کافه داستان | داستان کوتاه، شعر، مقاله

 ارتباط با ما| cafedastan@gmail.com

بادبادک/نویسنده:ویلیام سامرست موآم/برگردان: مرضیه ملکی/ قسمت دوم

بعد از ظهر های روز شنبه به بهترین روز هفته تبدیل شده بود. صبح ها که آقای سانبری و هربرت برای سوار شدن قطار به شهر، خانه را ترک می کردند اولین کاری که انجام می دادند این بود که آسمان را نگاهی بیاندازند تا ببینند هوا برای بادبادک هوا کردن خوب است یا نه. بیشتر از همه روزی طوفانی با باد های دمدمی را دوست داشتند که به آنها این شانس را می داد تا مهارت های خودشان را مهکی بزنند. در طول هفته، هر روز صبح آنها در مورد بادبادک حرف می زدند. آنها بادبادک های کوچکتر از مال خودشان را مسخره می کردند و به بادبادک های بزرگتر حسادت می کردند. در مورد عملکرد های بادبادک باز های دیگر با چنان حرارت و حقارتی بحث می کردند که فوتبالیست ها و بوکسر ها در مورد حریفانشان سخن می گویند. آرزوی آنها داشتن بادبادکی بود که بزرگتر از همه  باشد و بالاتر از همه برود. برای نخ بادبادکی که به مناسبت بیست و یکمین تولد هربرت به او دادند بارها دچار مشکل شدند تا اینکه بالاخره از سیم پیانو پیچیده شده به دور یک طبل استفاده کردند. اما این هم هربرت را راضی نمی کرد. او در مورد جعبه ی بادبادک که یک نفر آن را ساخته بود چیزهایی شنیده بود تا اینکه به یکباره ایده ای به ذهنش رسید. او فکر کرد که می تواند خودش چیزی مشابه آن بسازد و از آنجا که کمی نقاشی بلد بود تصمیم گرفت که خودش آن را طراحی کند. مدل کوچکی ساخت  و یک روز بعد از ظهر وقت گذاشت تا بتواند مدل را پیاده کند، اما موفق به این کار نشد. او پسر سرسختی بود و  تسلیم نشد.

بعد یک بد شانسی اتفاق افتاد. هربرت عادت کرده بود بعد از خوردن شام به بیرون از خانه برود. خانم سانبری خیلی از این قضیه خوشش نمی آمد اما آقای سانبری او را متقاعد کرده بود. قبل از هر چیزی او یک پسر بیست و دو ساله بود و این که تمام مدت در خانه باشد برایش کسل کننده بود. اگر بخواهد بیرون برود و قدمی بزند و فیلمی ببیند، مشکل خاصی پیش نمی آید. اما هربرت عاشق شده بود. بعد از ظهر یک روز  شنبه، بعد از آنکه اوقات خوبی را در محوطه سپری کرده بودند و مشغول شام خوردن بودند، در زیر آسمانی صاف یک باره گفت:

_:" مامان، من از خانم جوانی خواهش کردم که فردا برای خوردن چای اینجا بیاد. مشکلی نیست؟"

خانم سانبری در حالی که برای یک لحظه دستور زبان صحیح را فراموش کرده بود پرسید:" چی کار کردی تو؟"

_:" مامان شما شنیدید چی گفتم."

_:"  و می تونم بپرسم این خانم کی هستن و تو چی جوری اون رو می شناسی؟"

_:" اسمش بون، بتی بون[1] و برای اولین بار اون رو  توی سینما دیدم. بعد از ظهر یک روز یکشنبه بود و هوا بارونی بود. مثل یک اتفاق بود. اون کنار من نشسته بود و بعد کیفش افتاد روی زمین و من کیف رو برداشتم و اون گفت ممنونم و خوب معلومه که بعدش با هم شروع به حرف زدن کردیم."

_:" و تو منظورت اینه می خوای به من بگی که با یه همچین حقه ی قدیمی دلت رفت؟ کیفش افتاد!"

_:" شما اشتباه می کنین، مامان! اون دختر خوبیه واقعاً! تازه تحصیل کرده هم هست."

_:" و همه ی اینها کی اتفاق افتاد؟"

_:" حدوداً سه ماهه پیش."

