Cafédastan intends to publish short stories, poems, articles and translated texts. Please email us your literary texts to cafedastan@gmail.com . Your texts would be published after acceptance and edition (if needed). Please pay attention that many texts are sent everyday so probably it would take some times for online publication of your work.
نشر کتاب مس برگزار میکند:
خوانش
داستان کوتاه «آشنایی با ادبیات مدرن»
شروع
کلاسها 15 بهمنماه
ظرفیت:
بسیار محدود
مکان:
کتابفروشی نشر مس
از هم
اکنون میتوانید ثبت نام کنید.
فروشگاه نشر کتاب مس: تهران، شهرک اکباتان، فاز1، بلوک سی2، جنب ورودی 12، تلفن 44659035
برادرم رمضان
نویسنده: تینا محمدحسینی
انتشارات: آگه
چاپ اول: ۱۳۹۰
تعداد صفحات: ۹۶
قیمت: ۲۵۰۰ تومان
درباره برادرم رمضان:
این مجموعه داستان بعد از دو سال رفتوآمد میان
ناشر و اداره کتاب و حذف دو داستان آن سرانجام منتشر شد. علت طولانی شدن زمان
انتشار آن نیز به موضوع طولانی شدن روند صدور مجوز انتشار آن
برمیگردد.
"برادرم رمضان" در خانه ادبیات افعانستان
قضاوت در مورد مجموعه داستان کوتاه "برادرم رمضان" را به آینده میگذاریم اما
باور داریم که نثر روان و یک دست این مجموعه و ایدههای تازه و خلاقانهاش، هر
خوانندهای را مجذوب خواهد کرد.
نویسندگان، شاعران و مترجمانی که تمایل دارند اثرشان را در کافه داستان به نمایش بگذارند میتوانند با ایمیل کافه داستان تماس حاصل نمایند.
صفحه مجموعه داستان "آنالی" در سایت نشر آگه
آنالی
نویسنده: مینو عبدالله پور
انتشارات: آگه
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۳۳۰۰ تومان
برای خداحافظی هیچ وقت دیر نیست
گردآوری:الهه
رضوانی
انتشارات: سخن گستر
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۲۰۰۰ تومان
اداره
پست
نویسنده: چارلز بوکوفسکی
ترجمه: علیرضا اجلّی
سالن انقد خلوت بود که صدای پوتین نگهبان از این سر تا اون سر دالون میپیچید. وقتی این صدا میاومد و 20 متر به 20 متر با صدای باز شدن قفل درهای وسط راهرو میکس میشد؛ همه زندونیا گوش تیز میکردن واسه یه آزادی یا یه زندونی تازه وارد؛ بالاخره در یکی از سلولهای 3 نفره باز شد و تازه وارد داخل شد.
_ ب ب ب به...ممم مهندسو ببین ...خوشگل پسسسسرا هم م م م میان زندون؟
قاسم سر زبونش میگرفت. تو کل عمرش هم نوچه بود. واسه اوستاش شکم یکی و سفره کرده بود و گیر مامورا افتاده بود. یه کچل قد کوتاه با شکم بر آمده و چشمهای زاغی؛ تو زندون هم نوچهی اسدالله گنده لات "آستونه" شده بود. گوشه سلول واساده بود و معرکه گرفته بود که شاید تازه وارد بیاد زیر دستش. یه نیشخندی میزد و هی کول سمت چپشو میانداخت بالا و پلک سمت راستش میپرید.
اسدالله اون گوشه نشسته بود و داشت خال کوبی نو ساعدشو ورانداز می کرد. یه دستی کشید تو موهای فرفری و کم پشتش و از سر تا پای تازه وارد و دید زد. بعد رو کرد به قاسم :
_لال شی الدنگ، نگفته بودم خواسی زبون بجمبونی رخصت بیگیر؟
_شرمندم اوستا، رخصت میدی؟
_جا این ملیجک بازیا از آقا بپرس اسمش چیه و چند سالی براش بریدن؟
_ ایرج....ابد...حالا حالا ها هستم.
برق از سر قاسم پرید یه تیک احمقانه زد و کت و کولش و بالا انداخت و اومد حرف بزنه که اسدالله پرید وسط نطقش: رخصت...
قاسم ادامه داد:ـ با با با بالا نیاری...هر چند س سسسال که می می میخوای دا دا دا داشته باش. اینجا حرف حرف آق اسدالاست. هرچی هم سی سیسی سی سیگار رد کردی، خ خ خراجش و دو دو دو دستی تقدیم اواواوستا میکنی....م م م ملطفت؟
یه چند لحظهای سلول آروم شد. ایرج رو تخت خالی رو برو میلهها که ملافه و تشکش هم بدجوری نم داشت ولو شد و دست راستش و گذاشت رو پیشونی بلندش. فضای اتاق بش نمی ساخت. قاسم لامصب که دائم این ور اون ور می رفت و کول بالا می انداخت و با چشای زاغیش ایرج و چوب می زد. اسدالله هم که همینجوری تو کف خالی که رو دست کوفته بود مونده بود و هی انگشتاش و باز و بسته میکرد تا خط و خالشو همه جوره زیارت کنه.
