short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
نقدی بر کتاب "بهار خاکستری" نوشته پروین پورجوادی و زهره ابوقداره/ نقدی از کیوان اصلاح پذیر

اخیراً به توصیه دوستی فرهیخته کتاب داستان "بهار خاکستری" اثر مشترک خانمها " ابوقداره و پورجوادی " را مطالعه کردم. کتاب را یک نفس خواندم و سرشار از شوق و شور انسانی آن را به پایان بردم و مطمئن هستم، این کتاب به اعتبار ژرف ساخت عمیقاً انسانی، موضوع بدیع و زبان روان و پاورقی وارش بسیار پرفروش خواهد بود و به همین دلیل باید مورد توجه ناقدان قرار گیرد.

 

کتاب از چهار نگاه نقد میشود:

متن داستان

نحوه نگارش

 نویسندگان داستان

 نام کتاب

 

 

متن داستان

الف- شخصیتهای داستان

شخصیت اول داستان بهروز - بهار شخصی دو جنسیتی است، که با ظاهری پسرانه به دنیا میآید، اما جنسیت واقعی او مؤنث است. داستان گرداگرد رخدادهای ناشی از این تعارض جنسیتی نهفته با اجتماع پیرامون و خود شخص شکل میگیرد.

شخصیت دوم داستان مادر بهروز - بهار است. او با برخورداری از غریزه سترگ مادری، همواره بعنوان سپر و حتی نگهدارنده بهروز- بهار دیده میشود. شخصیتی که میتوان او را الهه یا کهن الگوی محبت الهی نامید. تنها کسی که به معصومیت فرزند اعتقاد دارد و جایگاهش در داستان، فرا انسانی و شکست ناپذیر است. دلیل این شخصیت پردازی شاید همان ناخودآگاه بهروز- بهار باشد که مادر را بعنوان پناهگاه عاطفی خود انتخاب کرده است.

پدر در این داستان شخصیت سوم است، که فشار اجتماع را به بهروز - بهار منتقل میکند. او نمیتواند فقط به غریزه عاطفی خود متکی بماند و ناچار است تابع اجتماعی باشد که فرزند او را منحرف میداند. شخصیت چهارم دختر خاله تهران نشین است. او با تزریق محبتی خواهرانه - عاشقانه به پایداری شخصیت بهروز - بهار کمک میکند. شخصیتی همسان مادر در ابعادی کوچکتر. از دیگر شخصیتهای داستان هوشنگ است که مردی عیاش و پولدار معرفی میشود که در زندگی خانوادگی شکست خورده و بهروز - بهار را برای پرکردن این خلاء استخدام کرده است. شخصیت سطحی، پوشالی، خوشگذران و لاابالی هوشنگ به تشدید وجه تراژیک پدر بهروز- بهار که ناشی از مسئولیت خانوادگی، اجتماعی و شخصی و همچنین عاطفه پدری وی میباشد، کمک شایانی میکند.

 

