Cafédastan intends to publish short stories, poems, articles and translated texts. Please email us your literary texts to cafedastan@gmail.com . Your texts would be published after acceptance and edition (if needed). Please pay attention that many texts are sent everyday so probably it would take some times for online publication of your work.
نشر کتاب مس برگزار میکند:
خوانش
داستان کوتاه «آشنایی با ادبیات مدرن»
شروع
کلاسها 15 بهمنماه
ظرفیت:
بسیار محدود
مکان:
کتابفروشی نشر مس
از هم
اکنون میتوانید ثبت نام کنید.
فروشگاه نشر کتاب مس: تهران، شهرک اکباتان، فاز1، بلوک سی2، جنب ورودی 12، تلفن 44659035
برادرم رمضان
نویسنده: تینا محمدحسینی
انتشارات: آگه
چاپ اول: ۱۳۹۰
تعداد صفحات: ۹۶
قیمت: ۲۵۰۰ تومان
درباره برادرم رمضان:
این مجموعه داستان بعد از دو سال رفتوآمد میان
ناشر و اداره کتاب و حذف دو داستان آن سرانجام منتشر شد. علت طولانی شدن زمان
انتشار آن نیز به موضوع طولانی شدن روند صدور مجوز انتشار آن
برمیگردد.
"برادرم رمضان" در خانه ادبیات افعانستان
قضاوت در مورد مجموعه داستان کوتاه "برادرم رمضان" را به آینده میگذاریم اما
باور داریم که نثر روان و یک دست این مجموعه و ایدههای تازه و خلاقانهاش، هر
خوانندهای را مجذوب خواهد کرد.
نویسندگان، شاعران و مترجمانی که تمایل دارند اثرشان را در کافه داستان به نمایش بگذارند میتوانند با ایمیل کافه داستان تماس حاصل نمایند.
صفحه مجموعه داستان "آنالی" در سایت نشر آگه
آنالی
نویسنده: مینو عبدالله پور
انتشارات: آگه
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۳۳۰۰ تومان
برای خداحافظی هیچ وقت دیر نیست
گردآوری:الهه
رضوانی
انتشارات: سخن گستر
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۲۰۰۰ تومان
اداره
پست
نویسنده: چارلز بوکوفسکی
ترجمه: علیرضا اجلّی
مثل همیشه پشت مبل ایستاده بودم که زنگ خانه را زدند. پسر کوچکی دوید و در را باز کرد. زنم از در آمد تو. روسریش را در آورد. اندوهی مات لابهلای موهای ژولیدهاش ماسیده بود. در باز ماند و پشت سر، مردی وارد شد. کتش را در آورد و پرت کرد یک گوشه. پسربچه ترسید. دوید و رفت. لابد توی اتاقش. مرد به نظر ناراحت و گرفته بود. چشمانش برقی نداشت و صدایی از گلویش بیرون نمیآمد. نمیدانم شاید از پس خستگی شدید و بیخوابی پیدرپی، صورتش ورم کرده بود. بوی غذاهای مانده میداد. چهرهاش رنگ ترس گرفته بود. مثل وحشت غرق شدن در دریایی که هیچ جایش پیدا نبود. سیگارش را محکم پک میزد. نسیم پیراهن آستین حلقهای که پر بود از گلهای کوچک سفید به تن داشت و آمد توی حال، نشست روی مبل بغل دستم. من غیرتی شده بودم اما نمیدانستم چه باید بگویم.
ایستاده بودم مثل یک تکهی چوب. خجالت میکشیدم و دست و پایم را گم کرده بودم. نسیم آمد دستش را گذاشت روی شانهام. من با گره کراواتم کمی ور رفتم. گل رز سفیدی را توی جیب بالایی کتم گذاشت و مرتبش کرد. گفت:ـ "باید مهربونتر واستیم". من مهربان بودم و او را بغل کردم. گفت:ـ " نه. اینجوری که نمیشه"
دستهایم را دور کمرش حلقه کردم. نسیم، دستهایش را انداخت دور گردنم و به هم لبخند زدیم. گره کرواتم را کمی شل کردم. عرق کرده بودم، چون هوا گرم بود یا شاید نور شدید لامپها اذیتم میکرد. حالا باید روی مبل مینشستیم. باز کنار هم، اما نه، او نشست و من پشت سرش ایستادم، دستهایم را هم گذاشتم روی شانههایش.
مرد از جایش بلند شد. وراجی میکرد. دلم نمیخواست صدای نحسش را بشنوم. سر زنم داد میزد و من خفه خون گرفته بودم. نسیم چیزی نمیگفت و بی صدا گریه میکرد. بعد سیگار ی آتش زد. پسربچه پیدا نبود. مرد دائماً حرف میزد و راه میرفت. دستهایش مرتب این طرف و آن طرف میرفتند و بلند بلند فحش می داد:ـ " بیشعور، آشغال، کثافت"
چطور میتوانست؟ مگر میشد کسی توی این دنیا باشد و به نسیم بگوید کثافت؟ به نسیم!؟ چرا من چیزی نمیگویم؟ فریاد کشیدم و گفتم:ـ " نامرد بیناموس به زن من..."