زندگیش فقط روزمرگی بود این که کت و شلوار همیشگیش و بپوشه و بشینه پشت کامپیوتر و حسابهای مشتری ها رو وارسی کنه و کارا رو راه بندازه .دراز کشیده بود و اگر قاسم زیر لب لنده میداد یا چیزی نطق میکرد اصلا محل نمی داد. فقط می دونست بازوی چپش هنوزیم بد می سوزه. همونجایی که زنش خنج انداخته بود و یه تیکه از گوشتشو کنده بود .بالاخره اسدالله بلند شد و زیر پیرهنیشو صاف و صوف کرد. یه ریش تنک بد فرمی هم داشت و اونقد بوی عرق می داد که بعضی وقتا قاسم که تو بیداری جرئت نمیکرد چیزی بگه .تو خواب بی هوا گاف میداد. نشست رو تخت و یه پاشو جمع کرد و دست گذاشت رو زانوش و همچین آروم با صدای نخراشیدش گفت : چرا افتادی حلفدونی؟
ایرج که اصلاً توی یه دنیای دیگه ای بود با صدای اسدالله پرید و نشست رو پاش.
_ چی؟ ممم ...افغانی کشتم. یه چند تا افغانی و زنمو کشتم.
_افغانی؟ چطو؟ زنتو؟
ایرج همونقدر که دلش نمیخواست جواب بده همونقدر هم دوست داشت با یکی حرف بزنه. اسدالله با عرضه و پخته و با اراده به نظر میرسید. لبای گوشتالوش و رو هم فشار داد و یه ابرو بالا انداخت و زبون وا کرد :
_تو خونه بنایی بود. از سر میدونی که کارگرا جمع میشن 2 تا افغانی آوردم که بهار خواب و کاشی کنن. هوا گرم شده بود. میخواستیم با زنم شبا اونجا پشه بند بزنیم و بخوابیم. اصلا سر حال نبودم اون روز. مبایلم هم هی زنگ میزد و باید میرفتم سر کار. زنم هم خونه بود. تازه از ماه عسل برگشته بودیم. هنوز درست قدشو وجب نکرده بودم. دختر همسایمون بود و از بچگی می خواستمش. کردمش تو خونه و گفتم در و ببند که من نیستم. رفتم و ظهر برگشتم دیدم بهار خواب خالیه. کارگرا نیستن و کار هم مونده رو هوا. رفتم تو خونه که دیدم خبری نیست زنمو صدا کردم که جواب نداد. تو اتاق که رفتم دیدم با قیچی افتاده به جون موهاش و چشاش خیس و کبوده. هیچی نمیگفت فقط زار می زد. پریدم طرفش که مث گربه بهم حمله کرد جیغ میزد و قیچی می کرد تو موهاش و با همون قیچی طرفم میگرفت. دیگه مخم قد نمیداد. گفتم : چیکار میکنی؟ چی شده؟ یه دونه خوابوندم تو گوشش مث اینکه با سنگ بزنی تو پهلوی سگ و گربه. ولو شد رو تخت و زوزه کشید. ملافش که افتاد دیدم همه تنش کبوده؛ شستم خبر دار شد که قضیه چیه. بین همه شیون و زاریش در اومد گفت: به خدا گفتم تشنشونه. سر ظهری. میکوبیدن به در که آب میخوان. منم گفتم یه شربت کی و میکشه؟ و باز زوزه کشید. همینجوری هزار تا چرت و پرت از جلو چشام رد می شد. نمیدونستم میخوام چیکار کنم. زنم از اون طرف جیغ میزد که کجا میری؟ منم بی اختیار داشتم میرفتم. سوار ماشین شدم و رفتم سر همون میدون 3 تا افغانی سوار کردم و آوردم. زنمو کردم تو اتاق و در و روش قفل کردم. افغانیا رو هرکدوم یه جا مشغول کردم و دونه دونه می رفتم سراغشون و از پشت با سیم خفشون میکردم. بی سر و صدا، من لاجون که زورم به زنم هم نمی رسید 3 تا افغانی جون سقط و کشتم و بعد همشون و سر بریدم و انداختم تو چاه فاضلاب. این دیگه شده بود کارم. روزی یکی دو تا افغانی می آوردم و تو حیاط سر میبریدم. زنمو تو خونه زندانی کرده بودم , افغانیا رو می انداختم تو فاضلاب و نمی ذاشتم زنم خبر دار شه. یعنی اصلاً نذاشتم از خونه بیاد بیرون. یک کلام هم باهاش حرف نزدم تو این مدت. شبا رو هم تو حیاط روز میکرد و روزا هم که مشغول بودم. 10 روزی گذشته بود که یک شب هوس کردم تو خونه بخوابم. رفتم تو که دیدم زنم بزک کرده. صورتی چرک پوشیده و اشک میریزه که سرمه چشاش گونه هاش و داشت سیاه میکرد. دلم سوخت. رفتم آرومش کنم. همین که بغلش کردمو تو چشاش نگاه کردم دیدم حالم ازش به هم میخوره. نجسه و اگر 7 سال هم خاک مالیش کنی پاک نمیشه. انداختمش رو تخت و با دستام خفش کردم بعد تا صبح بغلش کردم و گریه کردم. دلم نیومد تو باغچه خاکش کنم. نگهش داشتم. دیگه بو کرده بود. شکمش ورم کرده بود و از دهنش آت و آشغال بیرون میومد؛ حمومش میکردم. لباساش و عوض میکردم. بهش غذا میدادم و باهاش می خوابیدم. یه هفته نشده بود که بی خبر مامورا ریختن تو خونه. با زنم خوابیده بودم که اومدن سرمون .داد میزدم: بی ناموسا... زنمه... زنا که نمیکنم.