-:" جالبه! تو سه ماهه پیش اون رو دیدی و  فردا دعوتش کردی که برای چای خوردن بیاد اینجا؟"

_:" خوب! من از اون موقع اون رو می دیدم. همون روز اول، آخر فیلم ازش پرسیدم که براش ممکنه تا بعد از ظهر های سه شنبه با من بیاد سینما یا نه، اونم گفت که نمی دونه شاید بتونه شایدم نتونه. و خوب به هر حال تونست."

_" اگه از من می پرسیدی بهت می گفتم که می تونست."

_:" و از اون موقع به بعد ما دو بار در هفته با هم می رفتیم سینما."

_:" پس به این خاطر بود که مرتب می رفتی بیرون؟"

_:" درسته. اما خوب ببینید، من نمی خوام که اون رو به شما تحمیل کنم اگه نمی خواهید که فردا بیاد اینجا بهش می گم که شما سر درد داشتین و می برمش بیرون."

آقای سانبری:" در هر حال مامانت اون رو برای چای می پذیره. مگه نه عزیزم؟ این فقط به این خاطره که مامنت نمی تونه غریبه ها رو تحمل کنه. او هیچ وقت غریبه ها رو دوست نداشته."

خانم سانبری با ملالت جواب داد:" من خودم با خودم بودم. شغلش چیه؟"

_:" توی یه دفتر تایپ در شهر کار می کنه و همون جا هم یه خونه داره، البته اگه بشه اسمش رو خونه گذاشت. آخه می دونین مادرش مرده و پدرش هم ازدواج مجدد کرده و سه تا بچه دارن. اون می گه که نمی تونه نا مادری اش رو تحمل کنه چون تمام مدت نق و نوق می کنه."

خانم سانبری خیلی خوش سلیقه اسباب چای را چید. روی میز کوچکی در اتاق نشیمن که هیچ وقت ازش استفاده نکرده بودند، پارچه ی مخصوص صرف چای را پهن کرد. سرویس چای خوری و کتری آبکاری شده ای را که ازش استفاده نکرده بودند، بیرون آورد و کلوچه ها را آماده کرد،کیک پخت و تکه های نازکی از نان کره ای را برش داد.

و بعد رو به ساموئل گفت:" می خوام ببینه که ما هرکسی نیستیم."

هربرت برای آوردن خانم بون رفت و  آقای سانبری دم در جلوی آنها را گرفت تا مبادا هربرت او را به نهار خوری که معمولا آنجا می نشستند و چای می خوردند، ببرد. هربرت در حالی که با تعجب میز چای را برانداز می کرد، خانم جوان را به اتاق نشیمن راهنمایی کرد، و گفت:"مامان، ایشون بتی هستند."

خانم سانبری :"فکر می کنم خانم بون."

_:" درسته، اما اگر مایل باشید می تونید من رو بتی صدا کنید."

خام سانبری با لبخندی دلپذیر پاسخ داد:"با توجه به آشنایی کوتاه ما شاید برای این کار خیلی زود باشه.چرا نمی شینید خانم بون؟"

به طور عجیبی، شایدم اصلا عجیب نبود ولی بتی بون خیلی بیشتر از سنش به نظر می رسید، بیشتر از سنی که خانم سانبری آن وقت ها در آن سن و سال به نظر میامد. او همان ویژگی های زننده را داشت، همان چشمان کوچک اما لب هایش با آرایش سرخ رنگ بود، گونه هایش کمی زمخت بود و موهای کوتاه مشکی رنگش فر بود. خانم سانبری همه ی این ها را در یک نگاه متوجه شد و مشغول چرتکه انداختن بود تا بفهمد چقدر خرج لباس ریون شیک، کفش های فوق العاده پاشنه بلندش و کلاه شیک و پیک روی سرش شده بود. رو لباسی اش خیلی کوتاه بود و او جوراب ساق بلند رنگ پوستش را نمایش می داد. نظر خانم سانبری نسبت به آرایش کردن و رخت و لباس او خوب نبود، فورا از او بدش آمد اما به خودش قبولوند که مثل یک خانم متشخص رفتار کند. اگر هیچ کس بلد نبود چطور مثل یک خانم متشخص رفتار کند، او  خیلی خوب این کار را بلد بود. فنجان را از چای پر کرد و از هربرت خواست تا فنجان چای را به دوستش بدهد.

