short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
خانوم "سین"/داستان کوتاهی از پژمان تایکندی

پنجره باز بود و خورشید مانند هر روز در رفت و آمد می‌درخشید. حرارتش و انرژی که از آن ساطع می‌شد برای ادامه حیات بشر لازم بود اما کسی کاری به کارش نداشت چون هیچ وقت برای مشکلات بزرگ ما کاری از دستش بر نیامده بود. خطوط به هم می‌رسیدند و گاهی همدیگر را قطع می‌کردند اما در آخر با هم کنار می‌آمدند. می‌خواستم آنها را مجاب کنم تا طوری به این کار ادامه دهند که در نهایت تصویری از دختری با چشم و ابرو و موهای مشکی در برابرم قرار گیرد.

 

او یک دختر معمولی بود که مدت‌ها دوستش می‌داشتم. روی یک چارپایه چوبی نشسته بودم و تنها ابزارم همان کاغذ و قلم بودند. باید اعتراف کنم که تا آن زمان رابطه‌های زیادی را تجربه کرده بودم اما وقتی به او فکر می‌کردم جاذبه ای که مانند سایر نوامیس طبیعت به خواست من توجه‌ای نداشت مرا به سمت او می‌کشاند در حالی که فکر می‌کنم او تنها خاطری پریده رنگ از من در سر داشت و دست رد به سینه‌ام زده بود. سایه زدنش که تمام شد آن را با میخ و چکش به دیوار خانه آویختم. اما تصویر خاکستری‌اش هر روز سایه مرا می‌آزرد. تا اینکه بعد از یک سال تصمیم گرفتم آن را برای فروش در یک گالری به نمایش بگذارم.

 

روز سوم حضور آن تصویر در گالری یک مرد جوان و چهار شانه آهسته به سویم آمد و با لحنی صمیمی پرسید:ـ آیا دختری را که تصویرش به سبک سیاه قلم کشیده شده است را می‌شناسم؟

کمی بعد گفتم خاطری روشن از او در ذهن ندارم اما به گمانم مرده باشد. لبخندی زد و چند قدم آن طرف‌تر به ساعتش نگاهی انداخت. لحظاتی بعد دختری وارد گالری شد و به سویش رفت. با هم گرم گرفته بودند و می‌خندیدند. خودش بود خانوم سین! وقتی از روبرو در چهره‌اش دقیق شدم از این موضوع اطمینان پیدا کردم. پیش آز آنکه متوجه حضور من شود رو برگرداندم واز گالری بیرون زدم تا هوایی تازه کنم. آفتاب ملایمی شقیقه‌هایم را نوازش می‌کرد اما سرگیجه داشتم و چشم‌هایم سیاهی می‌رفت. نمی‌خواستم این طور شود اما نمی‌شد.

 

ناگهان متوجه حضور آن مرد جوان در کنارم شدم که سیگاری برای خودش آتش زده بود. سومین پک را که زد گفت:ـ اون خانم همسر من هستن که شما تصویرش رو کشیدید.

لبخندی زد و ادامه داد:ـ اما خیالتان راحت زنده است و سلامت. زندگی خوبی هم برایش فراهم شده است. قیمت آن تابلو هم هر چه باشد می‌پردازم.

پیش از برگشتن به گالری رنگ پریدگیم را یادآور شد و توصیه کرد که کمی استراحت بکنم. نزدیک به در گالری با ایما و اشاره صاحب گالری را متوجه خودم کردم. وقتی پیشم آمد به او گفتم که برای تابلو از آن آقا و خانم پولی نگیرد. یک سیگار روشن کردم و به سمت خانه بازگشتم.