ب - تحلیل شخصیتها

واکنشهای طبیعی قهرمان داستان، در مواجهه با حوادث تلخ ناشی از دو جنسیتی بودنش؛ خواننده را متقاعد میکند که اعمال او اعم از مقاومتها، شکستها، ترسها، وادادنها، عشقها و هوسها همگی نشانه فراز و نشیب اراده یک انسان مطرود، برای اثبات وجود انسانی خود و زنده ماندن است. میل درونی زنانه ناشی از عوامل جنسی و هورمونی از یک طرف و تحریک بیرونی مردان منحرف که در صدد کامجویی از جسم زن نمای او هستند، از طرف دیگر و فقر ناشی از موقعیت طبقاتی، که او را ناچار به کار در محیطهای کاری مردانه میکند، سه عاملی است که باعث جلب توجه اجتماع، به بیماری او و رشد سرطانی تضادهایش با جامعه عادی و طبیعی پیرامون میشود. این جلب توجه به طرد هرچه بیشتر او از اجتماع و خانواده از یکطرف و رانده شدن به سمت قشر فاسد مردان میانجامد. این تناقض دهشت انگیز، خواننده رادر جریان همذات پنداری با بهروز - بهار وا میدارد تا خودکشی را بعنوان یک راه حل ناگزیر بپذیرد، و از حلول مصائب زندگی بهروز - بهار در جان خود خلاص شود. اما بهروز - بهار زنده میماند، تا انسان را - فارغ از جنسیت مخنث و دوگانه - به نمایش بگذارد و با تلاش برای بهبود و تغییر جنسیت، وجه تراژیک شخصیت خود را به حماسه بدل سازد. پیروزی نهایی بهروز - بهار پس از شکستهای فراوان، ما را وا میدارد تا در تلقی خود از دو جنسیتیهای بیمار (و نه منحرفان خودخواسته‌ای که در تضاد مستقیم با این شخصیت قرار دارند) تجدید نظر کرده، واژه "اواخواهر" را به همان منحرفان خود ساخته بسپاریم و صفت جدیدی برای این دسته از دوجنسیتیها بیابیم.

به عبارت فلسفی شاید بتوان او را نمود اختیار و اگزیستانسیالیسم و پدر را نمود جبر گرایی و تقدیر زدگی و مادر را کهن الگوی رحمت شکست ناپذیر الهی و رویین روح فرض کرد. مادر شخصیت رنجکش، بردبار و همراه همیشگی بهروز - بهار است. بیماریهای جسمی و فقر درمان ناپذیر او به بزرگنمایی این رنج مسیح گونه یاری میرساند. از پا درنیامدن او از نظر جسمیو عاطفی چنان در داستان غلوآمیز است، که انگار با الههای از جنس اسطوره ای روبرو هستیم. حلول مداوم رنج در تن و روان او - بدون نشانه ای از پا در نیامدن خواننده را بیش از آن که به همدردی بکشاند به تحسین الهی‌گونگی او وامیدارد. بیماری و فقر گرچه موجب رنج مادر است، اما هیچگاه مانند بهروز - بهار، باعث ناامیدی و پریشانی او نمیشود. در مقایسه با مشروط بودن سایر شخصیتها به شرایط بیرونی و درونی، او شخصیت نامشروط و مطلق داستان است. بدون حضور او بهروز - بهار محکوم به فنای جسمییا سقوط کامل در دامان بخش فاسد اجتماع است. مادر همچون مسیح، مصلوب بر صلیب بیماری، فقر، فشار پدر و اجتماع، صلیب بهروز - بهار را نیز به دوش میکشد. همین ویژگی در لایه ای پایین تر در دختر خاله دیده میشود. او نیز بدون ترس از والدین با محبتی خواهرانه - عاشقانه به کمک بهروز - بهار میشتابد. این دو الهه مانند مسیح و مریم، باراباس - بهروز - بهار را از دروازههای جهنم، به دروازههای بهشت سوق میدهند. سوپر مادری که ساخته مشترک نویسنده و ناخودآگاه پناه جوی بهروز - بهار است تا بتواند پیش از هر فرو غلتیدنی، به دامنش بیاویزد.