_:" ساموئل، عزیزم، ببین خانم بون کلوچه میل دارن یا نان کره ای؟"

_:"هر دوش رو میل کنید." و در حالی که هر دو سینی را دور می چرخاند با همان حالت بی ادبانه اش گفت:" خیلی خوشحال می شم وقتی می بینم مردم با اشتها می خورند."

بتی با رودربایستی تکه ای نان کره ای و یک کلوچه را در بشقابش گذاشت و خانم سانبری از روی خوش برخوردی شروع به صحبت کردن در مورد آب و هوا کرد. او خیلی خوشحال می شد وقتی می دید که بتی رفته رفته احساس نا راحتی و عصبانیت می کند. در این هنگام کیک را برید و یک برش بزرگ را در بشقاب مهمانش چپاند. بتی یک خورده از آن را گاز زد و وقتی می خواست آن را در بشقابش بگذارد، تکه کیک روی زمین افتاد.

دخترک آن را از روی زمین برداشت و گفت:" وای، معذرت می خوام."

خانم سانبری جواب داد:" اصلا مهم نیست، یک تکه دیگه براتون می برم."

_:" خودتون رو اذییت نکنین. من زیاد سختگیر نیستم. زمین تمیز شد."

خام سانبری با بدجنسی لبخندی زد و گفت:" امیدوارم این طور باشه. به هر حال من نمی تونم اجازه بدم که  شما تکه کیکی رو که روی زمین افتاده بوده، میل کنید. هربرت اون کیک رو اینجا بیار. به خانم بون یک برش دیگه می دم."

_:" خانم سانبری، زحمت نکشید. برشی دیگه ای نمی خوام.جدی عرض می کنم."

_:" وای! متاسفم از اینکه شما کیک من رو دوست ندارید. من این رو مخصوص شما پخته بودم." بعد تکه ای را مزه کرد و ادامه داد:" از نظر من که طعمش خوبه."

_:" خانم سانبری مساله اصلا این نیست. این کیک واقعا عالیه، فقط من میل ندارم."

او از خوردن چای امتناع کرد و خانم سانبری دید که خوشحال کننده است اگر او یک فنجان چای را هم زمین بریزد. دخترک پیش خودش گفت:" انتظار داشتم تو آشپزخانه غذا بخورند."

در این حال هربرت سیگاری روشن کرد.

بتی:" هرب[2]، به ما هم بده یه پک بزنیم. واقعا دارم برای یک دود کردن می میرم."

خانم سانبری سیگار کشیدن را برای زن ها نمی پسندید ولی فقط ابروهایش را آرام بالا برد و گفت:" خانم بون! ما ترجیح می دیم اون رو هربرت صدا کنیم."

بتی آنقدر ها احمق نبود که متوجه نشود خانم سانبری هر کاری می کند تا او را معذب کند و حالا یک فرصت برای تلافی داشت. پس گفت:" می دونم. وقتی که به من گفت اسمش هربرته، نزدیک بود از خنده منفجر شم. باورم نمی شه کسی رو هربرت صدا کنن. انگار که دارن جیغ می کشن."

_:" خیلی متاسفم از اینکه شما اسمی رو که در مراسم غسل تعمید و نامگذاری روی هربرت گذاشته شده رو دوست ندارید. از نظر من این اسم بسیار زیبایی است. البته فکر کنم تمام این ها بستگی به این داره که هر کس متعلق به چه طبقه ی اجتماعی باشه."

هربرت برای فیصله دادن به بحث مداخله کرد و گفت:" مامان، توی دفتر کارم هم من رو برتی[3] صدا می کنن."

_:" تنها چیزی که می تونم بگم اینه که همه ی اون آدم ها عوام هستند."

خانم سانبری در سکوت موقرانه ای فرو رفت و هربرت و آقای سانبری گفتگو را به همان صورت ادامه دادند. خانم سانبری بسیار خرسند بود از این که می دید بتی دلخور شده بود و همین طور از اینکه دید او می خواهد برود. اما کاملا نمی دانست که چه کار باید بکند. تصمیم گرفت او را همراهی نکند. بالاخره هربرت رشته ی عمل را در دست گرفت و گفت:" خوب بتی.فکر می کنم دیگه وقتشه که یه خورده با هم باشیم. من تو رو می رسونم."

خانم سانبری زیر پایش بلند شد و گفت:" الان باید برید؟مطمئنم که اوقات دلپذیری بود."

