Cafédastan intends to publish short stories, poems, articles and translated texts. Please email us your literary texts to cafedastan@gmail.com . Your texts would be published after acceptance and edition (if needed). Please pay attention that many texts are sent everyday so probably it would take some times for online publication of your work.
نشر کتاب مس برگزار میکند:
خوانش
داستان کوتاه «آشنایی با ادبیات مدرن»
شروع
کلاسها 15 بهمنماه
ظرفیت:
بسیار محدود
مکان:
کتابفروشی نشر مس
از هم
اکنون میتوانید ثبت نام کنید.
فروشگاه نشر کتاب مس: تهران، شهرک اکباتان، فاز1، بلوک سی2، جنب ورودی 12، تلفن 44659035
برادرم رمضان
نویسنده: تینا محمدحسینی
انتشارات: آگه
چاپ اول: ۱۳۹۰
تعداد صفحات: ۹۶
قیمت: ۲۵۰۰ تومان
درباره برادرم رمضان:
این مجموعه داستان بعد از دو سال رفتوآمد میان
ناشر و اداره کتاب و حذف دو داستان آن سرانجام منتشر شد. علت طولانی شدن زمان
انتشار آن نیز به موضوع طولانی شدن روند صدور مجوز انتشار آن
برمیگردد.
"برادرم رمضان" در خانه ادبیات افعانستان
قضاوت در مورد مجموعه داستان کوتاه "برادرم رمضان" را به آینده میگذاریم اما
باور داریم که نثر روان و یک دست این مجموعه و ایدههای تازه و خلاقانهاش، هر
خوانندهای را مجذوب خواهد کرد.
نویسندگان، شاعران و مترجمانی که تمایل دارند اثرشان را در کافه داستان به نمایش بگذارند میتوانند با ایمیل کافه داستان تماس حاصل نمایند.
صفحه مجموعه داستان "آنالی" در سایت نشر آگه
آنالی
نویسنده: مینو عبدالله پور
انتشارات: آگه
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۳۳۰۰ تومان
برای خداحافظی هیچ وقت دیر نیست
گردآوری:الهه
رضوانی
انتشارات: سخن گستر
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۲۰۰۰ تومان
اداره
پست
نویسنده: چارلز بوکوفسکی
ترجمه: علیرضا اجلّی
از آقاي " ب " پرسيدم : امروز چرا حالتون خوش نيست، چرا همش كج كج به پنجره ي اتاق نگاه مي كنين ، نكنه شيشه كثيفه ، مي خواين بگم يكي ازمستخدمين بياد و لكه ي گوشه ي شيشه رو تميز كنه ؟
و آقاي " ب " همچنان با نگاه خصومت بارش به پنجره ي كنار دستم نگاه مي كرد.
گفتم : آقاي ب امروز بايد هوا ابري تر و سرد تر از ديروز باشه ، اخبار هواشناسي ديشب اعلام كرد كه امكان بارش باران وجود داره.....شما چتر همراهتون آوردين؟؟
و باز آقاي ب به پنجره نگاه مي كرد.
برام عجيب بود كه چه طور مي تونه به يك جا خيره بشه و چشماش بعد از يك ساعتي كه اينكار رو انجام ميده درد نگيره يا حتي يك لحظه چشم برداره و دوباره همون كار رو تكرار كنه.
مرد بيچاره ، حتما بايد بعد از اينهمه فشار كاري خسته شده باشه ، بهتره براش يه فنجون قهوه درست كنم . آقاي ب قهوه ي تلخ خيلي دوست داره . هميشه از اينكارم استقبال مي كنه و مي گه با اينكه همسرش قهوه هاي خيلي خوبي درست مي كنه و هميشه كنارش يه كيك خوشمزه ي دستپخت خودش هست ولي قهوه هاي من به موقع و شادي آوره.
ولي جالب بود كه حتي وقتي قهوه رو روي ميزش گذاشتم هم متوجه نشد و همونطور خيره پنجره رو نگاه مي كرد.
رفتم سمت پنجره و يه طوري كه نگاه آقاي ب رو قطع نكنم ، به تمام زواياي شيشه و پنجره نگاه كردم.... نه ... پنجره ي هميشگي بود، آخه يه پنجره ي ساده كه نبايد اينقدر نظر كسي رو به خودش جلب كنه.
دوباره با صداي آروم صدا زدم: " آقاي ب...آقاي ب....
باور نكردني بود حتي پلك هم نمي زد....نكنه دوباره كمرش قفل كرده بود...ولي آقاي ب هميشه بعد از اينكه كمرش اينطور مي شد يه آخي آيي ، يه ناله اي مي كرد ...پس كمرش هم نيست...
همچنان دستم رو به كمرم زده بودم و تكيه ام به ميز پشتيم بود وبا يه دستم چونم رو گرفته بودم...
