Cafédastan intends to publish short stories, poems, articles and translated texts. Please email us your literary texts to cafedastan@gmail.com . Your texts would be published after acceptance and edition (if needed). Please pay attention that many texts are sent everyday so probably it would take some times for online publication of your work.
نشر کتاب مس برگزار میکند:
خوانش
داستان کوتاه «آشنایی با ادبیات مدرن»
شروع
کلاسها 15 بهمنماه
ظرفیت:
بسیار محدود
مکان:
کتابفروشی نشر مس
از هم
اکنون میتوانید ثبت نام کنید.
فروشگاه نشر کتاب مس: تهران، شهرک اکباتان، فاز1، بلوک سی2، جنب ورودی 12، تلفن 44659035
برادرم رمضان
نویسنده: تینا محمدحسینی
انتشارات: آگه
چاپ اول: ۱۳۹۰
تعداد صفحات: ۹۶
قیمت: ۲۵۰۰ تومان
درباره برادرم رمضان:
این مجموعه داستان بعد از دو سال رفتوآمد میان
ناشر و اداره کتاب و حذف دو داستان آن سرانجام منتشر شد. علت طولانی شدن زمان
انتشار آن نیز به موضوع طولانی شدن روند صدور مجوز انتشار آن
برمیگردد.
"برادرم رمضان" در خانه ادبیات افعانستان
قضاوت در مورد مجموعه داستان کوتاه "برادرم رمضان" را به آینده میگذاریم اما
باور داریم که نثر روان و یک دست این مجموعه و ایدههای تازه و خلاقانهاش، هر
خوانندهای را مجذوب خواهد کرد.
نویسندگان، شاعران و مترجمانی که تمایل دارند اثرشان را در کافه داستان به نمایش بگذارند میتوانند با ایمیل کافه داستان تماس حاصل نمایند.
صفحه مجموعه داستان "آنالی" در سایت نشر آگه
آنالی
نویسنده: مینو عبدالله پور
انتشارات: آگه
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۳۳۰۰ تومان
برای خداحافظی هیچ وقت دیر نیست
گردآوری:الهه
رضوانی
انتشارات: سخن گستر
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۲۰۰۰ تومان
اداره
پست
نویسنده: چارلز بوکوفسکی
ترجمه: علیرضا اجلّی
بچه ها روی چرخ فلک و اتوبوس فضایی جیغ می کشیدند. هوا دم داشت و ساحل از جمعیت موج می زد. مترو ساحل نزدیک بود اما انگار دویده باشم تنم عرق کرده بود؛ طعم نمک و زهم دریا هم دلم را آشوب کرد اما هر طوری بود تا اسکله دنبالش رفتم.
دو تا بلیط خرید. گفت:« این روز آخری مهمان منی.» ایستادیم ته صف درازی که سرش می رسید به کشتی، که می گفتند بارکاز. روی پل نرده ایِ موقت و تق و لق، توضیح دادکه همیشه تنها می آید و این نیم ساعت در زندگی اش تنها چیزی است که دلش را نمی زند.
دست اش را گرفتم تا از پلکان پایین بیاید. جین پوشیده بود با یک بلوز لیمویی نازک که به اش می آمد.
رفتیم ته کشتی و دورتر از بقیه ای که بیش تر دختر پسر بودند ایستادیم.
از تکان های کشتی حالم بدتر شد. خواستم همین را بگویم که دیدم چشم هایش را بسته و موها و بلوزش را که دکمه هایش را باز کرده بود به باد سپرده. بلوزش مثل پرچم اسکله توی باد لت می زد. با چشم بسته گفت:« دریا رو دوست داری؟» گفتم:« نه به اندازۀ تو.»
انگار در باغ گل سرخی قدم بزند نفس عمیق کشید، دست اش را گذاشت لبۀ نرده ایِ کشتی و خیره شد به اسکله که با پت پت موتور آهسته دور می شد.
