short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
من و اون و جان لنون/داستان کوتاهی از سارا امینیان

اون:ـ من که چیز زیادی ازش نمی‌خوام، فقط منو با خودش ببره. حالام که معلوم نیست از اونجا یه راست بره اینگیلیس 4 ماه هم که بیشتر هند نمی‌مونه. نه تو بگو بد می گم؟ اگه منم تو  این 4 ماه باهاش باشم هم تنها نیست هم منم می‌تونم مثل اون زبانمو تکمیل کنم بعدشم چه می‌دونیم چی می‌شه... به خدا کاری به کارش ندارم... اون زندگیشو بکنه منم کنارشم.

من:ـ ای بابا عزیزم چه حرفیه می‌زنی‌ها این دیگه یه توقعه واقعاً بی جاست. اون بعد 37 سال زندگی تازه تونسته یه تصمیم درست و حسابی برای خودشو و زندگیش بگیره. یه خرده هم حق باید بهش بدی یا نه؟ به قول خودش می‌خواد 4 ماه بره سربازی فقط درس درس درس. این به نظر تو عاقلانه ‌اس تو رو هم با خودش ببره که هنوز خودش از وضع زندگی اونجا خیلی خوب خبر نداره بابا جان به هر حال اون یه پسره و تو یه دختر شاید اصلاً شب خواست بره تو خیابون بخوابه تو باهاش باشی به نظرت می‌شه این کارو کرد؟ نمی‌خوام بگم تو این وضعیت یه خرده منطقی باش اما باور کن راهش این نیست که تو داری می‌ری به زور هیچ کاری انجام نمی‌شه حتی با گریه و زاری. خودت می‌دونی که اصرارت واقعاً درست نیست. ببینم راستی راستی، بهت نمی‌اومد که این جوری تو این روزا که دیگه عشق و عاشقی از مد افتاده یه هو شکفته عشق بشی ها باور کن فکرشم نمی‌کردم از این مدلا باشی.

اون در حالیکه هم نگاه می‌کرد و هم گوش می‌داد با یه حرکت سریع با دستی که جلوی دهانش گرفته بود سریع خودشو رسوند به دستشوئی که دقیقاً کنار در ورودی ساختمون بود.

من همون جور آروم نشسته بودم تکون نمی‌خوردم. احساس می‌کردم شاید باید اونجا تنهاش بذارم گرچه همیشه تابوی درهای بسته رو دارم و یه جوری یه در بسته جلوم حالمو خراب میکنه اما اینبار به خودم مسلط شدم و گفتم:ـ حتماً لازمه که این در بسته بمونه خصوصاً اینکه صداهایی عجیب و غریب، چیزی مثل حالت تهوع هم به گوشم می‌رسید. اونجا یه خرده احساس سنگدلی کردم. خیلی وقت بود بهم ثابت شده بود که سنگدلم، اما خیلی سریع ازش رد می‌شدم که هنوز یه خرده احساس مهربونی رو داشته باشم اما اونروز واقعاً تو مدل نمایشهای همیشگیم نبودم خوده خودم بودم.

گذشت زمان با سیگار نصفه‌ای که توی دستم بود بهم یادآوری کرد که اون هنوز توی دستشوئیه و من هم همون جور سنگدل هنوز اونجا نشستم. دیگه وقتی برای سنگدلی نبود یه دستم لیوان قهوه بود و یه دستم سیگار. رفتم پشت در توالت و در زدم. صدایی نمی‌اومد. یه خرده هول شدم. هزار و یک صحنه‌ی خشن و رمانتیک اومد جلوی چشمم. وای می‌دونستم که طاقت دیدن صحنه‌ای مثل خود کشی و این حرفا رو ندارم. سیگارو همون جا روی جا کفشی خاموش کردم که به نظرم ذره ای از چوبش هم سوخت به هر حال مهم نبود با اینکه عاشق بوی چوب سوخته‌ام. لیوان قهوه رو هم گذاشتم کف زمین و با یه بسم الله درو باز کردم. اون با چشمای عسلی وغ زده کنار کاسه‌ی توالت ایرانی نشسته بود و به نمی‌دونم کجا زل زده بود. رد نگاهش چیزی غیر سیفون پلاستیکی بالای کاسه‌ی توالت نبود، رفتم طرفش که بلندش کنم و از اون وضعیت نجاتش بدم که دوباره سرشو برد توی کاسه‌ای توالت و چیزی جز تف بالا نیاورد، تو دلم با خودم حرف می‌زدم که دختر جان این بساطا دیگه قدیمی شده حالت تهوع مصنوعی که با یه باد توی معده ایجاد می‌شه اینروزا جواب نمی ده اما بهش نگفتم. صندلامو در آوردمو با سختی زیاد تونستم وزنش و تحمل کنم و ببرمش سمت روشوئی. همون جوری که صورتشو می‌شستم به خودم توی آئینه نگاه کردم و  گفتم:ـ دختر تو اینجا چی کار می‌کنی تو که یه هفته هم نمی‌شه این دخترکو می‌شناسی این کارا چیه داری براش می‌کنی؟ مگه کیته؟ دوستته فامیلته همکارته؟ با تمام این حرفا کش دور مچ دستمو باز کردم و بستم به موهاش و از اونجا آوردمش بیرون بردمش توی اتاق خواب. اون هق‌هق‌کنان خودشو از زیر بازوی من نجات داد و خزید زیر لحاف مچاله شده روی تخت من.

