short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
آدم تنها/داستان کوتاه و شعری از نازنین رحیمی

آیا شما کسی را می شناسیدکه تنها نباشد یا حداقل احساس تنهایی نکند.

با کسی بودن از کسی خواستن به کسی دادن همه لذتی در میان دارد. تو احساس می کنی اورا در بدن خود وارد کرده ای یا به بدن او وارد شده ای و چون میله ای دراز ویا شاید هم کج در مدلهای مختلف و در اندازه های گوناگون  درمیان انگشتان مختلف حس اش می کنی می فشاری نوازش می دهی و  

هر چه هست یک انتقال است به تو به او و یا هر کس دیگر که در ارتباط وارد می شود.

او عادت کرده بود   کسی  راکه می  ببیند در دستش بگیرد ارام ارام فشارش دهد طوری که شخص نفهمد به حرکت مجبورش کند و انچه را که می خواهد از او بگیردتمامی خواسته هایش را از او بخواهد فقط خودش را ببیند و بس. واینکه طرف مقابل برای براورده کردن خواسته های او چه درخواستی دارد ورسیدگی می خواهد مهم نبود.

بنا بر این توصیف اینگونه وارد زندگی اش شدم.

 از آن قسمت از بدنم که جنس خاصی داشت و نام او هک شده بود من را در دست گرفت .خیلی ارام شروع  به درخواست کرد .من هم که ایستایی ام بدون کمک اش امکان نداشت به او پناه اوردم و در پی براوردن هر خواسته هر کاری که از دستم بر می امد انجام می دادم    . دادم و دادم ودادم و دادم تا این که مغزی ام تما م شد یا باید عوض می شدم یا مارک دیگری انتخاب می کرد در هر صورت مشخص نبود این قلم اهدایی را چطور باید جایگزین کند. یا مارک ویا مغزی عوض شده. عادت کرده است هر مدتی یکبار قلم اش را تعویض کند شاید با قلم جدید حس بهتری از خود داشته باشد.

ــــــــــــــــــــــــ

گاهی اوقات

مجبوری سیاه بپوشی و

رنگی را بر بدنت

تجربه کنی

که بارها و بارها

آن رنگ را

گوشه ی متروک

کمدت انداخته ای

گاهی اوقات مجبوری

در تدفین خود

شریک شوی

وخودی را به خاک بسپاری

که بارها و بارها

ان را در گوشه ی

متروک خانه ات انداخته ای

گاهی اوقات

به هیچ کس  مگو

مجبوری

چه کار کنی

و بارها وبارها

چه چیز را در

گوشه ی متروکی بیاندازی