گفت:« من عاشق کشتی سواری ام. آدم به خیالش داره میره یه جایی؛ مثلاً اون سر دنیا، چه میدونم یه جزیره ای چیزی که دیگه هیچکی اونو نمی شناسه. بلد نیستم خوب توصیف کنم نه؟»
بعد از چند لحظه سکوت گفت:« اما کشتی نرسیده دور میزنه و برمیگرده. انگار آدمو مسخره کنن!»
لبخند زد و در حالی که با کشی تسبیحی مویش را دم اسبی می کرد با چانه اش به جایی، حتماً جزیره ای اشاره کرد.گفتم:« قشنگ تر شدی! حالا با این قیافه اسمت چیه، ناتاشا، لیزا؟»
هل ام داد و دوباره چشم هایش را بست. نفس عمیق کشید:« میدونی دلم می خواد صاحب یه اسم واقعی بشم. یه اسم واقعی کوچولو. یکی که دیگه مال خود خودم باشه.» دوباره چشم هایش را بست.« گاهی وقتا یکی صدام میکنه و بر نمی گردم چون یادم میره که اون اسمم زمانی مال من بود.» گفتم:« همون اسم اولیت از هر اسمی قشنگ تره.» گفت:« نه اون دیگه زیادی کثیف شده!»
از کابین موسیقی شلوغی پخش شد. بلندگفت:« خدا رو چه دیدی، شاید یه روز همین جوری رفتم تااا...ایران، راستی زندگی تو ایران چه طوره؟» گفتم:« مثل همین جا.»
سرش را تکان داد و خیره شد به دریا.
- من هنوز هیچ جای دنیارو ندیدم. باید جاهای بهتری هم باشه نه؟ ... تو هم که فردا میری اون سر دنیا!
- کدوم سر دنیا؟ از همین جا هم میشه دید. اون سیاهیِ ته افق.
- چه فرقی میکنه!
- نمی دونم، شاید هم نرفتم...راستش تو این یه هفته بهت عادت کردم.
نشست روی نیمکت فلزی. لب پایین اش را می جوید.
- ببین من با تو این جوری ام نمی دونم چرا، اما هستم.
کف دست اش را نشان داد. نشستم کنارش و نایلون ذرت را گذاشتم روی پاهاش. گفت:« واقعاً بهم عادت کردی؟» گفتم:« تا حالا کسی بهت عادت نکرده؟»
خیره شد به دریا. هنوز داشت گوشۀ لب اش را می جوید. انگار با خودش باشد گفت:« چه می دونم شاید.» گفتم:« عاشق چی، تا حالا هیچکی عاشقت شده؟» خندید:« گمون نکنم.» نگاه ام کرد:« حتماً از باکو خوشت اومده!» گفتم:« شهر قشنگی یه!» گفت:« مگه زشتی هاشم دیدی؟» گفتم:« به هر حال از این جا که مثل نقاشی بچه هاست؛ یه کشتی، چند تا ابر اون بالا، مرغای دریایی و اون جا هم ردیف خونه ها.» گفت:« توی یکی دو هفته اصل قضیه رو نمیشه دید.»
داشتیم از کنار سکوهای نفتی می گذشتیم که دکل های بلندشان پیدا بود.گفتم:« خب حالا اصل قضیه چی هست؟» شانه بالا انداخت. کشتی بوق کشداری زد بعد کج کرد و از جزیره فاصله گرفت.
پاهایش را گذاشت روی پشتی صندلی جلویی. فرت فرت ذرت می خورد و نگاه می کرد به زوج هایی که یا می رقصیدند یا می بوسیدند.گفت:« تازه گی ها مد شده بعضی از دخترها میرن اسراییل! »
انگشتم توی نایلون ذرت ماند.گفت:« به چی ماتت برده؟» گفتم:« پس راسته که جهودا ریختن این جا دارن دین مردمو میخرن!»