بعد از اینکه جوان ها خانه را ترک کردند، با تردید گفت:" موجود کوچولوی خوشگل! همش به خاطر بزک کردن و پودر زدنه! به حرف من می رسی که اون بدون آرایش و فر موقت موهایش، خیلی با چیزی که دیدی فرق می کنه. بعله! تنها چیزی که اون هست یه موجود پیش پا افتاده و معمولیه!"

یک ساعت بعد هربرت با عصبانیت برگشت.

_:" اینجا رو ببین مامان! منظورت از این طور رفتار کردن با اون دختره ی بیچاره ی چیه؟ من واقعا به خاطر شما شرمنده شدم."

مادرش یک دفعه عصبانی شد و گفت:" این طوری با مادرت صحبت نکن! هربرت! تو نباید یه همچین زنی رو می آوردی تو خونه ی من. دست بردار! اون فقط یه موجود پیش پا افتاده و معمولیه!"

وقتی خانم سانبری عصبانی می شد نه تنها دستور زبانش دچار مشکل می شد بلکه سین شین اش هم می زد.

هربرت به حرف های مادرش هیچ توجهی نکرد و گفت:" اون گفت که تا حالا تو زندگی اش اینقدر بهش توهین نشده بود. من هیچ کاری نتونستم برای آروم کردنش انجام بدم."

_:" خیلی رک بهت می گم، اون دیگه نباید اینجا بیاد."

_:" شما این طور فکر کنید. اما چه بخواهید، چه نخواهید، من دارم باهاش نامزد می کنم."

خانم سانبری نفسش برید و گفت:" این کار رو نمی کنی؟"

_:"چرا! من این کار رو می کنم! می تونم بهتون بگم که در این مورد زیاد فکر کردم. بعد هم که امشب اون خیلی ناراحت بود و منم دلم براش سوخت. بعدش بهش تقاضای ازدواج دادم و خیلی سخت بود تا تونستم راضی اش کنم."

خانم سانبری داد زد :" تو احمقی! احمق!"

خانم سانبری و پسرش حسابی با توپ و تشر با هم حرف می زدند و وقتی ساموئل بیچاره می خواست مداخله کند، هردوی آنها به او می گفتند که ساکت باشد. در آخر هم هربرت از خانه بیرون زد و خانم سانبری هم از شدت عصبانیت زیر گریه زد. بعد از آن همه جا را سکوت فراگرفت.

روز بعد هیچ اشاره ای به آن چه اتفاق افتاده بود نشد.خانم سانبری با سردی مودبانه ای با هربرت برخورد کرد و  هربرت هم عبوس و کم حرف بود و بعد از شام بیرون رفت. روز یکشنبه بود که هربرت به پدر و مادرش گفت که قرار است این بعد از ظهر نامزد کند و نمی تواند امروز همراه آنها برای بادبادک بازی به محوطه بیاید.

خانم سانبری عبوسانه پاسخ داد:" به جرأت می تونم بگم که ما بدون تو هم می تونیم این کار رو انجام بدیم."

همین روند برای تعطیلات دو هفته ای مرسوم آنها در کنار دریا ادامه پیدا کرد. آنها همیشه به خلیج هرن[4]  می رفتند چراکه خانم سانبری معتقد بود در آنجا افرادی از طبقه ی بالای جامعه هستند .برای سال ها آنها  یک اتاق کرایه ای مشخصی را می گرفتند. یک روز غروب هربرت با بی اهمییتی گفت:" به هر حال مامان، بهتره براشون بنویسی و بگی که من امسال اتاقم رو لازم ندارم. من و بتی در شرف ازدواج هستیم و قراره برای ماه عسل به ساتند[5] بریم."

برای یک لحظه سکوت مرگباری در اتاق رخنه کرد.

خانم سانبری با اضطراب گفت:" خیلی یه دفعه ای نیست، هربرت؟"

_:" خوب، دفتر کار بتی تقلیل نیرو می کنه و بتی الان از کار بیکار شده. برای همین ما فکر کردیم بهتره که یه دفعه ای ازدواج کنیم. دوتا اتاق تو خیابان دبنی[6] گرفتیم و با پس انداز بانکی من قراره اون رو مبله کنیم. "

خانم سانبری حتی یک کلمه هم نگفت. ناگهان رنگش مثل مرده ها پرید و اشک ها روی گونه های برآمده اش غلت خوردند.