 

از اتاق بیرون می‌روم پی صندلهایم که با حالتی مستاصل کنار درب ورودی ایستاده‌اند. می‌پوشمشان. چقدر خسته‌اند این پاها. بلافاصله درشان می‌آورم و یک عدد دمپائی پلاستیکی که ولو برای خودش جولان می‌دهد و سه شماره‌ای برای پای زنانه‌ی من بزرگند را می‌پوشم و سمت آشپزخانه می‌روم. دکمه‌ی کتری برقی را فشار می‌دهم. باز هم همان احساس گنگ همیشه سراغم می‌آید همانی که گاهی اوقات باعث فلج شدنم می‌شود. همانی که تمام قوایم را می‌گیرد تا حرکاتم کندتر و کندتر شوند دقیقاً مانند بیماران ام اسی. می‌دانم بیماری نیست چیزی از دنیای خارج اینجور مرا تحت کنترل در می‌آورد. دستانم را می گیرد و پاهایم را سست می‌کند. چشم و مغزم را بالکل از جا در می‌آورد و دست آخر مرا تنها و بی جان به گوشه‌ای پرتاب می‌کند. این هم باز از همان زمانهاست. زدن دکمه‌ی کتری انگار هزار سال طول می‌کشد. حرکت دستهای من کش می‌آید. خودم کش می‌آیم. پاهایم پرتاب می‌شوند. اینجا دیگر باید بنشینم و هیچ نگویم و هیچ نخواهم. تا شاید زمان به سرعت اولیه‌اش برگردد. با خوردن لیوان آبی که شاید سر جمع 2 ثانیه طول نکشد اما برای من به نظر یک روز تمام طول می‌کشد. خودم را به سمت اتاق می‌کشانم. در آستانه‌ی در قرار می‌گیرم. سیگاری روشن می‌کنم. به جواب ندادن یک اس‌ ام ‌اس فکر می‌کنم و نیافتادن در این مخصمه‌ی دوست نداشتنی.

 

اون بدن نحیف دخترک زیر لحاف طوری چپانده شده بود، که تقریباً چیزی جز سرش قابل تشخیص نبود. به کنارش می‌روم. لحاف را کنار می‌زنم. هنوز چشمانش پر از اشک است و چقدر معصوم. فکر می‌کند می‌توانم کاری برایش کنم می‌توانم مجنونش را مجاب کنم تا او را در این سفر همراهی کند. نگاه التماس وارش را که دنبال می‌کنم، متوجه جعبه دستمال کاغذی کنار تخت می‌شوم. او هم نگاه مرا می‌گیرد و با چشمانی حاکی از شرمندگی گریه را با صدای بلند از سر می‌گیرد . احساس کندی زمانم از دست رفته است، زمان و من درست شده‌ایم و سر جایمان قرص ایستاده‌ایم.

 

بلندش می کنم.

من:ـ بیا یه کم آب بخور و اینقدرم گریه نکن.

اون می‌نشیند و آب را قلپ قلپ می‌خورد و به من نگاه می‌کند و باز گریه را با صدای هر چه بلندتر شروع می‌کند.

