Cafédastan intends to publish short stories, poems, articles and translated texts. Please email us your literary texts to cafedastan@gmail.com . Your texts would be published after acceptance and edition (if needed). Please pay attention that many texts are sent everyday so probably it would take some times for online publication of your work.
یک جایی یک کسی حرفی
واقعاً
به این اعتقاد دارم، یا میخوام که داشته باشم، که خُلم، و هرگز هم نمیخوام عاقل
شم.
ـ آلن گینزبرگ به جک کرواک
برای خداحافظی هیچ وقت دیر نیست
گردآوری:الهه
رضوانی
انتشارات: سخن گستر
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۲۰۰۰ تومان
طاعون مخاطب گریزی درسینمای کیارستمی
هفتم: دلیل اینکه نمیتوان وارد گفتمانی با وجود کیارستمی شد ذهنهای مملو از قضاوت حسادت محور و تشویق محور در جامعه سینمایی و مخاطب خاص و در طرف دیگر خالی بودن گنجینه بصری در مخاطب عام سینما. خاصها دیدهشدنش در مهمترین جشنوارهها را به حساب جشنوارهای بودن شخص خودش میگذارند. و عامها، که منظور عدم تخصص در سینماست، سینمای او را روشنفکرنمایی مینامند وصله ناجوری که زاییده همان طاعون مخاطب گریزی است. اگر این نام را عوض کنیم و به جایش نامی دیگر بگذاریم بعضی منتقدان، مخاطبان حرفهای، مخاطبان عام سریعاً این فیلم را تحسین میکنند. در حالی که میدانیم بسیاری از کارگردانان غیر ایرانی در مورد کیارستمی حرفهای بزرگ زدهاند و میدانیم که بسیاری از کارگردانان غیر ایرانی از او تاثیر میگیرند. نسلی از فیلم سازان را با سینمایش پرورش داده است. باز هم کوتاه نمیآییم. به هر حال کیارستمی نسل جدیدی از مخاطبانش را میخواهد که نه خصومت شخصی با او داشته باشند نه بی دیدن فیلمهایش او را بکوبند. مخاطبی با فکری عاری از دانههای تشکیل "ضد". که کاشت این دانهها برداشتی بیمارگونه به بار میآورد. هشتم: گویی مشتریهای این زمانی سینما، در پی تبلیغات مثبت و منفی و زرق و برق جشنوارهها هستند و به فروشندههای فرهنگ دل بسته اند و نبود ذهنی استوار و معرفتی سرشار، مشتری ها را از مسیر انتخاب شان منحرف می کند. مشتری هایی که اگر چه برای خرید لباس به بوتیک ها میروند اما حاشیه و تبلیغات برایشان لذت بخش تر و ارضا کننده تر است. در هر دو جهت هم این اتفاق رخ میدهد. چه جهت موافق سینمایش چه جهت مخالف. نهم: گسترش کیارستمیسم، راهی برای مقابله با ابتذال در سینمای ایران است و نبود کیارستمیسم نبود مخاطبی با ذهنی سرشار از خلاقیت و خیال انگیزی است. محروم ماندن مخاطب ایرانی از دیدن فیلمهای کیارستمی بر روی پرده در جهت نفی ارتقا حافظه و ذهن بصری مخاطب باهوش ایرانی است.متن کامل
نامه نگاری سریعالسیر اینترنتی ما با خوابگرد و این 82 نفر وبلاگنویس. یادداشتی از علیرضا اجلّی
در مستقل بودن کامل این مسابقه شکی نیست. اما کاش خوابگرد خودش از هر نگاه مثلاً 10 نفر را انتخاب میکرد و نظرش را میپرسید. تا دوباره نتایج مسابقات ادبی و جایزههای ادبی تکرار نشود. مثل: یک طیف وبلاگ نویس که داستان سرراست و کلاسیک دوست دارند، یک عده وبلاگ نویس که رمانها و داستانهای مدرن و سبک خاصی دوست دارند، یک عده ادبیات پست مدرن دوست دارند و محبوبترین کتابشان این نوع کتابها هستند یا نظرات وبلاگ نویسانی که در جریان ادبی این روزها نیستند و کتاب نمیخوانند. نظر آنها میتوانست جالب باشد. نظر یک گرافیست وبلاگ نویس؟ یک نقاش یک کتابخوان اهل موسیقی؟ آنها انتخاب میشدند و نظرشان پرسیده میشد. خودتان همه مخاطبان ادبیات داستانی و وبلاگ دارها را خوب میشناسید و میتوانستید بنا بر سلیقه دسته بندی کنید. ده نفر از هر نوع نگاه کافی بود و در نهایت خیل عظیمی از نظرات به دستتان میرسید. فکرش را بکنید کسانی که با ادبیات داستانی هیچ رابطهای ندارند نظرشان بیان میشد. آنوقت دیگر سه نفر برگزیده تغییر میکرد و شاید کتابی که امتیازش یک است حالا امتیازش 80 بود و آنکه امتیازش 40 است 2. "نگران نباش" از نظر 18 نفر خوب است و "برف و سمفونی ابری" را 45 نفر دوست داشتند. این 45 نفر چه کسانی هستند؟ کسانی هستند که همیشه کتابهای خوب را میفهمند و فرهیخته و روشنفکر و کتابخوان هستند. اما این 45 نفر همه هستند؟ یا عدهای محدود که بنا بر رویه و نوع نگرش اکثریت دیگری انتخاب میکنند؟ نظر چند نفر مثل خودمان جذابیتی ندارد. کاش این مسابقه مستقل و پاک و صادقانه به جایی برسد که نظرات نفرات گوناگون را بگیرد تا نظرات نفرات مشترک. متن کامل
سردبیر: علیرضا اجلّی
e-mail:
alireza.ajali@gmail.com
weblog: www.alireza-ajali.blogfa.com
پدر جان! این منم مرجانه؛ مرجانه دخترت. شما 42 روز است که روی این تخت افتاده اید، 42 روزاست که در یک بیهوشی ممتد بوده اید. آه چه لذت بخش است که چشمانتان را باز کردید، من را که می شناسید؟ دکتر گفت که شاید کسی را نشناسد، شایدً مثل کودکی که با بهت و حیرت به آسمان بالای سرش خیره می شود و از چیزی سر در نمی آورد، او هم به همین شکل این طرف و آن طرف را نگاه کند. همان موقع که ماشین ما چپ کرد، من و شما را به اینجا منتقل کردند. من فقط یکی از دستهایم در رفته بود اما سر و صورتم به طرز وحشتناکی زخمی و خراشیده شده بود. انگار که با پلنگی بازی کرده ام و او یادش رفته که داریم بازی می کنیم. اما همین طور که می بینی خوب و سرحالم. متاسفانه مادر از دنیا رفت و در سانحه، جان سالم بدر نبرد. من خوب می دانم شما مقصر نبودید. مرد مستی سر راه ما آمد و شما هم برای اینکه او را زیر نگیرید، یک دفعه زدید روی ترمز و ماشین را منحرف کردید و بعد ماشین ما چند بار غلت زد و توی دره افتاد. زمان زیادی طول کشید تا مادر را پیدا کردند، برای اینکه همان وقت که شما زدید روی ترمز، مادر مثل کبوتری زخمی از شیشه جلویی ماشین به بیرون پرت شد و به دشواری پیدایش کردند. از آن بدتر این بود که صورتش را شناسایی کنم، آنقدر خرده شیشه توی صورتش فرو رفته بود، صورتش مثل گلدانی شده بود که انگار خرده شیشه درآن کاشته ای و با خون آن را آب داده باشی. روز بعد که از سردخانه مادر را تحویل گرفتم مثل این بود که همان یک شب سنش دو برابر شده بود. واقعاً به این باور رسیدم که مادر بر نمی گردد. صورتش چنان داغان شده بود که مطمن شدم حتی خودش هم نمی خواست با این چهره به زندگی بر گردد. شبیه کسی شده بود که از جنگی جهنمی برگشته، چرتی زده و آنقدر خسته و کوفته شده باشد که نخواهد به این زودی ها بیدارش کنند. در و همسایه ها کمکم کردند و دفنش کردیم و من هم با عجله و دوان دوان پیش شما برگشتم. ترسیدم شما را هم از دست بدهم و دیگر شما را نبینم. دکترها از زنده ماندت ناامید شده بودند. اما من همیشه به خودم می گفتم که زنده می مانی. پدرم کجا می خواهد برود، آخرش برمی گردد. به دکترها، مردم و خدا می گفتم پدرم می داند که من تنهایم، تنهایم نمی گذارد. برای همین بود که چشم به راهتان بودم که هر لحظه ای چشمانتان را باز کنی. ممنونم که در بیهوشی، بالاخره هوش آمدی و چشمانت را گشودی. ممنون.