هربرت گفت:" وای مامان! بی خیال! اینقده سخت نگیر. هر کسی یه روزی ازدواج می کنه. اگه بابا با شما ازدواج نمی کرد الان من اینجا نبودم، بودم؟"

خانم سانبری با دستان بی تابش اشک ها را پاک کرد.

_:" بابات با من ازدواج نکرد، من باهاش ازدواج کردم. من می دونستم اون آدم محکمیه و خیلی محترمه! می دونستم اون شوور خوبیه و بابای خوبی می شه!هیچ وقت احساس پشیمونی نکردم، هیچ وقت وقت هم نمی کنم، بابات هم همین طور. مگه نه ساموئل؟"

آقای سانبری سریع جواب داد:" معلومه! مثل روز روشنه."

_:" می دونی وقتی شما بتی رو بشناسید حتما ازش خوشتون میاد، اون واقعا دختر خوبیه. مطمئنم که باهاش مشترکات زیادی پیدا می کنی. باید بهش این شانس رو بدی، مامان."

_:" اون هیچ وقت پاهاش رو تو این خونه نمی گذاره، مگر این که از رو جنازه ی من رد شه."

_:" این خیلی نامعقولانه است، مامان!چرا؟ همه چیز می تونه مثل سابق بشه اگر فقط شما کمی منطقی باشید. منظورم اینه که ما می تونیم بعد از ظهر یکشنبه به بادبادک بازی بریم، مثل همیشه. فقط این دفعه من نامزد کردم و شاید یه ذره سخت باشه.می دونی، آخه اون درک نمی کنه چه چیزی در پرواز کردن بادبادک هست و ممکنه این کار ناراحتش کنه. و کاملا واضحه، بعد از اینکه ازدواج کردم می تونم با شما و بابا بیام بادبادک بازی."

_:"تو اینجوری فکر می کنی. خوب پس بگذار یه چیزی بهت بگم، اگه تو با اون دختر ازدواج کنی، نمی تونی بابادک من رو هوا کنی یعنی من اون رو به تو نمیدم. می دونی، من اون بادبادک رو از پس انداز هزینه های خونه خریدم، پس مال منه."

_:"خیلی خوب، پس منم کاری روکه شما می خواهید می کنم. بتی می گه این ها همش بچه بازیه، من باید از خودم خجالت بکشم که تو این سن و سال بادبادک بازی می کنم."

از جایش بلند شد و یک بار دیگر با عصبانیت از خانه بیرون رفت. در  تعطیلات دو هفته ای او ازدواج کرد. خانم سانبری از رفتن به مراسم ازدواجش امتناع کرد و به ساموئل هم اجازه ی رفتن نداد. آنها به ماه عسل رفتند و برگشتند. والدینش هم روال معمولی زندگی خودشان را از سر گرفتند. بعد از ظهر های یکشنبه خودشان به محوطه می رفتند و بادبادک بزرگشان را هوا می کردند. خانم سانبری دیگر از پسرش اسمی نبرد و تصمیم گرفته بود که او را هرگز نبخشد. اما آقای سانبری او را در قطاری که هر روز صبح با هم سوار می شدند، می دید و وقتی با هم سوار کالسکه می شدند کمی گپ می زدند. یک روز صبح آقای سانبری به آسمان نگاهی انداخت و گفت:" این هوا جون می ده برای بادبادک هوا کردن."

_:" هنوزم با مامان به بادبادک بازی می رین؟"

_:" تعجب می کنم که چرا از پول خودت یه بادبادک نمی خری. تو خیلی مشتاق بادبادک بازی بودی."

_:" می دونم. یه بار خواستم این کار رو بکنم. اما زن ها رو که می شناسی. بتی بهم گفت:" متناسب سنت رفتار کن." وای! من یه بادبادک بچه گونه نمی خواهم، و خوب البته که برای بادبادک های بزرگ تر باید هزینه کرد. وقتی می خواستیم خونمون رو مبله کنیم، بتی گفت این خیلی ارزون تر درمیاد که با اقساط بلند مدت بهترین لوازم رو بخریم. برای همین به یه محل خرید و فروش اقساطی رفتیم و هر ماه داریم بهشون قسط می دیم. تازه اجاره خونه هم هست. به جز پولی که برای خورد و خوراکمون می مونه، هیچ پول دیگه ای در بساطم نیست."

