short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
در ما فیلی خفته است/علی خادمی

 

 

 

 

 

 

 

ثنا نصاری (نویسنده)

 

 

 

در این متن فرض من بر این است که از ادبیات می‌توان برای کسب شناخت صحیح از واقعیت اجتماعی استفاده کرد و نه بر عکس. سالهاست واقعیت‌نمایی در ادبیات و نقد ِ وابسته به آن لحاظ می‌شود و بارها و بارها درباره‌ی آثار هنری مختلف و رابطه و وفاداری شان به واقعیت بحث شده است. اما به نظرم می‌رسد با توجه به شرایط اجتماعی فعلی بد نباشد با رویکردی جامعه شناختی به ادبیات پرداخت. با این پیش فرض که بازتاب واقعیت‌های اجتماعی به بهترین شکل ِ خودش در ادبیات نمود می‌یابد. چنین دیدگاهی بی‌آنکه تنها به سویه های رئالیستی ادبیات  بپردازد و بدون اینکه وجه فرازمانی اثر را انکار کند تلاش دارد نقاطی را در متن ادبی پررنگ کند که صرفنظر از وجه ادبی و نقد ملازم با آن، می‌توانند ولو بصورت ناخودآگاه به مخاطب در کسب یک آگاهی واقعی از دنیای پیرامونش یاری رسانند.

 

از این منظر داستان بلند "در من فیلی خفته است" بسیار شایان توجه است. چرا که به زعم من در به تصویر کشیدن آگاهی کاذب ِ حاکم بر جامعه موفق بوده است. صرف همین به تصویر کشیدن که از ویژگی های ذاتی ادبیات است باعث ایجاد فاصله بین مخاطب و جامعه‌ای می‌شود که در آن مستحیل است. این فاصله به او در کسب یک درک عمیق و صحیح از واقعیت اجتماعی‌اش یاری می‌رساند. مخاطب در ادبیات می‌تواند به گونه‌ای ناب با زندگی بعنوان چیزی نه برای حل شدن و تن دادن به آن بلکه به عنوان موضوعی برای تعمق و خردورزی مواجه می‌شود. بدین‌سان ادبیات منشی ضد ایدئولوژیک وسلبی می‌یابد (تحلیل و بررسی توانایی هنرمند در انجام این امر خود موضوع یک نقد تمامن ادبی است که در این متن به آن پرداخته نمی‌شود)

 

"در من فیلی خفته است" با اختیار روش‌هایی در این مهم موفق بوده است که در اینجا به مورد از آنها اشاره می‌شود. نخست با قرار دادن راوی در جایگاه بازنده ها. به ظاهر راوی/قهرمان ماجرا  نه تنها بازنده نیست بلکه در دنیای خودش و در قیاس با اطرفیانش – که از خلال جلو رفتن داستان با آنها مواجه می‌شویم – در بهترین موقعیت قرار دارد. با این همه از ابتدا مخاطب نه با این وجه از راوی بلکه با سویه‌ی مغلوب او آشنا می‌شود و در ادامه متوجه می‌شود که قهرمان داستان باید بهترین و موفق‌ترین فرد در دنیای داستان باشد و شاید ترس و نگرانی ابتدایی وی کاملن بی‌مورد است. همچنان که صفحات بیشتری را می‌خواند با شخصیت‌هایی – البته از دید راوی – مواجه می‌شود که بی‌شک از خلال نظرگاه راوی در شرایطی بمراتب بدتر دست و پا می‌زنند. اما در انتها گویی کابوس‌های راوی حقیقت می‌یابند و او در پایان کتاب چهره‌ی مغلوب‌اش را عیان می‌سازد. می‌توان به گونه‌ای کلی‌تر نیز به این مورد توجه کرد. از یکسو از  رنسانس به بعد شخصیت‌های زن منشی انتقادی و انقلابی در برابر وضع موجود داشته اند 1 .، و از سوی دیگر و برخلاف تمام تلاش‌ها و شعار‌ها در اجتماعات فعلی همچنان زنان تنها می‌توانند موضع مفعول/ مغلوب را اشغال کنند. با توجه به این نکته تاویل نمادین از راوی این داستان اهمیتی بسزا دارد. بجز چند صفحه‌ی ابتدایی و انتهایی کتاب می‌توان گفت در اکثریت باقی کتاب ما با وجه موفق و پیروزمند این زن طرفیم. حال آنکه شروع و پایان وی بر پایه‌ی شکست است. اتخاذ چنین جایگاهی راوی را به نمادی از زن در جوامع فعلی و بالاخص جامعه‌ی ما تبدیل می‌کند. جایگاهی که صرفنظر از برتری‌های سطحی و پوچ اش نهایتن از آن  مغلوبین است. فیل، با این نگاه، در این داستان برون فکنی و بروز همین موضوع محسوب می‌شود.

