کافه داستان | داستان کوتاه، شعر، مقاله

 ارتباط با ما| cafedastan@gmail.com

وقتی چشم ها چاق می‌شوند/داستان کوتاهی از اسری قراچه

كسی كنارم خوابيده است و من نمی‌توانم چشم‌های چاقم را كه دارند از چاقی می‌تركند، لاغر كنم.

 

آخر مگر می‌شود يک شبه چاقی را لاغر كرد؛ آن هم اگر چشم باشد. چشم‌هايم برای اينكه فشار چاقی را حس نكنند؛ رفته‌اند لابه‌لای واژه‌ها و دارند الاغ سواری می‌كنند.

 

كاميون كه از كوچه رد می‌شود الاغ می‌ايستد. بيچاره نرفته، خسته شده است. آخر چشم‌هايم زيادی چاق شده‌ اند و از الاغ هم ساده‌تر پيدا نمی‌شود كه بشود ازش مفتی سواری گرفت. چشم هايم، مژه‌های سنگينش را ميزند به  پهلوی الاغ، دوباره راه می‌افتد ميان مخروبه واژه‌ها. واژه ها كه به نظر می‌آيد خيلی‌هايشان ناقص الخلقه اند؛ می‌آيند سراغ الاغ و با دهان‌های كج و معوجشان می‌خندند.

 

الاغ ساده به چشم‌ هايم نگاه می‌كند، از چاقی چشم هايم، وحشت سراپای وجودش را می‌گيرد و نااميدانه به سفر ناتمامش ادامه می‌دهد. در راه الاغ های زيادی، دراز به دراز افتاده‌اند و مرده‌اند و چشم هایی كه دارند از چاقی می‌تركند.

 

الاغ خسته است. كسی كه كنارم خوابيده است، می‌خندد. حتماً دارد خواب چشم های چاقم را می‌بيند كه دارند الاغ سواری می‌كنند.

 

بلند می‌شوم تا برای الاغ خسته چای درست كنم. فكر می‌كنم چای می‌تواند خستگی همه خسته های دنيا را در كند. زبان بسته می‌خواهد هرچه زودتر از اين مخروبه برود. بيچاره ديگر امكان ندارد به يک چشم چاق سواری بدهد. فكر می‌كند همه واژه های دنيا همين طور كج اند و بی دليل می‌خندد. دارد می‌رود و واژه ها قاه قاه كنان به دنبالش. باز هم كاميون از كوچه رد می‌شود. كسی كه كنارم خوابيده است هيچ وقت صدای كاميون ها را نمی‌شنود. چشم های چاقم گرسنه شده اند از بس الاغ سواری كرده اند. اينجا اما به جز چای، چيز ديگری نداريم. با قاشق به چشم های گرسنه ام چای می‌دهم.

 

الاغ بيچاره غرق می‌شود. خداوند بيامرزدش. خوب سواری می‌داد. واژه ها خيس می‌شوند. خداوند شفايشان دهد. چشم هايم دارند هر شب چاق تر می‌شوند. خداوند به داد همه‌ی چشم های چاق برسد.