short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
دو داستان کوتاه از مسعود ملایی

خواب نیمروزی

 

صدای مضحک و کوفتیه تلفن خونه منو از خواب ناز نیمروزی چنان بیدار کرد که گفتم هر کی که می‌خواد باشه، من جواب نمی‌دم، اعصابم شدیداً خرد شده بود، کدوم آدم ابلهی این موقع ظهر زنگ می‌زنه خونه مردم؟ از شانس مزخرف من کسی هم خونه نبود که بیاد این تلفن رو خفه کنه بابا که مثل همیشه مغازه بود، مادر هم قرار بود بره جلسه قرآن خونه یکی از همسایه هامون. سرم رو چپوندم زیر بالش تا صداش قطع شد.

 

دیگه بیدار شده بودم. هر کار کردم خواب نرفتم. خیس عرق بودم. همیشه مادرم وقتی می‌خواست از خونه بره بیرون کولر رو خاموش می‌کرد! رفتم روشنش کردم و نشستم روبروش، می‌دونستم بدنم می‌بنده ولی خیلی لذت داشت، کولر نمی‌تونست از تو خنکم کنه، رفتم سراغ یخچال و پارچ تا نیمه پر شربت آلبالو رو تا آخر کشیدم بالا و از ته دل فریاد زدم:ـ روحت شاد ادیسون، شربتی که سرد نباشه نمی تونه منو سر حال بیاره!

 

رفتم دوباره جلوی کولر نشستم دلم می‌خواست خونمون استخر داشت تا با لباس هیکلم رو بزنم به آب .حدود یه ساعت جلوی کولر کیف کردم تا این که مادر و پدرم گریه کنون اومدن تو خونه، مادرم نشست رو زمین و شروع کرد های های گریه کردن پدر هم تکیه داد به دیوار، چشماشو بست و آروم آروم گریه کرد. هرچی می‌پرسیدم چی شده هیچ کدوم جواب نمی‌دادن. توان حرف زدن نداشتن. یه دقیقه بعد داییم اومد تو داشت با تلفن حرف می زد. به شکلی ملتمسانه می‌گفت:ـ هر خبری شد به من زنگ بزن، من آوردمشون خونه.

دویدم جلوی داییم گفتم:ـ دایی چی شده؟ یکی جواب بده.

 

دایی نگاهی تو صورت من کرد و اشک از چشماش سرازیر شد، منو کشوند رو حیاط گفت:ـ برق خونه آبجی فریبات اتصالی کرده بود و خونشون آتیش گرفت، بیچاره همه بدنش سوخته، الان تو بیمارستانه، دکترا گفتن امیدی نیست فقط دعا کنید، دعا کن دایی.

نشستم کنار دیوار خیره شده بودم یه جا. داییم می‌گفت:ـ پاشو بریم تو.

 

زیر بغلمو گرفت و بلندم کرد. داشتیم می‌رفتیم تو، دایی صداش داشت می لرزید و حرف می‌زد. تنها چیزی که یادمه گفت این بود:ـ بیچاره قبل از اینکه بسوزه یه جایی زنگ هم زده بود تا بیان کمکش ولی مثل اینکه طرف جواب نداده.

--------------

باران

 

هوا دیگر تاریک نبود اما هنوز چراغ‌های خیابان روشن بودند. باران بی‌رحمی می‌بارید. از خواب پریده بودم، کارتونی که زیر پایم بود را روی سرم کشیدم و به زیر درخت اقاقیای پارک خزیدم تا خیس تر نشوم. از لابلای برگ‌ها آب روی کارتونم می‌چکید، کارتون خیس شده بود مثل گربه که به دنبال شکار خیره می‌شود سرم را اطراف می‌چرخاندم تا کارتون دیگری پیدا کنم.

دختر و پسر جوانی با یک چتر سیاه در پیاده رو قدم می‌زدند ؛ زیر باران، سپیده دم، خیابان خلوت همه چیز دست به دست هم داده بود تا از خانه بزنند بیرون. کمی که نزدیکتر شدند چترسیاهشان را بستند، دست‌ها را تا جایی که می‌شد باز کردند کف دست‌ها و صورتشان رو به آسمان بود. صورت‌های سرخ شده از سرما با چشمانی که به زور خودشان را باز نگه داشته بودند میزبان مهربانی برای قطرات باران بودند.

نمی‌دانم چه حس کردم که کارتون رو کنار انداختم و رفتم وسط پیاده رو دستهام را باز کردم صورتم رو به آسمان بود. باران اجازه نمی‌داد چشمهام را باز کنم چند دقیقه‌ای همانجا با چشم‌های بسته ایستادم. کمرم درد گرفته بود. سردم بود. می‌لرزیدم. دست‌ها و صورتم را آوردم پایین، دختر و پسر از کنارم رد شده بودند. درامتداد خیابان بدون چتر قدم می‌زدند. برگشتم زیر درخت، چترسیاه کنار درخت گذاشته شده بود. چراغهای خیابان هم خاموش شدند اما هنوز باران می‌بارید.