short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
فصل اول . بخش 1 تا 10

داستانی را که نوشته ام به هیچکس تقدیم اش نمی‌کنم.

 

 

 

اداره پست

 

  

 

 

دفتر رئیس پست     پستخانه آمریکا        1 ژانویه 1970

یادداشت                  لوس آنجلس کالیفرنیا        742

 

قرار داد اخلاقی

 

همه ی کارمندان توجه کنند که این قرارداد اخلاقی برای کارمندان پست تنظیم شده است. بطوریکه در بخش 742 از آئین نامه پست می‌بینید. هدایت کارمندان در محیط هم در بخش 744 این آئین نامه قابل مشاهده است.

کارکنان پست توجه کنند، تمام طول سال، باید از سرویس دهی خوب به کشور در کنار گروه های دیگر دریغ نکنند. هر کارمند باید افتخار کند که در این سرویس کار می‌کند. هر یک از ما باید برای رشد این سرویس باید تلاش کنیم تا آیندگان نیز از آن بهره ببرند و پیشرفت را به عموم هدیه کنیم.

همه پرسنل پست باید با یکپارچگی و از خود گذشتگی کامل به عموم مردم کمک کنند. از پرسنل پست انتظار می رود که اصول اخلاقی را رعایت کنند، و با حمایت قوانین آمریکا و مقررات و پلیس شعبه اداره پست به کار خود ادامه دهند. فقط رعایت قوانین اخلاقی مهم نیست، مقامات رسمی و کارکنان باید گوش به زنگ باشند تا از رفتارهایی که آن ها را از انجام وظیفه ی پستی بر حذر می‌دارد پیشگیری کنند. حقوق باید وجدانآ پرداخت شود. سرویس پست در زمینه رابطه با شهروندان منحصر به فرد است. در بسیاری موارد، خود این سرویس با دولت فدرال رابطه برقرار می‌کند. بدین گونه، این فرصتی ویژه است و هر کارمند پست مسئول است تا با احترام به قرارداد و با افتخار و درستی اعتماد عموم مردم را جلب کند؛ بدین ترتیب اعتبار و برتری سرویس پست را و تمام دولت فدرال را انعکاس دهد.

از همه کارمندان درخواست می‌کنم بخش 742 را مرور کنند، آئین نامه پست، استانداردهای اصلی از جریان اخلاقی، رفتار شخصی کارمندان، ممنوعیت فعالیت های سیاسی، غیره.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کارمند مسئول

 

 

 

 

 

فصل اول

 

1

 

از اولش اشتباه شروع کردم.

کریسمس بود و بالای تپه مثل آدمای همه چیز فهم، مست و پاتیل بودم. هر کریسمس یکی شوخی می کرد، اونا هر کس عوضی رو برای این کار اجیر می‌کنن. بعدش  برگشتم پائین و به خودم که اومدم دیدم کیسه چرمی پشتمه و بیکار در حال پیاده روی‌ام. کدوم شغل، فکر کردی. چقدر باحال! همیشه یک یا دو تا بسته به تو می دن و اگر تا آخر برسونیش، متصدی حمل و نقل دوباره یه بسته ی دیگه به تو می‌ده، بر‌می‌گردی و تو دردرسر می‌افتی و یکی دیگه می‌گیری، فقط زمان می‌گذره و درست تو روزای کریسمس، کارت رو می کشی تو شکاف.

فکر کنم دومین روز کریسمس بود که وسوسه شدم با این زن گنده برم بیرون و اون دور و برا در حالی که نامه ها رو می‌رسوندم قدم بزنم. منظورم از گنده، کون و سینه‌های گنده اش بودن و اون در هر صورت گنده بود. به نظر دیوونه می‌اومد؛ اما من فقط به بدنش نگاه می‌کردم و برام چیز دیگه‌ای مهم نبود.

