Cafédastan intends to publish short stories, poems, articles and translated texts. Please email us your literary texts to cafedastan@gmail.com . Your texts would be published after acceptance and edition (if needed). Please pay attention that many texts are sent everyday so probably it would take some times for online publication of your work.
نشر کتاب مس برگزار میکند:
خوانش
داستان کوتاه «آشنایی با ادبیات مدرن»
شروع
کلاسها 15 بهمنماه
ظرفیت:
بسیار محدود
مکان:
کتابفروشی نشر مس
از هم
اکنون میتوانید ثبت نام کنید.
فروشگاه نشر کتاب مس: تهران، شهرک اکباتان، فاز1، بلوک سی2، جنب ورودی 12، تلفن 44659035
برادرم رمضان
نویسنده: تینا محمدحسینی
انتشارات: آگه
چاپ اول: ۱۳۹۰
تعداد صفحات: ۹۶
قیمت: ۲۵۰۰ تومان
درباره برادرم رمضان:
این مجموعه داستان بعد از دو سال رفتوآمد میان
ناشر و اداره کتاب و حذف دو داستان آن سرانجام منتشر شد. علت طولانی شدن زمان
انتشار آن نیز به موضوع طولانی شدن روند صدور مجوز انتشار آن
برمیگردد.
"برادرم رمضان" در خانه ادبیات افعانستان
قضاوت در مورد مجموعه داستان کوتاه "برادرم رمضان" را به آینده میگذاریم اما
باور داریم که نثر روان و یک دست این مجموعه و ایدههای تازه و خلاقانهاش، هر
خوانندهای را مجذوب خواهد کرد.
نویسندگان، شاعران و مترجمانی که تمایل دارند اثرشان را در کافه داستان به نمایش بگذارند میتوانند با ایمیل کافه داستان تماس حاصل نمایند.
صفحه مجموعه داستان "آنالی" در سایت نشر آگه
آنالی
نویسنده: مینو عبدالله پور
انتشارات: آگه
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۳۳۰۰ تومان
برای خداحافظی هیچ وقت دیر نیست
گردآوری:الهه
رضوانی
انتشارات: سخن گستر
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۲۰۰۰ تومان
اداره
پست
نویسنده: چارلز بوکوفسکی
ترجمه: علیرضا اجلّی
خواب نیمروزی
صدای مضحک و کوفتیه تلفن خونه منو از خواب ناز نیمروزی چنان بیدار کرد که گفتم هر کی که میخواد باشه، من جواب نمیدم، اعصابم شدیداً خرد شده بود، کدوم آدم ابلهی این موقع ظهر زنگ میزنه خونه مردم؟ از شانس مزخرف من کسی هم خونه نبود که بیاد این تلفن رو خفه کنه بابا که مثل همیشه مغازه بود، مادر هم قرار بود بره جلسه قرآن خونه یکی از همسایه هامون. سرم رو چپوندم زیر بالش تا صداش قطع شد.
دیگه بیدار شده بودم. هر کار کردم خواب نرفتم. خیس عرق بودم. همیشه مادرم وقتی میخواست از خونه بره بیرون کولر رو خاموش میکرد! رفتم روشنش کردم و نشستم روبروش، میدونستم بدنم میبنده ولی خیلی لذت داشت، کولر نمیتونست از تو خنکم کنه، رفتم سراغ یخچال و پارچ تا نیمه پر شربت آلبالو رو تا آخر کشیدم بالا و از ته دل فریاد زدم:ـ روحت شاد ادیسون، شربتی که سرد نباشه نمی تونه منو سر حال بیاره!
رفتم دوباره جلوی کولر نشستم دلم میخواست خونمون استخر داشت تا با لباس هیکلم رو بزنم به آب .حدود یه ساعت جلوی کولر کیف کردم تا این که مادر و پدرم گریه کنون اومدن تو خونه، مادرم نشست رو زمین و شروع کرد های های گریه کردن پدر هم تکیه داد به دیوار، چشماشو بست و آروم آروم گریه کرد. هرچی میپرسیدم چی شده هیچ کدوم جواب نمیدادن. توان حرف زدن نداشتن. یه دقیقه بعد داییم اومد تو داشت با تلفن حرف می زد. به شکلی ملتمسانه میگفت:ـ هر خبری شد به من زنگ بزن، من آوردمشون خونه.
دویدم جلوی داییم گفتم:ـ دایی چی شده؟ یکی جواب بده.
دایی نگاهی تو صورت من کرد و اشک از چشماش سرازیر شد، منو کشوند رو حیاط گفت:ـ برق خونه آبجی فریبات اتصالی کرده بود و خونشون آتیش گرفت، بیچاره همه بدنش سوخته، الان تو بیمارستانه، دکترا گفتن امیدی نیست فقط دعا کنید، دعا کن دایی.
نشستم کنار دیوار خیره شده بودم یه جا. داییم میگفت:ـ پاشو بریم تو.
زیر بغلمو گرفت و بلندم کرد. داشتیم میرفتیم تو، دایی صداش داشت می لرزید و حرف میزد. تنها چیزی که یادمه گفت این بود:ـ بیچاره قبل از اینکه بسوزه یه جایی زنگ هم زده بود تا بیان کمکش ولی مثل اینکه طرف جواب نداده.
