short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
بر باد رفته/داستان کوتاهی از حسین کهندل

می‌خواهد درس بدهد اما روده‌هایش از درون دامن گًل گلی به هم می‌پیچد. باد مهیبی درون آن از غذای مانده دیشب تولید شده است. اما چطور می‌تواند آن را در میان شاگردانش که یک به یک در پشت نیمکتها‌ی چوبی دست به سینه نشسته‌اند از باسن زیبا و موزونش خارج کند. اگر صدایش مهیب باشد چه می‌شود؟ آیا طنین صدای دانش آموزی که  در حال خواندن انشا در مورد آرزوهایش است شکسته می‌شود؟ دیگر چطور می‌تواند این کلاس پر جمعیت را با رفتارش که گاه تبدیل به  عشوه می‌شود را اداره کند.

بچه‌ها همه جا را پر می‌کنند. خبرش همه جا می‌پیچد حتی به مدیر و استاد‌هایی که او را استاد اخلاق می‌دانند. شاگردان را تجسم می‌کند که سر و دستشان را به نشان نا امیدی به این طرف و آن طرف  می‌برند و همه با هم همانند یک سرود می‌سرایند "هر چه بگندد نمکش می‌زنند وای به روزی که بگندد نمک"

باد موزی و سمج در زیر پوست لطیف بی تابی‌ می‌کند و خودش را به باسن میرساند. اما با فرمانی که از مغز صادر می‌شود عقب کشیده می‌شود تا در مکانی امن رها شود. او با مهربانی چشمانش را به شاگردان دوخته است و آرام و پنهان دستش را که حلقه طلایی درون آن فرو رفته است به زیر دامن گًل گلیش می‌برد و روده‌‌هایش را  که در زیر پوست لطیف قرار دارند می‌فشارد. او بر روی صندلی بی‌ تابی‌ میکند. پاهایش را گهی به این طرف و گاهی در طرف دیگر قرار می‌دهد. باد موزی به چابکی فرمان صادر شده از مغز را نقض میکند و خودش را به باسن تراشیده و موزون که از درون دامن گًل دار بر آمده است میرساند تا بتواند به حاضرین بگوید که چه بلایی دیشب بر سر این بدن آمده است. در این هنگام انشاء سر به هوا‌ترین شاگرد کلاس تمام می‌شود و او همانطور که  دستش را بر روی دامن گلدارش گرفته است با صدای بلند می‌گوید: "آفرین تشویقش کنید"

صدای کف و سوت فضای کلاس را پر می‌کند و او همانطور که روی صندلی نشسته است یک طرف باسنش را بلند می‌کند. بعد برای لحظه‌ای در همان حالت می‌ماند. باد در میان کف و سوت شاگردان گم می‌شود اما او مجبور می‌شود که به شاگرد سر به هوای کلاس بالاترین نمره را بدهد. پسرک از شادی بوی متعفن که در فضای کلاس پیچیده است را حس نمی‌کند و از شوق نمره ۲۰ با یک عالمه آرزو تا خانه یک نفس می‌دود.