 

نکته‌ی دوم، که مکمل و در ادامه‌ی بحث بالاست توجه به جزییاتی است که به زعم من در این داستان نقش اصلی را ایفا می کنند گویی خواننده با حجم عظیمی از اتفاقات و وقایع  همه گیر و روزمره بمباران می‌شود (خرید کردن، اهمیت مفرط به ظاهر، چشم و همچشمی‌های رایج  و از این دست) این موضوع از دو منظر قابل تحلیل و موشکافی است. هرچند این اتفاقات برای اکثریت انسانها بصورت جزء  ضروری و طبیعی  ِ زندگی آنها  به حساب می‌آید (آنقدر طبیعی که مجالی برای تفکر درباره‌ی آنها نمی‌ماند) اما از آنجا که از منظر شکست روایت می‌شوند با وجود ابتدایی و طبیعی بودنشان برای خواننده در عین حال باعث می‌شود که او (خواننده) با این پدیده‌ها فاصله پیدا کند و بدیهی بودنشان برای مخاطب زیر سوال برود. چنین امری باعث می‌شود نقاب ایدئولوژیک و مستتر رفتارهای روزمره برای مخاطب ِ اثر کنار برود و او به تفکری دوباره درباره‌ی موضوعاتی که ذاتن پیش پا افتاده محسوب می‌شوند دعوت می‌شود (هالیوود دقیقن عکس این عمل می‌کند و سعی می‌کند به این نقاب تقدس ببخشد) اما همین امر، یعنی جزییات و خرده اتفاقات داستان، را می‌توان به شکلی دیگر نیز تحلیل کرد. از خلال رفتارها و زندگی راوی ما به ظاهر با انسانی مدرن رویاروییم. اکثریت قریب به اتفاق کنش‌های وی، حداقل در جامعه‌ی ایرانی امروز، پدیده‌هایی امروزی و مدرن به حساب می‌آیند. با این همه اتفاق اصلی داستان یعنی ازدواج مجدد مرد و حوادثی دیگر (مانند رفتن پیش فالگیر و غیره) کاملن قدیمی و سنتی محسوب می‌شوند. می‌توان  این تناقض را به روش معمول که علاقه‌مند است به تقابل و فاصله‌ی سنت و مدرنیته در جامعه‌ی ایرانی امروز بپردازد تفسیر کرد (بی توجه به این نکته که آنچه امروز در جامعه‌ی ایرانی مشاهده می‌شود نه سنت‌اش سنت است و نه مدرنیته‌اش مدرنیته) یا در وضعی بهتر می‌توان این تناقض را اشاره‌ای به شرایط یک جامعه‌ی در حال گذار از سنت به مدرنیته دانست. اما گمان می‌کنم اتخاذ دیدگاه‌هایی از این دست نه با واقعیت اجتماعی جامعه‌ی امروز خواناست و نه با کتاب پیش رو. به زعم این پارادوکس، "در من فیلی خفته است" بیشتر از آنکه نشان از تقابل یا گذار باشد آشکار کننده‌ی این همانی بین سنت در سویه‌های تمامیت‌ خواه و سرکوبگرش با مدرنیته‌ای ابزاری و مسخ شده است. استفاده‌ی مکرر پسر از لفظ اوکی و البته ازدواج مجدد‌ش بنابر انتظارات و فرهنگ پوسیده‌ی فامیلی و خانوادگی مبین همین امر است. اینجا ما نه با تناقض بلکه با تغییر شکل یک پدیده مواجهیم. آیا می‌توان به تلاش و بیداری  فیلی که در ما خفته است برای رهایی امید داشت؟ از جایی که من ایستاده‌ام این سوالی است که کتاب سعی در طرح آن دارد.