پدر شخصیت تراژیک داستان است. همه بار نقص جنسی و بیآبرویی بهروز - بهار بر دوش اوست. در اجتماع مردانه این دو یک تن محسوب میشوند و بی‌آبرویی هریک بنام دیگری نوشته میشود. پسر به دنیا میآید تا جایگاه تعریف شده پدر را، از نظر جنسی و ادامه نسل در اجتماع بعهده بگیرد. پدر به رغم برخورداری از عاطفه پدرانه نسبت به پسر، (برخلاف عاطفه نامشروط مادر)، از پسر  انتظار اطاعت؛ جانشینی و ارضای حس جاودانگی دارد. ترکیب احساس با این تقاضا و درخواست بیعاطفه، خشک و جدی اجتماع از او برای تربیت پسر به عنوان یک مرد واقعی - حداقل از نظر جنسی؛ فشار سه گانه‌ای به شخصیت پدر تحمیل میکند. سلطه پدر برخانواده زیر مجموعه سلطه اجتماع بر اوست. شخصیت اجتماعی پدر تعیین کنندهتر از شخصیت خانوادگی اوست، و به همین دلیل از امکان تطبیق با واقعیت بهروز - بهار برخوردار نیست، و راهی جز خورد شدن و نابودی پسر یا خود یا هردو را ندارد. وی پس از آنکه نمیتواند بهروز - بهار را به یک مرد تبدیل کند دست به تخریب او میزند. اما این بار سهراب است که رستم‌کش میشود. آبروی مردانه پدر در میان دوستان و فامیل، و اعتبار او بعنوان مربیپسر بعنوان ادامه دهنده نسل، بر خاک میریزد و برباد میرود. اینگونه است که دق، تنها فرجام ناگزیر او میشود. پسر، عامل دق و احساس گناه پدر، او را به زیارت میبرد تا از گناه نکرده‌اش طلب آمرزش کند. زیارت بار تراژیک این شخصیت را چند برابر میکند. زیرا طلب آمرزش پدر از طریق عامل ایجاد گناه انجام میشود. مجموعه این عوامل  شخصیت پدر را برخلاف مادر، انسانی‌تر و پذیرفتنی‌تر مینماید. او درهم میشکند، زیرا انسانی اجتماعی است و نمیتواند از سلطه اجتماع به جانب عاطفه پدری بگریزد. این را وقتی بهتر میفهمیم که پسر خانواده نیز راه پدر را میرود اما عشق برادر به برادر چندان نیست که باعث خورد شدن او شود. او بدون احساس عاطفی گناه یا شرمساری، عیناً و مستقیماً فشار اجتماع را به بهروز – بهار منتقل میکند.

 هوشنگ بعنوان نمونه معکوس پدر، در داستان مطرح شده است. او در پناه ثروت و بیمسئولیتی کامل در قبال خانواده و اجتماع، فاقد هر گونه عامل تراژدیساز است اما حضور ضد ارزش او به تراژدی پدر عمق بیشتری میبخشد. اما شخصیت تراژیک دیگری هم در داستان است، که از خارج قصه برآن نازل میشود. این شخصیت که من او را مصاحبه‌گر مینامم در بخشهای اوج گیرنده داستان، ناگهان در نقش مصاحبه‌کننده‌ای ناشناس پدیدار میشود. این ورود بیمقدمه باعث به هم ریختگی همذات پنداری خواننده با بهروز - بهار میشود. مصاحبه‌گر فراتر از یک دانای کل، سعی میکند بعنوان انتقال دهنده روایت، جریان حوادث را به دست گیرد.  این تمایل مصاحبه‌گر برای بازکردن فضایی برای حضور خود در داستان، از آنجا آغاز میشود که میکوشد به شخصیت اول داستان، خوشبختی را بیاموزاند. این رهنمود، در مقایسه با تلاش بیوقفه و عینی بهروز - بهار (که به رغم تعرضهای جنسی مردان به کارگری پرداخته تا مخارج خانواده را تامین سازد)، بصورت یک شعار سطحی جلوه‌گر میشود. جالب این است که بهروز - بهار احساس نا امیدی ندارد. او فقط خسته است. رهنمود خوشبختی ازجانب مصاحبه‌گر در بهترین حالت، معنای کنار آمدن بهروز - بهار  با اجتماعی را دارد که حاضر به پذیرش او نیست. مصاحبه‌گر که در روند عملی زندگی شخصیتهای داستان، نقشی ندارد با این رهنمود سعی در تهیه یک نقش ساختگی دارد. مصاحبه‌گر در بخش گفتگو با مادر بجای معرفی او از طریق شخص اول، روایت این بخش اثر گذار را بعهده میگیرد. این روش مداخله جویانه، در مهمترین بخش زندگی بهروز (پایان سربازی و آغاز حرکت او در جامعه به عنوان یک مرد) نیز رخ میدهد. راستی چرا ظهور مصاحبه‌گر در داستان همواره مصادف است با روایت زیباترین و باشکوه‌ترین وجوه زندگی شخصیتها؟ شاید او میکوشد تا خود را در شکوه داستانی که متعلق به بهروز - بهاراست، سهیم سازد. در بخش پایانی داستان (که پیروزی بهروز در گذار به بهار حتمیاست) مصاحبهگر یکسره روایت داستان را، از زبان اول شخص پس گرفته و شخصاً وارد گود میشود. مصاحبه‌گر برای این نقش اشغالگرانه خود موقعیتهای کاذبیهم از قبیل بیخوابیو سرما و نبود بیسکویت و دوری از بچهها برای خود میتراشد، که هیچ ارتباطی به حوادث و شخصیتهای قصه نداشته و تنها باعث انحراف ذهن خواننده، از داستان اصلی میگردد. انگار مصاحبه‌گر حق خود میداند که به اعتبار موقعیت اجتماعی برتر و همچنین کشف سوژه، هر فضایی  را که خود تشخیص میدهد در صحنه داستان تصاحب کند! این تلقی اشتباه نوعی تراژدی فرا متنی را رقم میزند. مصاحبه‌گر غافل از داوری ديگران، فروتنی را از کف داده و بجای اينكه با بلیت افتخاری خوانندگان، روی بهترين صندلی تماشاگران بنشيند، در مرکز صحنه نمایش ايستاده، و با دخالت در کار بازیگران صدای اعتراض تماشاگران را درمیآورد! تراژدی مصاحبه‌گر از تخریب متن و تداخل غیر ارگانیک با شخصيتهای اصلی داستان حاصل می‌شود. کار او شبیه نقاشی است که به جای گذاشتن امضا زیر بوم، چهره خود را با چهره مدل، ناشیانه تلفیق کرده باشد.