مرجانه ی عزیز! در واقع من چیزی را به یاد نمی آورم. باید چه پدر بدی برایت باشم. من نه بیهوش، بلکه اگر هم می مردم حداقل باید در این 42 روز کمی هم مواظب تو بودم. دیشب برای چند لحظه چشمانم را گشودم و ترا دیدم که روبرویم روی آن صندلی به خواب رفته بودی. احتمالاً تمام این مدت در کنارم نشسته بودی و منتظر که بهوش بیایم. دیروز خودم را مدام سوال پیچ می کردم. با خودم گفتم خدایا این پری زیبا و غمگین کیست و چه می کند که روبرویم نشسته. ممنون به من گفتی پدرت هستم. من چقدر باید خوشبخت باشم دختری دلسوز چون تو دارم. باید مرا بخاطر مرگ مادرت و آن حادثه ای که روی داد ببخشی، اما هیچ چیزی را به خاطر نمی آورم و تصور نمی کنم که زمانی هم همسری داشتم. ای کاش عکسی از او را به من نشان می دادی. شاید تنها موقعی که انسان غم از دست دادن آنهایی را که دوستشان دارد و می میرند و تنهایش می گذارند را نخورد، لحظه ای باشد که مثل من ازیک بیهوشی بلند مدت برمی گردند و چیزی را به یاد نداشته باشند. در چنین وقتی مردن خوب است، و گرنه هیچ زمانی دردنیا برای مردن خوب نیست و من از مادرت سپاسگزارم که چنین لحظه ی خاصی را برای خداحافظی با من انتخاب کرده است. تو باید حالت خیلی بد بوده باشد که هم مادرترا از دست داده باشی و هم پدرت که مشخص نباشد کی خوب می شود، به همین دلیل من از تو غذر خواهی می کنم.
درسته پدر! من حالم واقعاً خراب بود، پریروز که چهلم مادر بود، به اسم هر دوی مان دسته ای گل برایش بردم و وقت زیادی را پیشش ماندم. او برای من تنها یک مادر نبود بلکه دوستی بود که احساس می کنم همیشه در لحظات سخت زندگی نیازمندش خواهم بود. آن موقع که پیش او بودم و با او حرف می زدم، احساس می کردم لحظه به لحظه قوی تر می شوم و امیدم به زنده ماندن شما بیشتر می شود. صدایی به من می گفت که نترسم و اینکه تنها نیستم، صدایی که نمی دانستم از کجاست؟ از بلندای آسمان یا از جایی نامعلوم، یا صدا از قلب خودم بود؟آدم اگر بداند صدایی او را قوی می کند، وقت را به خاطر پیدا کردن منبعش تلف نمی کند، بلکه با آن آوا و احیا شدن، شاد و سرزنده می شود. برای همین دسته گل را بوسیدم و روی مزار مادرم گذاشتم، از قبرستان بیرون نرفته بودم که گردبادی آمد و گلها را با خود برد. گلها در هوا مثل فوجی از پرنده ها بودند که از دست شکارچی ماهری فرار کنند، در آسمان دیوانه وار پخش می شدند و در یک چشم برهم زدن گم شدند. من با عجله برگشتم پیش شما، صدایی به من گفت که به این زودی ها به هوش می آیی، امروز صبح قبل از اینکه به اینجا بیایم، رفتم پیش مادر آن دسته گلی را که من و شما تقدیمش کرده بودیم همانی که گردباد جلوی چشمانم با خود برد، آنجا بود، که روی قبر پخش شده بود. بعد فهمیدم که گلها، خیلی خانه ای بودند، اگر گردباد هم ببرد، باز برمی گردنند. متاسفانه شما هیچ چیز را به یاد نمی آورید، شاید مدتی طول بکشد تا همه چیز را به خاطر آورید، اما خیلی دوست دارم این را بگویم که شما و مادر دوست نزدیکی برای من بودید، من 18 ساله هستم و خیلی چیزها را درک می کنم. مادر خیلی چیزها راجع به شما به من گفته بود، همیشه می گفت چقدر خوشبختم که با پدرت ازدواج کردم. حتی یک روز هم از او رنجیده خاطر نشدم. پدرت روحاً یک معصومیت بی غل و غش دارد. شبیه برفی ست که هیچ دست و پایی او را کثیف نکرده، شبیه آن قصه هایی است که برای تو تعریف می کرد. برای تو و بچه ها.
عزیزم، مرجانه! نور چشمی! باید که در یادآوری کمی با من صبور باشی، من تنها چیزی که الان می دانم
این است که تو دختر منی و دیگرهیچ، و گرنه هرچیز دیگر برایم تازگی دارد. من نمی دانم که چرا مادرت راجع به قصه هایم با تو صحبت کرده، اگر من قصه ای را برایت تعریف کردم چیز مهمی نبوده، اما منظورت چیست که می گویی برای بچه ها هم؟ چرا من باید برای بچه ها قصه تعریف کرده باشم. دیروز که کمی چشمانم را باز کردم، دیدم تک و تنها در این اتاق بزرگ مرا خوابانده اند، این اتاق پر از گلهای فریبا و زیباست. من خوب می دانم که در بیمارستان چندین مریض را در یک آن با هم در اتاقی کوچک تپانده اند. فهمیدن این قضیه ربطی به بیهوشی وهوشیاری ندارد. دکترها هم تا یک بار آنها را روبراه می کنند، ده بار آنها را می کشند، اما من مثل یک پادشاه در این اتاق خنک و ملس با خودم گفتم: خدایا من باید چه آدمی باشم؟ گل من، امیدوارم آدمی نباشم که با خون انسانهای دیگر زندگی اش را بنا کرده باشد.