حرف زد، حرف زد و حرف زد. بعد بی‌خیال شد. همسرش تو جزیره ای دور افتاده کارمند بود و اون تنها زندگی می‌کرد. می‌دونی، تو این خونه‌ی کوچیک، کنار بقیه با خودش تنها بود.

پرسیدم:_ "چه خونه‌ی کوچیکی؟"

آدرسو روی یه تکه کاغذ نوشت.

گفتم:_ "من هم تنهام. میام و شب با هم صحبت می‌کنیم."

تو خونه‌ی مجردیم نمی‌تونستم هر کاری که می‌خوام بکنم؛ شغل گندم مانع می‌شد. نصف زمانم رو گرفته بود، یه جورایی از همه چیز دور بودم. خوب میدونی بهش می‌گن تنهایی. من تنها بودم کنار این کون گنده که همش پهلوم بود.

گفت:_ "باشه. شب می‌بینمت."

چیز خوبی بود، یه همخونه‌ی فوق العاده برای من، اما مثل بقیه‌شون؛ بعد از سه، چهار شب علاقه‌مو نسبت به اونا از دست می‌دادم و دیگه پیش شون بر نمی‌گشتم.

نمی‌تونم فکرمو عوض کنم، خدایا، همه این نامه رسونا نامه ها رو بی خیال می شن و می‌رن می‌خوابن. این شغل منه، آه آره آره آره.

 

2

 

ازم امتحان گرفتن و قبول شدم، وضعیت جسمانیم رو دیدن، قبول شدم. من  ـــــــــ دستیار مسئول حمل و نقل بودم. آسون بود. من رو به ایستگاه آون غربی فرستادند. مثل کریسمس؛ فقط کنار کسی نخوابیده بودم و تنها بودم. هر روز غیر از خوابیدن کار دیگه ای نمی‌کردم. نمی خواستم تو دردسر بیفتم و بخاطر همین با بسته‌ها این ور و اون ور می‌رفتم. حتی یونیفرم هم نداشتم. فقط یه کلاه. البته لباس‌هام منظم بودن. کاری که بتی و من می‌کردیم؛ نوشیدن مشروب، راه مناسبی برای پول درآوردن نبود.

بعدش به ایستگاه اکفورد منتقل شدم.

یه گردن کلفت به نام جانسون اونجا بود. به من نیاز داشت و درکش می‌کردم. جانسون به پوشیدن پیراهن قرمز تیره علاقه داشت که شاید معنی‌اش خطر و خون بود. 7 تا دستیار داشت ______ تام موتو، نیک پلیگرینی، هرمان استراتفورد، روسی اندرسون، بابی هانسن، هارولد ویلی و من؛ هنری چیناسکی. ساعت 5 صبح بود. تنها نشسته‌بودم و داشتم مشروب می‌خوردم. همیشه تا نیمه های شب اینجا می‌شینم و مشروب می‌خورم. باید ساعت 5 صبح اینجا باشم. صبح منتظر گذشت زمان می‌مونم. منتظر می‌شم تا بعضی از پرسنل برای مریضی‌شون بیان پیشم. پرسنل معمولآ وقتی هوا بارونیه یا هوا خیلی گرمه یا روز بعد از تعطیلی وقتی می‌دونن نامه ها دو برابره مریض می‌شن.

