد و این که چطور مثل یک آقا کوچولوی با شخصییت از کارد و چنگال استفاده کند. به او یاد داد موقع گرفتن فنجان چای، انگشت کوچک خود را کمی به سمت بیرن بکشد، و وقتی هربرت از او پرسید:" چرا؟"، جواب داد:" زیاد مهم نیست چرا، فقط باید اینجوری باشه تا نشون بدی که میدونی چی به چیه."
در موقع خودش هربرت اینقدر بزرگ شد که به مدرسه برود. خانم سانبری خیلی مضطرب بود چرا که هیچ وقت اجازه نداده بود او در خیابان با بچه ها بازی کند.
او می گفت:" جامعه ی بد، رفتار های خوب را فاسد می کند. من همیشه خودم با خودم بودم و همیشه هم خودم با خودم خواهم بود."
اگر چه آنها از وقتی که ازدواج کرده بودند در آن خانه زندگی می کردند اما بئاتریس همیشه مراقب بود تا فاصله اش را با همسایگانش حفظ کند.
او می گفت:" نمی دونی چه آدم هایی در لندن زندگی می کنند. یه چیز منجر به چیزه دیگه ای می شه و قبل از اینکه بفهمی کجایی، با یه مشت ارازل اوباش قاطی می شی و نمی تونی از دستشون خلاص شی."
او نمی توانست ببیند که هربرت با ارتباط با مشتی پسر خشن در مدرسه سازمان ناظر نابود شود بنابراین به او گفت:" حالا هربرت، تو هم همون کاری رو بکن که من کردم.خودت با خودت باش و کاریت به کاریشون نباشه مگر اینکه ازت کمکی بخوان."
اما هربرت در مدرسه خیلی خوب پیش می رفت. کارهایش را به خوبی انجام می داد و خیلی خیلی با آدم خنگ بودن، فاصله داشت. گزارشات معلمش در مورد او عالی بود و نشان می داد که او ذاتاً برای محاسبه کردن عدد و ارقام ساخته شده است.
ساموئل سانبری گفت:" اگه حقیقت اینه که بهتره یه حسابدار بشه. برای یه حسابدار خبره، همیشه یه شغل خوب وجود داره."
به این صورت در همانجا این مساله تصویب شد و بعد همان چیزی شد که هربرت باید می بود. او قد کشید.
مادرش به او گفت:" هربرت خیلی زود هم قد پدرت می شی."
وقتی که مدرسه اش تمام شد، پنج سانتیمتر دیگر قد کشیده بود و وقتی که قد کشیدنش تمام شد، یک متر و شصد سانتیمتر بود.
مادرش گفت:" یه قد مناسب، نه خیلی بلند و نه خیلی کوتاه."
او پسر خوش قیافه ای بود با همان چهره ی معمولی مادرش و موهای تیره، اگر چه چشمان آبی رنگی را از پدرش به ارث نبرده بود اما پوست رنگ پریده اش نسبتا بی مو و صاف بود. ساموئل سانبری او را از دفتر حسابداران شرکت که دو بار در سال برای حساب کتاب به شرکت آنها می آمدند، بر می گرداند تا اینکه او بیست و یک سالش شد و دیگر می توانست هرهفته مبلغ ناچیزی پول پیش مادرش ببرد. مادرش شش شیلینگ برای ناهار و ده شیلینگ برای پول تو جیبی به او می داد و مابقی را برای روز مبادای هربرت در بانک پس انداز می کرد.
وقتی آقا و خانم سانبری در شب بیست و یکمین تولد هربرت با هم خوابیدند، خانم سانبری گفت:"بعضی آدما نمی دونن که چقدر خوشبختن! خدایا شکرت! من خوشبختم. تا حالا هیچ کس پسری به خوبی هربرت ما نداشته. به ندرت تا حالا یک روز مریضی داشته، اون هیچ وقت حتی برای لحظه ای من رو نگران نکرده. این نشون می ده که اگه یکی رو درست تربیت کنی، فردا برات اعتبار و آبرو می شه. باورم نمی شه که بیست و یک سالش می شه. برام باور نکردنیه."
_:" بله، من فکر می کنم خیلی قبل تر از اونی که بدونیم کجای کاریم، اون ازدواج می کنه و ما رو ترک می کنه."
خانم سانبری با لحنی عصبانی پرسید:" چه دلیلی داره که این کارو بکنه؟ اون اینجا یه خونه ی خوب داره، نداره؟ ساموئل اجازه نده که این افکار احمقانه به ذهنت بیاد. من و تو به هم قول می دیم، خودت می دونی که آخرین چیزیه که می خوام. آره ازدواج! اون عاقل تر از این حرف هاست. اون می دونه که زندگی راحتی داره. اینو می فهمه. اون درکش رو داره."