يعني آقاي ب چي شده بود؟ نكنه وقتي داشته از خشكبار روي ميز مي خورده يكهو يكي از اون بادوم زميني هاي خوشمزه و خوش نمك گير كرده تو گلوش، نكنه آقاي ب از فرط خفه گي اينطوري مونده...وقتي يه نفر خفه مي شه علائمش چيه ؟ يعني صاف مثله چوب و به يه نقطه خيره مي شه...شايد وقتي سرگرم كاغذاي رو ميزم بودم آقاي ب از فرط خفه گي يه دست و پايي هم زده و بعد از خفه گي همينطوري مونده...ولي مطمئن نيستم كه آدم خفه شده بدنش شل و لخته و مي افته رو ميز و حالت چشماش هم بسته مي شه يا اينكه همينطوري مثل آقاي ب .وقتي يه نفر خفه مي شه كسي كه نزديكشه و تو اتاق بايد چي كار كنه ؟ بايد خودش دست به كار بشه يا اينكه چون خطرناكه بايد حتما خبر بده تا دكتر بياد و اون رو معاينه كنه....ولي به چهره ي آقاي ب نميخوره كه از فرط خفه گي اينطوري مونده باشه.
راستش آقاي ب يه ناراحتي تنفسي قديمي همراه با نارسايي خفيف قلبي داره، مثل اونروز كه وقتي از آسانسور مملو از آدم ساختمون بيرون اومديم و ديدم آقاي ب داره خس خس نفس مي كشه . گفت كه چه قدر خوب شد كه طبقه ي 25 اين برج نيستيم و طبقه 24 هستيم وگرنه توي آسانسور از دنيا مي رفت .
شايد نارسايي تنفسي يا يه سكته ي ناگهاني باعث شده كه آقاي ب اينطور بشه.يادم نيست اون قرصاشو كجا مي ذاشته ، يا اصلا الان درست هست كه من يه مشت قرص كه نمي دونم چيه به خوردش بدم، اصلا شايد حالش بدتر بشه و بميره. يعني آدمي كه سكته مي كنه اينطوري مي شه؟ اصلا اگه مرده باشه چي؟ ولي مگه مرده نبايد بو بگيره ، الان حدود 1 ساعتي هم گذشته ، ولي شايد اين براي بو گرفتن مرده وقت كميه.ولي من چه طور متوجه ي هيچ واكنش عجيبي نشدم ؟ شايد اگه همون لحظه اول مي فهميدم ،همه رو خبر كرده بودم و ديگه كار به اينجا نمي كشيد. شايدم اگه نبضش رو مي گرفتم و مي ديدم كه نفس نمي كشه و قلبش نمي زنه تا حالا انقدر داد و هوار زده بودم كه همه ي مردم ريخته بودن تو اتاق و ديگه اتاق جاي تكون خوردن نداشت.
من شجاعتش رو ندارم كه با يه مرده توي يه اتاق باشم .نمي دونم وقتي چشم به يه مرده مي افته اول بايد چيكار كنم و بعدش بايد چيكار كنم. من به عنوان آخرين كسي كه توي اين اتاق بوده و اولين كسي كه جنازه ي آقاي ب بيچاره رو ديده چي بايد به همسر وفادارش بگم.فكر مي كنم ترجيح ميدم روز خاكسپاري اون جا نباشم، چون شايد خودم رو مقصر بدونم كه چرا متوجه ي اون نبودم يا قبل از اينكه متوجه ي مردنش بشم بهش يه فنجون از قهوه هايي كه هميشه دوست داشت ندادم. چه طور ممكنه بتونم دوباره تو اين اتاق كار كنم .تنهايي توي اين اتاق از ترس و غصه ديوونه مي شم . حتي اگر كس ديگه اي هم به جاي آقاي ب بياد ،نمي تونم ببينم كه كسي پشت اون ميز مي شينه كه آقاي ب نيست. بايد از كارم استعفا بدم ، ديگه حتي اين شغل هم من رو ناراحت مي كنه . بهتره يه شغل ديگه رو امتحان كنم ، يا اينكه مدتي كار كردن رو كنار بذارم و توي يكي از شهرهاي كوچيك دور از دغدغه و شلوغي شهر زندگي كنم و شايد اونجا كار كنم . همونجا ازدواج كنم و يه روز بچه اي داشته باشم كه منو ياد كودكي هاي خودم بندازه ولي بچه ي مستقلي باشه و راهش رو خودش انتخاب كنه ولي من و مادرش رو دوست داشته باشه . و اينقدر زندگي خوب و عالي و آروم پيش بره كه ديگه هيچ وقت به شهر برنگرديم، بچه هامون اونجا ازدواج كنن .ما نوه دار بشيم و توي اون شهر كوچيك ، خانواده كوچيك و خوشبختي باشيم و من روزهاي پيري رو كنار همسرم بگذرونم تا لحظه اي كه بميرم. مثل آقاي ب.....آقاي ب؟....... ؟
تكون هاي شديدي خوردم و احساس كردم كسي صدام مي كنه، حتما روح آقاي ب هستش كه نمي تونه اتاق رو ترك كنه . آره اينم صورتشه . چه قدر زنده و شگفت زده . كمي تر س هم توي صورتش هست.