دیروز که برای مدت کمی بیدار شدم، فهمیدی که چطور بیدار شدم? مثل این بود که فوجی از پرندگان وحشی توی مغزم سرو صدا می کردند و گاهی هم نوک به مغزم می زدند، به این شکل بود. امروز هم که چشمانم را باز کردم به همان شکل دسته ای اسب در سرم شیهه می کشیدند و چهار نعل می تاختند، خیلی ناراحت کننده بود، یکهو چیزی به یادم آمد، وقتی قبلاً بعضی مواقع بیدار می شدم، مثل جارو برقی که مدام در سرم روشن باشد، ول کنم نبود، بعضی مواقع به پریموس تبدیل می شد، بار دیگر صدای موتور برق، گاه گاه هم صدای شکستن تعدادی بلوک که احساس می کردم تمام بلوک ها در سرم خرد و خمیر می شوند، بعضی وقت ها هم صدا تبدیل می شد به صدها مثانه که یکی پس از دیگری با هزاران شیشه مشروب که از نردبانی آویزان بودند.
عشق من مرجانه! آن صدا، هیچوقت راحتم نگذاشت، من کاری می کردم که آن صدا رهایم کند. نمی دانم چی بود؟ نمی دانم؟ صبر کن! یک چیزی یادم آمد، بعضی مواقع صدا خیلی لطیف و ناز بود، دوست نداشتم تمام شود، مثل صدای موسیقی افسون گری بود که ازعمق آسمان می آمد، مثل فرشته نابینایی که برایت آواز بخواند، یا صدای دو برگ در موقع پایین افتادن که راجع به سفر پاییزشان حرف بزنند و طبل خزان را می نوازند. یا صدای جیغ زدن تو زمانی که بچه بودی، آه، حالا می فهمم، من اسیر بودم، اسیر صداها بودم دخترم! اسیر صداها.
پدر جان! خوشحالم که کم کم حافظه ات را بدست می آوری، این نشانه سلامتی شماست. بله آن صدا سال های زیادی است که شما را رها نکرده است. من این موضوع را به خاطر مادر می دانم، شما هیچوقت راجع به آن صحبت نکردی، که آن صدا به شما هجوم می آورد. تنها چیزی که انجام می دهی، نوشتن قصه برای بچه هاست. فقط آنموقع صدا انگار که بترسد، برای چند روز خاموش می شود و بر نمی گردد. مثل مسافر بی چمدانی ست که گم می شود، شما نویسنده محبوب بچه هایی، ده ها کتاب قصه برای بچه ها نوشتی. این مدت که اینجا بودید، هر روز دو سه بچه مدرسه ای به ملاقات شما می آمدند و دسته گل برایت می آوردند. این صداهای بیرون، صدای بچه هایی ست که در اشتیاق دیدن شما هستند، سرک می کشند و ساعت ها دم در اتاق شما می ایستند. این افسون و قدرت قصه های شماست، که آنها را مثل مغناطیس به اینجا می کشاند. اما پدر! یک چیز را به شما بگویم، من از همه آنها خوشبخت ترم، چرا که آن قصه ها را بار اول برای من تعریف کردی و بعد آنها را نوشتی و چاپ شده، من را همیشه در مدرسه به اسم دختر قصه ها شناخته اند. همه با این اسم صدایم می زدنند، این هم به دلیل قصه ای است که برای من تعریف کردی وقتی که پنج ساله بودم، دختر قصه هم دختری ست که پنج ساله می شود، اگر چه راجع به من چیزی نمی گویید، اما خیلی از چیزهای من در آن هست، یک روز دختر قصه( شما که می شناسید)، بله، بله منظورم اوست، بله، او پنج ساله می شود، در آن هفته مادرش به او نوشتن یاد داده بود. دوست داشت برای جشن تولدش که فردایش می شد، تعدادی از دوستانش را هم دعوت کند. پدر و مادرش به او گفتند: خب، دختر خوشگل! برو یک تکه کاغذ بیاور و آن چیزهایی را که دوست داری از مغازه ی عمو سعید آبنباتی بخری، بنویس تا فردا صبح آنها را فراموش نکنی. او هم همان عصر هر چیزی را که به یاد می آورد، سعی می کرد بدون اشتباه بنویسد. پدر و مادرش چند بار به او گفتند اگر نیاز به کمک داری، کمک خواستن از دیگران هیچ ایرادی ندارد، او فقط پنج ساله است و اگر اشتباهی بکند اشکالی ندارد، او هم می گفت نه، خیلی ممنون، چیزهای خوشمزه و شیرین را اشتباه هم بنویسی باز خوردنی و خوشمزه اند.