آقای سانبری ساکت بود. مدت ها می شد که یاد گرفته بود از این که بخواهد جواب او را بدهد به هیچ جایی نمی رسد.
خانم سانبری ادامه داد:" مردی برای ازدواج مورد پسنده که بدونه از زندگی اش چی می خواد و یه مرد تا وقتی که سی،سی و پنج سالش نشه نمی دونه از زندگی اش چی می خواد."
آقای سانبری بحث را عوض کرد:" اون از والدینش راضیه."
خانم سانبری که هنوز هم دلخور بود جواب داد:" باید هم باشه."
آنها کادو های گران قیمتی تدارک دیده بودند. آقای سانبری ساعت مچی نقره به او داد که عقربه هایش در تاریکی هم معلوم می شد و خانم سانبری یک بادبادک به او هدیه کرد. وقتی که هفت سالش بود این طور اتفاق افتاد. یک محوطه ی وسیع نزدیک جایی که آنها زندگی می کردند، وجود داشت و بعد از ظهر های یکشنبه که اوضاع خوب بود، خانم سانبری شوهر و پسرش را برای پیاده روی به آنجا می برد. او می گفت که بعد از یک هفته مبحوس بودن در یک دفتر کار خفه کننده، تنفس هوای تازه برای ساموئل خوب است. همیشه آدم های زیادی به محوطه می آمدند اما خانم سانبری که همیشه دوست داشت خودش با خودش باشد، تا جایی که ممکن بود راهش را از آنها جدا می کرد.
روزی ناگهان هربرت گفت:" اونها بادبادک رو نگاه کن."
نسیم خنکی می وزید و تعدادی بادبادک بزرگ و کوچک در آسمان می رقصیدند.
خانم سانبری:" اون بادبادک ها رو،هربرت! نه اونها بادبادک!"
پدرش پرسید:" می خوای بری ببینی از کجا شروع می کنن؟"
_" وای! بله بابا."
بلندی نه چندان مرتفعی وسط محوطه وجود داشت و وقتی که به آنجا رسیدند، دختر ها، پسر ها و مرد هایی را دیدند که از آنجا به پایین می دوند تا بتوانند در مسیر باد قرار بگیرند و بادبادک هایشان را هوا کنند. بعضی وقت ها نمی توانستند و زمین می خوردند. ولی وقتی می توانستند، بادبادک ها بالا می رفتند و صاحبانشان نخ بادبادک ها را شل می کردند و آنها بالا و بالا تر می رفتند. هربرت با حالتی از خود بی خود شده نگاه می کرد، بعد گریه کرد و گفت:" مامان میشه منم یه بادبادک داشته باشم؟"
او دیگر حالا خوب یاد گرفته بود که اگر چیزی می خواهد بهتر است که اول از مادرش سوال کند.
مادرش گفت:" برای چی می خوای؟"
_": که هواش کنم،مامان!"
مادرش گفت:" آدم نباید اینقدر تیز و برنده باشه که دست خودش رو ببره!"
خانم و آقای سانبری بالای سر هربرت لبخندی رد و بدل کردند.چه جالب! او بادبادک می خواهد. آقا کوچولو کم کم دارد بزرگ می شود.
_:" اگه پسر خوبی باشی و هر روز صبح بدون اینکه من بهت بگم دندون هات رو مسواک بزنی، شاید روز کریسمس بابانوئل برات یه بادبادک بیاره."
کریسمس خیلی دور نبود و بابانوئل اولین بادبادک را برای هربرت آورد. اوایل خیلی خوب بلد نبود آن را کنترل کند و آقای سانبری خودش مجبور بود بالای تپه برود و بادبادک را برایش هوا کند. آن یک بادبادک خیلی کوچک بود اما وقتی مزه ی تلاش کردن زیر دندانش آمد، هیجان زده شده بود. هر یکشنبه بعد از ظهر وقتی که پدرش از شهر بر می گشت، پدر و مادرش را کلافه می کرد تا سریعتر به سمت محوطه بروند. او خیلی سریع یاد گرفت که چطور بادبادک را هوا کند. خانم و آقای سانبری هم با قلبی مملو از غرور او را نگاه می کردند که به نوک تپه می رود ، به سمت پایین می دود و وقتی بادبادک را بر نسیم سوار کرد، ریسمان آن را در دستانش می کشد.