آه....همه ما از اينكه روحمون پرواز كنه مي ترسيم . بهتره دستهام رو به سمتش ببرم ...
صورت آقاي ب داشت يه چيزي مي گفت، سعي كردم از حركت لبهاش بفهمم چي مي خواد بگه ، اون اسم منو صدا ميزد.
داشتم نگاهش مي كردم، آروم لبخند مي زدم كه ديدم دستش رو بالا برد و كشيده ي محكمي توي صورتم زد، گوشام يه زنگ بلند زدن .
آقاي ب عذر خواهي كرد و لبخند زد و گفت : " مجبور شدم ، هر چه قدر تكونتون دادم و صداتون زدم ، شما چيزي نشنيديد، چرا توي اين قهوه شكر ريختيد؟ من قهوه رو عوض مي كنم ، شما هم كه حتما قهوه مي خوري، يه فنجون براتون مي ريزم " و لبخند هميشگي رو زد.
من ولي با چشماي باز به اون نگاه مي كردم و نمي تونستم لبخند بزنم.ولي به اين فكر كردم كه چه قدر خوب كه آقاي ب زنده است. ولي نمي تونستم بفهمم آقاي ب چه طور مي تونه زنده باشه؟ چه طور آقاي ب مي تونه با من حرف بزنه و براي من قهوه بياره ؟
کافه داستان داستان کوتاه، شعر، مقاله و ترجمه منتشر میکند. آثار خود را برای ما به ایمیل cafedastan@gmail.com ارسال نمایید. اثر بعد از تائید و ویرایش در صورت نیاز، منتشر میشود. دقت فرمائید آثار زیادی روزانه ارسال میشود و امکان دارد اثر شما در نوبت قرار بگیرد و تا انتشار اثر مدتی طول بکشد.
اما ماهنامه: هر ماه یک داستان (انتخابی)، دو شعر (انتخابی)، داستان ترجمه، شعر ترجمه، مقاله و نقد، گزارش خواهیم داشت. شماره دوم ماهنامه اول اسفند منتشر خواهد شد. نویسندگان، شاعران و مترجمان میتوانند تا 25 بهمن ماه آثار خود را برای ما ارسال کنند. به ایمیل: cafedastan@gmail.com و یا alireza.ajali@gmail.com آثار خود را ارسال کنید. عنوان آثار رسیده، برای اطمینان نویسنده در کافه داستان درج خواهد شد. توجه داشته باشید هر اثری از این تاریخ برای کافه داستان ارسال شود برای ماهنامه بررسی خواهد شد. منتظر آثار زیبای شما فرهیختگان هستیم.
گفت و گو
گفت و گو با امیر حسین یزدان بد
پس چرا این همه تنش هست؟ وقتی در مورد ادبیات جوان صحبت میکنیم، در این قشر حجم نارضایتی خیلی بالاست. بخش عمدهایش هم تقصیر آن جوان نویسنده نیست. از طرفی، از این جهت که پول جدی در میان نیست و طبیعتاً رقابتها به خصوص برای جوانها غیر اقتصادیست، شکل حرفهای هم ندارد و صنفی پیش نمیرود.
البته اعتقاد ندارم
ادبیات و شعر و داستان تعریفی داشته باشد. تعریفهای کتابها بیشمار است. ادبیات
خوانده میشود چون انسانها نیاز به یک دستگاه حقیقت یاب دارند و خود همهی
زندگیها را نمیتوانند زندگی کنند و باید کسانی همچون نویسنده وجود داشته باشند که
داستانِ بودنها و حسرتها و رنجها را روایت کنند و روایت ادبی انسان را انسانتر
میکند.
هر اثري كه خلق مي شود خود به تنهايي عملي شاهكارانه است. بايد ديد هر اثر چه مفهومي را دربردارد. چرا قرن هاست از "هملت" به عنوان شاهكار شكسپير نام میبرند؟ آيا شما از خواندن آثارو يا نمايشنامه هاي ديگر لذت نبرده ايد و برايتان مفهومي تر نبوده است؟
ساختار شکنی ، نگاه متفاوت ، چند صدائی و... همه ی این ها نیاز مند یک بستر قوی ست. وقتی اشعار از دوره ی کلاسیک به نیمایی می رسند و بعد از آن وزن هم برداشته می شود و به شعر سپید تن می دهد نشان از این دارد که طی این دوره ها این نیاز را در خودش دیده که برای رساندن صدایش ضوابط خشک و دست و پاگیر را از میان بردارد و به یک درجه از لمس برسد. یعنی عین تجربه! حالا چرا خیلی از اشعاری که ما به اسم پست مدرن در ایران می خوانیم این قابلیت را ندارد؟