 

ج - پیرنگ داستان

موضوع داستان بسیار ساده اما پر جاذبه است. قدرت کشش این داستان از ژانر پاورقی‌گویی سبقت میرباید. پاورقیها به اعتبار دنباله‌دار بودن و گره سازی خواننده را به شماره بعد میکشانند اما این داستان بدون گره سازی خاصی، این کار را انجام میدهد، زیرا داستان زندگی بهروز - بهار خود یک بغض بزرگ است که سرانجام به دست خود او گشوده میشود. داستان سرشار از مبارزه، شکست و پیروزیهای پی در پی، سربلندی و سرافکندگیهای فراوان است. زندگی سرشار از تلاش قهرمان بویژه بعنوان یک کارگر زحمتکش در شرایطی غیرعادی و هولناک سیمایی به راستی انسانی به او میبخشد. این یک داستان خوش‌پایان است، اما نه از نوعهالیوودی. پایان خوش داستان، خود، آغاز داستان سخت دیگری است. اما این دشواری راه آینده با شناختی که از قهرمان داستان به دست آمده، خواننده را مطمئن میسازد، که بهروز سرانجام خواهد توانست، خود را از زمستان به بهار بکشاند و شکوفا شود. بنابراین با داستانی از نوع مبارزه طلبیو اثبات وجود انسانی روبرو هستیم، که از طریق اتخاذ رویه‌ای ناتورالیستی - رئالیستی و پرهیز از سانتیمانتالیسم رایج، ساخته شده است.

 

 نحوه نگارش

الف - جمله بندی

جمله بندیهای داستان وقتی از زبان اول شخص بیان میشود، ساده و راحت و خودمانی است. اما وقتی توضیحات بویژه در بیان تولد و کودکی بهروز که قاعدتا از خود او نیست بیان میشود با ته‌مایه ای از شعر روبرو می‌شویم:

دنیا یک روشنایی زننده بود با سرما و خشکی که پوست را میترکاند. (ص 7)

و باد بال چادرش را میرقصاند. (ص 12)

این نوع نگارش گرچه لطافتی به نثر میدهد، اما جنبه ناتورالیستی و مستند گونه داستان را خدشه دار میسازد. اما بخش روایی و چگونگی مطابقت نگارش با شخصیتها خوب و قابل قبول است.