اسدالله بلند شد و یه قدمی زد و چین رو پیشونیش انداخت.
_ من که زن نداشتم. چند سال پیش خاطر خواه زن پسر خالم شدم. بهم پا نداد. یه روز از دیوار خونشون پریدم و کارم و کردم. آخر سر هم که پا شدم دیدم تنش یخه. نگو دستم و که گذاشته بودم رو گلوش که جیغ نزنه. سنگینی کرده و ضعیفه رفته اون دنیا.
نگهبان داد می زد: هوا خوری...
قاسم هم کت و کولش و بالا می انداخت و پلکش می پرید و ایرج و زاغ میزد.
کافه داستان داستان کوتاه، شعر، مقاله و ترجمه منتشر میکند. آثار خود را برای ما به ایمیل cafedastan@gmail.com ارسال نمایید. اثر بعد از تائید و ویرایش در صورت نیاز، منتشر میشود. دقت فرمائید آثار زیادی روزانه ارسال میشود و امکان دارد اثر شما در نوبت قرار بگیرد و تا انتشار اثر مدتی طول بکشد.
اما ماهنامه: هر ماه یک داستان (انتخابی)، دو شعر (انتخابی)، داستان ترجمه، شعر ترجمه، مقاله و نقد، گزارش خواهیم داشت. شماره دوم ماهنامه اول اسفند منتشر خواهد شد. نویسندگان، شاعران و مترجمان میتوانند تا 25 بهمن ماه آثار خود را برای ما ارسال کنند. به ایمیل: cafedastan@gmail.com و یا alireza.ajali@gmail.com آثار خود را ارسال کنید. عنوان آثار رسیده، برای اطمینان نویسنده در کافه داستان درج خواهد شد. توجه داشته باشید هر اثری از این تاریخ برای کافه داستان ارسال شود برای ماهنامه بررسی خواهد شد. منتظر آثار زیبای شما فرهیختگان هستیم.
گفت و گو
گفت و گو با امیر حسین یزدان بد
پس چرا این همه تنش هست؟ وقتی در مورد ادبیات جوان صحبت میکنیم، در این قشر حجم نارضایتی خیلی بالاست. بخش عمدهایش هم تقصیر آن جوان نویسنده نیست. از طرفی، از این جهت که پول جدی در میان نیست و طبیعتاً رقابتها به خصوص برای جوانها غیر اقتصادیست، شکل حرفهای هم ندارد و صنفی پیش نمیرود.
البته اعتقاد ندارم
ادبیات و شعر و داستان تعریفی داشته باشد. تعریفهای کتابها بیشمار است. ادبیات
خوانده میشود چون انسانها نیاز به یک دستگاه حقیقت یاب دارند و خود همهی
زندگیها را نمیتوانند زندگی کنند و باید کسانی همچون نویسنده وجود داشته باشند که
داستانِ بودنها و حسرتها و رنجها را روایت کنند و روایت ادبی انسان را انسانتر
میکند.
هر اثري كه خلق مي شود خود به تنهايي عملي شاهكارانه است. بايد ديد هر اثر چه مفهومي را دربردارد. چرا قرن هاست از "هملت" به عنوان شاهكار شكسپير نام میبرند؟ آيا شما از خواندن آثارو يا نمايشنامه هاي ديگر لذت نبرده ايد و برايتان مفهومي تر نبوده است؟
ساختار شکنی ، نگاه متفاوت ، چند صدائی و... همه ی این ها نیاز مند یک بستر قوی ست. وقتی اشعار از دوره ی کلاسیک به نیمایی می رسند و بعد از آن وزن هم برداشته می شود و به شعر سپید تن می دهد نشان از این دارد که طی این دوره ها این نیاز را در خودش دیده که برای رساندن صدایش ضوابط خشک و دست و پاگیر را از میان بردارد و به یک درجه از لمس برسد. یعنی عین تجربه! حالا چرا خیلی از اشعاری که ما به اسم پست مدرن در ایران می خوانیم این قابلیت را ندارد؟