short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
خدا هرگز نمی‌خوابد/داستان کوتاهی از فرزانه رحمانی

گر گرفته‌ام. بلند می‌‌شوم و يک ليوان آب خنک سر می‌كشم. خيلی وقت بود از اين خواب‌ها نديده بودم. از همان وقت كه خانم‌جان مرد و رفتم سر خاكش. نذر كرده بودم چهل جمعه بروم آنجا و برايش ياسين بخوانم شايد بتوانم به خانم‌جان بگويم چرا اين همه خواب بد می‌بينم. وقتی توی دهانم حلوای داغ می‌ريزند.

دكتر گفته بود:ـ مشكل جسمی نداره. شايد براش اتفاقی افتاده كه نمی‌تونه بگه.

مادر گوشه‌ی لبش را گاز گرفت و به خانم‌جان نگاه كرد. خانم‌جان محكم زد روی دستش:ـ خدا به دور، چی آقای دكتر؟

دكتر كه شانه بالا انداخت خانم‌جان گفت:ـ يک سفره‌ی ابوالفضل نذر سلامتی‌‌اش می‌كنم.

و اين حالم را بدتر كرد.

 

حالم روز به روز بدتر می‌‌شد و كابوس‌هايم زيادتر. حتی آن موقع هم نتوانستم بگويم. حسين هم. قول داده بوديم. نمی‌دانم فكر كدام يكی‌مان بود؛ من يا ‌حسين. تنها بوی نم‌ زيرزمين يادم است و دست‌هايمان كه توی هم عرق كرده بود. سال‌هاست كه دست‌های هم را نگرفته‌ايم. نمی‌‌دانم از كی، اما همان موقع هم نتوانستم زير قولم بزنم و بگويم كه آن روز غروب توی زيرزمين به هم چه قولی داديم:ـ بگو به حضرت ابوالفضل قسم اگر بميرم به كسی حرفی نمی‌‌زنم.

قسم خوردم. رو به قبله نشسته بوديم تا خدا هم شاهد باشد:ـ اگه زير قولت بزنی حضرت ابوالفضل به كمرت می‌زنه.

هر بار كه خواستم بگويم حضرت ابوالفضل را می‌ديدم درست مثل شمايلش كه توی اتاق خانم‌جان بود و هميشه لبخند می‌‌زد. شمشير توی دستش بود و می‌‌خواست به كمرم بزند. اگر نمی‌‌ديدمش شايد حرف می‌‌زدم. اصلاً همه‌ی اينها تقصير خانم‌جان بود كه فكرش را توی سرمان انداخت.

 

ديگر توتی به درخت‌های توی حياط نمانده بود. باغچه‌مان را مادر سبزی كاشته بود با كمی فلفل و گوجه. خانم‌جان نشسته بود توی ايوان و قليان می‌كشيد. با هر پُكش ماهی‌‌های پلاستيكی توی كوزه‌ی شيشه‌ای بالا و پايين می‌‌شدند. انگار نفسش به آنها جان می‌داد. قليان كشيدن خانم‌جان را دوست داشتم. دود را كه بيرون می‌‌داد چشم‌هاش را تنگ می‌كرد و خيره می‌‌ماند به ديوار، آنجا كه خانه‌مان تمام می‌شد. شايد به آقا‌جان فكر می‌‌كرد كه جايش بينمان خالی بود. شايد اگر او بود می‌‌گفتم. هيچ‌كس توی خانه رازی نداشت كه آقا‌جان نداند، حتی مادر كه خيلی باهاش رو دربايستی داشت.

 

مادر نشسته بود روبروی خانم‌جان و از توی كيسه‌ی سفيدی قاشق‌قاشق آرد می‌ريخت توی لگن. خانم‌جان پُک محكمی زد:ـ می‌شمری عروس؟ هفتاد و ‌دوتا قاشق بشه نه كمتر نه بيشتر.