بعد مثل اینکه تازه مرا دیده باشد به سمتم آمد. حالا بهتر میتوانستم چهرهاش را ببینم. کمی شبیه من بود، اما خیلی پیرتر، شاید هم کمی شبیه پدرم. دستش را به طرف من که بالای سر نسیمم ایستاده بودم، نشانه گرفت و با مشت کوبید توی صورتم، شیشه شکست. داد زد:ـ " لعنتی، ببین چه به روز من آوردی؟"
بعد روی زمین نشست، دستش برید.
:ـ "این عکس مال شش سال پیشه، ببین، ببین اینی که تو عکسه میشناسی؟... منم... من... من... به خدا دیگه ازت خسته شدم نسیم، خسته"
نسیم بلند شد و گفت:ـ "منم خسته شدم، هر غلطی میخوای بکنی بکن. همین فردا تمومش میکنیم"
مانتوی مشکی پوشید. دست پسر بچه را گرفت و رفت طرف در سالن، یک لحظه، توی چارچوب در ایستاد و گفت:ـ " من فقط پسرم رو میخوام. همین"
چشمم سوراخ شده و شیشهی شکسته، پیشانیام را پاره کرده بود. نسیم روی مبل، جلوی من، نشسته بود و لبخند میزد. دامن بلند و پرچین لباس سفید عروسیاش دور تا دور پاهایمان را گرفته بود.
کافه داستان داستان کوتاه، شعر، مقاله و ترجمه منتشر میکند. آثار خود را برای ما به ایمیل cafedastan@gmail.com ارسال نمایید. اثر بعد از تائید و ویرایش در صورت نیاز، منتشر میشود. دقت فرمائید آثار زیادی روزانه ارسال میشود و امکان دارد اثر شما در نوبت قرار بگیرد و تا انتشار اثر مدتی طول بکشد.
اما ماهنامه: هر ماه یک داستان (انتخابی)، دو شعر (انتخابی)، داستان ترجمه، شعر ترجمه، مقاله و نقد، گزارش خواهیم داشت. شماره دوم ماهنامه اول اسفند منتشر خواهد شد. نویسندگان، شاعران و مترجمان میتوانند تا 25 بهمن ماه آثار خود را برای ما ارسال کنند. به ایمیل: cafedastan@gmail.com و یا alireza.ajali@gmail.com آثار خود را ارسال کنید. عنوان آثار رسیده، برای اطمینان نویسنده در کافه داستان درج خواهد شد. توجه داشته باشید هر اثری از این تاریخ برای کافه داستان ارسال شود برای ماهنامه بررسی خواهد شد. منتظر آثار زیبای شما فرهیختگان هستیم.
گفت و گو
گفت و گو با امیر حسین یزدان بد
پس چرا این همه تنش هست؟ وقتی در مورد ادبیات جوان صحبت میکنیم، در این قشر حجم نارضایتی خیلی بالاست. بخش عمدهایش هم تقصیر آن جوان نویسنده نیست. از طرفی، از این جهت که پول جدی در میان نیست و طبیعتاً رقابتها به خصوص برای جوانها غیر اقتصادیست، شکل حرفهای هم ندارد و صنفی پیش نمیرود.
البته اعتقاد ندارم
ادبیات و شعر و داستان تعریفی داشته باشد. تعریفهای کتابها بیشمار است. ادبیات
خوانده میشود چون انسانها نیاز به یک دستگاه حقیقت یاب دارند و خود همهی
زندگیها را نمیتوانند زندگی کنند و باید کسانی همچون نویسنده وجود داشته باشند که
داستانِ بودنها و حسرتها و رنجها را روایت کنند و روایت ادبی انسان را انسانتر
میکند.
هر اثري كه خلق مي شود خود به تنهايي عملي شاهكارانه است. بايد ديد هر اثر چه مفهومي را دربردارد. چرا قرن هاست از "هملت" به عنوان شاهكار شكسپير نام میبرند؟ آيا شما از خواندن آثارو يا نمايشنامه هاي ديگر لذت نبرده ايد و برايتان مفهومي تر نبوده است؟
ساختار شکنی ، نگاه متفاوت ، چند صدائی و... همه ی این ها نیاز مند یک بستر قوی ست. وقتی اشعار از دوره ی کلاسیک به نیمایی می رسند و بعد از آن وزن هم برداشته می شود و به شعر سپید تن می دهد نشان از این دارد که طی این دوره ها این نیاز را در خودش دیده که برای رساندن صدایش ضوابط خشک و دست و پاگیر را از میان بردارد و به یک درجه از لمس برسد. یعنی عین تجربه! حالا چرا خیلی از اشعاری که ما به اسم پست مدرن در ایران می خوانیم این قابلیت را ندارد؟