short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
مرگ/داستان کوتاه از مصطفی یگانه

صبح مثل همیشه قبل از اینکه بروم سر کار رفتم بانک. از بانک که آمدم بیرون دنبالم بود. حتی بعد از اینکه سوار اتوبوس شدم از من ساعت پرسید!

اون موقع ساعت چند بود؟

ساعت نه و نیم بود. در طول راه سعی می‌کردم از مکانهای شلوغ و پر ازدحام عبور کنم. اما برای گذشتن از عرض خیابان و رسیدن به در اصلی شرکت باید از پل عابر می‌گذشتم. در طول راه تمام فکرم به این پل متمرکز بود که تنها جائی است که من و او تنها خواهیم شد. حدسم درست بود. به اواسط پل که رسیدم رو به من کرد و گفت:ـ تو اون کیف چی داری؟ زود باش کیف رو بده من عوضی.

و دست کرد داخل کتش که چاقو در بیاورد. من هم مقاومت کردم! سعی کرد کیف را از دستم جدا کند او را به عقب هل دادم و او از پل آویزان شد. سعی کردم دستانش را بگیرم اما به من لبخند زد و دستانش را از نرده پل رها کرد.

 

- ما اطراف صحنه جرم و خود مقتول را خوب گشتیم اما چاقوئی که شما گفتید رو پیدا نکردیم!

ـ نمی‌دونم شاید چاقو نبوده.

- یعنی چی شاید چاقو نبوده؟ شما به هر کس که تهدیدتون کنه حمله می‌کنید و از پا در می‌آریدش؟

ـ خوب اون مرد قصد داشت کیفم رو به زور بگیره.

- می شه برای دادگاه توضیح بدین که داخل کیفتون چه چیز با ارزشی بود که در مقابلش مقاوت کردید؟       

ـ قبل از اینکه برم شرکت هر روز وصولی‌ها و اگر چک برگشتی داشته باشیم را از بانک می گیرم، و اون روز چند چک بر گشتی داشتیم.

- شما برای چند چک بر گشتی اون مرد بیچاره رو از روی پل پرتاپ کردید پائین؟                                            

ـ نه این درست نیست من سعی کردم کمکش کنم.

- جناب قاضی برای آخرین بار گوش به اظهارات متهم دادید. او خطری بزرگ برای جامعه محسوب می‌شود. بعلاوه مرتکب قتل عمد شده. چرا که با توجه به سوابق پاک مقتول و پیدا نکردن سلاح سردش متهم در مرحله دوم اون رو از پل به پائین انداخته. درست زمانی که طبق اظهاراتش مقتول به او می‌خندیده و باور نمیکرده که او قصد جانش را کرده!

- ۱۰دقیقه تنفس اعلام میکنم تا قرائت حکم...

- آقای کوروش بختیاری شما مرتکب قتل عمد شدید و من شما را به اشد مجازات قصاص محکوم می کنم.

ـ اعدام!؟

ـ ها! بله؟!

 

- با تو بودم مگه کری به چی زل زدی گفتم تو اون کیف چی داری؟ زود باش کیف را بده به من عوضی.

ـ به خدا چیزی داخلش نیست. یک مشت چک برگشتیه! من که میدونم چاقویی نداری بذار داخل کیف رو نشانت بدم هر چی پول داشتم برای تو!

کوروش قبل از اینکه در کیفش را باز کند. او چاقوش را چنان با قدرت وارد گردنش کرد که خون صورتش را سرخ کرد.