در این مدت که اینجا بودید، هر شب که کنار شما روی این صندلی خوابم می برد، صدایی، قصه شما را را برایم بازگو می کرد، به همین دلیل فکر نکنی که در بیهوشی حواست به من بوده است، صدایی بود که نمی دانم از کجا می آمد، اما مرا خیلی شاد می کرد و به خوابی خوش فرو می برد، احساس می کردم شما با منی، در رویاهایم، شما و قصه هایت مواظبم هستید. من هم دختر شما هستم پدر. سرنوشت من هم این است که به نوعی اسیر صداها باشم، اما من خوشبختم که آن صداهایی که بندشان هستم، صدای قصه های شما هستند که سرشار از من کودکی ام اند.
وقتی دختر قصه ها عصر همه آن چیزها را نوشت که فردایش می خواست از مغازه ی عمو آبنباتی برای خودش و دوستانش بخرد، با خود فکر کرد که کجا می تواند لیستش را نگه دارد، آنموقع از مادرش شنیده بود که بهترین جا برای نگهداری خوردنی ها که خراپ نشوند، یخچال است. با خود فکر کرد که چیزهای او هم همه خوردنی اند، بهترین مکان برای نگهداری لیستش یخچال است. برای همین پیش از آنکه دندان هایش را مسواک بزند و برود بخوابد، با عجله لیست را در یخچال گذاشت.
مرجانه، عزیزم! خانه ام را که نمی دانم چه چیزی در آن هست یا اصلاً نمی دانم خانه ای دارم یا نه، از تو پنهان نمی کنم، الان به زندگی ام می خندم. هیچکسی به اندازه من غریب نیست، زندگی ام به عکسی مغشوش و تکه تکه شده می ماند که تو سطر به سطر تلاش می کنی جلوی چشمانم با هم یکی شان کنی. امیدوارم چند صفحه اش گم و گور نشده باشد، و باز از تو پنهان نمی کنم، همین دیروز بود که فهمیدم قصه، ارتباط عمیق و ناگسستنی با زندگی ام دارد. دیروز که برای مدتی کوتاه چشمانم را باز کردم، تو را روی آن صندلی، غمگین دیدم، که در میان گل ها چون گلدانی به خواب رفته بودی، نه، چون گلی پر از غصه بودی، که تعدادی از گلدان های نر به خاطرت بجنگند،کاملاً ترا مثل آن دختر پادشاه دیدم که در طول زندگی اش خنده وخوشی را به خود ندیده بود، پادشاه امر کرد هر کسی که دخترش را بخنداند، دخترش را به عقدش در می آورد و داماد خود کند. من بی آنکه بدانم تو دخترم هستی برای چند لحظه خودم را مثل آن پادشاه تصور کردم و آن گلدان ها را چون دامادهایی که گلی چون تو را بخندانند. اما تو بی خبر از خودت، اطرافت و خواستگارانت، خوابت برده بود، دخترم، خوابی عمیق.
آن شب که دختر قصه ها لیست را داخل یخچال گذاشت، خیلی خوشحال بود، چرا که هر چیزی را که خودش و دوستانش می خواستند، نوشته بود و می خواست آنها را بخرد، آن شب خیلی فکر کرد که فردا پنج ساله می شود، خیلی بزرگ می شود، با خود می گفت فقط بابا و مامان از من بزرگترند، شاید دنیا فردا عوض شود؟ آیا فردا روز می شود، آیا آن چیزهای خوشمزه در مغازه عمو آبنباتی گیر می آید؟ و با این فکرها بود که به خواب رفت، یک خواب عمیق.
پس من یک نویسنده ام، قصه نویس بچه ها هستم. ممنونم مرجانه! با این خبر شادم کردی، از این جالب تر این است که من با نوشتن این قصه ها، کابوس آن صداها را فراری دهم که چون کشوری، اشغال و ویرانم می کنند و چیزی از من به جا نمی گذارند. هیچ چیز از این بدتر نیست که خوابیده باشی و هزاران زنبور در سرت وز وز کنند. این صداهای بیرون هم کم کم بیشتر می شود، اجازه بده به بچه ها داخل بیایند و مرا ببینند و من هم آنها را ببینم. دوست دارم از آنها تشکر کنم، اما قبل از آن اگر زحمتی نیست، دکترم را صدا کن، شاید امروز عصر اجازه دهد با هم به خانه برگردیم و تو هم بتوانی کم کم مرا به خودم، خودت و دنیا آشنا کنی.