- جهود یعنی یهودی آره؟
چند تا ذرت انداخت توی دهانش:« میدونی، برای اونی که توی فلاکت زندگی میکنه فرقی هم نداره، پیش خودش میگه این جوری اقلاً یکی شو برای خودم نگه میدارم. می فهمی چی میگم؟ اقلا دنیا رو دارم. بقیۀ عمرمم مثل آدم زندگی می کنم.»
ذرت ها را تا آخر جوید و قورت داد. بعدگفت:« مثلاً خود من، حالا دیگه سی سالمه.کافیه روزی یه بار به آینده ام فکرکنم تا یه تار موم سفید بشه!» گفتم:« نمی دونستم سی ساله ها باید برن اسراییل!»
یک مشت ذرت بلعید:« خب راستش دارن بهمون جهنم میفروشن! آره میدونم، مردم هم این جوری میگن.» گفتم:« تو یکی فکر اون جا رفتنو از سرت بیرون کن، حتا اگه همۀ موهات سفید بشه؛ چون قبل از رفتن می کشنت!» چیزی نگفت، فقط خرده ذرت های گوشۀ لب اش را پاک کرد. گفتم:« شنیدی یه دخترو که یهودی شده بود با چاقو آش و لاشش کردن؟»
- آره، مردهای غیرتی!
- نعش دختره رو توی یکی از همین جزیره ها پیدا کردن. میگن کار وهابی هاست. توی سفارت اسراییل هم آدم دارن؛ اسم ها را از همان جا در می آورن. اینارو از رانندۀ هتل شنیدم.
نایلون نصفۀ ذرت را گذاشت روی پاهایم، دست ها را تا کرد زیر سرش و خیره شد به آسمان. نوک دماغ اش عرق کرده بود. گفتم:« البته تو عملت صالحه صاف میری بهشت!» زدم روی شانه اش و خندیدم.
نگاه می کرد به مرغ های دریایی که روی کشتی می چرخیدند. همان طور خیره به آسمان گفت:« آدمایی مثل من از جهنم نمی ترسن؛ چون توی جهنم دنیا میان.» گمانم از آن جواب های حاضر آماده ای بود که تحویل خیلی ها داده بود. دخترۀ قربانی هم لابد همین را به پدر و مادرش گفته بود.
از حرفی که زدم پشیمان شدم. تازه خوب شد نگفتم عکس دختره را هم دارم؛ وگرنه می شدم یکی از همان مردهای غیرتی.
دست اش را گرفتم که نیفتد. بلند شد رفت تکیه کرد به در فلزی کوچکی که چنبری از زنجیرهای یغور و یک لنگر یدک بهش آویزان بود.
نیمرخ قشنگی داشت. دخترۀ قربانی هم قشنگ بود. ناف به پایین اش را سیاه کرده بودند؛ اما بالا تنه لخت بود و چاک چاک. بیش تر به قربانی یک نسل کشی شباهت داشت. شایع بود که کار خود صهیونیست هاست. اما رانندۀ هتل اصرار داشت که کار مردهای خودمان است.
رفتم کنارش ایستادم. یک دانه از آدامسی که باز کرده بودم دادم دست اش؛ گرفت و لبخند زد. آرام گفت:« جزیره!» و با سر به جلو اشاره کرد.
جزیره به یک تپۀ متروک خشک و خالی می مانست. اما نزدیک تر که شدیم انگار تلی از پَر بود که منفجر شد. در یک دقیقه پنداری مرغ های دریایی همۀ جزیره های دنیا به کشتی هجوم آوردند.
یکی که لباس ملوانی تن اش بود از بالا داد می زد سر دختر و پسرهایی که با جیغ و داد از سر وکول هم بالا می رفتند تا پای پرنده هایی را بگیرند که بالا سرشان در جا بال بال می زدند. کف دست هایشان پر بود از چیپس و پفک و ذرت.
