کافه داستان | داستان کوتاه، شعر، مقاله

 ارتباط با ما| cafedastan@gmail.com

سه فلش فیکشن از علی کرمی

الاغزایمر

 

مدتی‌یه حافظه‌شو از دست داده اما یهو گفت: «هی یادم اومد من کی‌ئم!»

-    کی؟

-     من الاغ سانچو پانزام!

لبخند زدم. وقتی عشقش ترکش کرد ازش خواستم فراموش کنه ولی مث همه‌ی کاراش زیاده روی کرد. عشقش، عینکش، موبایلش، کمی از موهای سرش، یکی از پاهاش و خودش رو هم فراموش کرد. مادرش معتقده که مویز براش خوبه اما اون همه‌ی مویزها رو جای این که بخوره، می‌کُشه. مویزا رو می‌ریزه زمین و با دمپایی میفته به جون‌شون. گفتم: «خب دیگه یواش یواش من برم» چار دست و پا پرید جلو پام و گفت: «بپر بالا، خودم می‌رسونمت!» دوستم جداً حالش وخیمه.

 

مرد آدمکش آدمخور، زن است!

 

وقتی قهرمان فیلم ترسناک، شخصیت بی‌همه‌چیز فیلم را کشت؛ از جام پریدم و مشتم را توی هوا گره کردم و چندبار فریاد کشیدم «ا... اکبر» ناصر چراغ را روشن کرد و گفت «اصلن ترسناک نبود» و رفت دستشویی و در آن‌جا را نیمه باز گذاشت. فرشید پیش از شروع فیلم می‌گفت «من اصلن از فیلم ترسناک نمی‌ترسم» اما حالا گردنش روی شانه‌ش افتاده بود، چشم‌هاش یک‌وری به سقف خیره مانده بود و کف سفیدی از گوشه‌ی لبش بیرون ریخته و خشکیده بود.

 

 

آرزو

 

جوانی می‌گذشت. چیزی با کلی پاف و پوف و دود، جلو روش ترکید. تا دود بنشیند و جوان به خودش بیاید بابای آرزوها جلو روش ظاهر شده بود.  ردای بلندی به تن داشت و عصاش را تو هوا تکان داد و پرسید: «چه آرزویی داری؟ بگو تا به طرفة‌العینی برآورده‌ش کنم.»

جوان یک ابروش را بالا برد و بابای‌آرزوها را وراندازی کرد و گفت: «آرزو می‌کنم من، تو باشم!»