40 یا 50 تا مسیر مختلف یا شاید بیشتر بود. هر کدوم از مسیرها با هم فرق داشتن. باید همه‌ی اون مسیر ها رو بلد باشی و تا قبل از 8 صبح نامه‌ها رو برسونی و برگردی. برای فرستادن کامیون‌ها جانسون هیچ بهانه ای رو نمی‌پذیره. دستیارهای مسیر، مجله‌ها رو گوشه ای می‌ذارن. بدون خوردن نهار حرکت می‌کنن و شاید تو راه درست تو خیابان از گرسنگی بمیرن. جانسون می‌خواد که 30 دقیقه حرکت رو زود شروع کنی _ اون هم روی صندلیش، توی پیراهن قرمزش، چرخ می‌زنه _ " چیناسکی برو مسیر 539! " باید نیم ساعت زود شروع کنی، و انتظار هم داره که نامه ها رو ببری و بیاری و زود هم برگردی. درست سر وقت. یکی دو بار در هفته. قبل از اینکه درب و داغون و خسته بشیم باید شب وانت رو آماده کنیم. یه فهرستی رو برد هست که ساعت ورود و خروجه البته انجامش غیرممکنه _ کامیون نمی‌تونه تند بره. برای چهار یا پنج تا بسته بالا و پائین می‌پری. بعدش دوباره یه خروار نامه می‌آد و بوی گند عرق می‌دی. می‌دوی و با عرق روی صورتت نامه‌ها رو توی کیسه له می‌کنی. خوب به هر حال کار تموم می‌شه و نامه‌ها رو روی هم می‌چینی. جانسون میاد و می‌بینتشون.

 

3

 

خود دستیار ها به جانسون اجازه می‌دادن که هر بلایی سرشون بیاره. چون هر کار غیرممکنی رو که می‌گفت انجام می‌دادن. نمی‌تونستم ببینم یک نفر چقدر بدیهی به خودش اجازه می‌ده که به اونا ظلم کنه. قانون مهم نبود. اتحادیه هم ارزشی نداشت. توی یه روز تعطیل 30 صفحه گزارش نوشتم. یه کپی از نامه رو به جانسون دادم و اون یکی رو هم به ساختمان فدرال بردم. منشی گفت منتظر بمون. منتظر موندم، منتظر موندم و منتظر موندم. یک ساعت و سی دقیقه منتظر موندم. بعد یه مرد کوچولوی مو خاکستری با چشمایی شبیه خاکستر سیگار رو دیدم. اون حتی از من نخواست که بتمرگم. داخل که شدم اون شروع کرد به داد زدن.

" تو همون مرد باهوش حرومزاده‌ای، آره؟ "

" دوست داشتم شما رو ببینم. فحش ندید، آقا. "

" باهوش حرومزاده، تو یه حرومزاده ای که لفظ قلم حرف می زنه و دوست داری این رو به من بفهمونی! "

اون کاغذهام رو پرت کرد. و داد زد: " آقای جانسون یه مرد فوق العاده است. "

گفتم :_ " چرت و پرت نگید. واضحه که اون آدم سادیسم داره. "

" چند وقته تو اداره پست مشغولی؟ "

" سه هفته. "

" آقای جانسون 30 ساله که داره تو اداره پست کار می کنه. "

" چه ربطی داره؟ "

" گفتم که آقای جانسون یه مرد فوق العاده است. "

خیلی دوست داشتم این مرد پست فطرتو جدآ بکشم. اون و جانسون حتمآ شبا با هم می‌خوابن.

گفتم:_ " باشه. آقای جانسون یه مرد فوق العاده است. مزخرفاتی که گفتم رو فراموش کن.‌ " بعدش رفتم بیرون و یه کم همون دور و برا چرخیدم. روز بعد هم سر کار نرفتم. بدون دستمزد البته.

 

4

 

فرداش جانسون ساعت 5 صبح منو دید. سرشو برگردوند و نگام نکرد. قیافه اش و پیراهنش مثل همیشه بود. هیچی نگفت. مهم نیست. ساعت 2 صبح بغل بتی مشروب خوردم. بعدش پشتمو کردم بهش و چشمامو بستم.

7 صبح، جانسون دوباره سرشو برگردوند و نگام نکرد. دستیاراش رفته بودن سر کاراشون. بعضیاشونم به ایستگاه های دیگه که نیرو می‌خواستن فرستاده بود.

" همین، چیناسکی. امروز هیچی برا تو نمونده. "

تو صورتم زل زد. به درک، مهم نیست. تو اون لحظه می خواستم برم به رختخوابم و بخوابم.

گفتم:_ " باشه جان. "

تو بین نامه رسونا بهش می‌گفتن "جانی" من تنها کسی بودم که بهش می‌گفتم جان.