 

 

ب - سبک داستان

سبک نگارش داستان بر ناتورالیسم و سپس رئالیسم بنا گرديده است. با توجه به واقعی بودن متن، نويسنده چاره‌ای جز تداخل اين دو سبک نداشته، زيرا تا پيش از تصميم بهروز - بهار برای تغيير جنسيت، داستان يكسره ناتوراليستی با ذكر دقيق جزييات، جبر زده و نااميد كننده است. از مرحله تصميم برای تغيير، داستان وارد فضای رئاليستی شده و تأثير اختيار انسانی برای انتخاب افزايش می‌يابد. انتظار می‌رود نويسنده در چاپهای بعدی تلاش كند تا قدری از تداخل محسوس اين دو سبک بكاهد. توضیحاتی كه توسط اول شخص بیان میشود، تفسیر و تعبیرهای بهروز - بهار از حوادث و شخصیتهاست و کمک بزرگی به گفتگوها میکند. داستان بصورت خطی بیان میشود که نشانه توجه نویسنده به مخاطب عادی است. نویسنده برای اطلاع رسانی به جامعه دست به قلم برده است. وی با از خودگذشتگی ادبیو زیر پا گذاشتن علایق سبکی به روشی تن داده است که گرچه از صنایع سبکی روشنفکرانه دور است اما به زبان و ذهن خوانندگان عادی نزدیک‌تر مینماید. البته نوعی اطلاع رسانی مستقیم توسط مصاحبهگر نیز در کتاب هست که با ضعف پرداخت نویسنده و تعویض بیجای راوی به شکست انجامیده است. این بخش در تعارض کامل با سبک روایی - رئالیستی – ناتورالیستی داستان قرار دارد و مانند تبلیغات تلویزیونی لابلای یک سریال، ذهن خواننده را از احساسات ساخته شده توسط روایت تخلیه میکند. علاوه بر این بیمقدمه بودن نمایش این اطلاعات نیز بر ابهام متن میافزاید. خواننده باید چند بار متن را از نو بخواند تا تشخیص دهد که این بخش جدا از داستان است و باید بصورت یک آگهی علمی(نه داستان) خوانده شود. به احتمال فراوان خواننده پس از پخش آگهی علمینمیتواند به روال همدردی با شخص اول بازگردد و به دلیل حذف کشش از داستان، این بخش مهم را ناخوانده رها خواهد کرد.

ای کاش این بخش که حاوی اطلاعات بسیار مهمیبوده (و بدون شک یکی از دلایل نگارش داستان نیز همین اطلاع رسانی است)، بصورت ضمیمه ای خارج از متن داستان به خوانندگان عرضه میشد.

 

نویسندگان داستان

ثبت دو نام بر صفحه اول کتاب نشانه وجود دو نویسنده است. خانم مصاحبه گر (که احتمالا خانم ابوقداره هستند) بنام و نشانی در داستان معرفی میشود و حتی در جایی خود را به عنوان قصه‌گو مطرح میسازد:

خانم نویسنده آمد و رفت. نمیدانم کنجکاوی‌اش ارضا شد یا نه؟ (ص 161)

بهار گفت ایشان خانم... هستند. (ص 150)

