short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
خود فروشی پست مدرن – قسمت اول*/فرناز حسینی

فرناز حسینی

وقتی صحبت از دنیای مدرن و پیشرفته می‌کنیم. وقتی از نجات کره زمین، از گرمایش زمین حرف می‌زنیم. وقتی صحبت از رسیدن به سرزمین های ناشناخته و سیاره ها می‌کنیم. از حقوق بشر و آزادی سخنی به میان می‌آوریم. صحبت از کودکانی می‌کنیم که هر سه ثانیه یکی از آنها می‌میرد و وقتی صحبت از... می‌کنیم! به نظر شبیه دلقک هایی می‌شویم که در سیرک مردم را سرگرم می‌کنند.

کودکی را از آفریقا یا کشورهای فقیر به سرپرستی قبول می‌کنیم؛ بعد او را وارد دنیای مصرف گرا کرده و برایش لباس مارکدار می‌خریم. در حالی که تا هفته پیش خطر ابتلا به ایدز، سوء تغذیه و مالاریا او را تهدید می‌کرده. او را در محیطی بزرگ می‌کنیم که یادش برود خواهران و برادرانش به کجا رفته اند. خواهرش در فلان شهر اروپایی و زمانی که پنج سالش بوده به سفارش فلان فاحشه خانه فلان شهر قاچاق شده و برادرش الان یک کودک سرباز است و دارد نسل کشی می‌کند! این است دنیای مدرن ما، این است وظایف سفیران صلح ما.

صنعت توریسم تایلند می‌شود فاحشه خانه هایش و دولت نیز حمایت کامل خود را اعلام می‌دارد. این است رهاورد مدرنیته و مصرف گرایی. واقعاً چه بر سر ما آمد که به اینجا رسیدیم؟ از کی شروع به خودکشی کردیم؟ تا کجا می‌خواهیم دلقک‌ های توی سیرک باشیم؟ با نگاه اجمالی بر تاریخ بشر تا قبل از جنگ جهانی دوم به نکته جالبی بر می‌خوریم؛ گویی مردم متفکر بعد از جنگ شروع به تمام شدن کردند! روانشناس بزرگی مثل فروید متعلق به قبل از جنگ جهانی دوم است یا گوستاو فروبه یا نقاشی مانند ونگوگ که پایه گذار 2 سبک از نقاشی بود. گریفیث، آیزنشتاین و... !

بعد از جنگ جهان به سمت صنعتی شدن روی آورد. البته خود جنگ پایه گذار یک سری تفکر و منش شد اما به صورت کلی شاید آنقدر تاثیر گذار نبود. واقعاً چه اتفاقی برای نسل بشر افتاد که به اینجا رسید؟ در سال 2010 و اینقدر پوچ؟ وقتی در کودکی فیلم ترمیناتور را دیده بودم و خبر از آینده ای تاریک برای بشر به خاطر اختراع رباط و موجودات کرات دیگر می‌داد می‌ترسیدم. هنوز هم وقتی خبر اختراع یک رباط را می‌شنوم می‌ترسم. اما واقعاً این بشر است که وظیفه رباط ها را در حال حاضر به دوش می‌کشد. آنها هیچ نیستند. این بشر است که شروع به رباط شدن کرده است. از زمانی که دنیای ماشینی را خلق و زندگی مصرفی را آغاز کرد.

ولی آغاز کجا بود؟ چرا بشر متفکر، به خود فروشی آن هم از نوع پست مدرن رسید؟ چرا مردم قبایل آدم خوار را می‌کشیم و خود جنین انسان سرخ شده می‌خوریم؟ چون ما ساعت سوئیسی می‌بندیم. لباسمان دی اند جی است. ماشینمان بنز است. ولی آنها لباس ندارند. ساعت‌شان آفتاب است. ماشین سوار نمی‌شوند. موبایل و اینترنت ندارند. چرا انجمن حمایت از حیوانات تشکیل می‌دهیم آنوقت خون مغز بچه میمون زنده را می‌خوریم؟ چون ما مصرف گرا هستیم. این توجیهی است برای اینکه دلقک باشیم؟ در کتاب پازولینی از زبان پازولینی در جایی او میگوید: "من روزی امیدم به کارگران کشورهای جهان سوم بود تا ما را از این زندگی مصرفی نجات دهند..." اما چرا این اتفاق نیفتاد و خود این کارگران، طبقه بورژوا را تشکیل دادند؟ به نظر من اتفاقی که افتاد البته نه از همان اول، کم کم آگاهانه پیش رفت و مانند یک سم در رگهای بشریت تزریق شد قطره قطره و نسل به نسل و هیچ عجله ای هم در کار نبود؛ چون می‌دانستند با ابزاری که در دستشان بود می‌توانستند اهداف خود را پیش ببرند و ما را به سوی هرزه شدن سوق دهند.

تمام این اتفاقات از زمانی شروع شد که وسیله ای به نام جعبه جادو اختراع شد. تلویزیون شروع به له کردن ما کرد. بعد از جنگ برنامه‌های تلویزیون بار دیگر در هوا پخش شد این بار به سفارش سرمایه دارها و با بودجه های کلان. در تلویزیون بازیگرانی پیدا شدند که مردم را در خانه هاشان در برابر صفحه‌ی کوچک دستگاه گیرنده بر جای خود میخکوب می‌کردند و این سر آغاز خود فروشی پست مدرن بود.