اومدم بیرون، ماشین درب و داغونمو روشن کردم و خیلی زود تو بغل بتی روی تخت خوابیده بودم.

" آه هانک! خیلی باحاله! "

" بدجور عزیزم! " با بدن گرمش یه کم ور رفتم و در عرض 45 ثانیه خوابش برد.

 

5

 

روز بعدم همین رو گفت:

" همین، چیناسکی. امروز هیچی برا تو نمونده. "

یه هفته همینطوری بود. هر روز ساعت 5 تا 7 صبح بدون اینکه پولی بهم بده ان می‌نشستم اونجا. اسم من حتی تو بین اونایی که شبا بار تحویل می‌گرفتن هم بود.

بابی هانسن یکی از دستیارای قدیمی ___ در مدت خدمتش به سرویس ____ بود. گفت: " یه بارم این بلا رو سر من آورد. اون می خواست از گرسنگی بمیرم. "

" مهم نیست. نمی خوام به دست و پاش بیفتم. از اینجا می رم حتی اگه از گرسنگی بمیرم. "

" اینکارو نکن. هر شب به ایستگاه پرل گزارش بده. به اونا بگو که بهت کار نمیده و میای اینجا می‌شینی در حالیکه تو یه کارمند عالی هستی. "

" اینکارو می تونم انجام بدم؟ قانون جلومو نمی‌گیره؟ "

" هر دو هفته بهت گزارش کارمو می دم. "

" مرسی بابی. "

 

6

 

زمان از دستم در رفته. نمی‌دونم 6 یا 7 بعدازظهره یا یه چیزی مثل این. با یه مشت نامه نشسته بودم. یه نقشه برداشتم و راه افتادم. آسون بود. همه ی راننده ها برای سوار کردن مسافر تلاش می‌کردن و برای این زمان زیادی صرف می‌شد. با این کارشون خیلی حال می‌کردم که جلوی پای آدم می‌زنن کنار. تفریحم شده بود. با بقیه می رفتم جلو  وقتی یه ماشین از دور پیداش می‌شد و می‌اومدم عقب وقتی بقیه می‌اومدن عقب.

بعدش کارای دیگه ای هم کردم. رفتم کافی شاپ، روزنامه خوندم و گاهی هم احساس خوش تیپی می‌کردم. حتی برای ناهار خوردن هم زمان داشتم. یه دختر جوان باحال رو دیدم که هر شب کارای بخصوصی می‌کرد. طراح لباس های سکسی و لباس شب بود و پوشیدن شون رو هم یاد می داد. باید ساعت 11 شب وقتی از پله ها رفتی بالا بهش زنگ بزنی و اون چیز مخصوص رو بهت بده. اون تو راهرو یه کم نفس نفس می‌زنه. یه چیزی مثل: " اووووووووووووووووووووووووووووففففففففففففففففففففففففففف. " نزدیکت وایساده. خیلی نزدیک. پیدا بود که تا وقتی اونجاست نمی‌خواد من برم. و بعدش گفت: " ااااووووففف شب خوش مرسی! "

گفتم:_ " باشه ماما. "

آروم دویدم و از اونجا دور شدم با این حال که می‌د‌ونستم تیکه‌ خوبی بود.

همه چیز همینطوری پیش نرفت. یه نامه بعد از حدود یک هفته و نیم آزادی برام اومد.

" آقای چیناسکی عزیز:

شما به ایستگاه اکفورد فورآ احضار شده‌اید. از قانون سرپیچی کرده‌اید. یا فورآ برگردید و با رعایت قوانین به کارتان ادامه بدهید یا اخراج خواهید شد.

ای. ای. جانسون، ایستگاه اکفورد. "

بر خلاف میلم دوباره به سرکارم برگشتم.

