کافه داستان | داستان کوتاه، شعر، مقاله

 ارتباط با ما| cafedastan@gmail.com

درد سکوت/داستان کوتاهی از بهزاد شیبانی

سرش خم شده بود پایین و چشمانش بسته بود. افتاده بود روی صندلی راحتی پلاستیکی، یک زانویش راجمع کرده وکف پایش را روی آن گذاشته بود. دیگر هیچ اثاثی توی سالن دیده نمی شد، جز صندلی او و  یک صندلی پلاستیکی طرح لهستانی که من رویش نشسته بودم. کولر روشن بود و تق تق صدا می داد، انگار باید روغن کاری می شد. نگاهش می کردم و سیگار می کشیدم. پرسیدم:

"درد داری؟"

جوابم را نداد. بلند شدم و از کابینت آشپزخانه یک پلاستیک فریزر برداشتم٬ سیگار را بین لبهایم گرفتم٬ دودش به چشمم می رفت٬ اخم کردم و از یخساز یخچال چند تکه یخ توی کیسه فریزر ریختم. کیسه یخ را به دستش دادم

"بزار روی پات. دردش کم می شه"

 نگاهم نکرد، کیسه را از دستم گرفت و روی برآمدگی کبود پنجه پایش گذاشت و باز چشمانش را بست.

 چند لحظه قبل، درآور را با کمک پسر  دوازده سیزده ساله  بلند کرده بود، یک لحظه صفحه روی درآور کنده شده و یک پایه اش با آن کشو های سنگین چوبی، افتاده بود زمین. من دویده بودم و درآور را نگاه کرده بودم، زیاد ضرب نخورده بود. با این حال در دلم به هر دویشان دشنام داده بودم"کثافتای حمال" مرد روی سرامیک سالن نشسته و چشمانش را بسته بود. من سیگاری گیرانده بودم، دود سیگار فضای خالی آپارتمان را پر کرده بود. چیز زیادی نمانده بود، یخچال و اجاق گاز که می رفت، تمام می شد. دو صندلی هم که وزنی نداشتند. پایه درآور روی پای مرد افتاده بود و روی پنجه ی پایش بالا می آمد. با اصرار من٬ روی صندلی  نشسته بود.

 پسربچه صفحه ی درآور را پایین برد، من سیگارم را خاموش کردم. پسربچه برگشت و پایه های کنده شده ی درآور را هم  یکی یکی گذاشت روی کولش و برد بیرون. فیلتر سیگار توی دستم مانده بود، از توی حال، پرتش کردم طرف سینک ظرف شویی آشپزخانه، درست داخلش افتاد، لبخندی زدم. کارگر افغانی نه ناله می کرد و نه حتی آهی از دهانش بیرون می زد، فقط پلک هایش را محکم به هم فشرده و لب هایش را به دندان گزیده بود. پایش به نظر  شکسته بود، بی صدا، جلوی چشم پسرش.

صدای تق تق کولر توی سرم می زد، با خودم گفتم:" باید قبل از تحویل آپارتمان به صاحبخونه، تعمیر کار بیارم، درستش کنه."