نگاه که کردم دیدم نیست. توی شلوغی دنبال اش گشتم؛ نبود. توی آن چهل پنجاه نفر گم شده بود. خواستم صداش کنم فکر کردم به چه اسمی. عرشه را دور زدم دیدم رفته نوک دماغه ایستاده. بالاسرش و دور و برش انبوهی از مرغ های دریایی می پلکیدند. آن قدر که اگر می خواستند می توانستند بلندش کنند و ببرند هر جایی که می خواهند، به دورترین جزیرۀ دنیا، جایی که هیچ کس هیچ کس را نشناسد.
ــــــــــــــــــــــــ
بارکاز: واژۀ روسی به معنای کشتی کوچک.
کافه داستان داستان کوتاه، شعر، مقاله و ترجمه منتشر میکند. آثار خود را برای ما به ایمیل cafedastan@gmail.com ارسال نمایید. اثر بعد از تائید و ویرایش در صورت نیاز، منتشر میشود. دقت فرمائید آثار زیادی روزانه ارسال میشود و امکان دارد اثر شما در نوبت قرار بگیرد و تا انتشار اثر مدتی طول بکشد.
اما ماهنامه: هر ماه یک داستان (انتخابی)، دو شعر (انتخابی)، داستان ترجمه، شعر ترجمه، مقاله و نقد، گزارش خواهیم داشت. شماره دوم ماهنامه اول اسفند منتشر خواهد شد. نویسندگان، شاعران و مترجمان میتوانند تا 25 بهمن ماه آثار خود را برای ما ارسال کنند. به ایمیل: cafedastan@gmail.com و یا alireza.ajali@gmail.com آثار خود را ارسال کنید. عنوان آثار رسیده، برای اطمینان نویسنده در کافه داستان درج خواهد شد. توجه داشته باشید هر اثری از این تاریخ برای کافه داستان ارسال شود برای ماهنامه بررسی خواهد شد. منتظر آثار زیبای شما فرهیختگان هستیم.
گفت و گو
گفت و گو با امیر حسین یزدان بد
پس چرا این همه تنش هست؟ وقتی در مورد ادبیات جوان صحبت میکنیم، در این قشر حجم نارضایتی خیلی بالاست. بخش عمدهایش هم تقصیر آن جوان نویسنده نیست. از طرفی، از این جهت که پول جدی در میان نیست و طبیعتاً رقابتها به خصوص برای جوانها غیر اقتصادیست، شکل حرفهای هم ندارد و صنفی پیش نمیرود.
البته اعتقاد ندارم
ادبیات و شعر و داستان تعریفی داشته باشد. تعریفهای کتابها بیشمار است. ادبیات
خوانده میشود چون انسانها نیاز به یک دستگاه حقیقت یاب دارند و خود همهی
زندگیها را نمیتوانند زندگی کنند و باید کسانی همچون نویسنده وجود داشته باشند که
داستانِ بودنها و حسرتها و رنجها را روایت کنند و روایت ادبی انسان را انسانتر
میکند.
هر اثري كه خلق مي شود خود به تنهايي عملي شاهكارانه است. بايد ديد هر اثر چه مفهومي را دربردارد. چرا قرن هاست از "هملت" به عنوان شاهكار شكسپير نام میبرند؟ آيا شما از خواندن آثارو يا نمايشنامه هاي ديگر لذت نبرده ايد و برايتان مفهومي تر نبوده است؟
ساختار شکنی ، نگاه متفاوت ، چند صدائی و... همه ی این ها نیاز مند یک بستر قوی ست. وقتی اشعار از دوره ی کلاسیک به نیمایی می رسند و بعد از آن وزن هم برداشته می شود و به شعر سپید تن می دهد نشان از این دارد که طی این دوره ها این نیاز را در خودش دیده که برای رساندن صدایش ضوابط خشک و دست و پاگیر را از میان بردارد و به یک درجه از لمس برسد. یعنی عین تجربه! حالا چرا خیلی از اشعاری که ما به اسم پست مدرن در ایران می خوانیم این قابلیت را ندارد؟