 

7

 

" چیناسکی! برو مسیر 539! "

تو ایستگاه کارها طاقت فرسا بود. صندوق های پست آپارتمانها بعضی اوقات اصلآ اسم نداشت و یا اسم ها رو خراشیده بودن، اونا رو باید زیر نور کم تو راهرو های تاریک پیدا می‌کردم. همیشه یه عده زن میانسال اون دور و برا و بالا و پائین خیابونا یه سئوال رو تکرار می‌کردن. یه نفر با یه صدای مشخص می‌گفت:_ " نامه رسون، نامه برای من نیومده؟ "

و تو دلت می‌خواد داد بزنی:_ " خانم، من می دونم دارم چه غلطی می کنم و شما کی هستی یا من کی هستم یا هر کی کیه؟ "

کار تخمی، اثرای لعنتی مشروب که از دیشب مونده، این لیست عوضی که هیچوقت سر ساعت نمیشه بهش عمل کرد و جانسون که توی پیراهن قرمزش میاد پیشت. می‌دونی باید لذت برد. به اینکه اون پشتیبانته داره تظاهر می کنه. اما هر کسی دلیل این کارش رو می دونه. اوه، چقدر مرد فوق العادیه!

مردم عامی. مردم عامی. و سگا.

بزار برات در مورد سگا بگم. مثل بقیه روزا در حال سگ دو زدن بودم و مثل خر کار می‌کردم. حال درستی نداشتم. آشفته بودم و گیج می‌زدم. کنار صندوق پست یه آپارتمان وایسادم. درست زیر پله ها جلوی پیاده رو بود. یه چیزی صدا کرد، فکر کردم یکی داره با کلید در رو باز می‌کنه. اما صدای این نبود. بعدش یه چیزی داشت خشتکمو فشار می‌داد. جابجا شدم و یه نگاهی به دور و بر انداختم یه سگ شپرد آلمانی، کاملآ بالغ رو دیدم، نصف دماغشم کرده بود توی کون من. با اون آرواره های وحشتناک می‌تونست تخم امو بترکونه. برام روشن شد که آدمای این آپارتمان امروز نمی خوان بیان نامه ها شونو بردارن. و شاید هرگز نیان اینکارو بکنن. هی، منظورم اینه که این سگه الان دماغشو کاملآ فرو می‌کنه. ساکت! ساکت! ساکت!

نامه ها رو آروم توی کیسه چرمی گذاشتم و بعدش خیلی آروم، خیلی، یه قدم رفتم جلو. بینی شو حس کردم. با اون یکی پام یه قدم کوچک دیگه برداشتم. بینی شو حس کردم. دوباره خیلی آروم، خیلی آروم یه قدم کامل برداشتم. یکی دیگه. سر جام وایسادم. شاید هنوز بو نبرده بود که دارم چه گهی می خورم. می دونستم باید چه کار کنم.

دوباره بی صدا راه رفتم.

 

8

 

از دست اون یکی که راحت شدم بیرون یه سگ شپرد آلمانی دیگه بود. توی اون تابستان گرم میومد قدم به قدم من میومد. حتی تو محوطه بیرون و بعدش سریع دویدم و تو همین حال به هوا پرت شدم. زمین خورده بودم و دندوناش جلوی روم بود. درست زیر گلو ام.

داد زدم:_ " یا مسیح! یا عیسی مسیح! قاتل! قاتل! کمک! قاتل! "

حیوون دوباره اومد و به سمتم خیز برداشت. ضربه ی محکمی بهش زدم و با کیسه‌ی نامه ها پرت شد رو هوا. نامه ها و مجلات هم رو هوا بودن. آماده بود که دوباره خیز برداره به طرفم وقتی دو نفر اومدن اونجا، یعنی صاحباش، اومدن و اونو آروم کردن. دوباره بهم زل زده بود و غر غر می کرد. دستم رو به طرف نامه ها و مجلات دراز کردم و برشون داشتم. می خواستم به خونه ی بعدی برم و به کارم ادامه بدم.

