short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
گارانتی/داستان کوتاهی از بهزاد شیبانی

مثل همیشه پشت مبل ایستاده بودم که زنگ خانه را زدند. پسر کوچکی دوید و در را باز کرد. زنم از در آمد تو. روسریش را در آورد. اندوهی مات لا‌به‌لای موهای ژولیده‌اش ماسیده بود. در باز ماند و پشت سر، مردی وارد شد. کتش را در آورد و پرت کرد یک گوشه. پسربچه ترسید. دوید و رفت. لابد توی اتاقش. مرد به نظر ناراحت و گرفته بود. چشمانش برقی نداشت و صدایی از گلویش بیرون نمی‌آمد. نمی‌دانم شاید از پس خستگی شدید و بی‌خوابی پی‌در‌پی، صورتش ورم کرده بود. بوی غذاهای مانده می‌داد. چهره‌اش رنگ ترس گرفته بود. مثل وحشت غرق شدن در دریایی که هیچ جایش پیدا نبود. سیگارش را محکم پک می‌زد. نسیم پیراهن آستین حلقه‌ای که پر بود از گلهای کوچک سفید به تن داشت و آمد توی حال، نشست روی مبل بغل دستم. من غیرتی شده بودم اما نمی‌دانستم چه باید بگویم.

 

ایستاده بودم مثل یک تکه‌ی چوب. خجالت می‌کشیدم و دست و پایم را گم کرده بودم. نسیم آمد دستش را گذاشت روی شانه‌ام. من با گره کراواتم کمی ور رفتم. گل رز سفیدی را توی جیب بالایی کتم گذاشت و مرتبش کرد. گفت:ـ "باید مهربونتر واستیم". من مهربان بودم و او را بغل کردم. گفت:ـ " نه. اینجوری که نمی‌شه"

دستهایم را دور کمرش حلقه کردم. نسیم، دستهایش را انداخت دور گردنم و به هم لبخند زدیم. گره کرواتم را کمی شل کردم. عرق کرده بودم، چون هوا گرم بود یا شاید نور شدید لامپ‌ها اذیتم می‌کرد. حالا باید روی مبل می‌نشستیم. باز کنار هم، اما نه، او نشست و من پشت سرش ایستادم، دستهایم را هم گذاشتم روی شانه‌هایش.

 

مرد از جایش بلند شد. وراجی می‌کرد. دلم نمی‌خواست صدای نحسش را بشنوم. سر زنم داد می‌زد و من خفه خون گرفته بودم. نسیم چیزی نمی‌گفت و بی صدا گریه می‌کرد. بعد سیگار ی آتش زد. پسربچه پیدا نبود. مرد دائماً حرف می‌زد و راه می‌رفت. دستهایش مرتب این طرف و آن طرف می‌رفتند و بلند بلند فحش می داد:ـ " بی‌شعور، آشغال، کثافت"

چطور می‌توانست؟ مگر میشد کسی توی این دنیا باشد و به نسیم بگوید کثافت؟ به نسیم!؟ چرا من چیزی نمی‌گویم؟ فریاد کشیدم و گفتم:ـ " نامرد بی‌ناموس به زن من..."

بعد مثل اینکه تازه مرا دیده باشد به سمتم آمد. حالا بهتر می‌توانستم چهره‌اش را ببینم. کمی شبیه من بود، اما خیلی پیرتر، شاید هم کمی شبیه پدرم. دستش را به طرف من که بالای سر نسیمم ایستاده بودم، نشانه گرفت و با مشت کوبید توی صورتم، شیشه شکست. داد زد:ـ " لعنتی، ببین چه به روز من آوردی؟"

بعد روی زمین نشست، دستش برید.

 

:ـ "این عکس مال شش سال پیشه، ببین، ببین اینی که تو عکسه می‌شناسی؟... منم... من... من... به خدا دیگه ازت خسته شدم نسیم، خسته"

نسیم بلند شد و گفت:ـ "منم خسته شدم، هر غلطی می‌خوای بکنی بکن. همین فردا تمومش می‌کنیم"

مانتوی مشکی پوشید. دست پسر بچه را گرفت و رفت طرف در سالن، یک لحظه، توی چارچوب در ایستاد و گفت:ـ "  من فقط پسرم رو می‌خوام. همین"

 

چشمم سوراخ شده و شیشه‌ی شکسته، پیشانی‌ام را پاره کرده بود. نسیم روی مبل، جلوی من، نشسته بود و لبخند می‌زد. دامن بلند و پرچین لباس سفید عروسی‌اش دور تا دور پاهایمان را گرفته بود.