فردا صبح دختر قصه ها با بوسه ی مامان و بابایش از خواب بیدار شد که به او تبریک می گفتند، او هم گفت خب من از الان پنج ساله هستم، یا اینکه غروب پنج ساله می شوم، همانموقع که شمع تولدم را خاموش می کنم پنج ساله می شوم؟ پدرش گفت: نه دخترم، تو از الان پنج ساله هستی، الان می توانی مثل پنج ساله ها دندان هایت را مسواک بزنی و صبحانه ات را بخوری، دختر قصه ها قبل از اینکه برود صبحانه اش را بخورد، دوید و لیست را از یخچال درآورد و در جیبش گذاشت. تنها به این موضوع فکر می کرد که بعداظهر شود و او به مغازه عمو آبنباتی برود و خوراکی های خوشمزه را بخرد. در جیبش احساس می کرد که کاغذ سرد است و با خود گفت فکر نکنم آن خوردنی های خوشمزه ای که نوشته است خراب شده باشند. مادرم می گوید خوردنی در یخچال خراب نمی شود. تا بعداظهر به این فکر می کرد که عصر دوستانش می آیند و او هم آن خوردنی ها را جلویشان می گذارد. به این فکر می کرد که نکند چیزی را فراموش کرده باشد؟ هر چیزی را که دوست دارد احتمالاً تمام و کمال نوشته است و می خرد. از کلوچه و آبنبات های ترش و شیرین، عنبر ورید* بگیر تا نخودفرنگی و لوزینه، بادام زمینی، بلال و راحت الحلقوم، کنجد و باقالاقاتوق.
پدر جان! قبل از این که دکتر را صدا بزنم، دوست دارم این را بگویم، که مردم زیادی بیرون اتاق، منتظر دیدن شما هستند و سعی می کنند که سکوت را رعایت کنند، اما وقتی همان مردی که مست و خراب سر راه ما سبز شد، آمد، بچه ها نتوانستند تحمل کنند و او را به فحش و ناسزا کشیدند، او هم با کلی خجالت دسته گل را به من داد و رفت، تا الان هر روز با یک گل به اینجا آمده و عذرخواهی می کند و می رود، من به نوبه خودم او را بخشیده ام، بعد که خودش برایتان تعریف کند، متوجه می شوی تقدیرعجیبی او را مست و خراب به جاده کشانده. اجازه بده خوش برایت تعریف کند، شما خودت گفتی که آدم ها دلشان پر از حرف و حدیث است، فقط به آنها اجازه دهید تا بازگو کنند، اما احیاناً اگر پریشان و آشفته حال شد، که در آن مدت من او را این چنینی دیدم، اگر شرم وترس راه گلویش را بست و اجازه نداد که حرف هایش را بزند، خودم در خانه برایتان تعریف می کنم، او تا داستانش را برایم تعریف کرد، چندین بار نزدیک بود خفه شود. تا الان بیشتر از ده بار برای مادر گل آورده، روی سنگ قبرش می گذارد و می رود، احساس می کنم این حادثه چنان او را متحول کرده و تغییرش داده که از همه ما بیشتر نیاز به کمک دارد. آن روز مدام گریه می کرد و می گفت که برخی چیزها نباید در زندگی اتفاق بیفتند، اگر اتقاق افتادند دیگر هیچوقت درست نمی شوند، همیشه از مسایلی که در زندگی حل نمی شوند کناره گیری کرده ام، اما آخرش هم نصیبم شده است .
بعداظهر با عجله لیست به دست به مغازه ی عمو سعید آبنباتی رفت، لیست را به او داد و گفت اینها را می خواهم، امیدوارم که همه را داشته باشی، ده تا از هرکدام از اینها برای خودم و دوستانم، من پنج ساله شدم، عمو آبنباتی با با تانی لیست را نگاه کرد و سرش را تکان داد، سپس گفت عزیزترین دختر قصه ها، این هایی که می خواهی هیچکدامشان را من ندارم،فکر می کنم در این شهر هم وجود نداشته باشند، دختر قصه ها اول فکر کرد که عمو آبنباتی دارد سر به سرش می گذارد، سپس نگاه دقیقی به چهره عمو سعید انداخت و منظورش را متوجه شد و فهمید که عمو آبنباتی جدی می گوید و با لب و لوچه ی آویزان به سمت خانه دوید. از کنار مادرش با حالت قهر رد شد و گفت عمو آبنباتی از اینکه من پنج ساله شدم خیلی ناراحت است. چیزی به من نمی فروشد، اما فکر کنم تمام آن خوراکی ها را در مغازه اش داشته باشد. قبل از اینکه با اتاقش برود و در را پشت سرش قفل کند، لیستش را جلوی در انداخت و گفت دوست ندارم کسی بیاد پیش من، دوستانم اگر بیایند چی بخورند؟ عصر مادرش به آرامی در اتاقش را زد و گفت دخترم، بیا تو هال تا چیزی را نشان بدهم، وقتی دختر قصه ها وارد هال شد دید که همه دوستانش آنجایند و فریاد زدند تولدت مبارک. دختر قصه ها خیلی خوشحال شد و دید همه ی آن چیزهای خوشمزه را که می خواست بخرد روی میزگذاشته شده. با تعجب گفت مامان این چیزها را از کجا گرفتید؟ از مغازه عمو آبنباتی، پس چرا وقتی من لیست را به او دادم گفت که نداریم و در همه شهر هم گیر نمی آید، مادرش گفت دخترم امشب چیزعجیبی در یخچال اتفاق افتاده اسس. دوست داری الان برای تو و دوستانت تعریف کنم، یا اینکه بعداً برای خودت ؟ او هم گفت چرا... و حرفش را تمام نکرد، که بچه ها همه فریاد زدند برای ما هم تعریف کن، دختر قصه ها گفت مامان برای همه ما تعریف کن. مادرش گفت خیلی خب، وقتی تعریف می کنم نباید چیزی در دهانتان باشد، وگرنه می خندید و داخل گلویتان می پرد. آنها هم از خوردن دست کشیدند.