--------------
باران
هوا دیگر تاریک نبود اما هنوز چراغهای خیابان روشن بودند. باران بیرحمی میبارید. از خواب پریده بودم، کارتونی که زیر پایم بود را روی سرم کشیدم و به زیر درخت اقاقیای پارک خزیدم تا خیس تر نشوم. از لابلای برگها آب روی کارتونم میچکید، کارتون خیس شده بود مثل گربه که به دنبال شکار خیره میشود سرم را اطراف میچرخاندم تا کارتون دیگری پیدا کنم.
دختر و پسر جوانی با یک چتر سیاه در پیاده رو قدم میزدند ؛ زیر باران، سپیده دم، خیابان خلوت همه چیز دست به دست هم داده بود تا از خانه بزنند بیرون. کمی که نزدیکتر شدند چترسیاهشان را بستند، دستها را تا جایی که میشد باز کردند کف دستها و صورتشان رو به آسمان بود. صورتهای سرخ شده از سرما با چشمانی که به زور خودشان را باز نگه داشته بودند میزبان مهربانی برای قطرات باران بودند.
نمیدانم چه حس کردم که کارتون رو کنار انداختم و رفتم وسط پیاده رو دستهام را باز کردم صورتم رو به آسمان بود. باران اجازه نمیداد چشمهام را باز کنم چند دقیقهای همانجا با چشمهای بسته ایستادم. کمرم درد گرفته بود. سردم بود. میلرزیدم. دستها و صورتم را آوردم پایین، دختر و پسر از کنارم رد شده بودند. درامتداد خیابان بدون چتر قدم میزدند. برگشتم زیر درخت، چترسیاه کنار درخت گذاشته شده بود. چراغهای خیابان هم خاموش شدند اما هنوز باران میبارید.
کافه داستان داستان کوتاه، شعر، مقاله و ترجمه منتشر میکند. آثار خود را برای ما به ایمیل cafedastan@gmail.com ارسال نمایید. اثر بعد از تائید و ویرایش در صورت نیاز، منتشر میشود. دقت فرمائید آثار زیادی روزانه ارسال میشود و امکان دارد اثر شما در نوبت قرار بگیرد و تا انتشار اثر مدتی طول بکشد.
اما ماهنامه: هر ماه یک داستان (انتخابی)، دو شعر (انتخابی)، داستان ترجمه، شعر ترجمه، مقاله و نقد، گزارش خواهیم داشت. شماره دوم ماهنامه اول اسفند منتشر خواهد شد. نویسندگان، شاعران و مترجمان میتوانند تا 25 بهمن ماه آثار خود را برای ما ارسال کنند. به ایمیل: cafedastan@gmail.com و یا alireza.ajali@gmail.com آثار خود را ارسال کنید. عنوان آثار رسیده، برای اطمینان نویسنده در کافه داستان درج خواهد شد. توجه داشته باشید هر اثری از این تاریخ برای کافه داستان ارسال شود برای ماهنامه بررسی خواهد شد. منتظر آثار زیبای شما فرهیختگان هستیم.
گفت و گو
گفت و گو با امیر حسین یزدان بد
پس چرا این همه تنش هست؟ وقتی در مورد ادبیات جوان صحبت میکنیم، در این قشر حجم نارضایتی خیلی بالاست. بخش عمدهایش هم تقصیر آن جوان نویسنده نیست. از طرفی، از این جهت که پول جدی در میان نیست و طبیعتاً رقابتها به خصوص برای جوانها غیر اقتصادیست، شکل حرفهای هم ندارد و صنفی پیش نمیرود.
البته اعتقاد ندارم
ادبیات و شعر و داستان تعریفی داشته باشد. تعریفهای کتابها بیشمار است. ادبیات
خوانده میشود چون انسانها نیاز به یک دستگاه حقیقت یاب دارند و خود همهی
زندگیها را نمیتوانند زندگی کنند و باید کسانی همچون نویسنده وجود داشته باشند که
داستانِ بودنها و حسرتها و رنجها را روایت کنند و روایت ادبی انسان را انسانتر
میکند.
هر اثري كه خلق مي شود خود به تنهايي عملي شاهكارانه است. بايد ديد هر اثر چه مفهومي را دربردارد. چرا قرن هاست از "هملت" به عنوان شاهكار شكسپير نام میبرند؟ آيا شما از خواندن آثارو يا نمايشنامه هاي ديگر لذت نبرده ايد و برايتان مفهومي تر نبوده است؟
ساختار شکنی ، نگاه متفاوت ، چند صدائی و... همه ی این ها نیاز مند یک بستر قوی ست. وقتی اشعار از دوره ی کلاسیک به نیمایی می رسند و بعد از آن وزن هم برداشته می شود و به شعر سپید تن می دهد نشان از این دارد که طی این دوره ها این نیاز را در خودش دیده که برای رساندن صدایش ضوابط خشک و دست و پاگیر را از میان بردارد و به یک درجه از لمس برسد. یعنی عین تجربه! حالا چرا خیلی از اشعاری که ما به اسم پست مدرن در ایران می خوانیم این قابلیت را ندارد؟