short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
آزادی!/داستان کوتاهی از معصومه خلیلو

نقشه عشقی که از کودکی توی ذهنم ثبت شده بهم فرمان داد که عاشقش بشم. از اولین لحظه‌ای که دیدمش حس کردم همون آدمیه که همیشه تو رویاهام در جستجوش بودم. وقتی ازم خواست که بیشتر با هم آشنا بشیم دیگه هیچ آرزویی نداشتم. اولین بار که باهاش تلفنی صحبت کردم خیلی هیجان زده بودم. به سختی آب دهنم رو قورت می‌دادم. مغزم قفل شده بود. حرفی برای گفتن به ذهنم نمی‌رسید. ولی همین که اون پشت خط بود حس خوبی بهم می‌داد. ارتباطمون با هم روز به روز بیشتر و صمیمی‌تر شد تا اینکه تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم.

 

بعد از عروسی دیگه شوق لحظه دیدار رو حس نمی‌کردم. دوست داشتم منتظر بشم تا ببینمش. دلتنگش بشم. برای دیدنش لحظه شماری کنم ولی زندگی مشترک باعث شده بود رابطمون تکراری بشه. روزی که با دوستم رفتم آتلیه تا چند تا عکس به مناسبت تولدم بگیرم رو خوب یادمه. به شوهرم گفته بودم که چون خانوما سلیقشون بهتره با دوستم میرم تا تو انتخاب نور و زمینه عکس و... بهم کمک کنه. دوستم مجرد بود و در جستجوی شوهر! بهش گفتم حیف نیست قدر آزادی رو که داری نمی‌دونی؟ نه مسئولیت زندگی روی دوشت هست نه تعهدی، به نظر من زندگی مجردی بهتره. چشمای دوستم برقی زد و من دلیلش رو نفهمیدم. وقتی ماشینم رو جلوی آتلیه پارک کردم یکهو حس دلتنگی قلبم رو فشار داد. خاطره های روز عروسیم برام زنده شد با خودم گفتم اگه الان شوهرم اینجا بود احساسم رو درک می کرد.

 

وارد آتلیه که شدیم تصمیمم عوض شد. من و همسرم هر دو متولد یه ماه هستیم. بجای عکس گرفتن از عکاس خواستم که از آرشیوش عکسهای عروسیم رو بیاره، می خواستم یکی از عکسها رو انتخاب کنم که یه خورده تغییرش بده و به عنوان یادگار ماه تولدمون قابش کنم. عکسی رو که انتخاب کردم تو آلبوم عروسیم نداشتم. چون اون موقع تو انتخاب عکس فقط به اینکه قالب نویی داشته باشه توجه کرده بودم. ولی الان یه عکس خیلی معمولی که از عروس و داماد می‌گیرن توجهم رو جلب کرد. اتفاقاً تو این عکس ژست خاصی نداشتیم فقط همدیگه رو بغل کرده بودیم و تو چشمای هم نگاه می‌کردیم ولی هنوز عشقی رو که تو اون نگاه بود حس می‌کردم. از عکاس خواستم که همین عکس رو بدون هیچ تغییری برام چاپ کنه.

 

وقتی من در حال انتخاب عکس بودم، دوستم بیرون داشت با گوشیش صحبت می‌کرد و انقدر آروم حرف می‌زد که  اصلاً صداش رو نمی‌شنیدم. خوب لابد حرف خصوصی بود یا رابطه ای که من ازش بی خبر بودم و دلش نمی‌خواست که در موردش بهم بگه. تو راه برگشت به دوستم گفتم که زندگی مشترک هم جذابیت‌های خودش رو داره. رسوندمش خونه شون و رفتم. وقتی رسیدم خونه، شوهرم نبود. می‌خواستم تو اتاق خواب لباسهام رو عوض کنم که با دیدن قاب روی دیوار خشکم زد!

 

شوهرم عکس عروسیمون رو پاره کرده بود و فقط تصویر من به تنهایی توی قاب باقی مونده بود و بجای عکس خودش نوشته شده بود: حالا تو آزادی!

سعی کردم با گوشیش تماس بگیرم ولی...