به اون دو تا گفتم:_ " شما حرومزاده های دیوونه ای هستین. این سگ قاتله. اینو از تو خیابون جمع کنید! "

می خواستم با اون دو تا بزن بزن را بندازم. اما سگه خیلی خشمگین بود و غرغر می کرد و این قضیه جرات اون دو تا رو بیشتر می کرد. از اونجا رفتم به ورودی دیگه ای و به مسیرم ادامه دادم. نامه ها هم تو دستم بود.

مثل همیشه، برای ناهار فرصت نداشتم، همینطوریشم 40 دقیقه دیر کرده بودم.

جان به ساعتش نگاه کرد. " 40 دقیقه دیر کردی. "

گفتم:_ " تو هیچوقت به نتیجه نمی رسی. "

" باید برام توضیح بدی. "

" باشه حتمآ، جان. "

معمولآ در اینگونه موارد موشکافانه و دقیق رفتار می کنه. پس نشستم همونجا و یه نامه نوشتم. وقتی از بیرون برگشتم اومد پیشم و نامه رو پرت کرد جلوم. حوصله ی خوندن نامه های اون رو نداشتم و اعتراض برای سفرم به مرکز شهر می‌دونستم که بی فایده است. بدون اینکه نامه اشو نگاه کنم پرتش کردم تو آشغالدونی.

 

 

9

 

متصدی حمل و نقل، تو هر مسیر یه سری خرت و پرت بهمون میده و این وسایل هم هر روز عوض میشه، و همیشه هم باید برای تجاوز، قتل، حمله ی سگا یا یه جور دیوانگی آماده باشیم. متصدی ها نمی تونن رازهای کوچیکو بگن. این کار به نفعشونه ____ مگر اینکه یه آدم باهوش موضوع رو بفهمه. برای تازه واردا این خیلی سخته. مخصوصآ یکی که تمام شب رو مسته و ساعت 2 صبح هم میره می خوابه، بعدشم گل رزی از دوست دخترش ساعت 4.30 صبح تو دستشه البته بعد از سکس و خوندن آواز، تمام طول شب، و تقریبآ هنوز اون مسئله، راز کوچیک تو مخته.

 

یه روز توی خیابون داشتم برا خودم چرخ می زدم و مسیر رو خیلی خوب تموم کرده بودم. خیلی عجیب بود. یا مسیح، شاید برای اولین بار بود توی دو سال اخیر که می تونستم برم و نهار بخورم.

 

بدجور خمار بودم. اما همه چیز داشت خوب پیش می رفت، تا وقتی که آدرس یه نامه توی دستم بود برای یه کشیش. آدرس شماره خیابان نداشت. فقط اسم کشیش بود. دور و بر رو گشتم و با حالت خماری قدم بر می داشتم. اونجا صندوق نامه ای نتونستم پیدا کنم و هیچ آدمی هم اون دور و برا نبود. فقط شمع روشن بود. یک کاسه کوچک هم بود که تو انگشتات رو اون تو ببری. قرمز کمرنگ و آبی و زرد. در بسته بود توی این صبح گرم نفرت آور.

 

آه یا مسیح، فکر کنم اینو گفتم.   

بعدش دوباره راه افتادم.

 

همون دور و برا کنار کلیسا بودم و یه پلکان دیدم و ازش رفتم پائین. اون وسط یه در بود. فکر می کنین چی دیدم؟ یه چند تایی توالت. و البته دوش هایی هم بود و تاریکی. همه ی چراغ ها هم خاموش بودن. توی این جهنم چطوری اونها انتظار دارن که یه آدم بتونه صندوق پست رو پیدا کنه؟ بعدش کلید چراغ رو پیدا کردم. وسایلمو یه گوشه گذاشتم و تمام چراغ های کلیسا رو روشن کردم؛ داخل و بیرون رو. رفتم توی اتاقای دیگه و یه ردای کشیش روی میز پهن شده بود. یه بطری شراب هم بود.