هربرت علاقه ی شدیدی به بادبادک پیدا کرده بود و هرچه او بزرگ تر می شد ، مادرش هم برای او بادبادک های بزرگ و بزرگ تر می خرید. او در اندازه گیری باد خیلی مهارت داشت و کار هایی با بادبادکش انجام می داد که شما حتی نمی توانید با خودتان تصور کنید. نه تنها بچه ها، بلکه مرد ها هم جزو بادبادک باز های زیادی بودند در محوطه جمع می شدند. از آنجایی که طبعاً هیچ چیز به اندازه یک سرگمی مشترک نمی تواند آدم ها را دور هم جمع کند، طولی نکشید که خانم سانبری بدون توجه به محدودیت هایش، خودش، ساموئلش و پسرش را در حال صحبت کردن با آدم های جور واجور دید. آنها بادبادک های خودشان را با هم مقایسه می کردند و هنر هایشان را به رخ هم می کشیدند. هربرت که حالا دیگر به اندازه ی یک پسر شانزده ساله بزرگ شده بود، بعضی اوقات با بادبادک باز های دیگر مسابقه می داد. او بادبادکش را در جهت باد بادبادک دیگران مانور می داد و می گذاشت تا نخ بادبادکش دور بادبادک آنها بپیچد و در یک حرکت تند ناگهانی بادبادک حریف را به زمین می انداخت. خیلی پیش تر از این ها، آقای سانبری تسلیم شور و اشتیاق پسرش شده بود و می خواست که او هم امتحانی کند. حتما برای او صحنه ی جالبی بوده است که ببیند پسرش با شلوار راه راه، کت مشکی و کلاه لبه دارش از تپه ها به سمت پایین می دود. خانم سانبری هم پشت سر او آرام قدم می زند و وقتی بادبادک آزادانه در هوا شروع به رقصیدن می کرد، نخ را از او می گرفت و همچنان که بادبادک اوج می گرفت آن را تماشا می کرد.
کافه داستان داستان کوتاه، شعر، مقاله و ترجمه منتشر میکند. آثار خود را برای ما به ایمیل cafedastan@gmail.com ارسال نمایید. اثر بعد از تائید و ویرایش در صورت نیاز، منتشر میشود. دقت فرمائید آثار زیادی روزانه ارسال میشود و امکان دارد اثر شما در نوبت قرار بگیرد و تا انتشار اثر مدتی طول بکشد.
برای خداحافظی هیچ وقت دیر نیست
گردآوری:الهه
رضوانی
انتشارات: سخن گستر
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۲۰۰۰ تومان
در من فیلی خفته است
نویسنده: ثنا
نصاری
انتشارات:
داستان سرا
چاپ اول:
اسفند ۱۳۸۷
تعداد صفحه:
72 صفحه
قیمت: 1400
تومان
ـــــــــ
نقدها روی کتاب:
. مروری بر داستان در من فيلي خفته است
نویسنده: سینا مشایخی
انتشارات: ایلیا
راننده زنش را کشت
شعری از سارا امینیان
آن سال هم
باران نبارید
خوابید
و در خواب
آئینهای به
پهنای صورتش دید
حس میکرد
خودش را
اما نه چشمی
نه گوشی نه گونهای
هیچ چیز
نداشت
لرزید و
ترسید
روی بدنش خاکی
گل شده از طعم باران
حس
میکرد
مغزش خالی از
حس باران بود
اوج
گرفت
سرمای بدنش
کجا بود
این گرما و حس
لذت از کجا
پیش رفت و پیش
رفت
عریان
شد
حیوان شد
یادش
آمد
آئینه ناپدید
شد
از خواب پرید
و
انسان شد
بابا نان ندارد!
شعری از نیما یوسفی
کودک
من آسوده بخواب
یا
چشمانت را باز کن و بخواب
یا
چشمانت را ببند و ببین شعر مرا
تقصیر
من نیست
دیگر
قصه ای نمانده که بگویم
آسوده
بخواب
دیگر
نه حسین فهمیدهایست
نه
تانک دشمن
نه
پتروس جوانی
نه
سد استقامتی
ریز
علی هم پیر شده و قطار هوهوکنان تا انتها میرود
کبری
هم تصمیمش قطعیست
روباه
مکار هم با کلاغ قصه ما دوست شده
و
علی بادامهایش تمام
دیگر
نه بابا آب دارد نه نان
نه!
کودک من دیگر چیزی نمانده جز شعر من
از
کجا شروع کنم؟ از چه بگویم؟ از فقر بابا؟ تا کجا بگویم؟
از
فقر بابا بگویم
که
همه به انتها رسیدند و بابا هم به فقر
که
سالهاست هر چه نان داشت بخشید
هر
چه کوشید آب داشت و آنرا بخشید
آسوده
بخواب کودک من
من
قصهگوی این شبم
شعر مرا نخوانده بخوان و بخواب