short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
زن سركش/داستان کوتاهی از علیرضا ذیحق

هرچند كه اين ماجرا كاملا واقعي است اما بنا به اصل بي طرفي تأكيد مي كنم كه صحت و سقم آن را نه رد مي كنم و نه تأييد . اساس كار بر خبر چيني است و از آنجا نيز كه جهان دهكده ي كوچكي شده و همه همديگر را مي شناسند و اگر ميان ميليونها نفر هم گم باشي مي شود كه با زوم كردن روي تصاوير افراد را شناخت و يا با تكيه به شواهد و قراين به  هرپرونده ا ي دست يافت لذا از ذكر جزئيات افراد درگير، كاملا خوددادري مي شود .

ماجرا مربوط به زني سركش است كه شوهر ش بارها سعي كرده او را بكشد و اما در هردفعه اي  دستانش لرزيده است . اما نه كه مرد آدم بدي باشد و يازن ، كاري بكند كه عفت عمومي جريحه دار شود ، نه ! هر دوي آنها آدمهاي سربراهي هستند كه هر گز از مجاري قانوني خارج نشده اند . بدبختي شان فقط مهرِ زيادي  است كه نسبت به هم دارند و اين عشق ، كار دستشان مي دهد. مخصوصا كه اين وسط پاي دخترشان مژگان هم در ميان است و از بس دلشوره ي پدر را دارد كه نمي خواهد او با ديدن حتي يك چين رو صورت مادر ، احساس دلتنگي كند . اما اين دفعه مادر و دختر كاري كرده بودند كارستان و در غياب مرد كه دوسه ماهي را رفته بود به مأموريتي در خارج از كشور، مادره رفته بود نه فقط زيريكي بلكه زير چند تيغ جراحي كه  كمي هم جوانتر شود . بعد ِعمل نيز رفته بودند سراغ عطاري و روزانه سه چهار ريشه ي گياهي را حسابي  تو هاون سابيده و بعد از دم كردن و قاطي نمودن اش با زرده  هاي تخم بلدرچين ، ماسك هاي جورواجور درست كرده و مادره گذاشته بود رو صورت اش . تا كه بعد از دوسه هفته هول و ولا ترسشان ريخت و ديدند كه حسابي گل كاشته اند . هرچند كه دختره معتقد بود چال چانه خوب در نيامده و بعدها هم مي شود كاري كرد .

روزي  هم كه قرار بود شوهره از سفر برگردد مژگان به اصرار مادر ، رفت خانه ي نامزدش كه وقتي آبها از آسياب افتاد برگردد و توپ و تشر هاي پدرش او را ناراحت نكند .  زن نيز در اين ميان دستي به سرو صورت خود برده و چسان فسان كز كرد كه او را غافلگيرش كند . اما چون تجسس در حقوق شهروندي را قانون منع كرده و از مداخله در امور داخلي ديگران بايد به شدت پرهيزكرد فقط همين را مي گويم كه وقتي مرد زن اش را ديد كه پشت به او كرده و حالت قهر به خود گرفته ، از نگراني رنگ ورويش پريد و با تلنگري به پهلوي او، تا زن به هزار ناز رو برگرداند و شادي اش را نثاراو كرد مرد دل اش قرص شد و فقط با لب و لوچه اي ورچيده گفت :

" فكر مي كردم اين مرض از سرت افتاده و اما باز مي بينم كه كار دست خودت داد ه اي . خدا به سر شاهده كه اگر دوستت نداشتم با همين دستهام نفست را مي گرفتم ! اما چه كنم كه عشق هميشه كار دست آدم مي ده و تا تورا مي بينم دستهام مي لرزند . اما از همه چي بگذريم چقدر هم ناز شدي نازنين ! البته بيشتراز هميشه هم شبيه مژگان ."

بعدش حالا چه اتفاقاتي رخ داد  و كار به كجا ها كشيد خبر موثقي در دست نيست و فقط اطلاع رساني ها تا آنجا بوده كه مژگان و نامزدش، دير وقت هم اگر بود با لأخره سررسيدند و تا پاسي از شب جشن بود و هلهله."