من کلافه شده بودم دیگر. می‌دانستم کاری از دستم برنمی‌آید. دخترک دیگر تبدیل به یک موجود فضائی احمق شده بود که مدام گریه می‌کرد و فقط سفینه‌ی خودش را می‌خواست با تنها پدرش. مدام در اتاق پرسه می‌زدم. سیگار پشت سیگار و صدای او و گریه‌های او پشت سر من روبروی آئینه. برگشتم نگاهم با نگاه پوستر بزرگی از جان لنون که روی کمد دیوار مجنون اون و متهم من نصب شده بود، گره خورد. این عکس را بارها در این خانه دیده بودم. نگاهش بت اما مهربان و گیرا بود، چیزی در نگاهش اما اینجا در این روز خاص فرق داشت. دیگر اون و من خود نبودیم در فضایی از بی فضایی انگار زندانی شدیم. صدایی نمی‌شنیدم اما ندایی درونی شاید، شاید هم خیال پردازی بی وقت، اما خوب که گوش سپردم احساس زمزمه‌ای نرم داشتم، دقیقاً از سمت در کمد. ترسی آمیخته با لذت در وجودم بود. اون که سایه وار از پشت سرم عبور کرد را نادیده گرفتم به دنبال صدای زمزمه گوش را قویتر کردم. صدا رفت. چیزی جز صدای قاشق و چنگال نمی‌آمد.

صدایی شبیه فریاد از آشپزخانه آمد.

اون:ـ بیا 3 ساعته اینجایی ناهارم که نخوردی. براش ناهار درست کردم گفت ظهر می‌آد ولی فکر نمی‌کنم. با اون حرفهایی که بهم زدیم امروز برگرده خونه به تو زنگی چیزی نزده؟

من از آخرین جملات دیگر صدایی نمی‌شنیدم جز همان زمزمه‌ای گنگ که واضح نمی‌شد. اون هنوز به حرف زدن ادامه می‌داد و من نگاه گره خورده به پوستر انگار دنبال چیزی سرگردان، در پی حل معمایی پیچیده خارج از مکان و زمان، به دنبال ثابت کردن امواج صوتی برای گوشهایم، اینجا جایی بود که می‌خواستم. شاید اون طولانی شدن دقایق اتفاق بیفتد تا مغزم قدرت کنترل و شنیدن این امواج صوتی نرم و زیبا را داشته باشد، ولی قدرت همان قدرت واقعی بود و شنوائی در همان حد معلول.

اون در آستانه در ایستاده بود و چیزهای می‌گفت که واقعاً نمی شنیدمشان. فیکس شده بودم. او لب می‌زد و من گم شده در این فضا پی چاره ای برای حل مشکل می‌دانستم کاری از دست او بر نمی‌آید. به سمتم آمد کنارم نشست صدایش واضح تر شد اما دور مثل یک گفتگوی تلفنی. همه چیز کش می‌آمد، من، صدا، اون، صورتش، لبهاش همون امواج صوتی لعنتی. از کنارم بلند شد رفت کنار پوستر و تمام قد پشت به عکس ایستاد. صدا قطع شد امواج آرام گرفت. همه چیز در این اتاق به حالت خلا بود و اون با همون حالت تمام قد به سمت پائین سر خورد.

اون:ـ می‌دونی چیه سارا من به غیر این پوستر هیچ شاهد دیگه‌ای ندارم که اون چه چیزائی توی این اتاق کنار همین عکس بهم گفته می‌دونم باور نمی‌کنی و می‌خوای منطقی باشم اما 4 ماه دوستی ما دلیل فاصله گرفتن یه عمر ما از همدیگه نمی‌شه. روزی که پامو تو این اتاق گذاشتم می‌دونستم هیچ شاهدی بزرگتر از جان لنون که زیر عینکش داره به ما نگاه می کنه ندارم.

من:ـ پاشو بریم ناهار بخوریم من خیلی گشنمه.

هر دو از اتاق خارج می‌شیم و من نگاهی به پوستر می‌اندازم و گوشی موبایلمو خاموش می‌کنم که دیگه صدای هیچ متهمی رو نشنوم.

من:ـ سارا بیا دیگه باز رفتی توالت چیکار می‌کنی؟ ناهار سرد شد.

 

---------

کافه داستان: داستان کوتاه "من و اون و جان لنون" سارا امینیان فضایی عاری از کشمکش‌های مرسوم دارد و با دیالوگ‌های زنده مخاطب را به باور شکل‌گیری این دیالوگ‌ها می‌رساند. در واقع شخصیت "من"و "اون" دو وجه از یک شخصیت واحد هستند وجه بیرونی: من و وجه درونی: اون و در این دیالوگ – مونولوگ که با فضایی نسبی طراحی و اجرا شده است با داستانی جا افتاده روبرو هستیم. پوستر جان لنون به عنوان ناظر تمام نمای اتفاقات خانه شخصیت و به عنوان شی او را تنهاتر نشان می‌دهد و شی شدگی شخصیت‌های تازه داستانی و ضد قهرمان داستان‌ کوتاه امینیان که حالا دیگر وارد گفت و گو با "اون"؛ خودش شده است داستان را پیچیده و تاویل پذیر می‌کند.