 

شاید بخاطر مسیح، فکر کنم، تو جهنم باشی و یه صحنه مثل این باید جلوت؟ بطری شراب رو برداشتم، بردنش سخت بود و این سختی لذت داشت. نامه ها از داخل ردای کشیش ریخت و بر گشتم و از کنار دوش ها و توالت رد شدم. تمام چراغ ها رو خاموش کردم و یه گه رو حس کردم توی تاریکی که مالیده شده بود بهم و بعدش یه سیگار کشیدم. می خواستم یه دوشی بگیرم اما تیترای روزنامه ها رو می دیدم:

نامه رسانی که لعنت خدا بر او باد، در حال گرفتن دوش، کاملآ عریان در یک کلیسای کاتولیک رومی دستگیر شد.

 

پس، ته ته اش، من زمانی برای خوردن ناهار نداشتم و جانسون برای تاخیر بیست و سه دقیقه ایم از زمان بندی، نامه ای نوشت.

 

اون دور و برا آخرش هم صندوق پستی ندیدم و نامه رو به اهل محله که کمی اونورتر گوشه ای نشسته بودن، تحویل دادم اما الآن، فکر کنم می فهمم اون گهی که چسبید بهم و دوش ها وقتی که اون پائین و بعدشم بیرون بودم کجا بود.

 

10

 

فصل باران فرا رسید. بیشتر پولم رو سر مشروب خرج کردم. به خاطر همین، کفشی رو که کف اش سوراخ داشت و بارونی پاره و کهنه ام رو هنوز داشتم. توی هر بارندگی مداومی که بود من کاملآ خیس می شدم. منظورم اینه که آب می پاشید و جذب می شد و شلوارم خیس و جورابام هم همینطوری خیس خالی می شدن. متصدیان حمل و نقل مریض ها رو صدا می کرد، اونا مریض که باشی توی ایستگاه تو رو به همه جای شهر می فرستن، هر روز توی ایستگاه آکفورد باید کار کرد، البته توی همه ی ایستگاه ها باید کار کرد. دستیارا هم همین وضعو داشتن و حتی اگر مریض بودن اونا صداشون می زدن. من که مریض بودم کسی منو نخواست چون خیلی خسته بودم و احتیاج به فکر کردن درست و حسابی داشتم. اون صبح به خصوص من رو فرستادن به ایستگاه ونتلی. توی پنج روز بارندگی که هوا بدجور به هم ریخته بود آب بارون همه جارو گرفته بود، کل شهر رو، و من بین اون آب ها گیر افتاده بودم. هر چیزی رو تو شهر می شد دید، فاضلاب ها جای کافی برای آب بارون نداشتن، آب تا بالای جدول ها و داخل پیاده رو پیش روی کرده بود و در بعضی قسمت ها توی محوطه ی چمن و دم در خونه ها هم رفته بود.

 

به ایستگاه ونتلی فرستادنم.

 

" اونا میگن یه مرد شایسته می خوان" جانی بعدش منو صدا کرد در حالیکه روی پله هایی وایساده بودم که زیرش پر آب بود.

 

در بسته شد. ای کاش ماشین درب و داغونم روشن شه، و برم، تو ونتلی کاری نداشتم. اما مهم نیست __ اگر ماشین روشن نشه، تو ونتلی برات اتوبوس می گیرن. قبل از این پاهام خیس می شد.

 

توی این بدبختی، حداقل تو ونتلی همینشم خوب بود. قبل از اینکه تو این ایستگاه باشم همه ی نامه ها رو با کمک دستیارای دیگه به زور جا می چپوندیم توی یه جا برا بردن، هرگز جعبه ای چیزی برای این کار نبود. داشتن جعبه، یه شوخی مسخره در نوع خودش محسوب می شد. باید دوازده جین نامه رو توی یه جعبه جا می دادم. تو این جعبه اینقدر گنده بود که نصف شهر جا می شد. هنوز داشتم مسیر رو یاد می گرفتم که همش یه تپه بود با سراشیبی های تند. هر کی این جعبه رو حمل می کرد واقعآ یه آدم احمق بود.