_:" اون که کار نمی کنه، نه؟"

_:" خب، نه! اون می گه که بعد از این همه سال مثل خر کار کردن، حالا ازدواج کرده و می خواهد کمی آسوده باشه و البته یه نفر هم لازمه که به کار های خونه برسه و غذا بپزه."

شش ماه به همین منوال گذشت. تا این که بعد از ظهر یک روز یکشنبه، خانواده ی سانبری مثل همیشه به محوطه رفته بودند که خانم سانبری رو به شوهرش گفت:"ساموئل! تو هم چیزی رو که من دیدم رو دیدی؟"

_:" من هربرت رو دیدیم، البته اگه منظورت این بوده باشه. ولی به تو چیزی نگفتم چون فکر می کردم ممکنه ناراحت بشی."

_:" باهاش حرف نزن، وانمود کن که اصلا ندیدیش."

هربرت بین تماشاچی های بیکار ایستاده بود و اصلا سعی نکرد تا با والدینش صحبت کند. او با تمام وجودش پرواز کردن بادبادک بزرگی را دنبال می کرد که روزی خودش آن را هوا می کرد و این از دید خانم سانبری پنهان نبود. هوا کم کم سرد شد و خانواده ی سانبری به خانه بازگشتند. چشمان خانم سانبری برق می زد.

ساموئل گفت:" می خوام ببینم اون هفته ی دیگه هم میاد یا نه!"

_:" اگه شرط بندی کار درستی بود، باهات نیم شیلینگ شرط می بستم که اون میاد، ساموئل."

_:"مطمئنی؟"

_:" من از اولش هم می دونستم که اون نمی تونه ازش دل بکنه."

حق با او بود. یکشنبه ی بعدی و تمام یکشنبه های بعد از آن، که هوا خوب بود، سر و کله ی هربرت در محوطه پیدا می شد. هیچ مراوده ای در کار نبود. او برای مدت ها یک جا می ایستاد و  تما شا می کرد و بعد قدم زنان می رفت. اما بعد از اینکه هفته ها به همین منوال پیش رفت، خانواده سانبری برای او  یک اتفاق غافلگیر کننده بوجود آوردند. آنها دیگر آن بادبادک بزرگی که هربرت روزی آن را هوا می کرد، به همراه نداشتند.بلکه بادبادکی جدیدی با خود آورده بودند. یک جعبه ی بادبادک، یکی از آن کوچک ها و درست شبیه مدلی بود که خود او طراحی کرده بود. او نگاه می کرد که چطور آن بادبادک در  بین بادبادک باز ها شور و هیجان بوجود آورده بود. آنها به دور بادبادک جمع شده بودند و خانم سانبری با خوش زبانی مشغول صحبت کردن با آنها بود. بار اول که ساموئل با آن بادبادک به بالای تپه رفت، بادبادک هوا نشد و با بیچارگی، تلپی روی زمین افتاد. هربرت تحمل دیدن شکست خوردن بادبادک را نداشت. آقای سانبری برای بار دوم از تپه ها بالا رفت و این بار بادبادک پرواز کرد و در آسمان رقصید. از بین تماشاگر ها صدای هورا بلند شد. بعد از مدتی آقای سانبری آن را پایین آورد و دوباره به سمت تپه ها باز گشت.

خانم پیش پسرش رفت و گفت:"هربرت، دوست داری تو هم امتحان کنی؟"

_:" بله! معلومه که دوست دارم."

_:" این فقط یکی از سایز های کوچیکشه چون که اونها گفتند باید کار کردن باهاش رو بلد بشیم. آخه اصلا شبیه به مدل های قدیمی نیست. اگر چه ما می خواستیم یک بادبادک بزرگتر بگیریم اما اونها گفتند اگه بلد باشیم چطور باهاش کار کنیم و وزش باد خوبی داشته باشیم، این بادبادک می تونه تا حدود 3200 متر بالا بره."

آقای سانبری نیز پیش آنها آمد.

_:" ساموئل! هربرت می خواهد بادبادک رو امتحان کنه."