مادر دستپاچه كمرش را صاف كرد:ـ حواسم هست؟

حرفش توی دهانش ماسيد وقتی توپ حسين صفير‌كشان آمد و يک‌راست خورد توی سرش:ـ تير غيب خوردی بچه، آروم بگير ببينم چه غلطی می‌كنم.

 

خانم‌جان نی قليان را درآورد:ـ كدام غلط عروس؟ زحمت سفره‌ی ابوالفضله، نمی‌‌خواهی بده به خودم.

مادر بغضش گرفت. هر وقت خانم‌جان يا آقام چيزی می‌‌گفتند بغض می‌‌كرد. اين‌جور وقت‌ها قبل از اينكه اشكش سرازير شود خانم‌جان می‌گفت:ـ دل عروسم كوچيكه، اندازه‌ی يه فنچه.

و نمی‌گذاشت ناراحتی توی دلش بماند.

خانم‌جان گفت:ـ پاشو برو فكر شام باش. بقيه‌اش با من. تا چند شمردی؟

حسين پله‌ها را دوتا يكی آمد بالا. تمام سر و صورتش خيس عرق بود. مادر نيشگونی از پهلوش گرفت و زیر لب غر ‌زد. خانم‌جان گفت:ـ نبينم بچه‌ام رو نفرين كنی.

حسين پرسيد:ـ اينا واسه‌ی چيه؟

 

كاش خانم‌جان هيچ وقت نگفته بود:ـ برای حلوا.

هنوز هم دهانم می‌‌سوزد. هنوز هم از داغی حلوايی كه توی دهانم می‌ريزند خواب‌هايم حرام می‌‌شوند. خانم‌جان گفت:ـ اگر آقا قربونش برم به سفره‌‌مون نظر كنه شب مياد پنجه‌اش رو به نشونه‌ی تبريک می‌زنه تو اين آرد. بعد چشم‌هاش پر از اشک شد و با گوشه‌ی روسری‌اش پاكش كرد:ـ يا‌ابوالفضل.

گفت و رفت توی خانه.

 

جمع شده بوديم توی اتاق خانم‌جان و مبهوت نگاهش می‌كرديم. لگن آرد را طوری بغل كرده بود انگار دست بريده‌ی‌ حضرت ابوالفضل توی‌‌اش است. چشمش كه به ما افتاد از جا كنده شد:ـ ببينيد اين جای پنجه‌اشه. می‌‌بينی اكبر. نگاه كن عروس. خدايا شكرت. يا‌قاضی‌‌الحاجات تو خودت حاجت همه‌ی مسلمونا رو بده. ديدید به خونه‌ی ما هم نظر كرد. همه بايد نماز شكر بخونيم.

 

حسين تكيه داده بود به در آشپزخانه و با زحمت جلوی خنده‌اش را گرفته بود. انگشت‌هايش را باز می‌‌كرد و به من نشان می‌‌داد. شكمم داشت ضعف می‌رفت مثل وقت‌هايی كه قره‌قوروت می‌‌خوردم. دلم برای خانم‌جان می‌‌سوخت. برای مادرم كه چسبيده بود به چادر نماز خانم‌جان. زار می‌زد و ابوالفضل ابوالفضل می‌‌كرد. بابا چمباتمه زده بود وسط حال. دستش را به پيشانی گذاشته بود و چيزی نمی‌‌‌گفت. شايد داشت به كارهای بدش فكر می‌كرد. مثل من كه دلم می‌‌خواست به همه بگويم كه كار ما بوده است.

 

دراز كشيده بوديم پای تخت خانم‌جان. حسين دستش را قلاب كرد دور گردنم:ـ كجا گذاشتش؟

نفسم بالا نمی‌‌آمد. سر شب بود كه مامان سينی چای را داد دستم:ـ ببر برا خانم‌جانت، گلوش خشک شد، بنده‌ی خدا پيرزن.