به همین دلیل دوست دارم آن مرد را قبل ازهر کسی به اتاق بیاورم، که احساس می کنم بخشش شما هم برای او معنی ماندگاری را به زندگی اش می دهد که شاید در همه زندگی اش به آن نیازمند باشد. اما اجازه دهید لیوان آب همین جا باشد. بدون آب کلمات به اوحمله می کنند و او را می کشند. من تا کنون هیچ کسی را ندیده ام که بخاطر کلمات، ذهن و زبانش، به این شکل درمانده باشد. در اولین کلمه به سرفه می افتد، در دومی چشمانش آماسیده می شوند و چند قطره اشک می ریزد، طوری که احساس می کنی هر دو نی نی چشمانش مثل دو تیله، آویزان می شوند. سومین کلمه اش بدون خوردن آب بیرون نمی آید، تا بتواند با چهارمین کلمه جمله ای بسازد. هر دو گوشش کاملاً قرمز می شود و به نفس نفس می افتد. شبیه کسی ست که مدام بدود و بدود و آخر هم به جایی نرسد. خم می شود و دست هایش را روی زانوهایش می گذارد که در حال جدا شدن است. قبل از اینکه جمله دوم را بگوید، دو بار صورتش را باد می زند. دوست دارم خودت ببینی پدر، تا زود است رضایت بده.
مامان گفت بچه ها امشب که دختر قصه ها لیست را داخل یخچال گذاشت، چیز جالبی اتفاق افتاده. کلمه های لیست برای بار اول از آنجا خوششان آمده و خنکی یخچال کاری کرده که به میل خود مشغول گشت و گذار شوند، بعد که یواش یواش سردتر می شود، دست از تفریح می کشند و وارد لیست می شوند، اما سر جای خودشان نمی روند، بلکه هر کدام رفته کنار کلمه ی دوستش که نزدیکش بوده. به همین دلیل کلمه های عجیب و غریبی ساخته شده. عمو آبنباتی راست گفته که در همه شهر هم پیدا نمی شوند. بچه ها گفتند که چی درست شده، چی؟ مادر گفت نخود قازی، باقالای ترش و شیرین، بادام کنجی، لوزینه پخته. بچه ها به میز روبرویشان نگاه کردند و کلی خندیدند، دختر قصه ها از همه بیشتر خندید و می گفت دیگه چی، دیگه چی؟ راحت الحلقوم عنبر، بلال ورید، آبنبات نخود، باقالی بادام. بچه ها خیلی خندیدند و در زندگی شان هیچوقت جشن تولد پنج سالگی دوست شان را فراموش نکردند. هیچوقت هم هیچ کسی نفهمید که واقعاً کلمه ها در یخچال جایشان را تغییر داده بودند یا دختر قصه ها از همان اول به اشتباه نوشته بود. هیچ کسی نمی داند. هیچ کسی نمی داند. همانطور که گفتیم او به تازگی پنج ساله شده بود.
من دارم می روم که به آن مرد بگویم داخل شود. همانی که همه او را مرد مست می خوانند. آن کسی که در زندگی اش فقط آن روز مست کرده بود. وگرنه شراب را با نوشیدنی ها یکی می داند. اما شما باید به من قول بدهی که تا وقتی که می روم چشمانت را نبندی.
استکهلم 2009
*عنبر ورید: نوعی شیرینی
کافه داستان داستان کوتاه، شعر، مقاله و ترجمه منتشر میکند. آثار خود را برای ما به ایمیل cafedastan@gmail.com ارسال نمایید. اثر بعد از تائید و ویرایش در صورت نیاز، منتشر میشود. دقت فرمائید آثار زیادی روزانه ارسال میشود و امکان دارد اثر شما در نوبت قرار بگیرد و تا انتشار اثر مدتی طول بکشد.