آقای سانبری لبخند رضایت بخشی بر صورت داشت و  بادبادک رو به دست هربرت داد. هربرت کلاهش را به مادرش داد تا برایش نگاه دارد. بعد شروع به دویدن روی تپه کرد، بادبادک خیلی زیبا به پرواز در آمد. با دیدن بالا رفتن بادبادک، روحش به وجد می آمد. دیدن این که شی سیاه رنگ کوچکی به نرمی در آسمان می رقصد، بسیار دلچسب بود. اما حتی با تماشا کردن آن، هربرت در فکر بادبادک بزرگی بود که زمانی می خواست آن را بسازد. آنها هیچ وقت موفق نشدند تا آن بادبادک را بسازند. مامان گفته بود 3200 متر در آسمان، وای!

خانم سانبری:" چرا بر نمی گردی و ما یک فنجان چای نمی خوری، هربرت! این طوری می تونیم طرح جدیدی رو که برای ساخت به اونها سفازش دادیم رو بهت نشون بدیم. شاید تو هم نظراتی داشته باشی."

مردد شد. به بتی گفته بود که برای قدم زدن و انجام حرکات کششی بیرون می رود و او نمی دانست که او هر هفته به محوطه می آید. بتی در انتظار او بود. اما خوب! در مقابل وسوسه نمی شود مقاومت کرد.

_:" خوشحال می شم اگه بتونم بیام."

بعد از خوردن چای به مشخصه های بادبادک نگاهی انداختند. بادبادک خیلی بزرگی بود، مجهز به ابزار هایی که او تا حالا هیچ وقت ندیده بود و حتما خیلی هزینه بر بود.

_:" شما نمی تونید خودتون به تنهایی این رو هوا کنین."

_:" ما سعی خودمون رو می کنیم."

و بعد با تردید پرسید:" فکر نکنم دوست داشته باشید که همین اول کاری بهتون کمک کنم."

خانم سانبری:" فکر بدی هم نیست."

دیر وقت بود که به خانه برگشت. خیلی دیر تر از زمانی که فکرش را می کرد و بتی حسابی عصبانی بود.

_:" می شه بگی تا حالا کجا بودی؟ فکر کردم بلایی سرت اومده. شام منتظرت بودم."

_:" چند تا از دوست های قدیمی رو دیدم و بعد گرم صحبت شدیم."

چشم غره ای به او رفت اما جوابی نداد و بعد اخم هایش تو هم رفت.

بعد از شام هربرت پیشنهاد داد که با هم به سینما بروند، اما او قبول نکرد.

_:" اگه می خواهی، خودت برو. ناراحت نمی شم."

یکشنبه بعدی او دوباره به محوطه رفت و خانم سانبری هم دوباره به او اجازه داد تا بادبادک را هوا کند. آنها بادبادک جدید را سفارش داده بودند و منتظر بودند تا سه هفته ی آینده آن را دریافت کنند.

مادرش رو به او گفت:" الیزابت اینجاست."

_:"بتی؟"

_:" زاغ سیاه تو رو چوب می زنه؟"

یک دفعه حالت بدی بهش دست داد اما سعی کرد طور دیگری وانمود کند.

_:" بگذار بزنه! اهمییتی نداره."

خیلی عصبی شده بود و برای خوردن چای همراه آنها نرفت. یک راست به خانه رفت. بتی منتظرش بود.

_:" پس اون دوست هایی که باهاشون گرم صحبت می شدی، اونها بودند. چند وقتی بود که شک کرده بودم. بادبادک بازی! تو! یه مرد گنده! من بهش می گم خفت!"

_:" برام مهم نیست که تو چی بهش می گی! دوست دارم. اگر هم خوشت نمیاد باید تحمل کنی!"

_:" هیچ وقت تحملش نمی کنم. بگذار خیلی رک بهت بگم، من اجازه نمیدم تو از خودت یه آدم احمق بسازی."

_:" از وقتی که بچه بودم، هر یکشنبه بعد از ظهر بادبادک بازی می کردم و تا هر وقت هم که دلم بخواهد این کار رو انجام می دم."

_:" اون یه ماده سگه پیره! فقط می خواهد تو رو از من بگیره. خوب می شناسمش! بعدر از اینکه اون جوری با من رفتار کرد،اگه مرد بودی دیگه باهاش حرف نمی زدی!"



[1] Betty Bevan

 

[2] Herb مخفف اسم هربرت

[3] Bertie مخفف دیگر اسم هربرت

[4] Herne

[5] Southend