كار هميشه‌اش بود هر وقت سفره‌ی ابوالفضل می‌انداخت، همين كه اذان می‌‌گفتند می‌رفت توی اتاقش و تا بابا بیاید، نماز می‌خواند و دعا می‌كرد. تمام وقت هم لگن آرد را می‌‌گذاشت كنارش. آب دهانم را قورت دادم و توی تاريكی گوشه‌ای زير تخت خانم‌جان را نشانش دادم. داشت دست می‌ساييد كه صدای خر‌خر خانم‌جان وايستاد. چسبيدم به زمين. اتاق بوی عرق تند خانم‌جان را می‌‌داد. مادر می‌‌گفت:ـ از چاقيه.

صداي جير‌جير فنر تخت خانم‌جان مثل پتک توی سرم می‌كوبيد. ترسيده بودم، اگر می‌فهميدند چه خاکی به سرمان می‌ريختيم. صدايم را پايين آوردم:ـ پاشو بريم، اگه بفهمند؟ اگه خانم‌جان نفرين‌مون كنه؟

دستش را محكم گذاشت روی دهانم:ـ تو قول دادی.

قول داده بودم. همان موقع كه تصميم گرفتيم بياييم توی اتاق خانم‌جان.

 

لگن را كشيد بيرون. توی تاريكی هم می‌شد برق شيطنت را توی نگاهش ديد. نگاهم كرد. لبخند زد. انگشت‌های دستش را تا می‌توانست از هم باز كرد و روی آرد نرم و صاف توی لگن فشار داد. قلبم توی گلويم می‌زد. می‌توانستم صدايش را بالای سر خانم‌جان بشنوم. لگن را سر داد زير تخت.

از جا بلند می‌‌شوم. توی آينه چشمم می‌افتد به تبخال‌های دور دهانم. هنوز هم دهانم می‌‌سوزد از خوابی كه ديده‌ام. به مادر می‌گويم:ـ ديشب خواب خانم‌جان را ديدم. حلوا درست می‌كرد و داغ‌داغ توی دهانم می‌‌ريخت.

هنوز هم اسم خانم‌جان دستپاچه‌اش می‌‌كند. می‌گويد:ـ از مرده چيزی گرفتن خوبه. بايد برايش حلوا درست كنيم. حتماً خيرات می‌خواد.

 

بايد به مادر بگويم كه كار ما بوده. شايد خانم‌جان فهميده كه بعد از اين همه سال آمده به خوابم و توی دهانم حلوای داغ می‌‌ريخت. تا به خودم بيايم بوی آرد بو داده تمام خانه را برمی‌‌دارد. خانم‌جان يک‌‌ريز صلوات می‌فرستد و قل‌هو‌ال...‌احد می‌خواند. مادر هم كه گريه‌اش تمامی ندارد. قبل از آنكه خانم‌جان گلاب حلوا را بريزد، تمام محله پشت در خانه‌مان جمع شده‌اند:ـ كار حسين جز‌جيگر زده‌اس، ديدی صبحونه نخورده زد به كوچه.

اين را مادر می‌گويد و شرمنده خانم‌جان را نگاه می‌‌كند. خانم‌جان می‌خندد:ـ نفرين نكن بچه‌ رو تا باشه از اين خبرا، دختر‌جان برو در رو باز كن. خوب نيست خلق‌ال... پشت در بمونند.

بايد بگويم. بايد به خانم‌جان بگويم. اگر مردم بفهمند چه؟:ـ خدايا كمكم كن. خدايا صدتا صلوات نذر حضرت ابوالفضل كه كسی نفهمه. گر گرفته‌ام، توان ايستادن ندارم.

 

مادر حلوا را می‌‌كشد توی ديس:ـ چی می‌‌گی زير لب، تا حلوا خنک بشه صبحونه‌ات رو بخور، بريم سر خاک. جمعه‌ها شلوغ می‌‌شه.

خانم‌جان از پشت پنجره نگاه می‌‌كند:ـ يا ابوالفضل! ببين چه جمعيتی! خدا كنه كم نياد، چرا ماتت برده؟ د بجنب در رو باز كن.

