short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
فلش فیکشن و شعری از حمیدرضا اکبری شروه

اتفاق/فلش فیکشنی از حمیدرضا اکبری شروه

نفسم را قاطی نفس‌هایش کردم. لب‌ها را روی رگهای متورم ونبض‌دار گردنش نهادم. معلوم نبود چکار می‌کنم. دستم را روی  پایش کشیدم. نمی‌خواست. اما اتفاق داشت می‌افتاد.

 

لیلی می‌شود تا شعر می‌میرم/شعری از حمیدرضا اکبری شروه

 

روزهای دیر آمدن

در کاغذی نوشته بودم:

زن پرچم میهن است!

 

که شیر می‌نوشیم از پستانش عسل

و خونی که جریان می‌گیرد

لیلی می‌شود تا شعر می‌میرم.

 

مسیح و هر پیامبری مستند/شده اند از بوی عرقش.

دیر به خانه که می‌آییم

سیاه می‌شود گاهی سفید!

 

روزهای دیر آمدن

اتفاق می‌افتد

 

آسمان خودش را تکانده در نگاهش

وزن اندامی پیچیده در حریر باد!

 

آغشته به قرآن و الرحمان

نوشته بودم

کفشهایش را جفت می‌کنم

حالا می‌آویزم به کلک خیالش

مثل این کلمه /شکل خنده می‌شود

این زن !