short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
دو شعر از مرجان مجیدی

قاتلم را بشناس

 

زودتر بیا

قبل از آنکه کسی از دیگری بپرسد

عقربه بزرگ ساعتم روی کدام عدد سایه انداخته بود

که قلب من بی ضربان شد

و عقربه‌ی کوچکِ ساعتِ برای همیشه به خواب رفته‌ام

برای همیشه راهش را گم کرد

امشب کمی زودتر بیا

و میهمانی مورچگان را بر پوست خشکیده‌ام بر هم بزن

قبل از آنکه صدای جیغی مرا از هزارتوی خواب هزارساله‌ام

بیرون کشد

و دستی با اشمئزار چشمهایم را ببندد

تو باید چشمهایم را ببینی

تو باید قاتلم را بشناسی

تو باید آخرین تصویر حک شده در حسرت چشمهایم را

تو باید تصویر قاتلم را

تو باید خودت را

 .

.

.

                          بشناسی

 

آبان ماه 88

 

 

 

حنظل

 

دیگر تو را نخواهم بخشید

نه این زمستان

و نه هفت زمستان دیگر

بگذار این برفها

نه آب شوند و

                نه نان

بگذار عطش

در لا به لای شوره زار نگاهت

پوست بیاندازد

و هفت اقلیم درد

از تو شهیدی بیافریند

        بی آرامگاه

من که می دانم

آخرین کشته کیست

و گر نه

جام خالی حنظلی که تو ننوشیده ای

در دستهای من

               چه می کند

 

بهار 80