پس خانم پور جوادی چه نقشی در داستان نویسی دارد؟ منطقی است که طبق روال خود داستان فرض کنیم خانم ابوقداره مصاحبه‌گر و ارائه دهنده اولیه طرح (زیرا خانم ابوقداره خود را در کنار دست شخصیتها مینشاند و با آنها مصاحبه میکند) و خانم پورجوادی نویسنده متن باشند (زیرا هیچ نشانه مشخصی از او در متن و فرا متن نیست) این دو بعلاوه نویسنده سوم که همان بهروز - بهار شخصیت اصلی داستان است، پدید آورندگان داستان محسوب میشوند و بنابراین لازم است نقش هر یک از دستاندرکاران روشن باشد. اما موقعیتها  فقط به اعتبار نویسنده است که متن ادبیمیشود و گرنه جامعه پر است از موقعیتهای ناب و داستانهای ناگفته و انبار کتابخانه بیمارستانها، سازمانهای خیریه و بهزیستی، دانشکدههای جامعه شناسی و روانشناسی و بایگانی روانکاوان و پزشکان و پر است از گفتگوها و تحقیقها و مستندهای عالی. از آنجا که این تفکیک اعلام نشده است میتوان فرض کرد وظیفه خانم ابوقداره احتمالاً تشویق بهروز به نوشتن و پیگیری داستان زندگی او و تهیه گزارشی از این موقعیت بوده است. کاری سترگ و درخور ستایش که بدون شک مستلزم تلاش وقتگیر و پیگیریهای زیادی بوده است و اینطور که از متن بر میآید مصاحبه‌گر در جریان تحقیق از آسایش خود و خانواده خود نیز مایه گذاشته و جراحت بر روح خویش را برای تحقیق و مصاحبه به جان خریده است. اگر حدس ناقد درست باشد خانم ابوقداره سهم مهمیدر پدید آمدن این کتاب دارند، اما نویسندگی، آفرینش مجدد این حکایات واقعی به شکل ادبیاست. بنابراین نویسنده موقعیتی ادبیو غیر قابل مقایسه با مصاحبه‌گر و حتی خود سوژه (بهروز - بهار) دارد. خلاقیت در داستان به دست نویسنده رخ میدهد نه راویان و مصاحبه‌گران. مثال بارز این امر را در خلق شاهنامه میشود دید. همه میدانند که فردوسی روایتهای دیگران را به شاهنامه بدل کرده است (بطور مثال همسر فردوسی در شاهنامه بعنوان راوی و جمع آوری کننده و مترجم معرفی شده است) اما اگر دقیقی توانسته بود شاهنامه را بنویسد آیا میتوانستیم به اعتبار یکسان بودن منابع روایی، کار آن دو را از نظر ادبییکسان ارزیابیکنیم. جواب مطمئناً خیر است. شاهنامه نام فردوسی را نه همسر و نه دقیقی و نه دهقانان راوی داستانهای کهن) به بعنوان بخش تفکیک ناپذیر داستان به همراه خود عرضه میکند و اصلاً کدام داستان بزرگ جهان را میشود نام برد که از یک حکایت واقعی سرچشمه نگرفته باشد. اما همواره این نام نویسنده است که بر تارک ادبیداستان میدرخشد نه روایت کنندگان و به سخن دیگر، نویسنده و داستان اثر ادبیرا میسازند. بنابراین ضروری است نام نویسنده متن به صراحت قید شود زیرا هیچ متن ادبیرا نمیشود و نباید از پدید آورنده اش جدا کرد. بهتر بود در روی جلد نام نویسنده نوشته میشد و در داخل کتاب نام ویراستار و مصاحبهگر و مصاحبه شونده با ذکر نقش و وظیفه هریک در همکاری با نویسنده بیان میگردید.

 

 نام کتاب

به اعتبار تلاش انسانی و اثبات گرایانه شخصیت زحمتکش و سرشار از امید بهروز - بهار نمیتوان صفت خاکستری را که نشانه شکست و اضمحلال بهار در برابر زمستان است، شایسته این عنوان دانست. بهتر است نام کتاب خلاصه خود داستان باشد. اگر من بعنوان خواننده میخواستم نامیبرگزینم مطمئناً صفتی با رنگ شاد به بهار میدادم. بهار به ما که صاحب جسمهای سالم و جنسهای جور هستیم، درس مبارزه برای اثبات هویت و موجودیت میدهد و شایسته تکریم و شکوه و رنگ خوش آتش است نه یأس و سرخوردگی و رنگ سرد خاکستر.