فراخوان نخستين دوره جايزه ادبی چراغ مطالعه
مسابقه
سراسری داستان
كوتاه
مهلت
ارسال آثار: 31 شهریور 89
این یک
جایزه ی مستقل ادبی است كه هر چند چندان داعیهی متفاوت بودن را ندارد اما میل
به این سمت دارد. و سعی بر این دارد تا با دور هم آوردن نویسندگان جوان و پیشروی
ایران به عنوان متولی و داوران نهایی و البته باز در کنار نویسندگان بزرگ و
پیشکسوت( آن هم به سبب تسلسل همواره جدا ناشدنی ادبیات از نسل های پیشین) از گزینش
های تکراری این روزها بگریزد و حال و روز بهتری به جریان کند شده ی ادبیات
بدهد.
گفت و گو
گفت و گو با امیر حسین یزدان بد
پس چرا این همه تنش هست؟ وقتی در مورد ادبیات جوان صحبت میکنیم، در این قشر حجم نارضایتی خیلی بالاست. بخش عمدهایش هم تقصیر آن جوان نویسنده نیست. از طرفی، از این جهت که پول جدی در میان نیست و طبیعتاً رقابتها به خصوص برای جوانها غیر اقتصادیست، شکل حرفهای هم ندارد و صنفی پیش نمیرود.
البته اعتقاد ندارم
ادبیات و شعر و داستان تعریفی داشته باشد. تعریفهای کتابها بیشمار است. ادبیات
خوانده میشود چون انسانها نیاز به یک دستگاه حقیقت یاب دارند و خود همهی
زندگیها را نمیتوانند زندگی کنند و باید کسانی همچون نویسنده وجود داشته باشند که
داستانِ بودنها و حسرتها و رنجها را روایت کنند و روایت ادبی انسان را انسانتر
میکند.
هر اثري كه خلق مي شود خود به تنهايي عملي شاهكارانه است. بايد ديد هر اثر چه مفهومي را دربردارد. چرا قرن هاست از "هملت" به عنوان شاهكار شكسپير نام میبرند؟ آيا شما از خواندن آثارو يا نمايشنامه هاي ديگر لذت نبرده ايد و برايتان مفهومي تر نبوده است؟
ساختار شکنی ، نگاه متفاوت ، چند صدائی و... همه ی این ها نیاز مند یک بستر قوی ست. وقتی اشعار از دوره ی کلاسیک به نیمایی می رسند و بعد از آن وزن هم برداشته می شود و به شعر سپید تن می دهد نشان از این دارد که طی این دوره ها این نیاز را در خودش دیده که برای رساندن صدایش ضوابط خشک و دست و پاگیر را از میان بردارد و به یک درجه از لمس برسد. یعنی عین تجربه! حالا چرا خیلی از اشعاری که ما به اسم پست مدرن در ایران می خوانیم این قابلیت را ندارد؟
در من فیلی خفته است
نویسنده: ثنا
نصاری
انتشارات:
داستان سرا
چاپ اول:
اسفند ۱۳۸۷
تعداد صفحه:
72 صفحه
قیمت: 1400
تومان
ـــــــــ
نقدها روی کتاب:
. مروری بر داستان در من فيلي خفته است
نویسنده: سینا مشایخی
انتشارات: ایلیا
راننده زنش را کشت
شعری از سارا امینیان
آن سال هم
باران نبارید
خوابید
و در خواب
آئینهای به
پهنای صورتش دید
حس میکرد
خودش را
اما نه چشمی
نه گوشی نه گونهای
هیچ چیز
نداشت
لرزید و
ترسید
روی بدنش خاکی
گل شده از طعم باران
حس
میکرد
مغزش خالی از
حس باران بود
اوج
گرفت
سرمای بدنش
کجا بود
این گرما و حس
لذت از کجا
پیش رفت و پیش
رفت
عریان
شد
حیوان شد
یادش
آمد
آئینه ناپدید
شد
از خواب پرید
و
انسان شد
بابا نان ندارد!
شعری از نیما یوسفی
کودک
من آسوده بخواب
یا
چشمانت را باز کن و بخواب
یا
چشمانت را ببند و ببین شعر مرا
تقصیر
من نیست
دیگر
قصه ای نمانده که بگویم
آسوده
بخواب
دیگر
نه حسین فهمیدهایست
نه
تانک دشمن
نه
پتروس جوانی
نه
سد استقامتی
ریز
علی هم پیر شده و قطار هوهوکنان تا انتها میرود
کبری
هم تصمیمش قطعیست
روباه
مکار هم با کلاغ قصه ما دوست شده
و
علی بادامهایش تمام
دیگر
نه بابا آب دارد نه نان
نه!
کودک من دیگر چیزی نمانده جز شعر من
از
کجا شروع کنم؟ از چه بگویم؟ از فقر بابا؟ تا کجا بگویم؟
از
فقر بابا بگویم
که
همه به انتها رسیدند و بابا هم به فقر
که
سالهاست هر چه نان داشت بخشید
هر
چه کوشید آب داشت و آنرا بخشید
آسوده
بخواب کودک من
من
قصهگوی این شبم
شعر مرا نخوانده بخوان و بخواب