 

در را كه باز می‌‌كنم مردم ابوالفضل گويان وارد می‌‌شوند. از خودم بدم می‌‌آيد. از حسين هم. كاش گفته بودم. كاش به خانم‌جان گفته بودم. كاش به مادر گفته بودم. به آقا‌جان:ـ خانم بزرگ! شوهرم رو به قبله‌اس دكترا جوابش كردن.

 

حسين ايستاده زير درخت توت. می‌‌خندد و يكی‌يكی به مردم می‌گويد كه حالا نوبت كيست:ـ تو رو ابوالفضل، دخترم بچه‌اش نمی‌‌شه شوهرش می‌خواد طلاقش بده.

:ـ بچه‌ام...

:ـ خواهرم...

:ـ آقام....

صدای التماس‌های مردم توی سرم می‌‌پيچد.

 

دست‌هايم را می‌‌گيرند و روی گورها می‌‌كشند. همه جا ديگ بار گذاشته‌اند. آتش زير‌شان شعله می‌‌كشد و بالا می‌‌رود. بوی حلوا تمام گورستان را برداشته است. می‌‌اندازندم روی گور خانم‌جان و قاشق‌قاشق حلوای داغ می‌ريزند توی دهانم. فرياد می‌‌زنم و از حال می‌‌روم. چشم كه باز می‌‌كنم خانم‌جان را می‌‌بينم. چادر نمازش سرش است و صورتش مثل آن روز صبح می‌درخشد. می‌خندد و صورتم را می‌بوسد:ـ خدا ستار‌العيوب است دختر‌جان، می‌‌دانی از آن حلوا چند نفر حاجت گرفته‌اند؟!

 

ديگر دهانم نمی‌‌سوزد و آتش زير ديگ‌ها كم‌كم خاموش می‌‌شود. يک نفر آب خنک می‌‌پاشد توی صورتم. مادر است:ـ خوبی؟ پاشو ببين كی اومده؟ حسين! اونم ديشب خواب خانم‌جان را ديده.

حسين ايستاده بالای سرمان. توی نگاهش هيچ شيطنتی نيست. دستش را دراز می‌‌كند طرفم. می‌‌گيرمش. عرق كرده. می‌‌گويد:ـ يا‌ابوالفضل.

و از جا بلندم می‌‌كند.

 

-------------

کافه داستان: داستان کوتاه "خدا هرگز نمی خوابد" نوشته فرزانه رحمانی، اثری است یکدست و روان که با تکیه بر یک شوخی کودکانه داستان جلو می‌رود و در کل اثر این شوخی به چشم می‌خورد. در واقع رحمانی با استفاده از تکرار این شوخی بچه‌گانه فرم داستان را شکل می‌دهد و سر و شکل انتهایی داستان نیز نشان از تسلط کافی نویسنده  بر پایان بندی درست و حساب شده است. این اثر با وجود موقعیت‌های کمیک می‌توانست جذاب‌تر باشد تا مخاطب را بر آن دارد که در طول اثر با شخصیت‌ها و حوادث بیاید و در ذهنش همانطور که تصویر‌ها را می‌بیند و موقعیت‌های ایجاد شده را پی می‌گیرد کمی هم بخندد. تصاویر داستانی رحمانی در این چند جمله نمونه‌ای است از نکات درخشان این اثر: "ديگر توتی به درخت‌های توی حياط نمانده بود. باغچه‌مان را مادر سبزی كاشته بود با كمی فلفل و گوجه. خانم‌جان نشسته بود توی ايوان و قليان می‌كشيد. با هر پُكش ماهی‌‌های پلاستيكی توی كوزه‌ی شيشه‌ای بالا و پايين می‌‌شدند. انگار نفسش به آنها جان می‌داد. قليان كشيدن خانم‌جان را دوست داشتم. دود را كه بيرون می‌‌داد چشم‌هاش را تنگ می‌كرد و خيره می‌‌ماند به ديوار، آنجا كه خانه‌مان تمام می‌شد."